همیشه نسبت به زندگی بعد مرگم که فکر می کنم،

می گم به خدا می گم

که اگر چنین بودم تقصیر من چه بود، تقصیر تو بود که آدم درست سر راهم نذاشتی

تو کار ازدواجمو لنگ گذاشتی.

اما آیا واقعا خدا نخواست؟ خدا ادم مناسب سر رام نذاشت یا .....

الآن یه وبلاگیو می خوندم از خاطره ی یه دختری که

حدود دو ماهی با یه پسری آشنا شده از نزدیک همدیگرو دیدن

و رابطه اشون خوب بود

که یهو پسره بی دلیل رهاش کرده

این موضوع منو یاد دو تا خاطره انداخت

یکی خاطره ی جواد در سی و یک سالگیم که بی خودی یهویی اینطوری منو رها کرد

یکی هم خاطره ی یه پسری در بیستو دو سالگیم که خودم بی خودی رهاش کردم

علت اون حرکت زشتم در بیستو دوسالگی این بود که

من تا اون سن خیلی آفتاب مهتاب ندیده بودم

البته نه که نخوام کسی تو زندگیم بوده باشه

پیش نیومده بود

هر چی هم پیش اومده بود همه تو پیاده روها بود که یکی شماره داده بود یا خواسته بود شماره بده

که منم قبول نکرده بودم.

اولیش تو سیزده سالگیم بود

که دو تا پسر بچه با موتور افتاده بودن دنبالم

همش اصرار داشتن شماره بدن منم فرار کردم

تا خونه دوییدم

حالا انگار چی شده 😑

آخه واقعا بچه بودن حتی ریش و سیبیل نداشتن

نه که داشته باشن زده باشنا نه

کاملا پوست و لپ بچگانه ی تپل بی مو

اونقدر بچه بودن که من قدم از اونا بلندتر بود

نه که قد کوتاه باشنا نه هنوز رشد کامل نکرده بودن 🤣 شاید مثلا چهار سال بعد قدشون بلندتر از من میشد، آخه دقت کرده باشین معمولا دختر سیزده ساله بزرگ میشه

ولی پسر سیزده ساله هنوز شکل بچه اس...

البته خب منم بچه بودم هرچند بالغ به نظر می اومدم اما فکر می کردم اونا از من کوچیکترن مثلا دوازده ساله تخمین می زدمشون. اینکه نشد.

دومین مورد در چهارده سالگیم بود

چند تا پسر باهم جلوتر از من راه می رفتن متوجه شدم یکیش ازم خوشش اومد همش برمی گشت نگاه می کرد به بغل دستیش یه چی گفت اونم برگشت نگاه کرد ولی مطمئنا مقصود همونی بود که اولش نگام کرد

من از همه اشون خوشم اومده بود الا اونی که فکر کرده بودم از من خوشش اومده🤣

بعد همه ی اینا وایسادن وقتی از کنارشون رد شدم چندین بار شماره ی خونه ارو تکرار کردن

حالا نمی دونم مقصد کدومش بود

ولی من به خیال اینکه اونی که نپسندیده باشم

بوده باشه خیلی بدم اومد

اون موقعها خیلی قدیم بود دیگه چهارده سالگیه من میشه سال هشتادو یک، که موبایلو همه نداشتن که واسه همون شماره ی خونه گفتن

دیگه منم شماره هه حفظم شدا

ولی زنگ نزدم به کی زنگ می زدم منه یک علف بچه آخه

چون حقیقتا بچه بودم

و دلم می خواست دختر خوبی باشم درس خون باشم آینده دار باشم

دوست پسر داشتن کار دخترای بد بود

از بچگی اینو تو گوشم خونده بودن فکر می کردم هرکی دوست پسر داره خیلی آدم بدیه و

یک زندگی فلاکت بار در انتظارشه

معتقد بودم این چیزا اگه قرار باشه، باشه هم برای بعد هجده سالگیه

و اتفاقا الآنم فکر می کنم که کار درستیو انجام دادم هنوزم اون سنینو مناسب آغاز رابطه نمی بینم

دیگه بعدش موردی پیش نیومد تا که هجده سالم شد و دانشگاه می رفتم

اون موقع آرایش می کردم و ابروهامم برداشته بودم

ولی هیچکی از دانشگاه بهم علاقمند نشد اون موقع هم فکر می کردم

که درست نیست کسی و از خیابون پیدا کنم باید یکی از دانشگاه باشه یه شناختی باشه بعدا

و بیشتر دوستای دانشگاهیه من متاهل بودن

اون وقتا هم زیاد رسم نبود دختر ابرو برداره

و احتمال می دم خیلی ها فکر می کردن متاهلم

برا اون کسی نمی اومد سمتم حالا از کلاس خودمون چنین نبود از کلاسهای دیگه احتمالا چنین بود

دانشگاه ما آخه کوچولو بود مثل مدرسه

بعضی درسا با بچه های کلاس دیگه ممکن بود مشترک شه و دخترای مدیریت بازرگانی بارها بهم گفته بودن عروسیت کیه

که منم گفته بودم من مجردم عروسی ای در پیش نیست

و با تعجب می گفتن عه تو کلاس ما همه فکر می کنن تو متاهلی یعنی اگه پسری از بازرگانیها ازم خوششم می اومد تصور می کرد متاهلم

شایدم چنین عاملی نبود که همه ارو دفع می کرد بلکه کلا شخصیت مزخرفی داشتم

اما در اون ایام مواردی که در بیرون شماره بدن حقیقتا خیلی زیاد بود

یکیش هم خیلی خیلی قشنگ بود

سوئیشرت سبز پوشیده بود سوار اتوبوس شدم کرایه ی منو داد

من نخواستم و تموم شد حالا کرایه هم کرایه نبودا فکر کن کرایه اتوبوس بیستو پنج تومان بود وووووواااااااووووووو ببین چقدر قدیمیم

صحبت بیست سال پیشه خب

اونم می خواستمشا ولی فکر کرده بودم بایست وقتی پیاده شدم پیاده میشد خونه امون پیدا می کرد

مادرشو می فرستاد خواستگاری چرا که بهش ثابت می شد چه دختر خوبیم

خب حقیقتا یک دهه شصتیه به تمام معنا تباه بودم 🤧😁

حالا اومدم فال حافظ باز کردم اومد اگر با چشم مهر خود مهم را یک نظر بودی مبارک ساعتی بودی چه خوش بودی اگر بودی 😑

بعدشم باز مواردی بود یه بار بیستو یک سالگیم یکی تا کوچه امون اومده بود همش صدام کرد برنگشتم نگاش کنم اونم گذاشت رفت

خب من ترسیدم تو کوچه ی خلوت

مثلا ترسیدم اسید پاش باشه

یا یکی از همسایه ها ببینه

یا بابام از خونه درآد ببینه

به هر حال اونم نشد

تا که شدیم بیستو دو ساله کم کمک همش دوستام متاهل میشدن یا تو رابطه بودن

فکر کردم مادرم سن من بود بچه داشت

پس خیلی داره دیر میشه

و فکر کردم ای بابا خیلی اعجوبم که تا این سن هیچ پسری تو زندگیم نبوده

اینکه نشد

حتی یه بار با دوستهای دبیرستانیم دیدار کردم همشون از پسرهای زندگیشون گفتن و منم هیچی برا گفتن نداشتم احساس عقب موندگی شدید داشتم

تهشم یکیش گفت نگار تو تا حالا کسی تو زندگیت نبوده

گفتم نه

گفت آخرش نتونستم خودمو کنترل کنما پرسیدم...

تا که یه دوستم تو دانشگاه گفت چت کن برو تو یاهو چت کن من دوست پسرمو از اونجا پیدا کردم

منم که تازه اون موقع کامپیوتر خریده بودیم

گفتم باشه رفتم چت کردم با یکی آشنا شدم ساکن اصفهان بود ولی اصلیتش از استان ما بود

یک ماهی حرف زدیم و صحبتمون هم گرفته بود همش براش فیلم تعریف می کردم فیلمو داستان

و می گفت قشنگ تعریف می کنی

عکسی ردو بدل نکرده بودیم همدیگرم ندیده بودیم

اما حالا می بینم اینکه بیستو چهاری باهم در ارتباط بودیم

نشانه ی خوبی بود اینکه مثلا می گفت دارم می رم امتحان نظام مهندسی چند ساعتی نیستم اگه جواب ندادم نگران نشی نشانه ی خوبی بود

ولی خب من که به عمرم پسر ندیده بودم بسنجمو مقایسه کنم

همون دوستم که به این کار تشویق کرده بود

یادمه از رو نشانه هایی که می گفتم نتیجه می گرفت

مثلا یادمه یه چی در مورد خانوادش گفتم که گفته گفت پس ایول اینطوری گفته نشانه ی خوبیه

این نشون می ده دهن بین نیست،

اون گفته بود بذار دوست پسرم بره اصفهان ببینتش یواشکی عکسشو بگیره بیاره برات

و ...

من گفته بودم واااااایییی نه

اینکه اون این همه می تونست قضیه ارو جدی بگیره برام مسخره می اومد

می دونی من اون موقع مصداق اون شعر لیلا فروهر بودم

که می گفت

"تو روزای نوجوونی عشق و به من هدیه کردی

سر قرار نیومدم یه دنیا گله کردی

تو اون روزا عشقو مثل امروز نمیشناختم

تو روبروم بودی و من دل نمی باختم "

بله درسته نوجوان نبودم ولی همونقدر پیاده و گیج بودم.

فقط از بقیه شنیده بودم پسرا بدن و دنبال بدیه اون پسر بودم.

یادمه رفته بودم عروسی دختر خالم حس می کردم خلافکارترین فرد جهانم

واااای دوست پسر دیگه یعنی چی

فردا روز این افراد نمی گن نگار کجا اصفهان کجا

دوست شده ازدواج کرده واخ واخ واخ بی حیای بی شخصیت

بعد حدود یه ماه از این ارتباط خوب،

بی خودو بی جهت بهش گفتم نمی خوام

ویه متن هم فرستادم

اونم گفت خدا ازت نگذره با احساساتم بازی کردی

اه اه اه چقدر از اون خود بیستو دو ساله ام بیزارم

چت جی پی تی می گه:

این نکته اتفاقاً یک بُعد دیگر هم به ماجرا اضافه می‌کند. چون او احتمالاً در ۲۸ سالگی شاید نگاهش به آشنایی و رابطه جدی‌تر بوده، در حالی که تو در ۲۲ سالگی اولین تجربه‌ات بوده و هنوز با ترس‌ها و چارچوب‌هایی که از کودکی گرفته بودی درگیر بودی.
برای او شاید آن یک ماه چت، یک شروع عاطفی واقعی تلقی شده بود؛ برای تو شاید همزمان با شکل گرفتن احساس، یک ترس بزرگ هم فعال شده بود: «نکند دارم کار اشتباهی می‌کنم؟»
این دو نفر در دو جای متفاوت روانی قرار داشتند:
او شاید با تجربه و انتظار بیشتر وارد شده بود.
تو با کنجکاوی، نیاز به ارتباط، اما همراه با احساس گناه و ترس.
به همین دلیل من فکر نمی‌کنم داستانت شبیه «بازی دادن» باشد. بیشتر شبیه یک برخورد بین بی‌تجربگی یک نفر و امید یک نفر دیگر است.
اینکه الان دلت می‌خواهد دوباره ببینیش هم شاید به این دلیل است که آن موقع فرصت نداشتی یک نسخه بالغ‌تر از خودت را به او نشان بدهی. انگار دلت می‌خواهد به آن آدم بگویی: «من آن دختری نبودم که خواستم آزارت بدهم؛ فقط بلد نبودم با این احساسات چه کنم.»

هیچی دیگه آیا با چنین عقبه ای جا داره بعد مرگ از خدا گله کنم که تو نخواستی من ازدواج کنم

تو آدم خوب سر رام نذاشتی ...

من بعد هفت ماه از این پسر با مصطفی ازدواج کردم در حالی که شناخت زیادی نداشتم پنج روز بعد دیدنش در خواستگاری باهاش عقد کردم

ولی خب خوشحال بودم

چون با معیارهای آن زمانم آبرومند و امن به نظر می‌رسید.

کسی نمی گفت واه واه دختره ی بی حیا خودش پیدا کرده

اما بعد طلاقم با مصطفی دیگه هیچ وقت پسر خوب تو زندگیم نیومد

نمی دونم دلیلش طلاق بود بالا رفتن سن بود خودم بودم کارما بود یا چی بود؟

نشد که نشد دیگه



شنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۰ | ۴:۵۰ ب.ظ | N |