روزایی که ناهار آبگوشت داریم کرفس داریم و حتی کنگر که یه زمانی دوست داشتم واقعا غمگین میشم

حالا باز کنگر نسبت به آبگوشت و کرفس

ولی ماکارونی خوبه

و بدبختانه بابا باهاش مشکل داره و حداقل فکر کنم هفته ای یه بار این آبگوشت و داریم ولی سالی سه بارم ماکارونی نداریم

الآنم گشنمه

و تازگیها رعایت می کنم دیابت نگیرم ولی از گشنگی همش مربا و چیزای شیرین خوردم

و اصلا هم رفع گشنگی نکرد

دلم خوش گذرانی می خواد

پیتزا می خواد

ولی نمیشه دیگه

حالا بی پولی یه طرف

نوشتن پایان نامه از هر چیزی منو جا گذاشته

تقریبا بخش تحلیل آمار تموم شده

تقریبا،کاملا نه ولی از گشنگی و ناراحتی و خستگی چشام

حسش نیست این ته موندرم تمومش کنم بخش سختش این

بالا پایین کردن ورده

آی چش و خسته می کنه ....

بعد اونم می خوام که تحلیل بصری کنم

بعدشم که تحلیل مصاحبه

این مصاحبه ارو نگه داشتم برا آخر تا بلکه غیر این عکاس کانادایی یه نفر دیگه باهام مصاحبه کنه

اون روسی و انگلیسی که جواب نداد

حالا به یه آمریکایی دایرکت دادم دو سه روز میشه

که جواب نداده هنوز کاملا ناامید نیستم

اگه جواب بده خیلی عالی میشه

اما یه جوریه این روزا در سایه ی نوشتن این تحلیلا به قدری خسته شدم ‌که حس می کنم پایان نامه هرگز تموم نمیشه

و گشنگی الآن هم انرژی برام نذاشته

در همین احوالات داغون بودم شنیدم یکی زنگ زد

و ...و ....

بابا گفت: .... می گه عطا اومده رفته مغازه ی .... تسلیت گفته و ....

چقدر خوبه که عطا دیگه با ما قطع رابطه کرده

با عطا مشکلی ندارما ولی خیلی خوشحال شدم که هفده ساله پیش

بابام از خونمون اخراجش کرد و گفت یه جا دیگه برو

نمی خوام ببینمش گه چون عطا بده

چون من خیلی بدبخت شدم و دلم نمی خواد یکی از قدیما

پرس و جوی اینکه چه می کنم زندگیم در چه حاله باشه

هفده و هجده سال پیش نوزده و بیست سالم که بود

در این خانه بودم

مجرد دانشجو بیکار ولی جوان و پر از انگیزه و امید

بعد الآن چیم

سی و هفت ساله که زورکی دانشجوی ارشدم بیکار ولی پیر و مطلقه بی انگیزه

و آخرین زجه هامو دارم برای زندگی فاقد هیچ سرمایه ام می زنم

تا بلکه به جایی برسم

در حالی که در سایه ی پایان نامه کمر درد گرفتم از فرط نشستن پای لپ تاپ

البته الآن دیگه نمیشینم

تقریبا دراز می کشم

یه سینی بزرگ میزارم رو پام و فن و لپ تاپم می ذارم روش

و دراز کش می نویسم

و اینجوری چشام تقریبا اذیت میشه

و بله در کل هر روز بیش از پیش پی می برم که این بدن دیگه

اون قدرت پیشین و نداره

از طرفی با آشنایی و مسلط شدن به اس پی اس اس حس غرور

دانشمندی بهم دست داده ولی در حالی که جسمت پیر شده دانشت هم خیلی به کار نمیاد.

از طرفی اصلا نمی دونم تهش استاد چی می گه

اینها همه تعریف حالای منه و عطا،

خوشحالم که نمیاد خونه ی ما و با ما قهره

من با این ریخت اصلا نمی خواستم منو ببینه

وااااای این روزها همش به بی سرمایه بودن کل زندگیم فکر می کردم

اومدن عطا من و به عمق فاجعه بیشتر واقف کرد

به این هفده هجده سالی که مثل حالا همش زجه زدم

تا بلکه سرمایه ای کسب کنم همه اش درجا زدم به هیچ جا نرسیدم

نه عاطفی نه مالی نه کاری به هیچی نرسیدم همشون پوچ شد دود شد

رفت هوا

چقدر تلخ

اه اه.

چه کنم من

فعلابرم سیب زمینی چیپسی سرخ کنم ببینم بعدا

چی میشه مردم از گشنگی 😭



سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ | ۱۱:۴۵ ب.ظ | N |

من اصلا خاطرات خوبی از معلم کلاس اولم ندارم

و سر یه جریانی

فهمیدم ریشه ی یه سری از مشکلات روحیم به همون سال برمی گرده

یه صحنه ای که از اون سال یادمه این بود که معلم کتابم و پرت

کرد جلو در کلاس

و من خجل و سرافکنده و شرمگین با باری از حس گناهکاری

رفتم سمت در و کتابمو برداشتم رفتم نشستم سر جام

علت این کارش این بود دستام عرق می کرد و کتابم خیس شده بود

موقع پاک کردن کمی پاره شد

بردم نشون معلم دادم که این کارو کرد

یه بارم معلمه مریض شده بود چند روز نیومد و بعد اومدن

اومد گفت: شما ها باعث شدین مریض شم

اون موقع مادرم معلم کلاس پنجم تو همون مدرسه بود و مثلا

من بچه ی همکارش بودم

مادرمم هیچ برخوردی با این معلم بد نداشت

نتیجه اش چی شد

اینکه در کل طول زندیگم حتی الآن که سی و هفت سالمه همیشه

یه حس من آدم بدیم و گناهکارم و سزاوار بدبختی

باهام هست

و اگه قانون جذب صحیح باشه چه بسا خیلی از بدبختیهایی که

کشیدم سر این بوده که خودمو بد دونستم

با همه ی اداعای بد ندونستن

ولی باور حقیقی ناخودآگاهم مبنی بر همینه

الآن دلیل این تداعی معلم کلاس دوم خواهر زادمه که با خواهر زادم بد رفتاری کرده

و خواهرم بدجور عصبانیه و به شدت قصد داره با معلمش برخورد کنه

مادرمم می گه من عجب مظلومی بودم

همکارم کتاب تو رو پرت کرده بود تو اومدی بهم گفتی من هیچی بهش نگفتم

گفتم: کار بدی کردی باعث شدی من فکر کنم آدم بدیم و سزاوار اون رفتار

واقعا لازمه بعضی جاها پدر مادر از حق بچه اشون دفاع کنن

تا بچه خیال نکنه هر ظلمی بهش میشه

حقشه

هیچی دیگه اینو فهمیدم شاید پی بردن به ریشه ی این حس

ناخودآگاه منفی باعث شه خودمو ببخشم

شاید زندگیم درست بشه

شاید عشق منو صدا بزنه ......



جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۲۳ | ۱:۴۲ ق.ظ | N |

یه زمانی زیاد پیش می اومد آخر یه خوابی یه حرفی می خواستم بگم نمی شد

یه حرف دندان شکن

هر چی خودم و می کشتم نمیشد

در راه تلاش و ممارست زیاد دیگه میشه

یعنی معمولا می تونم ته خوابام حرفمو بگم تا تو دلم نمونه

اما قبلا تو خواب چت نمی کردم

دیشب تو چتی که تو خوابم با مصطفی داشتم

مصطفی مهربان شده بود

ولی من ته حرفمو نتونستم بگم

هر کاری کردم نمی تونستم تایپ کنم بگم

اون دنیا می بینمت یا دیگه چی حرفها زیاد بود هیچ کدومش و نمی تونستم تایپ کنم و بگم

....

چی بگم

اونقدره حرف تو دلم هست که .....

مثلا فکر کرده بود چی

فکر کرده بود اون روز که زنگ زدم بهش

می خوام بگم زنشو طلاق بده بیاد با من؟

که اونجوری دادو بیداد راه انداخته بود !

زن مثل دسته گل دارم بچه ی مثل .....

اه اه اه

منگوله مشنگ چی تو خودت دیده بودی آخه ؟

نه خیر همه حرف من این بود اینجوری

از من یاد نکنه

زندگی من و نابود کرده بسمه من دوستش داشتم که

موندم

اون همه موندم

موندم ولی قبول کنه کم کاری کرد که کارد به استخونم رسید چیه

حتی استخونمم برید که رفتم

من به تقاص زندگی و جوانی از دست دادم این حقو داشتم که به خوشی ازم یاد شه

که برگشت گفت بدترین سالهام با تو گذشت

و این درد هیچ وقت از دلم نمیره

نمی دونم آیا خدا هم حقی برای من قائل نیست ؟

همه چی که تو سیستم گناه و ثواب تعریف نشده

بعضی چیزا شرایط خاصه

به انسانیت مربوطه

من مصطفی رو بابت این حرف نمی بخشم

بخشیدنی نیست

اما کجا تعریف شده که اون می فهمه حس تلخی که به من داده

تاوان داره

تهش طلاق و مگه من نخواستم مگه اون نگفت دوستت دارم طلاقت نمی دم و گفتم نه نمیتونم با تو زندگی کنم

پس حرف حسابم چیه...

ولی به این سادگیها نیست

خیلی سخته فهمیدنش

خیلی سخت

هععععی

لعنتی همونطور که از زندگیم رفتی از خوابهامم برو .....

فقط این نیست که بیشتر شبهاتو خوابمه کرده

چند روز پیش تو خوابم بغض کرده بودم به خاطر اون روزها

پریشب دیدم رفتم خونشون مادرش بود و من

رفته بودم مهمون

به چه عنوانی؟

یه فیلم خانوادگی ازشون تو تلویزیونشون دیدم

نشستند با زنش پای سفره ی مادرش

خودش نشسته بود جایی که معمولا من می نشستم

و زنش جایی که اون می نشست

خودش پسرش و نشونده بود روی زانوش.

من تلویزیون می دیدم در حالی که

مادرش کلی رختو لباس شسته بود و داخل خونه پهن کرده بود از لابلای لباسهای خیس تلویزیون می دیدم

و مادرش رفتار بدی با من نداشت

من هم دعوایی نداشتم

مثل یک آشنای قدیمی

بودیم غریبه ولی نه آنقدر دشمن حتی کمی دلتنگ غرق در سکوت

انگار در دنیای دیگری بی کینه به یاد روزهای خوش حضور همدیگر کافی بود

دیر شد کم کم باید می رفتم

....

زندگی گاهی خفه ام می کند از بغض زیاد

هنوز ذوق دیروزها در سرم هست

پس چنین بود پیری آن شوق در دلت هست و آرزوها هم پابرجا ولی

دیگر رمقی در چهار ستون بدنت نیست



سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۰ | ۵:۲۷ ق.ظ | N |

بالاخره بعد چندین روز بخش آماری مربوط به اطلاعات زمینه ایو

تموم کردم

به نظرم خیلی خیلی حجمش زیاد شد،

حالا از چت جی پی تی هم پرسیدم می گه

برا پرسش نامه هم باید جدول فراوانی بیارم

به نظرم اصلا منطقی نیست

و خیلی سخته اگه بخوام برا سی و پنج تا سوال جدول فراوانی بیارم

بعد تو گروه بندی های مختلف باز جدول فراوانی بیارم

که چی آخه

هزار صفحه پایان نامه نمیشه که

به نظرم نمودار کافیه

نمی دونم واقعا هر چی پیش می ری به جا تموم شدن

یک عالمه کار جدید برات درست میشه

منم باید تا آخر آبان تموم کنم

تقریبا کل جهان انگار دارن مسخرم می کنن که چقدر طول کشید

تحلیل پرسش نامه مثل یه کوه میاد برام

و نمی دونم چند روزه تمومش کنم اگه به سختی و یا سختتر از این اطلاعات زمینه ای باشه واقعا دیوانه کننده اس



جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۱۶ | ۳:۵۹ ق.ظ | N |

داشتم بامداد خمار نگاه می کردم

فکر کردم از اونجا که آدم دردسر گریزیم انتخابم رحیم نه و منصور می شد

اما چرا دردسر گریزم

ذاتا اینم یا اینجوری یادمون دادن

نمی دونم

شاید همین رمان بامداد خمار و که دوازده سالگی خونده بودم

یاد داد از عشق بترسم

یا رفتارهای برادرم که وقتی من بچه بودم می دیدم احساسات دخترارو به مسخره می گیره

به هر حال اینطور بار اومدم که عاشق نشم

و البته کسی هم عاشقم نشد

یا شد و ندیدم

یا ترسیدم

ولی من دردسر گریز در پناه ازدواج های منطقی

رسما مرکز دردسر و بدبختی مکرر شدم

بدبختی هم این بود

موظف می دیدم عاشق همین ازدواج کرده هام شم

که اونها نبودند

فکر می کردم مصطفی بودا

ولی جمله ی آراء می گن نبود

در هر حال اینکه از اول تو گوشمون فرو کردن عاشق شی بدبخت

میشی حرف مفتی بود بخوای بدبخت شی در هر صورت میشی

حالا بماند برا ما عشقی شکل نگرفت

یا اگه گرفت اونقدر در گوشه فرو رفتیم که دیده نشیم

و عشق ها هم پرید

فقط یه چیزی و این وسط مطمئنم

هیچ پسری عاشق دختر ماخوذ به حیا نمیشه

کلا پسرها اونقدره متفکر نیستن بشینن فکر کنن واوو چه دختر خوب و متینی

ای بابا از ما که خیلی گذشته

نشستم با چت جی پی تی یاد می گیرم چطوری با اس پی اس اس

مقایسه کنم

که لیمیت خورد

بمونه فردا

یه جدولهایی درآورده نمی فهمم چی چیه فردا کار کنه می پرسم

فکر کنم پدر چت جی پی تی درآرترین فرد دنیا منم 😄



چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ | ۵:۱ ق.ظ | N |

خب دارم بخش آمار توصیفی و تحلیلی پایان نامه امو می نویسم

ولی یا توجه به سوالای پژوهشم متوجه شدم که باید تحلیل بصری عکس هم داشته باشم

و نمونه ارو عکسهای فصل دو معرفی کردم

حالا مشکلم اینه اون سوالم تغییر دادم

یعنی دیدم سواله اینو می طلبه که پرتره های انسانی و در طی تاریخ مقایسه کنم

که آخه این چه سوال بی ربطیه نوشتم وقتی پایان نامه ام راجع به عکاسی حیوانات

و مشکل اینه تو پروپوزالمم سوال همینه، ولی پروپوزالم یکی دو تا ایراد نداره که ایرادش زیاده

مثلا منابع خارجی ارجاع بین متنی و فارسی نوشتم استادم ایراد نگرفته

دیگه جاستیفای نکردم

منابع و APAوارد نکردم

دیگه شماره گذاری منابع انگلیسی فارسیه

خب من چه می دونستم استاد باید اینارو می گفت

همه ارو حین نوشتن پایان نامه از طریق چت جی پی تی یاد گرفتم

خود دانشگاه هم موقع امضا پروپوزال کفت: شماره گذاری فارسی کردی اشتباس

گفتم: میارم جایگزین می کنم

خوشبختانه تو ایرانداگ ثبت نکردم هنوز

اگه بشه کلا از تو بایگانی هم پروپوزال قبلیو درآرم و اصلاحات بزنم خیلی عالی می شه

چون بخوام تاریخچه ی بازنمایی پرتره ی انسانی و با عکاسی امروز مقایسه کنم بدبخت شدم

ضمنا آخه هیچ ربط خاصی به موضوعم نداره هرچند یه مقایسه ی هم تو عنوان با پرتره ی انسان گنجوندم ولی دیگه نه اینکه یه سوال پژوهشم منحصرا

به پرتره ی انسانی بپردازه این چرا نوشتم چرا تحویل دانشگاه دادم

چت جی پی تی ام می گه نه مشکل ساز می شه درسته ثبت نکردی ولی رفته بایگانی دانشگاهت

اهمیت نمی دم ولی خب نگران هستم

مورد بعدی اس پی اس

نداشتم رفتم دانلودش کردم

بعد چت جی پی تی می گه اگه از نسخه ی کرک شده اش

نمودارو جدول کپی کنی و تشخیص داده شه اخراج می شی

بعد می گم چه کنم نفهمن می گه اصلا جنایت بگم نمی گم

دیگه جدولهارو کپی نمی کنم خودم تو ورد دستی می کشم

حالا خود وردمم نسخه ی اصلی نیست که جنایت پشت جنایت

نمی دونم برسم نمودارا چه طور میشه می تونم تو ورد بکشم یا نه

دیگه گلی آمار خوندم و اولش دستی نوشتم بعد اس پی اس اس و با کمک چت جی پی تی آموختم

قرنها قبل کلاسش رفته بودم منتها یادم نبود حالا یادم افتاد

جالبه

فعلا تو اطلاعات زمینه ایم و کلی جدول کشیدم قشنگ شده....

و اما از یه سری حرفها و عکس العملها بیزارم

اگه تنهایی خوب و خوش است

خودتان چرا نیستید

دلم از سالهای زیاد تنهایی طی شده می گیره

در واقع آدم من وجود خارجی نداشت

تنهایی بهتر از آدم اشتباه است

و همان ترجیح بد و بدترهای همیشگی اما تنهایی خوب نیست

هرچند خیلی بهش عادت کردم

حالا نه فقط عشقی کلی می گم من حتی از دوستامم فراریم

ولی هرازگاه که پیش میادا می بینم عه عجب بعضی جمع ها با بعضی آدمها می تونه خوش بگذره

زندگی چقدر می تونه متفاوت هم باشه

اما خب به ندرت

دلم یک چیزهایی می طلبد اما نمی دانم چیست

یک چیز شبیه صدایم کردن

یکی که به وجدم آردم طعم و بوی زندگی دهد

آنقدر آنها که زندگی پنداشتم عین مردن بودند که

دیگر نمی دانم چه می خواهم

دنیا را سراب می بینم

و هیچ چیز را باور ندارم.



دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۲ | ۵:۵۸ ق.ظ | N |

امروز عصر پیام داد گفت عذر می خوام ناراحتت کردم

منم

گفتم:

سلام آدم ها متفاوتن دیگه بعضی ها عشقم گفتن نقل و نبات زبونشونه از این ور می گن عشقم ده دیقه بعد دنبال بهانه ان تا کات کنن بعضی ها به واژه هایی چون عشقم حرمت قائلن خیلی خیلی باید مطمئن شن تا به یکی بگن عشقم،همین دسته دومیها قیاس از خود می گیرن فکر می کنن همه مثل خودشونن خیال می کنن کسی که این واژه ارو گفته به یه پشتوانه ی محکمی تکیه داده مثل دوست داشتن واقعی وگرنه شوخی که نیست بگی عشقم، لابد خیلی عاشقه و کم کم به این عشقی که حقیقتی نداره دل خوش می کنن آدمی که این کارو باهام کنه و اونجوری من و به گریه بندازه قطعا آدم من نیست خیلی ممنون ازتون که ثابت کردین هر چی ادعای حس داشتن و عاشقی بود کشک بود،البته تقصیر منم بود تو یه هفته و نیم چت عشقم گفتن کشکه چرا باید دلخوش می شدم که دلم می شکست اما خب چون معذرت خواستین می بخشم چون خوشحالم کردین که این فرصت و دادین حرفای واقعیمو بگم.فقط بعد این اینجوری دل دخترارو نشکنین به کارمای این دنیا هیچ اعتقادی ندارم هیچ کیو دست کم در مورد خودم ندیدم کارمای دل شکستنمو پس بده ولی قطعا یه روزی یه حساب کتابی هست درست نیست آدم حرفایی که باور نداره به زبون بیاره شما الکی می گین اون راستکی باور می کنه.

بعد گفت ولی من حسم به تو مثبت

می شنوی

هیچی نگفتم بازم یه حرفا گفت و بعدشم نوشت خب

نوشتم چه خبی من نمی خوام

یه فیلم فرستاده بود

از یه تیکه اش که می خندید اسکرین گرفته بودم براش فرستاده بودم

که اینو بذار پروفایلت اینجا چشات می خنده قشنگه

و خوشم می اومد

کلا بیزارم از پسری که نمی خندد و مثل برج زهر مار است

یکی از جذابیتهای یه پسر برا من اینه بخنده

شاید خیلی ها سبکی بدونن ولی واقعا از مرد عبوس عصا قورت داده بدم میاد

حالا هم که پیام داد یه عکس عبوس عصا قورت داده با یه عالمه ریش گذاشته بود رو پروفایلش

شبیه برادر بسیجیها بود

همونطور که نمی دونم چرا پسر خندان در نظرم جذاب پسر شبیه

برادر بسیجی هم به شدت برام غیر جذابه.

در هر صورت چه خندان چه برادر بسیجی

برا من فینیش و کاپیش(یه اصطلاح من در آوردی در یه زبونی به معنی بسته شد ) شد.



شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۰ | ۱:۱۸ ق.ظ | N |

امروز به یه نفر گفتم دوستت دارم، و به فاصله ی شاید کمتر از چهل و پنج دیقه بعد پرسید دوستم داری گفتم نه اصلا هم دوستت ندارم.

به کی ؟

به همون پسر قمی

خب وقتی گفتم دوستش دارم پرسشش این بود چی کار کنم

دوستم داشته باشی؟

گفتم دوستت دارم

ایموجی های تعجب فرستاد

گفتم: اولش که مدام پیام می دادی محل نمی دادم و مداومت کردی

کم کم دیدم راجع به هر حوزه ای حرف می زنی نه صرفا مسائل

جنسی منظورم این نیست عاشق هستم منظورم اینه دیدم به شکل ذهنی فرد ایده آلم نزدیکی و به نظرم دوست داشتنی هستی،

ولی خب مطمئن نیستم فکرم درست باشه.

....

یعنی منظورمو رسوندم دوست داشتنم عاشقانه نیست

ولی دید منفی اولیه را هم ندارم و

تلاشهاش کم کم دیدمو بهش مثبت کرده

ولی خب بعضا هم رو به منفی می گرایید

وقتی سایز ...پرسید و من هم طفره رفتم و حرف و پیچاندم

خب من این آدم و ندیدم

تو چت هم آدم هارو نمیشه شناخت

آدم با یکی سالها زندگی می کنه نمیشناستش

تو چت چقدر میشه شناخت

ولی صحبتهاش وجوه مثبت هم داشت و من داشتم به همین چت وابسته میشدم

به مدل حرف زدنش‌

به سطحی نبودنش

به شاعر مسلک بودنش

خلاصه که حرف زدیم

از آینده گفت و گفت

از آینده ای که مونده بودم آخه چطور میشه ساخت

ما اهل شهرهای دوریم

شغل درست درمونی نداره

منم ندارم

احساسی که نمیشد جلو رفت

ولی شخصیتش آدم خیلی دوری از من نبود و ویژگیهای مثبتش و دوست داشتم

حداقل چیزی که ازش حس می کردم این بود که انگار با همه

بدیهایم، واقعا دوستم داره

من یکی که می ترسم از دوست داشتن خیلی محتاطم نمی تونم به این راحتی دوست بدارم

دوست داشتنهای من خطرناک است

تهش گریه دارد ضربه می خورم و طاقت بغض و گریه ام نیست

بروز نمی دهم اما احساساتم خیلی زیاده

می ترسم از بغضی که حالا مبتلایم کرد

عوضی بی احساس.

داشتیم حرف می زدیم که گفت

هر چی حرف می زنیم نظرت به من مثبت میشه یا منفی،

گفتم ضربدر

یه معلم فنی حرفه ای داشتیم که بافتنی هامو مادرم می بافت همیشه

مثبت می داد

دوختنی هامو بابام می دوخت ضرب می داد یعنی بین مثبت و منفی

گفت:پس من کم کم خداحافظی کنم نمیشه من دل بدم تو ندی

اون وقت من بی دل شم و تو دو دل و بی جهت برای تو تلاش کنم

گفتم:شما تو چت به یکی اعتماد می کنین و عاشق می شین!

بعدشم خب من گریه ام گرفت

و گریه کردم و گریه کردم

هر چی جوابشو دادم از سر گریه ای بود که بی جهت منجر شده بود بهش

چه تلاشی کرده بود برام

یه پرسش نامه پر کرده بود دیگه

اینکه وقت و بی وقت سلام خوبی بنویسی اسمش تلاشه؟

اینکه بشینه عکسای پروفایلمو نگاه کنه تلاشه؟!

اینا کجاش تلاشه

چی کار کرد مثلا؟

گفتم این طبیعت مردانه اس که تلاش کنن

تا احساسات یکیو به دست بیارن بعد که پیروز شدن دیگه

بهانه ای برای تلاش نبینن مثل تو که دنبال بهانه گشتی برای تموم کردن

تلاش نکن برای من ارزشش و نداره

گفت جمله ارو به نفع خودت برنگردون

متاسفم من خواستم تحملتو بسنجم

گفتم متنفرم از آدمایی که با روح و روان بازی کنند

من هر چی باشم آدم صادق و بی شیله پیله ایم

و با روح و روان کسی بازی نمی کنم

برگشت گفت: برای تسخیر من چی کار می کنی

گفتم من فقط برای کسی که شوهرمه تلاش می کنم

که برا هر کیم تمام وجودمو نثار کردم برگشت گفت بدترین سالهامو با تو گذروندم

گفت:چند تا سوال می پرسم بعد تصمیم نهاییمو می گم

دوستم داری

در حالی که اشک می ریختم

و حقم نمی دیدم بی جهت این میزان ناراحت شدنو

گفتم اصلا هم دوستت ندارم

و منتظر تاییدو رد کسی نیستم تنهاییمو دوست دارم و کل دنیا رو رد کردم

نوشت بدرود

هیچی ننوشتم

واقعیتش ته دلم نمی خواستم خداحافظی کنم

حتی دوست نداشتم چتمونو پاک کنم

برداشت چت و دو جانبه پاک کرد

بله مردها همه همینقدر روانی و مریضن

جنبه ندارن

بگی دوستت دارم

هه .....



جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۰۹ | ۳:۵۵ ق.ظ | N |

واقعیتش اولش اصلا ازش خوشم نمی اومد

و نظرات قبلیمو داشتم که خودخواهیشو می رسونه اگه من و می خواد‌

که باکی بر عذاب وجدان در زمینه ی بدبخت کردنم نیست

چون احتمالا فکر می ‌کنه قبلا بدبخت شدم، دیگه

چون سیاسیه چون بی کارو بی پوله

ولی حالا می بینم در مقایسه با بقیه

ویژگیهای مثبت داره

مثلا از حوزه های مختلف حرف می زنه

و میشه باهاش راجع به چیزای مختلف حرف زد

شعر می گه و همش می گه سه واژه بگو شعر بداهه بگم

من اصلا محلش نمی ذاشتم ولی با این همه بدرفتاریم صبورانه عمل کرد

و کم کم حس کردم آدم بدی هم نیست

تحصیلکرده هم هست

اما خب بی کاره بی پوله

سیاسیه

و زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد هستش

تازه متولد اسفند هفتادو یک

خیلی از من کوچیکه

نمی دونم آدم خوبی....

آدم بدی به نظر نمیاد

شایدم مثل خیلی از پسرا فقط در پی اینه که موفق شه مخمو بزنه

به هدفش که رسید دیگه شوقی برا تلاش نداره

ضمنا آدم بیکار چرا باید دنبال یه بیکار دیگه باشه

قراره هوا بخوریم آیا 😅🤣



جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۰۹ | ۳:۳۳ ق.ظ | N |

این چند روز به شدت بی نظم بودم ولی این بی نظمی خیلی

منظم بود

چون به کل به بطالت نگذشت

هر روز بعد از وقت ناهار بیدار می شدم و بعد صبحانه قرص ویتامین ب یک می خوردم

نماز می خوندم

آرایش می کردم شیر می خوردم

می رفتم شاه گلی و اولش از یکی دو نفر تو مترو می خواستم پرسش نامه پر کنن

و بعدش هم تو شاه گلی اگه می تونستم چند نفر تور می کردم و برگشتنی هم باز اگه میشد از یک یا دونفر تو مترو می خواستم پرسش نامه امو جواب بدن.

و بعدشم که می اومدم خونه ناهار می خوردم بعدم قرص امگا سه

و یه قاشق چای خوری زرد چوبه، که ایییی چه طعم بدی...

نصف شبم شام می خوردم و قرص جوشان منیزیوم

این قرصها و اون زرد چوبه همه برا کمردردمه و تجویز خودم بود خودم که نه داروخانه و چت جی پی تی بود،

اما به نظرم بهترم

حالا البته طولانی نمی شینم که.

هر چی که بود خوب بود

امروز بعد نماز دعا کردم که این سه نفر پسر باقی مونده هم جور شه

و رفتنی تو همون ایستگاه مترو از سه تا پسر که باهم دوست بودن خواستم

اونا هم با خنده و شوخی قبول کردن بعدش هم مترو اومد

خیلی خنده دار اولش خواستن رو کمر هم بنویسن بعد

چند تا صندلی خالی شد عقب عقب رفتم که پسرا بشینن

یه پسر پشت سرم گفت منو اینجا له می کنی که دوستات بشینن

هه دوستام چه باحال همزمان سه تا دوست پسر 🤣

گفتم وای ببخشین

بالاخره پر کردن آخریه هم تهش یه امضا زد

آخی به به دیگه گفتم تا اینجا اومدم یه بارم صرف گردش برم یه دور شاه گلی و بگردم

‌کلی حال داد که دیگه از کسی کمک نمی خواستم

فکر کردم خودم و به صرف چیزی دعوت کنم جشنی خودم برای خودم بگیرم که گشنه ام نبود

دیگه رفتم ایستگاه مترو

و یه ماشینی افتاد دنبالم

من فکر می کردم نسل اینا منقرض شده که آهسته آهسته میان دنبال یه دختری هی صدا می زنن

پیاده رو حسابی عریض بود منم

‌چسبیده به دیوار پیاده رو را می رفتم

بغل خیابون نبودم یعنی

آخه چی می خواس از من

منو چی فرض کرده بود😑

من که پوششم نامناسب نیست گم شو بیشعور

هیچی دیگه این هم از این

فقط سر این پرسش نامه یه پسر قمیم که برام جواب داد،

وصله ی خودم کردم

رفته تو فاز ازدواج،

ولمان کن تو را جدت مرسی اه .

بعدشم باز موهامو رنگ کردم

هر چی با حنا و وسمه رنگ می کردم نمی گرفت

یعنی سفیدیهارو می گم از چت جی پی تی پرسیدم گفت

اول حنا رو تنها بذار چون با وسمه رنگ همو خنثی می کنن،گفت با چایی یا قهوه بذار که پریروز این کار و کردم نارنجی شد

امروزم وسمه ارو با ماست و آب گرم قاطی کردم مالیدم سرم

و بعد دوسه ساعت رفتم حموم

در هر دو مورد گفته بود شامپو نزن که من زدم

والله نمیشه که این چیزا رو بزنی با آب خالی بشوری شامپو نزنی فعلا خشک نکردم ولی فکر کنم قهوه ای تیره شده

به کل سرم که نزدم فقط اونجاها که موی سفید بود و یه خورده اطرافش

کلا یازده تا اینا موی سفید دارم

قبلا قیچی می کردم حالا

دیگه یه مدت گذاشتم بلند شن و تصمیم داشتم با رنگهای طبیعی رنگ کنم

به نظرم رنگهای شیمیایی میزان سفیدی و بیشتر می کنه

ولی رنگ طبیعی نه

که البته اینم اصول داره دیگه من تو این ماه گذشته پنج شش باری امتحان کردم تا نتیجه ی دلخواه حاصل شد

و قلقش که شرح دادم به دستم آمد

حالا سری بعد می خوام با ریواس و بابونه کل موهامو قهوه ای روشن کنم

اولش می خواستم با حنا و وسمه همه یه رنگ شن که بالاخره شد.

البته این ریواس و هم امتحان کردما خیلی روشن نمیشه ولی خوبه قشنگ میشه.



سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۶ | ۱:۵۹ ق.ظ | N |

یکی از بلاهای احتمالی که در ازدواج اول به بعد می تونه

سر یکی بیاد اینه که

برخی پسرا

نگران این نیستن که عذاب وجدان بگیرن که

طرف مقابلشونو بدبخت کنن

پس کاستیهای خودشونو با مطلقه بودن طرف مقابل عفو می کنن

کاستیهایی چون عدم متعهد بودن

معلوم نبودن فرداشون سر کارهای سیاسی

و خیلی مشکلات دیگه

می گن این قبلا بدبخت شده و آب که از سرشون گذشته چه یک وجب

چه صد وجب

دقیقا همین بلا در ازدواج دوم سرم اومد

یه شخص لابالی فاقد حس تعهد اومد تو زندگیم و ....

در حالی که من قدر همون دختر بیست ساله از ازدواج توقع خوشبختی دارم

و بدبختیهامو به قدر خیلی بیشتر از کافی قبلا کشیدم

و اگر قابلیت خوشبخت کردنمو ندارن نیان تو زندگیم

دقیقا این پسر قمی همچین بشری بود

بابام جان من ازت خواستم تو یه نظرسنجیم شرکت کنی

تموم شدو رفت

بی جهت چه پیله ای کردی به من

اصلا حالم و نسبت به خودم بد کرده بود

امروزم بهش گفتم:

برای اینکه شما فکر می کنین من به حد کافی بدبخت هستم و در قبال بدبخت کردن من عذاب وجدانی ندارین دقیقا اونچه که در ازدواج دوم سرم اومد ولی من در همون حد دختر بیست ساله از ازدواج توقع دارم و قصد این و ندارم تو دردسر بیافتم این کاملا خودخواهی شما رو می رسونه که با وجود فعالیتهای سیاسی بخواین با کسی باشین حالا من شدم گزینه ی عدم عذاب وجدان وگرنه نه عشقی هست نه علاقه ای

گفت:


ممنون

ولی قضاوتتان کاملا اشتباه ست

شما حق دارید با من کات کنید

ولی حق ندارید قضاوت اشتباه کنید

این خیلی برام سنگین بود

💔

خب

چیزی

بگو

𝓝𝓔𝓖𝓐𝓡 💞:
چه کاتی من از اولشم جوابمو گفته بودم شما برا خودتون بریدین و دوختین.

آخه چه دلیلی داره یه پسر سی و دو ساله ی قمی که کار و درآمد درست درمونی نداره

و مشغول فعالیتهای سیاسیه،

و کارشم سر این کارا باخته،

بخواد با من ازدواج کنه



یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۴ | ۹:۱۷ ب.ظ | N |