بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خواب تو را دیدم 

باز خیلی شیرین خواب تو را دیدم 

همش دعوا کردم 

همه حرفهای دلم را گفتم 

با تو 

با زنت 

زنت خیلی سعی کرد بفهماند که زیاد زحمتت را کشیده 

چند باری بغلت کرد 

ولی ته تهش 

تنهایمان گذاشت و رفت 

رفتی دستشویی خونه ی عمو 

زنت مارو ندید 

دو تا انگشت دست چپم را گرفتی 

انگشته حلقه و انگشت کوچک 

فشار دادی و گفتی 

دوستم داری 

منم 

اومدم تو دستشویی 

هم پسر خاله ام اونجا بود 

هم عمه وسطی و دختر عمه 

و خب دستشویی خونه ی عمو هم خیلی بزرگ شده بود 

بیشتر شبیه آشپزخونه اشون بود 

من از شادی بالا پایین پریدم

 رفتم سمت پنجره و در چهارچوبه ی پنجره ایستادم 

دنیای تاریکم 

با شنیدن دوستت دارم از تو دوباره روشن شده بود ،

پسر خالم دم در گوشم گفت :ابروهاشو ببین چرا این شکلی 

زنونه کرده 

نگاش کردم 

گفتم :عه ابروهاتو چرا همچین کردی مداد هم که کشیدی 

من اون ابروهای پیوندیتو خیلی دوست داشتم 

نگاهم کردو گفت :تو چرا ابروهاتو اینقدر قشنگ کردی !

کوتاه و کلفت 

کنایه از بد بود ولی اون منو هر جوره دوست داشت 

وبا همین ابروهام که گند زدم توشون  هم دوستم داشتم ،

عمه شروع کرد به گفتن حرفهایی که لازم نبود 

دیگه لازم نبود 

نمی خواستم بگه 

که مثلا تو خواستگاری دروغ گفتین پنهان کاری کردین و از این قبیل حرفها 

دیگه هیچی مهم نبود 

چون گفته بود دوستم داره 

من شاد بودم 

چرا که انگار با تو بودم 

و تو دوستم داشتی 

بقیه همه مزاحم بودند .

و اصلا در مورد تو یکی محرم نامحرمی برام 

مهم نبود 

تو محرمترین نامحرم دنیا بودی برام 

بیدار که شدم، یاد 

اون دوستت دارمهایی که به زبانهای مختلف 

می گفتی برام افتادم 

آی لاویو  دوستت دارم ،سنی سویوروم،سنی سورم  ،ایشلی بی دیش ،او سِلِمی ،کووانتا مِرا ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ساعت ۲:۵۹ ب.ظ توسط N|

خیلی تشنه بودم 

نه تو خواب 

واقعی تشنه بودم 

و در همون حال خواب بودم 

اطراف خونه ی خاله بودیم 

تو با دوستت جلوتر از من می رفتی 

و هراز گاه برمی گشتی به من نگاه می کردی 

هم تو هم دوستت لباس سربازی تنتون بود 

و من ،

من تشنه بودم 

زنی از پشت سرم اومد 

بهش گفتم :می خوام برم بانک 

برم بانک آب بخورم 

ولی 

به خاطر کرونا نمی شد 

یه شیشه آب معدنی خریدم 

بهت نزدیک شدم 

الکل پاشیدم بهتون 

و تو ایستادی 

گفتم: تشنم می خوام آب بخورم 

ولی نه 

اه آب معدنی و تو کیفم گذاشته بودم 

داخل کیفمو که ضد عفونی نکرده بودم 

هر چی بود 

بالاخره بغلت کردم 

بغلم کردی 

من برای بغلت گریه ها در سرم بود 

گریه کردم در واقع حس گریه بود فکر گریه بود 

ادا درآوردن بود 

ایفای نقشی ناشیانه برا آنچه مدتها تعبیه کرده باشی 

ولی آنقدر خوب بود آن لحظه 

که به نظرم بهتر بود 

با گریه خرابش نکنم از طرفی هم آب بدنم 

آنقدر نبود که بشود گریه کرد

خیلی تشنه بودم 

و آن لحظه حس فراموش شده ای در بغلت زنده شد 

چه سحرآمیز که حتی به وقت بغلت 

سیراب نمیشی که بگویی بغلم کردو 

شارژ شدم و دیگر نیازی نیست 

نه هر آغوش تو تشنه ترم می کرد.

من از تو سیر نمی شدم 

یادم هست تو هم یک بار گفته بودی 

من چرا از تو سیر نمی شم 

هر چی می بوسمت هر چی بغلت می کنم سیر نمیشم ....

هر چه بود بغلت حتی خیالی حتی در خواب 

قشنگ بود 

ولی تشنگی نذاشت ...

بیدار شدم 

لعنت به تشنگی ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ساعت ۲:۴۴ ب.ظ توسط N|

می بینم که خیلی مهم بودم 

چون از وقتی تو این وبلاگ نمی نویسم 

سایر برو بچه های متصلم در این وبلاگ هم 

تعطیل کردن 😂

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۱۰/۱۶ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك