اصلا دوست ندارم کسیو برنجونم و الان از اینکه بابارو رنجوندم ناراحتم.
این روزا به شدت حافظه ی ماهی طور شدم
مثلا یادم نمیاد شامپو زدم یا نه هرچند بوی شامپو میاد ولی می گم نه نزدم که دوباره شامپو می زنم مثلا ورزش می کنم یادم نمیاد حرکت چرخش پارو رفتم مجدد می رم
علت این گیجی اینکه غمگینم ذوق و شوق و هیجان تو زندگیم نیست
و قدمت این حالت آنقدر طولانیست که حتی اگر بشود آنچه نمی شود دیگر درمان شدنی نیست انگار
از این ور میشه با خواب منظم و نوشتن درمان شم اما نه خواب منظم دارم نه نوشتن
نوشتن رو کاغذ منظورمه
چند وقت پیش تو اینستا یه پست دیدم که می گفت روزانه یه ربع نوشتن رو کاغذ خطر آلزایمر و کاهش می ده
ولی من این کار را نمی کنم چرا مگه خیلی سخته ؟....
خب دیگه.....
امروز رفتم بیرون که چه کنم ؟
بفرما یادم نیست
آهان یادم افتاد سیزده صفر بود دیگه
مامان گفت برم بخرم
بعد منم که پای لپ تاپ با بی حوصلگی مونتاژ می کردم و بعدشم برقا رفت پاشدم برم که بخرم
گفتم: خب می خرم با این نیت که گر مصلحته بشه یعنی اگه با اراده ی خدا هم راستاس بشه وگرنه از ازدواج می ترسم و دیگه من نمی خوام برم دادگاه و طلاق
دیگه نمی خوام دوست بدارم با دل و جون و اون یک گاو نمک به حرام نفهمی بیش نباشه اگه مصلحته بشه وگرنه نخواستیم
که خالم زنگ زد
و مامان و صدا زدم که باهاش حرف بزنه
بابا گفت: چی می گفت مامان هم یه جواب پرت بهش داد
من پرسیدم چی می گفت دیدم یه چی می خواد بگه ولی گفتنش نمیاد
گفتم چرا هی ناز و کرشمه میای مامان د بگو دیگه چی می گفت
نزدیک در آشپزخانه در دیدرس بابا بودم گفت: بیا نزدیک تا بگم
دیدم همون خرید سیزده صفر
گفت که خالت با خاله ی دیگر که خاله ی واقعیم نیست رفتن خرید اون سیزده صفر.
می خواستن حلقه طلا بخرن دیدن خیلی گرونه می خوان یه چی دیگه بخرن
من گفتم نقره بخرن خب
از تو اتاقم زنگ زدم به خالم که حلقه ی نقره مردانه بخرن
خالم با تعجب گفت: مردانه
خب دیگه مگه واسه شوهر کردن نمی خرن مردانه باید باشه دیگه مگه واسه خودمون می خریم که سال بعد خودمون تکثیر شیم والا
یه خورده بعد خالم زنگ زد گفت دومیلیون و دویست نقره اس مامان گفت بخر
دیگه منم خوشنود شدم که به به و جه جه من پولی نخرجیدم
در حین حاضر شدن مامان گفت : که از اونجا که دختر خاله کوچیکه اخیرا سی ساله شده بسی خاله ام رنجور است همه دوستاش ازدواج کردن و او نه
هیچ وقت این معضل به زبان نمی آورده حالا به زبان اومده
و یک عده هم از همسایه های مادربزرگ هم بهش تیکه انداختن که دخترتو نگه داشتی ما نوه امونم شوهر دادیم و ....
و به خاله ی دیگر هم یکی دیگه از همسایه های مادربزرگ که معرف ازدواج همین خاله ی دیگر بود
حرف بد زده و گفته که واییی انقدر از شوهر مرحومت شرمنده هستم که چرا کلی دروغ بهش گفتم تا تو رو گرفت
اون هم در رویش هیچی نگفته ولی خیلی ناراحت شده که چرا مگه چه ایرادی داشته و ...
اما خب حالا هدف خرید برای دخترش بود و فعلا کسی به عدم ازدواج دختر اومتلکی ننداخته که دختر او بیستو پنج است
این دو دختر همان ها هستند که چند سال قبل یکی در یه پاساژ اومد گفت جای دختر سراغ داری
پرسیدم چند ساله گفته بود مابین بیست بیستو پنج اینها منم اینارو معرفی کردم
مامانمم گریه اش گرفته بود که اونها که این همه از من کوچکترندبروند من بمانم منم گفته بودم نه بهشت آنجاست
که به دیگران کمک کنی و در کمک به دیگران است که به تو کمک می شود
بعدش هم به خودم هم کمک شد برا خودم یه خواستگار نامناسب اومد که نشد.
به هر حال مردم شوهر را لعبتی بهشتی می دانند و پز می دهند تیکه می ندازند منم موندم در حیرت این حرفهای خاله زنک این جماعت.
این شخص که تا حدودی خاله ام هست وقتی کمتر از سی و پنج سالش بود
شوهرشو از دست می ده می مونه با سه تا بچه ی یتیم
اوایل زندگیش با شوهرش از مرکز استان رفته بود یه روستا کنار گاو و خر و گوسفند بعدش تازه تازه یه خونه تو شهر خریده بودن کمی داشت زندگی به روش می خندید که اون بلا سر شوهرش اومدو از دنیا رفت و سه تا بچه ارو بزرگ کرد
الآن این وسط چه ظلمی به شوهرش شده که معرف ازدواجش می گه وای شرمنده ی شوهرتم
یه عده کلا شوهرو موهبت می دونن و زن و کوفت
حالا شوهره هرچی می خواد کوفت باشه و زنه هرچی می خواد موهبت
شوهر و منتی بر سر زن می دونند
ازدواج زن و یه دستآورد یک حیله و کلک و تله گذاری برای مرد می بینن
در حالی که زندگی ها رو که نگاه می کنم اغلب این مردها هستن که تله بودن نه زنها ...
بله این بود مفاد صحبت پچ پچ وارانه ی من با مامان قبل بیرون رفتن
هرچند دیگه خرید حلقه ی شوهر آینده ارو خاله انجام داد
من باز بیرون رفتم چندین خرید ضروری داشتم که همش امروز فردا می کردم
که مامان سفارش خرید لوبیا هم داد که تا به اونجا که رفته بودم کلم بروکلی هم
خریدم
چند روز پیش طی تحقیقاتم خونده بودم برای چیزهایی خوب است برای چه چیزهایی یادم نیست
گفتم دیگه حافظه ام حافظه ی ماهی شده
اما چیزایی که این روزها درگیرش بودم یکی عضله سازی بود یکی گرمیه رحم یکی هم عناب که برای ریزش موی سر مفید بود فقط باعث افت فشار وحشتناک در من می شد چین چروک و کلاژن و افتادگی پوستم که دغدغه ی دایممه
در مورد عناب ازچت جی پی تی پرسیده بودم گفته بود کنارش بادام بخور
ولی یادم نبود کلم بروکلی را هم گفته بودش یا نه
به هر حال این اواخر در زمینه ی کلم بروکلی و خواصش خوانده بودم و می دونستم برا یکی از مشکلاتم خوبه و حالا حین خرید لوبیا سبز که چشمم به کلم بروکلی افتاد اونم خریدم
بعدش هم لیمو و بادام وپسته و شکلات تلخ که باز یادم نیست شکلات برای کدام دردم علاج بود خریدم جاکلیدی هم خریدم این یکی به نیت افتتاح آتلیه خریدم
و ویتامین ومنیزیم هم گرفتم بعدش رفتم سراغ خرید کالا برگ کلی هم راه رفتم منتها مغازه هه گفت سیستمش قطعه
هایپر مارکته بسی بی جنس شده بود چرا همچین بود همیشه پر جنس می بود
تا خونه پیاده اومدم خسته و کوفته
و بعدش پول خاله ارو کارت به کارت کردیم مامان زنگ زد پرسید شما چی خریدین گفت ما کارتیه بدل گرفتیم
گفتیم که نمی خوایم به خودش هدیه بدیم که ولی مال نگار خیلی قشنگ شده برای دختر اون خاله ی دیگر هم گفت دخترش زنگ زد که هیچی نخرید خودش می خره
عجبا می بینم که شوهر را از همه جدی گیرنده تر من بودم که چنین خرید لارجی برای مردی نامریی نموندم
و گفتم خب من قصد دارم به خودش هدیه بدم تو ولنتاینی چیزی
حقیقتا که چقدر من خوب هستم
و اما بعد همه ی اینها باز آمدم سروقت مونتاژ
نشسته بودم پای لپ تاپ سر بهاره را که در فیلم افتاده در دور دست بین گل و بته فکر کردم با تکنیک ماسک حذف کنم
داشتم فریم به فریم حذف می کردم که در اتاقم وا شدو یه گربه اومد تو اتاقم
در اتاقم قبلش بسته بود مامان موقع شب به خیر بازش کرده بود و بعدش از اونجایی که در مشکل داره و باید مجدد پاشم هلش بدم بسته شه و من سختمه از پای لپ تاپ پاشم در همینطوری نیمه باز مونده بود
و باد مدام باز و بسته اش می کرد
که یه گربه اومد تو اتاق من گفتم پیشته این سری در بسته بود نتونست بره
گفتم:خیل خب حالا نترس درو باز کنم برو
که ترسید یا نمی دونم چه شد دیگه رفت زیر کمد یا زیر تخت
کلا غیب شد
شایدم از تو پنجره ی اتاقم بیرون رفت ولی پنجره تور داره شاید از کنار تور رد شد
این وسط از سرصدای من بابا پاشد اومد رفت از حیاط چوب آورد گفتم ولش کن چوبو خودم پیداش کنم برش می دارم و ...
این وسط بابا همش از اتاقم ایراد گرفت که در کمدت چرا بازه
تو ایام باستان می خواد یه شمال بره این چمدونو جمع نمی کنه
منم که عصبانی بودم از دست گربه از چوب بابا گفتم اه یه گربه اومده حالا توهی ایراد بگیر از اتاقم که در کمد چرا بازه چمدون اینجا چی کار می کنه و ...
بابا هم گفت ایشا... میمیرم راحت می شین و مگه من چی گفتم که اینجوری می گی.
خیلی اعصابم خورد شد از این حرف بابا
از این گربه ی بی ادب که معلوم نیست از کجا اومد و از کجا رفت
اصلا نکنه خیال بود
یا نکنه تو اتاقم جایی پنهانه
پوف چقدر حرف زدم
.: Weblog Themes By Pichak :.