یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
دیروز با دعوا و دلخوری و گریه رهسپارم کردن شمال در حدی که گفتم ان شا ء الله بمیرم از دستم راحت شین خدا هیچ بنده ای و محتاج پول با منت بقیه نکنه حتی پدر مادرش اونم تو این سن که من هستم و واقعا دلم شکسته از طرفی آدم کینه ای هستم و نمی تونم مادرمو بابت رفتار بدی که باهام داشته ببخشم در حدی اعصابم خورده که دلم می خواد همینجا از تو شمال شوهر پیدا کنم و دیگه برنگردم تبریز. خب من این ماه در سایه ی پالتویی که خریدم و انگیزه ام از خرید پالتو این بود که اگه با اون پسره رفتم دیت لباس نو بپوشم بله در سایه ی خرید اون پالتو دیگه هیچ پولی برام نموند کلا دو میلیون و هشتصدو نود پول پالتو شد و اصلا هم مورد پسندم نبود اما ارزونترین پالتویی بود که پیدا کردم ولی بعدشم هر چی اون پسره گفت بیا ببینمت من حتی پول تاکسی نداشتم که برم بیرون و خب وجهه ی خوبی نداره همون اول کار فلک زده به نظر بیای همین شد که فقط نشستم خونه و پسره هم کلا بی خیالم شد البته از اولشم همچین گرم نگرفته بودیم. بالاخره بیستو پنجم یارانم واریز شد و بیستو ششم هم که دیروز باشه چون قرار بود برم سفر مامان سه میلیون پول ریخت تو کارتم منم همیشه قبل سفر دو سه تا چیپس و شکلات و پاستیل می خرم و اگه پول داشته باشم روز قبل می خرم اگه نه هم مجبورا همون روز سفر. کرم آبرسانم پریشب تموم شد این کرم معمولا فقط تو یه داروخانه ای پیدا میشه که اونم بعد از ظهرها بسته اس دیروز ساعت یک و نیم ظهر رفتم هایپر مارکت محله چیپس و ...بخرم که بسته بود فکر کردم اگه برم داروخانه ی مد نظرم اونم تو این تایم بسته اس و... خب تا اینجای خاطره ارو وقتی نوشتم که رسیده بودم شمال و تو کتابخونه ی دانشگاه منتظر بودم مسئول کتابخونه پایان نامه امو ببینه و بهم بگه که نگارشش برای ارسال به سامانه ی ایرانداک تا چه حد صحیحه گفته بود تا چند دیقه دیگه برمی گرده و تا برگرده من نصفه این خاطره ارو نوشتم وقتی برگشت هم ثبت موقت زدم که ادامه اش بمونه برای بعدا حالا دیگه حس و حالم بهتر شده حالا کیه فکر کنم سی بهمن پنج شنبه اول ماه رمضان من همچنان بابلم در واقع بابل که نه در بابلسرم در پارکینگ یک در یک سوئیت خوب این سری سوئیت همیشگی نرفتم چون اون قیمتشو از سیصد هزار به پونصد هزار افزایش داده بود و گشتم یکی پیدا کردم که شبی چهارصد هزار بود این یکی خیلی به نظرم بهتر از اون سوئیت همیشگیه هم گرمتره هم یه حالت امنتری بهم می ده و یه جوری کلا آرامشش بیشتر ولی خب در هر حال من این سوئیت نشینز و دوست دارم، خیلی خب داشتم می گفتم که مسئول کتاب خونه اومد یه ایرادایی گرفت مبنی بر صفحه ی اولش که مثلا بعد نگارش دو تا نکته بذارم به جای خانم دکتر ...یه چی دیگه بنویسم در فهرست، فهرست نمودار و شکل ها رو جدا کنم همه ی فصل ها بالا سرش بنویسم کدوم فصل و سمت چپ هم عنوان فصل و این یعنی شماره صفحه هام در فهرست هم به هم می خورد و گفت شماره صفحه هارم فارسی کنم، که یه کار نشدنی بود یعنی وقتی تنظیمات ورد و تغییر می دادم کلا اعداد انگلیسیمم فارسی می شد خیلی سعی کردم نشده قبلا با چت جی پی تی هم کلی سعی کردم انواع و اقسام روش ها گفت ولی نشد که نشد، نشستم تو کتاب خونه با این خیال که همین کارارو جلدی انجام می دم بعد تو سامانه ی ایران داک ثب می کنم ولی زهی خیال باطل برای هر صفحه عنوان فصلشو دستی وارد کردم و تغییراتی که گفته بود و انجام دادم ساعتها همش تند تند می گذشت دیگه دیدم زمان تنگه و من امروزرو نمی رسم تا اونجا که انجام داده بودم نشون نسئول کتابخونه دادم اوکی داد و رفتم انتشارات گفتم تو لپ تاپم یه کاری کنه که شماره صفحه ها درست شه که بله شماره صفحه هارو فارسی کرد ولی شماره سالهایی که نقل قول از مقالات انگلیسی بود و باید انگلیسی می موند هم فارسی شدش دیگه رهسپار بابلسر شدم تو مسیر بابل تا بابلسر یه فکری به ذهنم اومد که یا از دونه دونه شماره صفحه ها که فارسی هست اسکرین بگیرم و اطراف عکس و ببرم بذارم بخش شماره صفحه یا با شیپ داخل شیپ شماره ارو فارسی کنم ببینم میشه یعنی کل دویست و چند صفحه ارو فارسی وارد کنم فکرش و کردم نمی دونستم عملی میشه یا نه ولی از طرفی خیلی خسته بودم کل شب قبل در اتوبوس نخوابیده بودم و حالا بعد از ظهر تازه داشتم می رفتم بابلسر و سوئیت بالاخره رسیدم و ناهار خوردم و حوالی شش و هفت عصر خوابیدم و حوالی ساعت ده شب بیدار شدم و بعدش نشستم پای لپ تاپ دونه دونه شماره صفحه هارو نه با اسکرین شات بلکه با همون کشیدن شیپ و اد تکست و مچ کردن شماره صفحه هایی که حالا فارسی شده بود دستی تایپ کردم و بعدش تنظیمات ورد به حالت تایپ همزمان فارسی و انگلیسی اعداد در آوردم و بعدش اعداد انگلیسی شده ی صفحات و کلا پاک کردم یعنی بعد فهرست پایان نامه ام شماره صفحه ی اتومات نداشت و اگرم بود همه دستی و با شیپ وارد شده بود بعدشم فهرست و اصلاح کردم همه ی اینها از دوازده شب تا سه بعد از ظهر سه شنبه طول کشید یعنی سه شنبه هم نشد برم دانشگاه بارگزاری کنم پی دی افش و زدم تو گوشی که فرداش یعنی چهارشنبه برم دانشگاه و بالاخره تو ایرانداک ثبت کنم اما باز زهی خیال باطل گفت باید ورد باشه خوب شد لپ تاپمو برده بودم و وردش و دادم بهش تا یه مرحله رفت بعد گفت سامانه قطعه از صبح قطعه کمی منتظر نشستم بلکه وصل شه که دیدم نمیشه نشستم و اندیشیدم که نمیشه دیگه بهتره برگردم تبریز از تبریز بفرستم حالا چه معلوم اگه تا شنبه موندم شنبه اینترنت این سامانه وصل باشه پرسیدم اگه از تبریز تماس بگیرم کاراش و انجام می دین و گفت بله پرسیدم اگه تایید شد تا کی فرصت دارم که بیام برای کارای تسویه گفت تا هر وقت دلت بخواد خب من قصد داشتم بفرستم تایید بشه بعد تایید برم تسویه حساب و امضاها بعدشم دیگه کارهامو تموم کنم برگردم تبریز ولی نشد از طرفی هم ماه رمضون اومده و از یکشنبه روزه می گیرم و واقعا از پس هزینه ها ی روزه داری در اینجا برنمیام که رفتم ترمینال بلیت گرفتم برای جمعه برای پنج شنبه نگرفتم که خوب استراحت کنم و حداقل یک روز بدو بدو نداشته باشم و خب اصلا دلم به رفتن زود به خونه نیست دلم از خانوادم گرفته و دیگه دوستشون ندارم حالا به صاحب سوئیتیه گفتم پول یه شبمو پس بده شماره کارتمو گرفتا ولی فعلا پولی واریز نشده 😑 الهی قمشه ای می گه "ما تنهاییم تو این عالم کی با ماست؟ هیشکی با ما نیست حتی وقتایی که تو جمعیم هم درون خودمونیم و این وسط یکی میاد می گه هو معکم" همه ی اینه درست ولی با همه ی سازگاری بی حدو مرضم با تنهایی گاهی بعضی بودنها قشنگ بود مثلا همصحبتی با خواهرم، با دوستم با مصطفی و دیگه... دیگه باقی اطرافیان در درجه ی دوم همصحبتهای خوبم بودن و بعدش درجه ی سه و همینطور پایینتر و پایینتر حالا نه دوستم و دارم نه مصطفی رو با خواهرم هم بعد ازدواجش یعنی از نوزده سال پیش، بیشتر ارتباطمون با تلفن بوده و خب هر روز پیش هم نیستیم که مثل گذشته ه. من این روزها حال خوشی ندارم به خاطر اوضاع سرزمینم و خیلی چیزهای دیگه که در حاشیه اش هست کلافه و سردرگم و ترسوام و نگران بعد این وسط به خودم می گم بسه به زندگیتم برس و این شد که بالاخره بعد گذشت بیستو دو بهمن و خطرات فرضی تصمیم گرفتم بگمکه حالا وقتشه و برم بابل، پست قبلی هم که نوشتم دلی نبود حوصله نیست که کلا کسی نیست که برا کی مهمه نوشته های من و زندگی من فقط یه ثبت رویداد فوری با بی میلی تمام نوشتم که یادم باشه دقیقا چه روزی چه کار کردم بعد یکی این وسط اومد کامنت داد حالم از نوشتت بد شد نه بلدی حستو منتقل کنی نه بلدی و....و..... و خب خیلی ناراحتم کرد کلا آدم زود باوریم و همه ارو جدی می گیرم همه ارو مهم می پندارم گفت که گفت چرا باید این همه ناراحت شم به هر حال باید اینو هم می نوشتم که آروم شم اگه بازم کامنت منفی دریافت کردم آدرس این وبلاگمم عوض می کنم و دیگه با ثبت موقت و بعد ثبت دائم می نویسم که وبلاگ تو بلاگفا بالا نیاد. خب این از یه بخش حال و روزم و اما بخش دیگر مهم از حال و روزم اینکه باز یاد دوستم افتادم هر بار که سفر می رم یادش تو ذهنم پررنگتر میشه اینکه بهش نزدیکتر میشم اینکه از شهرش می گذرم اینکه ..... چقدر دوست داشتم مثل گذشته ها بود انگاری در تنهاییه سفر همون حداقل حضورش مثل گذشته ها آرزوم میشه اینکه مثل گذشته ها با پیام و چت در ارتباط باشیم..... متنفرم از همه ویژگیهای بد خودم که اونو از من بیزار کرد چقدر بغض داشتم خوب شد اینهارو نوشتمو اشکام سرازیر شد، بلکه آروم شم کلا امشب یه شب مزخرفیه یازده سال پیش آخرین شب زندگی مشترکم با مصطفی همین امشب بود شب بیستو پنج بهمنی که با بیستو ششم پیوند می خورد همون شب مثلا ولنتاین که ساعتها جلو در داد کشید و فردا بعد از ظهرش که داشت می رفت وقتی رفتنشو حین پایین رفتن پله ها تماشا می کردم تو دلم گفتم دیگه تموم شد دیگه برگشتنشو نخواهم دید شباهت این قضیه و این پیش بینی برام شبیه همین چند وقت پیش بود بیستم دی که بعد دفاع پایان نامه ام در هجده دی، رسیدم خونه مقنعه امو که می ذاشتم کمد، با خودم فکر کردم دیگه دانشگاه که می رم برای کارای تسویه اینو سر نمی کنم یعنی دیگه مقنعه سر نمی کنم نه اینکه بی حجاب شم ولی خب مقنعه برا من هم که چندان مخالف حجاب داشتن نیستم باز نوعی اجبار و زور است پیش بینیم راجع به مقنعه اشتباه درومد یعنی در مورد مصطفی هم خودم بودم که نخواستم؟ نمی دونم چه اهمیتی داره هر کی داستان منو شنیده معتقده مصطفی منو دوست نداشته کلا هیچ پسری منو دوست نداشت ولی بهترین دوست نداشته ای که بود مصطفی بود حداقل کاری کرده بود که من دوستش بدارم بقیه همونقدر هم خوب نبودن همونقدر که خودش خیلی ناکافی بود برای دوست داشته شدن. بله و تنهایی و تنهایی سفر کردنها کی فکرشو می کرد یازده سال بعد زندگیم اینطوری شه این همه منزوی و تارک دنیا شده نه که درونگرا باشم اما از خیلی از آدمها بیزارم می گم دیگه سفر که می رم دوست دارم با یکی مثل همان دوستم ایاممو سر کنم اما خب کسانی که بودند هم خوابگاهیهایی بودند که مدام سنم و به رخم می کشیدن و گذشتم و و نفرتشون ازم از هر حالشون مشخص بود همینه دیگه خوابگاه نمی رم و تنهایی تو سوئیت می مونم ولی خب رفیق و همسفر خوب اگر بود اونقدر ها هم درونگرا نبودم اگر بود..... خب قرار شد فردا برم بابل هیچ وقت مثل الآن خودمو تنها حس نکردم تنها در امنیت کم نمی دونم اوضاع خیلی خطرناکه همیشه فقط من بودم و خدا ولی هیچ موقع تا این حد واهمه نداشتم نمی دونم واهمه ام از اینه که کارام راستو ریس نشه یا کلا از شرایط کشوره یا از شرایط سری قبل چشم ترسیده یا کلا همیشه اینطورم واقعا خسته تر از اونم حتی حال خودمو درست تحلیل کنم فقط می دونم همیشه برگشتنی قشنگتره برگشتنی امنه و خونه امنیت داره برگشتنی پر حس خوشحالیه ولی رفتنی نه نمی دونم تا قبل ماه رمضون کارام تموم میشه برگردم یا نه. امروز دوستم از اون کاغذ اصلاحاتم عکس گرفت فرستاد اونقدری که من شفاهی متوجه اصلاحاتم بودم و انجام دادم تو کاغذ نبود و من خیلی بیشتر انجام دادم امیدوارم دیگه اشکالی نداشته باشه خوشبختانه راجع به عکسام از اون حرفا نگفته بودن ان شا ء الله که نگن. قضیه ی امروز اینجوری رقم خورد که به استاد زنگ زدم و بعدش به دوستم و متوجه شدم همه اصلاحاتو انجام دادم دیگه تصمیم گرفتم که یکشنبه برم که دوشنبه صبح برسم دانشگاه واااای اینکه از راه رسیده ساعتها تو دانشگاه باشم ونتونم بخوابم خیلی برام سخت میاد کاش بشه شبو تو اتوبوس خوابم ببره هعععععی.... خدایا خودت کمکم کن. فردا زنگ می زنم به استاد و اگه بود دوشنبه می رم دانشگاه دوشنبه که نه یکشنبه را می افتم و می رم صبح دوشنبه می رسم دانشگاه کمی از کارارو انجام می دم ببینم چطور میشه می تونم تسویه حساب کنم یا باید بمونم دوستم که زنگ زد گفت واسه عکساش دلار ریخته چه کارا کرده تا منابعشو درآره بذاره تو فهرست منابع من همچین کارایی نکردم نمی دونم در هر حال اگه همچین شه گاومان زایید و خب غیر از اینم نمی دونم چه اصلاحات دیگه ای دارم من هر چی که تو جلسه ی دفاع شفاهی گفتن و انجام دادم امیدوارم فقط همون بوده باشه و تمام شه بره اگه نه هم مجبورم بمونم بابل تا ببینم چطور میشه شایدم کارش اونقدره زیاد باشه همون برگردم تا برا بعد عید یعنی مثلا من نمی دونم کجا باید دلار بریزم که چه کنم یه دنیا عکسه مجوز دونه دونه اشو از کی و چطور بگیرم من عکسا رو از مقالات برداشتم منبع مقالاتم هست دیگه نمی شه انقد سخت نگیرن دو سه هفته ای میشه پی دی اف اصلاح شده امو فرستادم به استاد و یه متن سلام و سوالم براش فرستادم تو تلگرام روبیکا و بله هیچ کدوم جواب نداده تو تلگرام و روبیکا سین نکرده ولی تو بله سین کرده جواب نداده حداقل یه جواب سلامم و می داد اه چقدر متنفرم از همه چی سرم درد می کنه بس که تو اینستا چرخیدم، فلاکت و ماجراهای فلاکت بار هر روز بیشتر از دیروز چی می خوان این لعنتیای عوضی از جون ما چند روزی میشه که اصلاحاتمو انجام دادم و فرستادم برای استاد ولی حتی سین نکرده فکر کردم شاید نتش مشکل داره تو روبیکا هم فرستادم خب ایشون هیچ کمک و راهنمایی خاصی در نوشتن پایان نامه ام نکرد حتی نخونده فرستاد برا همانندجویی و سر همین هم نمره ام شد نوزده الآنم که اصلاحاتو فرستادم براش حتی سین نکرده منم نسبت به آدمی که بی خود و بی جهت در موضع قدرتی بالاتری از منه در حالی که در ذهن خودم هیچم بالاتر نیست یه حالت درون گرایی دارم مثلا استادا, مثلا جایی بخوام تحت سلطه ی کسی شغلی داشته باشم در کل از اینکه یکیو از نظر مقامی بالاتر ببینم خودشیرینی و چرب زبانی کنم بدم میاد و خب یکی از دلایل عدم موفقیتمم اینه و اگه ببینم بالاسریم ناعادلانه برخورد می کنه هر چقدرم سعی کنم مثلا با احترام رفتار کنم فکر نکنم موفق باشم به همین دلیل زنگ زدنم نمیاد به این بشری که بارها حق منو ناحق کرده، با احترام و نرمی حرف زدنمم نمیاد اما نهایتا تا شنبه اگه جواب نده زنگ می زنم، تا اگه تایید کرد برم. ترجیح می دم بابل رفتنم صرفا برای تسویه حساب باشه نه اینکه تو این شرایط خطرناک این همه راه و برم و هیچ نتیجه ای نگیرم.... خب این از این و اما احوالات دیگرم در ایام قطعی نت پس از دفاع پایان نامه ام بود که گفتم یه بارم برم خونه ی مادر بزرگ که کاش نمی رفتم یکی از فامیلها خب بالاخره اصلاحات و انجام دادم فهرستم مجدد به سختی اصلاح کردم فردا می فرستمش برا استاد ببینم چی می گه ان شاء الله که ایراد در نیاره بگه به به و جه جه اینکه پنج شنبه حرکت کنم برم بابل واقعا برام سخت میاد نگرانم هستم که حالا جنگ نشد نشد یهو دیدی اون روز شد وقتی من نصف شبی از تهران و منطقه ی نظامی شرق تهران عبور می کنم کاش می شد به شفافیتی که تو چت جی پی تی احساسات این روزامو می نویسم اینجا هم بنویسم ولی خب نمیشه سر بسته بگم خیلی آشفته بودم انتظار داغونم کرد گاهی عصبانی گاهی امیدوار گاهی خسته از طرفی اولش اونقدر امیدوار بودم که بی پروا در مجازی یه کامنتا و لایکایی کردم که با ادامه ی این شرایط احتمالا آینده ی کاریم از نظر دولتی و آتیش زدم اما خب مگه در گذشته کاری دولتی داشتم شوخی نیست که سی و هفت سالمه و حقیقتا هیچی برای از دست دادن ندارم همینم که امیدوار باشم برای آینده ی کاری خیلی پرروییه چه دولتی چه غیر دولتی اما خب ادامه دادم این بار شور برم داشت که شاید اوضاع ورق بخوره اصلا نه برای من همین که ببینم رودها خروشان است و دریاها مواج و آدمها و کودکان خندان برای من کافیست که نمی دونم بشود یا ...... به هر حال چت جی پی تی گفت بشین اصلاحاتت و انجام بده مینا هم پیام داد نمی دونه اصلاحاتش و چیا گفتن من ولی بحمدالله یادم بود و دیروز نود درصد اصلاحات و انجام دادم بیشتر بخش مونده بخش مرتب سازی مجدد فهرسته اون یکی همکلاسی زنگ زده شنبه می رن دانشگاه من اگه بخوام شنبه برم دانشگاه باید پنج شنبه راه بیافتم و جمعه می رسم بدیش اینه جمعه آخر هفته اس و کرایه ی یه شب اقامت زیاد میشه و بدیه دیگه اینکه پیشگویی گفته پنج شنبه جنگه نمی دونم که به پیشگو اعتباری هست یا نه اساعه هم در بی پولترین شرایط ممکنم موجودی کارتم فکر کنم صفر تومنه این ماه پالتو خریدم چون یه ماهیه با یه پسری آشنا شدم گفتم اگه یه وقت رفتم دیدنش لباس نو بپوشم بله ولی مشکل اینه که پالتو رو به قیمتی نزدیک به سه میلیون خریدم واصلا هم قشنگ نیست هیچ پالتویی نبود زیر سه میلیون باشه ارزونترینش نزدیک چهار بود اینو اصلا نپسندیدم و تنها به این دلیل خریدمش که وسعم می کشید یکی بود انقدر قشنگ بود ولی نزدیک چهار میلیون بود خیلی احساس بدبختی کردم که نمی تونستم طبق سلیقم خرید کنم و حقیقتا پالتویی که خریدم قشنگ نیست گاهی ارزونم بخری دوستش داری ولی اینو دوست ندارم اصلا پالتو هم نیست آخه بیشتر بارانیه تا پالتو چرم و بعضی جاهاش خز دکمه هم نداره و زیر زانوعه این پسری هم که باهاش آشنا شدم مکالمه ی سردی بینمونه به قدری که انگار نیست روزها نیست وقتی هم هست سلام فردا می تونی بیای ببینیم همو من هم می گم نه و هربار بهانه میارم اولندش حس دیت نیست ثانیا یه گرون پول ندارم حتی سوار اتوبوس شم دیگه همین دیگه اینم از شرح امروزم برم نماز بخونم بعدش باز برم سر وقت اصلاحات وایی این دختر خوشبخت چقدرم پز می ده و یه جوری حرف می زنه انگار خیلی با کلاسه اه اه من چرا بعضا انقدر حسودم خب من بیشتر از اون پدرم درومد اون نباید نمره اش بیشتر می شد. چه کارهایی باید انجام بدهم؟ انجام اصلاحات، ارتباط گرفتن با استاد، رفتن به دانشگاه، تسویه حساب، گرفتن مدرک. ولی اوضاع کشور جوریه که نمی دونم انجام این کارها ثمر داره یا نه خبر ندارم دانشگاه باز شده یا نه اولش صبر می کردم اوضاع درست شه و بعدش، همش صبر و صبر و فکر کردم چقدر از صبر متنفرم سالهاست همش صبر کردم و هیچی از صبر عایدم نشد جز افزایش سن و کاهش قدرت بدنی و نرسیدن و پی بردن به این که دیگه نه شور و شوقی برای رسیدن به اون آرزو دارم نه حتی جون و انرژی ای که با نعمات حاصله از اون آرزوی نرسیده حتی در صورت رسیدن شاد زندگی کنم اونقدر صبر کردم که یه گوشه هایی از مغزم انگار فرسوده شد خسته شد و حتی قانع شد که آن آرزو بد است و مضر، و دلزده و متنفر هم شدم. از طرفی باید قبل رمضان یه اتاق تکانی حسابی کنیم که خیلی خیلی سختتر از انجام اصلاحات است برام یه کمد سنگین یه کتاب خانه ی سنگین یه میز توالت سنگین یه تخت خواب و تلویزیون غیر سنگینم هست حالا بماند که خالی کردن وسایل داخل کمد و کتابخانه هم قبلش لازمه، که خود این ها هم سختمه در کل خیلی به نظرم سخت میاد از طرفی دلم نمی خواد کاغذ دیواریهای اتاقم خراب شه بابا هم احتیاط نداره اصلا هم براش مهم نیست اینها خرج برداشته موزاییک های حیاطمون مثلا اون همه خرج برداشت چی کار کرد نرده ها و چهارچوبه ی پنجره ها رو که با رنگ قهوه ای رنگ می کرد موزاییک هارم رنگی و کثیف کرد بعدشم من افتادم به جون رنگ ها و چه بسا با شوینده هایی که موفق نشدم رنگها رو پاک کنم باعث شدم درخت آلبالو خشک شه و چقدر ماتم گرفتم براش و چقدر بابت این قتلم گریه کردم اون وقت مسبب قتل این همه آدم چطوری آروم و قرار داره؟ نمی فهمم؟ این هم از احوالات این روزها این روزهای عمر که دارد با صبر می گذرد روزهایی که تلاش هم معنی ندارد نمی دانی خطر در کمین است یا نه دستو بالت به هیچی نمی رود نه برای شروع نه برای تلاش نمی فهمم بهانه گیرم یا همه مثل منند خسته ام آشفته ام افسرده ام گذشته ام که نابود شده آینده ام چقدرش مونده مگه اگه حتی خیلی مونده باشه هم باز چقدرش ته مونده ای از انرژی جوانی در بر دارد که زمان می تازد و گیر کردیم در یه جای مزخرفی از تاریخ منگ و سردرگم غمگین و بازنده هر کی تا حالا تکلیف زندگی کاریش حداقل مشخصه خوش بحالش من که هیچیم مشخص نیست بازنده تر از من هم مگه هست اصلا چی برا از دست دارم که هیچی ولی باز جرات نداشتم.... بالاخره بلاگفا آزاد شد موند تلگرام حالا من فیلتر شکنم کار نمی کنه اگه کار کنه شاید تلگرامم باز شه اینستامم به طرز عجیبی بی فیلتر شکن کار می کنه منم اصلا مراعات نمی کنم از نظر کامنت و اینا می گن بی فیلتر شکن بیای خطرناکه ولی خب نمی دونم دیگه رعایت نمی کنم چی واسه از دست دادن دارم که هر چند بشری ناز نازی ام که طاقت شرایط سخت و ندارم و یه پخ کنن بهم غش می کنم می میرما اما تو اینستا جراتمند شدم چه روزایی و پشت سر گذاشتم از کجا بگم آهان از شب هجدهم که اینترنت قطع شد اون روز بعد دفاع غمگین بودم که نوزده شدم حقیقتا حقم نبود ولی خب بایست شکر می کردم چرا که با یه کوله بار سنگین رفتم شمال اونجا هم کلی وسایل پذیرایی خریدم باکس و رو پاپیون زدم و خودم تنهایی صبح زود پاشدم موزهارو قیچی کردم پرتقالها رو پاک کردم داخل هر باکس سه تا دونه توقا گذاشتم و یه جعبه شیرینی هم شب قبلش از بابلسر خریدم ولی دیگه داخل باکس ها نذاشتم کثیف کاری نشه باکسهارو گذاشتم داخل چمدون با جعبه شیرینی و یه جعبه نوقای اضافه برای بقیه ی حضار اسنپ گرفتم رفتم دانشگاه در جلویی دانشگاه بسته بود مینا و خانوادش هم جلو در دانشگاه بودن که فهمیدم باید از در عقب بریم من در عقب و نمیشناختم و اسنپم رد کردم بره و اونا تعارف کردن اون مسافت کوتاه و با ماشین اونا از در عقب رفتیم خیلی هول هولی و دست تنها و کلافه بودم عکسی که آرزوشو داشتم از روز دفاعم داشته باشم هم حتی نتونستم بگیرم. تا نوبت دفاعم بشه رفتم یازده تا هم آبمیوه از بغل دانشگاه برا باکسها خریدم و سه شاخه گل برا استاد و داورا هم خریدم. یکی از دوستان دوربین آورده بود یه سری عکسا گرفت ولی خب اینترنت قطع شدو نفرستاد نمی دونم از باکسام عکس گرفت از خودم گرفت؟ چطور شد همه چی برخلاف آرزوهام خیلی هول هولی و گرو قاطی پیش رفت بد شانسی هم اینکه لپ تاپ من به اون کابله نخورد محض احتیاط پاورپوینتو به فلش زده بودم لپ تاپ یکی دیگه ارو استفاده کردم اونم وسط ارائه ام قطع شد داورا گفتن مهم نیست بیا عکساتو توضیح بده یعنی کلا خیلی داغون برگزار شد اما خب دیگه بعد اون روز دانشگاهها بست و با اون همه خرجی که کرده بودم و زحمتی که کشیده بودم شانس آوردم که دفاعم انجام شد هر چند با نمره ی نوزده، بعد از ظهر که به سوئیت برگشتم یه پفک و ماست خوردم و خوابم گرفت از خستگی، وقتی بیدار شدم تازه قرمه سبزی و ناهار خوردم و وضعیت روده ی مبارکم کمی به هم ریخت کلا از بچگی خیلی با پفک میانه ی خوبی نداشتم یه بار بچگی از پفک خوری زیاد تب روده گرفتم بعدا خوب شدم مشکلی پیش نیومد تا که پارسال برگشتنی از بابل یه تمر هندی آشغال روده امو داغون کرد حالا خوبم ها ولی خب دیگه حساس شدم اون شب همش صدای تیر اندازی در بابلسر می آمد و همسایه امم عربی حرف می زدن جو خطرناکی بود و من تک و تنها تنها خدا را داشتم که پشتو پنهاهم باشد فکر می کردم خدایا فردا چطور خودمو برسونم بابل با این قطعی اینترنت آخه اون روز اولش حتی کارت به کارتها هم قطع شده بود منم نقد چندانی نداشتم دیگه با توکل به خدا فرداش بیدار شدم یعنی نوزده دی تا ده و نیم اتاق و تحویل دادم چمدون روندم رفتم نشستم کنار خیابون تا یه تاکسی بیافته برم تا میدان شهربانی از اونجا تاکسی بگیرم تا بابل بالاخره یه زن و شوهری در راه خدا سوارم کردن تا اونجا خدا خیرشون بده آخه دریغ از یه تاکسی زرد تو میدان شهربانی یه تاکسی غر غر زنان سوارم کرد به شمالی یه چیزایی گفت دقیق نفهمیدم چی گفتا فقط فهمیدم می گفت که باید وانت بگیرم این چیه به این سنگینی بهم گفت چی پر کردی تو این چمدون مواد منفجره نباشه 🤣 خب ده تا قاب عکس با شیشه و قاب به اندازه ی سی در چهل و یه لپ تاپ باقیشم قابلمه بود لباس بود صابون بود پتو بود ملافه بود خلاصه که وحشتناک سنگین بود چرخ چمدونمم نهایتا طاقت نیاورد و اون روز یکیش شکست تو کشوری بابل پیاده شدم و رفتم از عابر بانک تا می شد نقد گرفتم بعدشم یه تاکسی مستقیم تا ترمینال چمدون و بار بندیلمو گذاشتم تو شرکتی که بلیط گرفتم رفتم شیر خورشید و یه ساندویچ برا ناهارم خریدم رفتم ترمینال زمان مگه می گذشت دیدم زمان نمی گذره گفتم برم نمازمم بخونم دیگه تو نماز خونه که بودم یهو دیدم کلی دانشجو ریختن ترمینال تو نماز خونه از بخش مردانه صدای کلی پسر دانشجو که نمی دونم چی چی بازی می کردن می اومد احساس می کردم بازیشون پولیه نمی دونم دیگه احساسم چنین بود یکیشون اصفهانی بود انقد از لهجه اش خوشم می اومد کمی هم تو نماز خونه چرت زدم و بوی جوراب پسرها خفه کننده بودش رفتم بیرون نشستم بعدش نزدیکهای زمان حرکتم که شد یه دختری نظرمو جلب کرد تازه بلیط خریده بود سیگار می کشید. بالاخره اتوبوسم اومد رفتم سوار شم یه دختری بهم سلام کرد کی بود هااان یکی بود فکر کنم ترم دو اسفند ماه باهاش همسفر شده بودم اونم ارشد می خوند اونم ترم دو بود بعدا که سوار ماشین شدیم اون ردیف جلو نشست دختر سیگارکش هم سوار ماشین ما شد و تو جفت صندلی ردیف دوم بغل دست من تک صندلی نشسته نشست به دختری که بهم سلام کرده بود گفتم قبلا با شما همسفر شده بودم ارشد می خوندین نه؟ تموم شدین؟ گفت آخراشم گفتم منم دیروز دفاع کردم بعدا که با تلفن حرف می زد شنیدم می گفت پس فردا دفاعش بود که دانشگاه تعطیل کرد دختر سیگار کشه با این که قبلش کلی در مورد قضاوتهای بد کرده بودم دختر خون گرمی بود گفت خوابگاهها رو تخلیه کردن که یعنی گفتن تا دوازده شب گم شین برین گفت من خوابگاهم خصوصی بودا ولی مامانم اصرار کرد که برگردم نگرانم بود اتوبوس پر دانشجو بود از رودهن که می گذشتیم وسط ....بودیم و صحنه هایی دیدیم که نگفتنیست گرچه محرمید برعکس همیشه از شمال تهران نه از جنوب تهران و بعدش اراک و شمال همدان بعدش زنجان و آذربایجان شرقی اومدیم نه از کرج و قزوین به دلایل مشخص دخترهایی در اتوبوس بودن که قرار بود تهران پیاده شن ولی تلفن قطع بود نمی تونستن به پدر مادراشون زنگ بزنن بگن اون وقت شب کجا بیان دنبالشون راننده آدم خوبی بود کلی توقف کرد که اونارو جای بد پیاده نکنه اون دختر بغل دستیمم می گفت اینجا جای غلط انداز تهرانه و ماجرای الهه و ...ممکنه بشه و این حرفها... بالاخره کارشون راه افتادو رفتن و صبح به رغم توقف طولانی ای که تو تهران داشتیم صبح خیلی زود رسیدیم تبریز بعدش هم من اصلاحیه انجام ندادم تا دیروز که یه اصلاحاتی انجام دادم هنوز تموم نشده مشکل اینه فهرست به هم می خوره و بخش سختش درست کردن مجدد فهرسته نمی دونم دانشگاه باز شده یا نه تا زودتر کارارو راستو ریس کنم یا نه روزهایی را سپری کردم مثل خیلیها پر از صبر پر از کلافگی ناراحتی سردرگمی گاهی گریه گاهی دعوا و ذهنی خسته سریال سووشون و می بینم چه قدر خوبه سریال هم گناه هم دو قسمتشو دیدم کلیات و نوشتم بعدا شرح باقی روزارم ان شاء الله می نویسم.![]()
![]()
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

