داشتم بامداد خمار نگاه می کردم

فکر کردم از اونجا که آدم دردسر گریزیم انتخابم رحیم نه و منصور می شد

اما چرا دردسر گریزم

ذاتا اینم یا اینجوری یادمون دادن

نمی دونم

شاید همین رمان بامداد خمار و که دوازده سالگی خونده بودم

یاد داد از عشق بترسم

یا رفتارهای برادرم که وقتی من بچه بودم می دیدم احساسات دخترارو به مسخره می گیره

به هر حال اینطور بار اومدم که عاشق نشم

و البته کسی هم عاشقم نشد

یا شد و ندیدم

یا ترسیدم

ولی من دردسر گریز در پناه ازدواج های منطقی

رسما مرکز دردسر و بدبختی مکرر شدم

بدبختی هم این بود

موظف می دیدم عاشق همین ازدواج کرده هام شم

که اونها نبودند

فکر می کردم مصطفی بودا

ولی جمله ی آراء می گن نبود

در هر حال اینکه از اول تو گوشمون فرو کردن عاشق شی بدبخت

میشی حرف مفتی بود بخوای بدبخت شی در هر صورت میشی

حالا بماند برا ما عشقی شکل نگرفت

یا اگه گرفت اونقدر در گوشه فرو رفتیم که دیده نشیم

و عشق ها هم پرید

فقط یه چیزی و این وسط مطمئنم

هیچ پسری عاشق دختر ماخوذ به حیا نمیشه

کلا پسرها اونقدره متفکر نیستن بشینن فکر کنن واوو چه دختر خوب و متینی

ای بابا از ما که خیلی گذشته

نشستم با چت جی پی تی یاد می گیرم چطوری با اس پی اس اس

مقایسه کنم

که لیمیت خورد

بمونه فردا

یه جدولهایی درآورده نمی فهمم چی چیه فردا کار کنه می پرسم

فکر کنم پدر چت جی پی تی درآرترین فرد دنیا منم 😄



چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ | ۵:۱ ق.ظ | N |