یکشنبه پایان نامه امو تو ایرانداک ثبت کردم و هیچ اس امسی برام نیومده
دیشب رفتم سایت ایرانداک
و دیدم چهارشنبه ساعت دوازده ظهر از جانب ایرانداک تیک خورده و تایید شده ولی دانشگاه هنوز تایید نکرده
دیگه چهارشنبه آخر وقت تایید شده و پنج شنبه جمعه هم دانشگاه تعطیل
و چت جی پی تی می گه اس امس بعد تایید دانشگاه میاد
من بعد عید می رم بابل
حالا با حالت روزه داری بدنم کشش سفر نداره،
و اما عید مراسم عقد یکی از فامیلاس
یه حرفی زده شده مبنی بر اینکه من مسئول عکاسی فیلم برداری بشم
خب دلیل انتخاب من به احتمال زیاد خرج پول کم هست
در حالی که درسته من آتلیه ندارم
ولی تعریف از خود نباشه کیفیت کارم پایین و بد نیست
حالا اگه مجبور به خرج پول نباشم یه چیزی
ولی متاسفانه هستم
یعنی باطری دوربین فیلم برداریم خرابه
نمی دونم حداقل یه پنج میلیونی باید باشه
پارسال که خراب شد نتونستم بخرم سه میلیون بود ....
پوففف بر من بی پول خسته
دیگه احتمال می دم فردا جنگ شه
رفتم آب معدنی خریدم بسی حمالی آب معدنی کمرم و خم کرد
دوتا بسته ی بزرگ خریدم و دوازده تا کوچک
سه تا دونه کوچیک و یه دونه بزرگم داشتیم
حالا جمعا سیزده تا دونه آب معدنی بزرگ داریم
با شانزده تا فکر کنم کوچیک
یعنی تا چهارده روز آب معدنی داریم دیگه
جنگم نشه بعد ماجرای سد کرج من یکیآب لوله کشی خوردنم نمیاد
آب معدنی هم نخورم حتما می جوشونم
ولی خانواده ام می گن کارهایم بی خود است.
کاش پسر بهتری بود تا لایق همسر بهتری می شد
....
این تفکریه که وقتی یکی از نزدیکانم از جنس مذکر
همسر ناسازگار و نامناسبی دارن، از ذهنم می گذره
.....
البته من در کل سرم تو زندگیه بقیه نیست
مرکز توجهمم نیست
اما اگرم صحبت فضولی باشه
در حد همین تفکر از ذهنم می گذره و بعدش نه حرفی می زنم
نه خودمو قاطی مسائلی که به من مربوط نمیشه می کنم
یعنی مثل خیلی از اقوام شوهر که تا کم و کاستی از عروس
می بینن عروس و محکومش می کنن نیستم
حتی تو ذهن خودم ....
چون می بینم این پسری که از خانواده ی منه خودش همچین لعبت بهشتی نیست
میشناسمش به بدیهاش واقفم
و از قضا می بینم زنش با این خصلتهایی که شوهرش داره خیلی هم از سر این شوهره زیادیه
بله می بینم زنشم خیلی اشکالات داره ها
اما آخه مگه پسره لایق بهترش هم بود ....
اخیرا یه سری مسائل تو خانواده شده که به من چه اما خب دیگه
کاش پسر خوبی بود، تا همچین نمیشد،
ولی نبود که ....
این وسط یاد مادر شوهر خودم می افتم
که زنگ زد بهم گفت فکر کردی چی هستی عاشق چشات نشدیم
....
من فکر نکرده بودم چیز خاصی هستم
اما آیا ذره ای فکر کرده بود که پسرش چی هست
چرا علاقه و محبت شوهرم به من و پای این می ذاشت که من میرغضبم و از ترسه که رفتارش باهام خوبه!
نمی دید پسرش دائما مریضه افتاده یه گوشه من دائما در حال پرستاریم ازش
نمی دید چقدر فشار روانی روم بود
نمی دید در سایه ی وصلت با پسرش کلا زندگیم تعطیل شده بود
در حالی که نه از نظر زناشویی و بچه دار شدن می شد تو اون شرایط پیشرفت کرد
نه می شد کلاسی درسی آموزشی باشه سرم گرم شه
خیر اون ازدواج چی بود برام؟
مگه در نبود اون ازدواج گشنه و بی سرپناه بودم که یه رفتار خوب شوهر هم باهام زیاد باشه
و فکر کنم چی هستم که یه وقت از رفتار خوب و محبت شوهرم هار شمو و پر رو
بعد مردم نفهم می گن وا سر یه مریضی طلاق گرفتی
مردم با جانباز ازدواج می کنن
خب شما برید با جانباز ازدواج کنین ما از اونجا که خیلی چی هستیم تحمل نداریم
اه اه
این بود زندگی مزخرف من.
منی که کاش یه پسری در دنیا بود که پسر خوبی باشد
و لیاقتم و داشته باشد
ولی نبود دیگه عمدتا پسرها شبیه همین پسرهایی که از نزدیکانم هستن، هستند
یعنی همونها که
من برای زنشون یا زن آینده اشون قوم شوهر هستم و میشناسمشون
هستن ،
همونها که می گم کاش پسر خوبی بودن
تا همسر خوبی داشتند.
اصلا هم غرور کاذب نیست این تفکر من
خیلی هم صحیح است.
هیچ وقت یه آدم رو دو بار پیدا نمی کنی حتی در همون آدم،
یعنی
همه ی اون روزهای خوب، تموم شد اون آدم عوض شد شاید بزرگ شد
و من همیشه
همان ماندم که بودم، بزرگ هم نشدم
حداقل در ترک و خسته شدن از آدمهایی که برایم مهم بودند پایدار ماندم و کوچک.
همان کوچک خاله زنک که با او راحت و خودمونی و بی سانسور خودت بودی
و سعی در کلاس گذاشتن نداشتی.
اما بودند آدمهایی که خودم هم همینقدر سرسری ازشان گذشتم و حوصله شان را نداشتم
که
در خوابهایم هم دست از سرم بر نمی دارند
و من در کنار این افکار سعی می کنم بی خیال زندگی کنم.
مثلا امروز زندگی کردم
امروز رفتم
خدمات کامپیوتری محله امون
درش بسته بود
تیپ و قیافه ام تعریفی نداشت برای جاهای با کلاس رفتن
اما بی خیال تیپ بدم رفتم آبرسان
رفتم کافی نت باران
قدیما اونجا یه پسری بود به اسم یوزرسیف
خیلی خوشگل بود مثل اسمش
من اون وقتا بیست و یه سالم اینها می شد
کامپیوتر نداشتم
و برای کارهای کامپیوتری می رفتم کافینت
اون وقتها سیستمهایی رو در اختیار مراجعین می ذاشتن که خودشون با کامپیوتر کار کنند
الآن دیگه اینجور کافینت ها زیاد نیست
در یکی از مراجعه هایم به این کافینت یوزرسیف داشت حرف می زد با
اطرافیانش
چی می گفت؟
یادم نیست
فقط یادمه از مکاشفه می گفت
از فکرو خیالهاش در واقع مکاشفه هایش
مکاشفه هایش چه بود؟
یادم نیست
وااااای که خیلی خوشگل بودا خیلی
حقیقتا اسمش کاملا برازنده اش بود
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان رویای ازدواج با او را در سر می پروراندم ولی
من و زیباییم برای اون زیبایی کافی نبود
اما خب دیگه رویا که دست خودم بود چه کسی می توانست مانعش شود
رویایم این بود یه روز که مثلا تازه باهاش عقد کردیم افطاری در خونه ی مادر بزرگیم
بعد به بهانه ی صندلی آوردن
از طبقه ی بالا می ریم طبقه ی بالا
و ....
یعنی چی باعث شده بود همچین خیالات و سناریویی با اون پسر در سر بپرورانم
اصلا نظری ندارم و چیزی یادم نیست
بعدش دیگه گم شد
ندیدمش
امروز بعد سالها باز رفتم اون کافینت
باز اون اونجا نبود
هه کم مدتی نگذشته می گم اون موقع بیست و یه سالم بود
حالا سب و هفت ....
گفتم پایان نامه ارو تو سایت ایران داک ثبت می کنین
گفتند نه برو پاساژ نسیم
مغز خستم پاساژ سهندو تجسم کرد
فکر کردم باید راه اومده ارو برگردم ولی چه ربطی داشت اونجا که فقط لوازم کامپیوتری می فروشند
که یهو یادم افتاد که خنگول پاساژ نسیم و می گه نه سهند
و رفتم پاساژ نسیم و
زمان زیادی طول کشید تا پایان نامم بارگزاری شد....
خدا روشکر
بالاخره پایان نامه امو تو ایرنداک ثبت کردم
ان شا ء الله که تایید شه.
اینستام وصل نمی شه
تلگرامم هم همینطور
چه خبر شده
جنگ شد یا باز اعتراضاته؟
از دنیا بی خبرم
حالا اینا به کنار
با این وضع نت آیا شود که فردا پایان نامه امو تو ایرانداک ثبت کنم یا نه
پوووووووففففف
از چهارشنبه که سایت قطع بود و نشد پایان نامه ام در ایرانداک ثبت بشه
همش این مقوله ی احتمالا مصلحت بوده در گوشه ی ذهنم بالا پایین می پرید،
راستش مدتیست که خوشبینی به بدبختیها و بد بیاریها و ناکامیهایم با عنوان
لابد مصلحت بوده به نظرم احمقانه می آید،
اما هر چه بود نتیجه ای که حاصل شد این شد که برگردم تبریز
و بعد اومدن به تبریز پایان نامه را در ایران داک ثبت کنم،
و اما طی دعوایی که حین رفتنم با والدین داشتم
اصلا عجله ای برای آمدن نداشتم
و این شد که به جای پنج شنبه جمعه بلیت گرفتم
و یک روز بیشتر
در بابلسر ماندم
پنج شنبه را بی برنامه تا ساعتی که عشقم می کشید خوابیدم
صبحانه خوردم و بعدش در عین حال که ناهار می پختم ادامه ی کتاب صوتی بلندیهای بادگیر را گوش دادم
عجب داستان رو مخیستها
همه اش آدمها در جوانی با بهانه های کوچک کوچک می میرند
یک نفر اینجور می میرد دو نفر اینجور می میرد، نه که کل شخصیتها فرتو فرت بیافتندو بمیرند گویی که نویسنده حوصله ی پرداختن بیشتر به آنها نداشته و نقششان که تمام شد چه کنیمشی گفته یک جرقه در مغزش زده شده بشکن زده گفته باشد: آهان همینطوری بمیرانیمش،
نمی دانم که لابد در قرن نوزده همچین بوده
و اما رسیدیم به بخش پسر هیتکلیف و ایزابلا یعنی لینتون
پسری که همش خسته است و همه اش لم داده بغل بخاری و اونجور که از اول داستان بر می آید این یکی هم به زودی میمیرد،
و راستش دیگر حوصله ام را سر برد این داستان لوس و به جا اینکه بدان گوش فرا دهم موسیقی گوش دادم و اون روز یعنی
پنج شنبه حسابی ورزش هوازی پلاتس به جا آوردم
بعد مدتها بسی چسبید
بعد ناهار هم کمی دراز کشیدم و بعدش دوش گرفتم ...
و شب حین شام خوردن خون دماغ شدم
و فکر کردم خوب شد که با این وضعیت خون دماغی پنج شنبه یعنی همون حالایش در راه برگشت نبودم
حقیقتا به یک استراحت و خوش گذرانی این چنینی نیاز داشتم
اما تنهایی قشنگ نبود
دیروز حین بازگشت فکر می کردم من نه اینکه تنهایی را دوست بدارم
بلکه تنهایی را به وقت گذرانی با آدمهایی که جهان بینیشان را دوست ندارم
ترجیح می دهم
درست است شاید جهان بینی من اشتباه باشد اما
من ساده این را کسب نکردم
و ابدا هم فکر نمی کنم دیدگاهم راجع به خدا زندگی روح و امامان و پیامبران اشتباه باشد
و کمتر کسی حتی حاضر است حرفهای مرا گوش بدهد
نه مادرم که اهل نماز و روزه است
نه پدرم که خلافش است
هر دو مرا احمق می دانند
یکی با تعصب شدید یکی با تعصب شدید جور دیگرش از جهت انکار
دنیا هم پر است از آدمهایی که یا در دسته ی مادرمند یا پدرم
تنها خواهرم هست که به من گوش می دهد فکر می کند و تایید می کند
و دوستم هم بود، او خود راهنمایم بود ولی
خب بسی مرا تنها گذاشت
در واقع من به حضورها خیلی اهمیت نمی دهم
بیشتر حرفهای ردو بدل شده است که مهمند و کسی که دیگر نخواهد بشنوتت تمام می شود چه با حضور فیزیکیش چه بی آن،
به همین سادگی....
در مسیر برگشت همسفری خوب نبود چه دختر چه پسر
از آن سفرهایی بود که جز خواب و جاده و تاریکی هیچ خاطره ی خاصی به جا نگذاشت.
در مورد پایان نامه ام امروز صبح بعد رسیدن فکر کردم آیا حالا بفرستم برای انتشارات دانشگاه یا صبوری کنم
و به حرف آن که در گوشه ی ذهنم می گفت عجله نکن شاید مصلحتی بوده گوش دادم و صبر کردم.
رخت چرکهای در لباسشویی انداختنی را لباس شویی انداختم و
رخت چرک های در دست شستنی را گوشه ای تلنبار کردم که حمام که می روم بشورمشان
وبعدش گرفتم خوابیدم
بعدش ناهار خوردم و رفتم سروقت پایان نامه
یعنی چک کردن مجدد لیست فهرست با درستی صفحات
که خوب شد و مشخص شد بله مصلحت بوده
صفحات درست بود
ولی بعضی اشکالات داشت
مثلا جابه جا شدن عدد فصل پنج در بخش فهرست
به جا ۵_۱
۱_۵ بود مثلا
و یکی دو تا از این قبیل ریزه اشکال ها،
کم بودند
ولی خب می شد که با همین اشکالات رد شود
سر تیتر فصلها را هم
به حالت اولی در آوردم
چرا که مسئول کتابخانه یک نمونه پایان نامه نشانم داده بود که برای عنوان فصلها در فهرست
شماره نذاشته بود و وسط چینشون کرده بود منم اونجوری کردمش
بعد که مال من و چک کرد گفت نه اینطوری که نه
گفتم آخه تو این پایان نامه اینجوری بود
گفت باشه بمونه اشکال نداره
ولی من محض احتیاط الآن اونم درست کردم
و از چت جی پی تی هم پرسیدم که چه کنم
در سیستم دیگری ترتیب به هم نریزه
و اونجوری که چت جی پی تی گفت سیو کردم
چون گویا نمیشه به شکل پی دی اف فرستاد
فردا ان شا ء الله که بروم آپلودش کنم.
فکر کردم که نمی خوام بفرستم انتشارات دانشگاهمون
چون رفتار خانمه بد بود
و تلگرامم هم کار نمی کنه تا ببینم میشه اونجا آپلود کرد، یا نه
حجم وردم زیاده و تو ایتا آپلود نمیشه
پس می رم یه کافینتی در تبریز خودمان
فقط
فردا را روزه خواهم گرفت و ماه رمضان از فردا برای من شروع می شود
و اینکه با حالت روزه در تلاش و تکاپو باشم سخت است برایم.
دیگر همه کارها را کردم
بروم حمام بعد سفر و لباسهایم را هم بشورم
و این بود خاطره ی بعد سفر من.
سفری که در طی آن چیزهایی در من مرد
و دنیایی دیگر به رویم باز شد ....
که شرحش زیاد است،
زیاد سر فرصت می گویم...
.: Weblog Themes By Pichak :.