قرار بود امروز با خواهرم اینا بریم کلیبر، گفتن قلعه نمی ریم ها همون پایینش تو جنگل میشینیم
ولی من فکر می کردم تا اونجا می ریم یه توک پا قلعه رفتن هم که کاری نداره.
می ریم خب
ولی نرفتیم
خواهرم اینها چندین سال پیش با یک فامیلشان از راه جنگل به طرزی سخت و پرمشقت رفتن قلعه بابک
می گن اون فامیل که راهنماشون بوده تند تند جلوتر می رفت و جاهایی که برای استراحت می نشست منتظر اینها می شد و
تا اینها می رسیدند فرصت استراحت به اینها نمی دادو ادامه می داد
من هر چی بهشون گفتم بابا خیلی راحته
شاید از راه جنگل رفتین اینجوری سخت بود
اگه از راه خاکی بریم راحته
و یادآوری می کردم پارسال مسیر آبشار لاتوم که یادتون هست
هزار بار راحتتر از اون مسیر آبشار لاتوم
حتی از عینالی از همون بخش سنگفرش شده اش هم راحتتره و مسیر کمتره
دیگه من هر چی گفتم قانع نشدن دیدم
فایده نداره اصرار بیشتر نورزیدم.
همیشه آدمها از قلعه بابک رفتن ها یه نقل قولهایی کردند
که اگر نرفته بودم فکر می کردم صعود به اورست پیش اون هیچیه
مصطفی اینها می گفتند یه بار تو اون مسیر سنگ سر یکی افتاد مرد
خواهرم اینها هم که می گفتند هفده سال پیش رفتیم سر تاپا کوفته شدیم
هلاک شدیم و دیگه حالا سن و سالی ازمون گذشته نمی تونیم بریم
ولی من که تو سال چهارصد و دو رفتم واقعا این سختی هارو ندیدم
یه کوهنوردی ساده بود
در کنارش هم هوای خیلی خیلی خوب و بهشتی
سی تیرماه بود ولی انگار فروردین ماه باشه
واقعا حس می کردم اومدم بهشت
به هر حال نیومدن دیگه خواهر زاده کوچولومم هم تحت تاثیر توصیفات من همش غر می زد که بریم دوست دارم ببینم
خواهرم می گفت چیزی نیست قلعه ای وجود نداره خراب شده
انگار می ری سقف یه خونه خرابه
خواهر زادمم می گفت شما دیدید من که ندیدم
ولی دیگه تو کتشون نرفت که نرفت
دیگه اینکه این همه راه و کوبیدیم رفتیم کلیبر و هیچ چیز خاصی ندیدیم نتیجتا
خیلی گردش جالب و خاطره انگیزی رقم زده نشد برام
به هر حال همینشم شکر.
چند وقت پیشم شنیدیم یه فامیل شصت و خورده ای ساله اونجا رفته سرش گیج رفته
خورده زمین امداد رسانا اومدن بردنش
همه جاش شکسته داغون شده
و این یکی دیگه از شگفتیهای قلعه بابک رفتن های مردم بود
که راز اگه نمی دیدم خیال می کردم
چه خبره اونجا.
خب تا اینجا شرح سفر بود و اما قبلش
دیشب به شدت سردرد داشتم حوالیساعت یک شب قرص خوردم و خوابیدم
چند باری خوابم گرفت ولی در هر بار نه چندان عمیق و زودی بیدار شدم
سر صداهای خونه ی همسایه ارو میشنیدم
مهمون دارند خواهر خانم خونه از تهران اومده یا از یه جای دیگه نمی دونم بچه ها ش
قاطی پاتی ترکیو فارسی حرف می زنند، منم فکر می کنم از تهران اومدن
بچه ها یعنی نو جوان های دختر خاله پسر خاله همش در حال رفت و آمد و از گردش هستند دیشبم حوالی ساعت سه شب با های و هوی اومدند
بعدش
یکی از این نوجوانان های های گریه می کرد یعنی چرا علت مبنی برچه بود؟
فکر کنم درست تو اتاقی که پنجره اش بغل پنجره ی اتاق منه
به قدری نزدیک که انگار تو اتاق من گریه می کنه
این همسایه امون حدود سه سال که اومدن اینجا
پارسال هم این خانواده ی فارسی ترکی قاطی پاتی صحبت کن
چند روزی اومده بودند
کل سال سر صداشون کمه الا روزهایی که این مهمونهاشون میان
منم حقیقتا فضولیم گل می کنه
مخصوصا که از صداهاشون یک دنیایی و تجسم می کنم
در حالی که درسته همسایه دیوار به دیوارن ولی خدایی قیافه ی هیچ کدوم و درست حسابی ندیدم
وقتی این صدای گریه می اومد من همچنان سرم درد می کرد
و فکر کردم بهتره که نرم گردش و خوابیدم در واقع سعی کردم بخوابم
ساعت حوالی شش چشم باز کردم و دیدم زنگ و خبری از خواهرم اینا نیست
دیشبم زنگ نزده بودن فکر کردم
شاید منصرف شدن
به هر حال باز خوابیدم
ساعت یه ربع شش و می گذشت که با صدایی شبیه ترکیدن بادکنک از خواب پریدم
در حالی که دیگه سرم درد نمی کرد
خواهرم اینا گفته بودن شش حاضر باشم
و خبری ازشون نبود
یه چند لحظه چشامو بستم
به صدای بادکنک فکر کردم
آیا صدا از دنیای واقعی بود یا توهمی در خواب ؟
اینجا که بادکنکی نیست
شاید باز از سمت همسایه بود
سرم که درد نمی کرد احساس می کردم از خوابم سیرم
بهتره به خواهرم اینا زنگ بزنم
که زنگ زدم
و پرسیدم نمی رید پس ؟
که گفتن چرا داریم میایم دنبالت
واااااای
من همیشه زود پامیشدم صبحونه ی کامل می خوردم آرایش می کردم
ولی الآن وقت نداشتم
و بیشتر وقتیم که بودبه اتو کردن شلوارم گذشت
منتها این همه راه برو برو برو و اون مسیر رویایی و طی نکن و نبین حقیقتا ارزششو نداره
.: Weblog Themes By Pichak :.