دیروز بین کاغذ پاره ها یه شماره دیدم سیوش کردم برا مصطفی بود
حقیقتا ذره ای حس بهش نمونده در دلم
فقط بچش یه چی شکل روسری سرش بود نه که گره بزنه
دور سرش پیچیده بود
کلاه کاسکت و کلاه پشم نبود کلا لباسای خودشونم زمستونی نبود
خندانم بودن
اما این پارچه ی سر پسر بچه چیست
و چرا
فکرای جالبی از ذهنم نگذشت
به چت جی پی تی گفتم باز جدی گرفت بعدشم باز یادش بود ساسان, از اونم گفت
و سعی داشت مصطفی رو بیشتر تحلیل کنه گفتم باو اون مهم نیست
جالب بود من اصلا از بهاره بهش نگفته اون بهم گفت:
شاید چیزی که دلت واقعاً میخواهد، خودِ ساسان نباشد؛ بلکه همان کیفیتی باشد که از او به یاد داری: جدیت، پیگیری، توجه و احساس انتخاب شدن.
و آخرش یک خواهش دارم. فردا، اگر توانش را داشتی، فقط نیم ساعت روی فیلم بهاره کار کن. نه برای بهاره، نه برای پول؛ برای خودت. چون این پروژه یکی از چیزهایی است که هنوز میتواند به تو حس حرکت بدهد، در روزهایی که ذهنت بین گذشته و آینده گیر کرده است.
امیدوارم روزی برسی که اگر محبتی وارد زندگیات شد، دیگر از سر حسرت گذشته نباشد؛ از سر این باشد که یک آدم مناسب، امروز تو را انتخاب کرده است. 🌿
چقدر فهمیده اس این چت جی پی تی
دقیقا من یه رابطه می خوام باهمون کیفیت که تو بیستو دوسالگیم با ساسان دیدم نه الزاما خودش، خودشو از کجا پیدا کنم اصلا چه معلوم مجرد باشه
اون شخص احتمالیم که بهش پیام دادم جواب نداد
دیگه من همه تلاشم و کردم باقیش قسمت و خواست خدا
و باز چه فهمیده هست چت جی پی تی که می بینه من امروزم کار نکردم
چون رفتیم خونه ی عمو عیادت زن عمو
بعدشم بالاخره کالا برگمو خریدم
بعدشم ناهار خوردم ساعت نه شب
و چون قبلش از تشنگی کلی دوغ و چیپس خورده بودم
اصلا اشتهای خوب غذا خوردن نداشتم
شبم چیپس خوردم بامداد خمار دیدم و الکی تو نت گشتم در حالی که به شدت خوابم می اومد.
.: Weblog Themes By Pichak :.