بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

این سری برگشتنی نه

این سری رفتنی و دو سری رفت و برگشت قبل

به عنوان کتاب صوتی

الهه ی قمشه ای گوش دادم‌

خوب بود

ولی تقریبا چیز تازه ای نیاموختم

برا همین هم چیزی گفتنم نیومد

بخش گفتنیش اینکه

اون پسر مثلا شاعر که اصلا نچسبید

تا گفتم :الهه ی قمشه ای گوش می دم

گفت :اونو که ولش

انقد بدم اومد

به چه درجه ای از فهمو دانش خود را باید رسیده بپنداری

که به الهه ی قمشه ای بگی اونو که ولش

و این هم وجه دیگر عدم تفاهمم باهاش

هر کسی می تونه سلیقه ی خودشو داشته باشه

ولی آدمی که جفت روحیته باید هر چی بشناسیش هی بگه به به

نه که هی بگی اه اه ...

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۸ساعت ۴:۵۵ ب.ظ توسط N|

با هر پسری که آشنا میشم دریچه ی جدیدی از بدیهایی که بهش فکرم نمی کردم به روم باز میشه

می بینم که تو دنیایی زندگی می کنم که بخوام دوباره عاشقی کنم

هیچ جوره دیگه جا ندارم

خودم آدم ازدواجیه با تفکر سنتی که سنتیا به خاطر سابقه ی ازدواجم نمی خوانم

از طرفی هم خودم آدمایی

با مثلا طرز فکر روشنفکر و مدرن و که هیچم مدرن نیستن و نمی خوام ...

چی بگم

با فکر اینکه خدارو دارم و اون بخواد بالاخره برا حتی یکی مثل منم میشه نه سال سپری کردم ،

اما ....

دیگه با این حساب باید قیدشو بزنم

نخوام

عشق ازدواج بچه اینا برا آدمای بدی مثل مصطفی و جواد را داره

برا من

امروز یکی از بچه ها گفت ... تو خیلی خوبی شوهرت خیلی بی لیاقت بوده

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۲/۰۹/۱۷ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط N|

زندگی تو خوابگاه خوبه دوست دارم

میشینی با بچه ها حرف می زنی خوش می گذره

و یه چیزای جدید یاد گرفتم

اینکه با وجود آدمهای کنجکاو دورو برم یه کاری انجام بدم

چون من دوست دارم کلا تو تنهایی کار کنم

و وقتی کسی اطرافمه و کنجکاوی می کنه

نمی تونم بهش بی توجه باشم‌

شاید چون بچه ی آخرم

مثلا یادمه دختر عمم وقتی دبیرستانی بودو

خواهر برادر کوچیکترش با تعجب داشتن به کارهاش نگاه می کردن

و با تعجب از کارهای نیمه تمامش می پرسیدن

هیچ اهمیتی نمی داد و اصلا جواب نمی داد

ولی من عادت ندارم اینجوری رفتار کنم ...

و ترجیح می دم اطرافم کسی نباشه‌

و

کسی وسط کار نبینه چی کار می کنم

وفقط آخر کارمو ببینن

مثلا شنیدین بعضی نقاشها دوست ندارن کسی

کار نیمه تمامشونو ببینه

یک همچین حالتی دارم شدید ...

ولی‌دیروز یه سنت شکنی کردم

دیروز فیلم عقد دختر عمم و در جمع کار کردم

نه کار خوبا

فکر می کردم یه وقت میان می گن فیلم خامشو بده

قسمتهای داغون فیلم و کات زدم و همینطور پشت سر هم چیدم

البته خروجی نگرفتم نگه داشتم واسه خونه

...

اما قسمتهای بد این روزا مربوط به دانشگاه بود

واقعیتش از اونجا که یکی به تنبلی من از این دانشگاه پذیرفته شده

فکر می کردم یه دانشگاه پر تنبل مثل خودمه دیگه

دانشمند نیستن که و راه سختی در پیش نیست

ولی کسی مثل من نیست

حالا بعضیهاشون مدعین یه ذره این ور اون ور بودن رتبه اشون، روزانه قبول میشدن

دروغ نمی گن؟

حالا اینا هیچ

استاد صبحیه باز به من گیر داد

گفت تو ترسیدی نگرانی یه خورده بعد همراه جمع لبخند زدم‌

گفت بالاخره این خندید

چرا این پیله کرده بهم‌

واقعا واسه خاطر اینکه دیگه چیزی بهم نگه سعی می کنم

چشامو پایین رو دفترم نگه دارم،

امروز یه نفر ساعت دوازده دفاع داشت

که استاد راهنماش همین استاد به من گیر ده بود

واسه همینم هر دو کلاس امروزمونو زود تموم کرد

وسط آنتراکت کلاس اول و دوم برگشتم خوابگاه

ناهارمو که رو میز جا گذاشته بودم

برداشتم رفتم دانشگاه ،

چون کلاس زود تموم شده بود

بچه ها گفتن بریم بیرون فست فودی گفتم آخه من ناهار دارم زشت نیست

بشینم تو فست فودیه قرمه سبزی بخورم

بعدشم تصمیم گرفتم دوغ و ماست موسیر بگیرم

و بعد برگردیم دانشگاه که تو جلسه ی دفاع اون دختر شرکت کنیم

دیر شد و گفتن اینجا نخوریم برگردیم دانشگاه

و چون ماست موسیر نداشت پنجاه هزار تومن

سیبزمینی سرخ کرده سفارش دادم

تو جلسه ی دفاع شرکت کردیم

فقط سه نفر از کلاس ما اومده بودن

برام جالب بود بدونم چه طوریه

و خوش به حالش راحت شد

ولی انگاری این کار خیلی کار سختیه

بعد شرکت در اون جلسه ی دفاع رفتیم ناهار خوردیم

غذا خیلی چسبید اصلا

ولی‌ سیبزمینیهامو تا ته نخوردم ،

برا همینم ظرف غذامو تو کیفم نذاشتم و گذاشتم تو نایلون

سیبزمینی ....

سر کلاس یک تا هفت البته مثلا تا هفت چون نهایت تا چهار برگزار شه ،

عکسام و نپسندید باز کوبیسمها رو پسندید

ولی اپ آرتها نه ،

والله یه نمونه عکس اپ آرت نشونم نداده بود که چه انتظارا داره‌؟

یعنی اصلا اُپ آرت خطای دید نیست

از طرفی هم به بد شانسی خودم به دلایلی بیشتر پی بردم

در مورد کوبیسم آقا یکی از اونا که پسندید نه آینه شکونده بودن نه زحمت خاصی

کشیده بودن

مثلا یه عکس گرفته تو فوتو شاپ قاطی پاطی کرده ...

در مورد اپ آرت هم باز بیشتر نقاشی کشیده و نقاشی و تو صورت آدمها هم کشیده بودن

شده بود اپ آرت

بعد پسرا هم عکس نگرفته بودن کلا

و حالا بعد دیدن اینکه جریان چیه گفتن جلسه ی بعد میارن

دلم از این میسوزه

که به اون دختری که همش به من یام می داد

گفت باز خیلی زحمت کشیدی

ولی به من که واقعا زحمت کشیدم حتی اونم نگفت

بعد اون کنفرانس باز برگزار نشد

ناراحت شدم

و بعدش هم که کنفرانسمم کلا استاد یادش نشد و برگزار نشد

چون یه دختر دیگه هم داوطلب شده وقتی گفت

کلا استاد یه چی دیگه متوجه شد

و بعد کلاس که گفت :استاد چهار هفته اس لپ تاپ میاره می بره

استاد گفت :چرا یادم ننداختین ...

خلاصه حس بد تو هر چی زحمت بکشی هم هیچ کوفتی نمیشی

غالب بود بر من ...

در حین کلاس اول استاد دوم بعد دیدن اون عکسها که حال بد گرفتم

یهو اینور اونورم نگاه کردم که نایلون قاشق و ظرف غدام کو

که فهمیدم وای تو سلف جا گذاشتم

رفتم تو سلف گفتن انداختن دور

خیلی ناراحتتر شدم

چون بی خودی سیبزمینی خریدم و من دوست ندارم الکی پولم هدر بره

و اون ظرف ارم تابستون از اردبیل خریده بودم 😒

بعدش هم که در درس روش تحقیق

راجع به مقاله و این چیزا صحبت شد

و دیدم که واقعا فوق لیسانس بسی کار مصیبتیه

انگار

فکر کردم از پس هیچی برنیایم

تازه زحمتم می کشم بی مورده

یه جوری کم آورده و مستاصل حس کردم این وجودو

آدمی که گرفتار جنگیدن های بی ثمره

به ته خط رسیده و اگه بمیره هیچ مشکلی نداره و با آغوش باز پذیراشه

داشتم

مادرم وقتی از کنکور قبول شدم

می گفت :یه چند وقت پیش خواب دیده بوده در موردم

ولی بهم نگفته بوده

حالا که از ارشد قبول شدم فهمیده تعبیرش این بوده و خوشحاله

گفتم چی

گفت :خواب دیدم به یه نفر گفتم بیچاره بچم روز خوش تو زندگیش

ندید و آخرشم مرد‌

و به یکی تعریف کرده و اونم گفته

به موفقیت بزرگی می رسه

یادمه یه بارم‌پرناز بهم گفت

خواب دیده من مردم

ولی من همیشه فکر می کنم عمری طولانی در پیش دارم‌

یه چی حدود نود و چند سال

اما واقعیتش چی میشه نمی دونم

اما همچینم عشق عمر دراز نیستم

مخصوصا که زندگیم قشنگ نیست که

هی تنها خودتو به آبو آتیش بزن و هیچی نشو

خیلی قشنگه ؟

اون لحظه

واقعا واقعا برام مردن بهترین راهکار بود در مقابل نتوانستن ها

و نرسیدن ها

نشدنها

بعد کلاس

رفتم پلاستیک فروشی

و یه ظرف عین همون که از اردبیل خریدم و گم کردم به قیمت ده هزار پیدا کردم

قاشق فلزی تکی نمی فروختن منم یه دونه پلاستیکی که

ملاقه ماننده خریدم امشب که باهاش شام خوردم اصلا

راحت نبود ،بعدشم

اومدم خوابگاه

هی‌ حرف زدم و شاد جلوه دادم در حالی که از درون

ناراحت بودم

و یه خورده از حرفامو گفتم و سپس گفتم دلم می خواد مرثیه گوش کنم گریه کنم

و آهنگ نشد برای عشق من برای این دیوانه ات سفر کنی گوش فرا دادم

و گریستم

و با عکس العمل جمع کن به خاطر قاشق الان گریه می کنی

....

بعدشم رفتم حموم و زیر دوش گریستم ....

کلا خوابگاه خوبه

دوست دارم بیشتر بمونم با اینکه بیست چهاری باید به فکر چی بخورم و

ظرف شستن و جمع و جوری وسایلت و ...باشم

اما دوستیهاش خوبه ، بیشتر از خونه دوست دارم

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۲/۰۹/۱۷ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ توسط N|

دیشب تو اتوبوس راهی شمال بودم که با اون ترکیه ای دیشب چت کردم و بعد اون ایرانی پیام داد

در کل نمی دونم چه شکلی تو واتساپ بلاک می کنم که باز پیام می دن

من از این ایرانی فرار می کردم چون نمی خواستم شانسم

در هر جای دیگرو از دست بدم

و اینم خوب نباشه

ولی وقتی فکر کردم

خب فاز وفاداری نمی گیرم

مگه شوهرمه

و همینطور ذهنی خودمو وفادارش ندیدم

کلا نحوه ی صحبتمون عوض شد

و خوب شد

و اتوماتیک وار حس کردم دیگه انگار اگه خوب باشه

خودم واقعی و دلی بخوام که وفادارش باشم

امروز هنوز شش و نیم نشده بود که رسیده بودیم شهر مد نظر

هوا تاریک بود چه خبر بود این همه تند روند

حواسم نبود که ترمینال رد کرده و جلو آموزش پرورشه

یعنی نزدیک خوابگاه برا همین هول هولی

پیاده شدم

سری پیشم که هول هولی از خوابگاه درومده بودم

دمپاییهامو تو کمد نذاشتم

دمپایی مشکی ام یه لنگه اش پاپیونش کنده شده بود یه

لنگه اش هم یه پاپیونش انقریب کنده شه

دمپایی صورتیم هم یه

لنگه اش نبود ،

به طور اتفاقی پاپیون مشکیه ارو از پشت رادیات پیدا کردم

و یه لنگه ی صورتیه ارم پشت جا کفشی

دیگه مشکی ارو گذاشتم تو نایلونو چمدون که برگشتنی ببرم شهر خودمون

تعمیر کنم ،

جابجا شدن مثل همیشه سخت بود

و باز اومدم بخوابم

که با اون پسره شاعر چت کردم

گفت که چرا خبر ندادم رسیدم

واقعا فکر نمی کردم به فکرم باشه

و وقتی دو ساعت پیش به خانوادم اطلاع دادم رسیدم

لزومی حس نکردم به اونم بگم

ولی انگار این تصورش در موردم یه جور دیگست

نمی دونم دیگه

ببینیم چه بشه ....

بعدشم خوابیدم تا حالا

که کاش نمی خوابیدم

به نظرم این خوابه من و سردرد می کنه یه جوری میشه

تو ام با عرق و باد و یه حالت بخار تو سرم

سریه پیشم که بعد سفر خوابیدم همچین شدم ...

تخت پایینیمم که سرفه می کرد

گفتم وای نکنه سرما خورده باشه و

باز سرایت بده

هنوز سرما خوردگی شش هفته پیشم خوب نشده

واسه اونم بیدار شدنم نمی اومد می گفتم به هر حال ویروسا سنگینن پرواز نمی کنن بالا

بیدار شم رودرو ممکنه سرایت بده

دو تا تخت بغلی هم

دختراش هیچ وقت وقتی من هستم نیستن

اگه دوشنبه حرکت کنم و سه شنبه برسم

اینا صبح سه شنبه هستن عصرش رفتن

سه شنبه حرکت کنم چهارشنبه برسم دیگه نمی بینمشون

الآن صبح که من اومدم کلاس داشتن

و حالا هر دو تا خوابن تو اتاق

صبح پرسیدم باز می رین گفتن آره ولی چرا نرفتن ؟

دلم می خواد برن نمی دونم چرا

شاید چون باهاشون حس غریبی دارم

فعلا تخت پایینی هم نیست خیالم بابت سرما خوردگی راحته

و کلا چه قدر دوست دارم هیچکی نباشه 😊

الآن پاشدم دیدم تو تلگرام دختر روستای شمالی همکلاسی که گفت نمی تونه چهارشنبه بیاد عکاسی پیام داده شمالی من هنوز اپ آرتو عکس نگرفتم

که اگه بگه بیا بریم باهم عکاسی خیلی خوشحال نمیشم چون

به خاطر اینکه گفت ،نمی تونه بیاد منم دوربینمو نیاوردم

الآن برم عکاسی که چی با گوشی عکس بگیرم ؟

نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۴ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط N|

من خیلی وقته پسرارو جدی نمی گیرم

همونطور که اونا یه سرو هزار سودان و من و جدی نمی گیرن

من یه سرو هزار سودا نیستم

دیشب که با سه نفر چت کردم دو تا ترکیه ای یه ایرانی

ایرانیرو پسندیدم و برگزیدم

و اونا رو بلاک کردم

ولی اینم نشون داد فراموشیش خیلی شدیدتر از فراموشیه منه

چنانچه امروز چشم وا کردم اصلا یادم نبود که مثلا دیشب

با یکی چت کردیم تصمیم گرفتیم باهم باشیم

ولی یه خورده بعد که ویندوزم بالا اومد یادم افتاد

این مقوله ی صبح به خیر نوشتن برام خیلی مهمه

چیزی ننوشته بود

منم پاکش کردم

و تموم نخواستم

پ ن :آقا این واتساپ چه جوریه من هر کیو بلاک می کنم پیام می ده

آخه دیشب با این ترکیه ای تو واتساپم حرف زدیم

و حالا پیام داد

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۳ساعت ۱۲:۷ ب.ظ توسط N|

رفتم تو فیس بوک

و پیامهایی دیدم که اوه فکر کن از سال ۲۰۱۵ یکی پیام داده

هر چی از افغانستان بود پاک کردم به این دلیل که یه بار یه افغانستانی

مسخرم کرد با شعرایی که از شاعرای بزرگ برمی داشت یه اسممو می چسبوند بغلش می گفت واسه تو گفتم

بگذریم

بعدم از ترکیه بود یکی هم از ایران

اینجوری نوشته بود

سلام
ملوسی و ناز و جذاب
شاعرم و
احساس می کنم می شه ازت شعر گفت
خاتون شعرم باشی
اگه جنبه شو داری....

از این خوشم اومد زمان پیامش دو هزارو بیست و یک

سلام نوشتم

به دو تا ترکیه ای هم پیام دادم

اون ترکیه ای ها رو نخواستم

ولی این هم

نمی دونم حالا،

بسه دیگه چقدر شعر می گی

یه کلام حرف می زنی

به جا حرف هی شعر می گه

یه شعری گفت خیلی بی ادب بود

دیگه تازگیها خیلی باسواد شدم

گفتم این دیگه زیادی اروتیک شد

و دیگه بهتره ادامه ندم که حالتون به هم نخوره

فقط برم خجالت بکشم بابت اینکه

هیچی برات متاسفم خودم آدم شو

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۱۳ساعت ۱:۳۵ ق.ظ توسط N|

امروز رفتم چند تا تیکه آینه شکسته خریدم

بعدش که به ویس کلاس گوش دادم متوجه شدم آینه ها باید

مستطیل مربع بشن

این شد که اونا که مثلثی شکل بودن و خواستم ببرم نشد

بابا هم یه چیزی آورد با اون ببره

می گفت الماسه که نتونست

و برد همون مغازه هه که ببرنش

خلاصه که چسبوندم به شیشه ی حیاط و یه چند تا عکس

کوبیسم از خواهر زاده هام گرفتم

یکی هم از بابا گرفتم

و اما نمی دونم چرا فلشم بوق می زد و ترسیدم بترکه

کلا این فلشه مشکل پیدا کرده انگار‌

حالا تعمیرش خدا تومن پوله

و فعلا با تفکر بذار استراحت کنه خوب میشه

سر می کنم

شاتهای دوربینمم رو به اتمامه فکر کنم

و دیگه لپ تاپمم باید ویندوزشو عوض کنم

که همه اشون و موکول به بعدا کردم

فعلا یه تکلیف و انجام دادم

دیگه نمی دونم استاد بپسنده یا نه

اما تکلیف دوم مونده که اونم هست آپ آرت یعنی عکاسی با خطای دید‌

که هنوز ویسشو کامل گوش ندادم

اون فیلمی که تو کلاس برامون نشون داد و تو گروه هم هست

همش راجع به نقاشیه آپ آرت

باید ویس و گوش بدم ببینم چه طوری عکاسی آپ آرت کنیم

از طرفی آخه اینا به چه درد می خوره آخه

کی میاد بگه عکس سبک کوبیسم بگیر ازم

که چشم جای دماغم باشه دماغم وسط پیشونیم 😑

واقعا هم مصیبتی بودا که دو سه تا عکس درست درمون درآرم

خدا کنه حالا استاد بپسنده

این روزا در دانشگاه همش به ضایع شدن و القای حس هیچی نیستی

و هیچ نمی فهمی گذشته

البته بنده به این سبک زندگی عادت کردم

فقط همینطور با باورم شدن این موضوع خودمو به درو دیوار می کوبم

طفلکی من کی چنین نبودم که

حالا اینا خوبه

اینکه در وادی عشق این به من القا شد که تو بدی

چنان شوکی بر من وارد نموده که سال هاست با بغضی در گلو و تنگی نفس در سینه هاج و واج و بهت زده

و عادت کرده سیر نمودم

و باز زمین نخوردم واز رو نرفتم ُ ادامه دادم ......

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۹ساعت ۱:۳۰ ق.ظ توسط N|

امتحانا نزدیکه ،و منم هول برم داشته

از طرفی شش تا عکس برا جلسه ی بعد تکلیف دارم که

هیچی نگرفتم

دیروز و امرزو پاکنویس کردم

و امروز هم عکسای کازن کازنم یعنی همون ف رُ بردم چاپ تحویل دادم

بهش گفتم دویست تومن شد

حالا می بینم چهارصد ریخته

یعنی فکر کرده هر دونه عکس شده دویست تومن

که اینطوری نیست

خیلی دیر متوجه شدم

و خیلی بد شد آخه چه خبره این همه پول گرفتم ازش آخه

واسه خاطر دوتا دونه عکس

درسته وی آدم خیلی پولداریه و اصلا براش این پولا پول نیست

اما درست نیست که ,این همه سود! خیلی دارم عذاب وجدان می کشم

بهش پیام دادم شماره کارت بده برگردونم

ولی‌ جواب نداده ،

الآنم نمی تونم زنگ بزنم تو این ساعت شب.

البته خب حقم داره فکر کنه دونه ای عکس دویست هزاره

چون بعضی جاها خیلی زباد می گیرن ولی

این جایی که عکسارو چاپ کردم خیلی جای با انصافیه دونه ای عکس بیست در بیست و پنج و پنجاه هزار چاپ می کنه منم

برا عکاسی و ادیتش و هزینه ی حمل و نقل تا خونش پنجاه هزاربیشتر گرفتم یعنی هر عکس صد تومن

که البته اینطوری که اون پرداخت کرد انگار صدو پنجاه سودگرفتم ازش

و اما یه عکاس دیگه هست واقعا بی انصاف بود

اون موقع نمی دونم پنج شنبه بود همه جا بسته بود یا سر راهم بود خلاصه که رفتم اونجا و

برا چاپ عکسای aunt صدو چهل هزار گرفت

دیگه هرگز اونجا نمی رم چاپ

...

یه آینه شکسته لازم دارم برا عکاسی سبک کوبیسم

آینه ی روشویی مادر بزرگ شکسته

اون روز اندازه اش کردم که یکی نوشو برا مادربزرگ بخرم

و آینه ی شکسته ی اونو بشکنم

نه که یه آینه سالم بخرم بشکنم

که مامان و بابا مخالفت کردن

و گفتن با توجه به اخلاق مادربزرگ ماجرا میشه

می گن همون یه نوشو بخر بشکون

یه موضوع دیگه هم که بود عکاسی با خطای دید

که این یکیو موقع اینکه استاد می گفت چه طوری عکس بگیریم سرفم گرفت زدم از کلاس بیرون

نمی دونم چی گفت

باید ویس و گوش بدم ببینم چی گفته

سرم شلوغه و حرفام زیاده

همه چی یه طرف این اضافه پولی که گرفتم

خیلی آزار دهنده اس

زنگ بزنم الآن زشته ؟

که آخیش لازم نشد همین حالا شماره کارت فرستاد برگشت زدم ..

امروز یه توک پا خونه ی aunt هم رفتم

کازن بزرگه رفته تهران و کازن دختر کوچیکه وکازن پسر دوتایی

بودن با دوست کازن پسر

منم قد دو سه دیقه بیشتر نموندم

اصرار کردن برسوننم که الکی خرید و بهونه کردم در رفتم

علت رفتنم به اونجا این بود زنگ زده بودم بهش که

شماره ی ف رُ بگیرم

که در حال مکالمه بود

زنگ زدم به خواهرشون که اون شماره هه ارو اس امس زد

خونه ی ف نزدیک اوناس

داشتم نزدیک خونشون میشدم که کازن کوچیکه زنگ زد که

شمارم افتاده بود ودلیل زنگمو گفتم و گفتم که ....

نزدیک خونشونم گفت برم خونشون

منم گفتم باشه عکسا رو تحویل بدم یه توکه پا سر می زنم‌

وقتی رسیدم خونشون پاهام منقبض شد یا منبسط شد

وقتی زمستونا زیاد راه می رم و دو تا شلوار رو هم می پوشم اینجوری میشه

یه خارش وحشتناکم می گیرم ...

دیگه دیدم واقعا مزاحمم در رفتم

کلا سوت و کوری از خونشون می بارید

Aunt نبود کازن بزرگه نبود

غم انگیز بودش ..

خب دیگه هول هولی همه چیو گفتم جز احساسات خاص

که بعدا وقت کنم می گم

نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۷ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط N|

بله امروز یه عالمه کار داشتم که نمی دونستم از کجا شروع کنم

لذت بخشترینش این بود که یللی تللی کنم نه کار

اینکه بشینم عکسای خودمو که دیروز باهاشون کلیپ ساختم تماشا کنم

و هی عاشق خودم شم

وایی خدایا فتبارک ا...احسن الخالقین

خدایا چی آفریدی

ماشا ء الله به خودم

چه سری چه دمی عجب پایی

من که خودم پسر بودم خودمو می کشتم برا یه همچین خانم خوبی

آخه فقط زیبایی نیست که کلا اخلاق و کردار و پاکدامنی و همه چی تمومم

ولی شما ها انگار نه انگار دنبال چی هستین آخه

اصلا آدمین اه اه

هه بگذریم شوخی بود 😁

دیگه ف هم بالاخره گفت چه طوری عکسش و چاپ کنم اما دیگه دیره

فعلا درس و مشق خودم

در اولویت هستش

نشستم درس بخونم

یعنی در واقع ویسهای استادو پاک نویس کنم

که هی تمایلات خاک بر سری بهم دست داد

کلا خاصیت درس برام همینه متاسفانه واسه همون درس نخوندم وگرنه از روزانه قبول میشدم

فکر کردم یه فیلم درام عاشقانه می تونه این هیجانات و سمت و سوی خوب ببخشه جوری که تهش از خودم بدم نیاد

رفتم گشتم دیدم

افتر پنج اومده

که دوبله ترکیش به شکل آنلاین را تا حدود یه ربع با وقفه های طولانی نگاه کردم

دیدم هی قطع میشه حوصلم سر رفت

رفتم ببینم زیر نویس‌فارسی دارش هست

که همش پول خواستن

برو باو واسه خاطر این فیلم پول بدم 😒

...

نخواستیم اصلا

سرم می خواد بدردد

چی کنم؟ هیچی دیگه برم ویسهارو پاک نویس کنم نشد

دیگه نشد که افتر پنج و ببینم هوس از سرم بپره

با درس باز هوس بهم دست نده صلوات

جالبما با همچین فیلمی هیچ حسی نمی گیرم با درس

🤔

البته فک کنم تنها نیستم اون روز تو خوابگاه یه دختری صبح تا شب رفته بود کتاب خونه درس خونده بود شبم همینطور

بعد شب می گفت می دونی چی دلم می خواد دلم دوست پسرم و می خواد ...

نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۷ساعت ۴:۲۴ ق.ظ توسط N|

بعد قهری طولانی اومدم این وبلاگ

واسه اینکه عمومی بنویسم و بلکه تبادل نظری شد دوستانی نو پیدا کردم

خیلی وقته نبودم

اخبار جدید اینکه تو ارشد قبول شدم

بالاخره قبول شدم

همون رشته که می خواستم عکاسی

یه پام شماله ایرانه یه پام شمال غرب

همین دیگه خاطراتم و اینجا می نویسم

البته نه همشو 😊

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۶ساعت ۶:۵۲ ب.ظ توسط N|

خدا بعد ده دوازده سال به مستاجر قبلیه مادربزرگ

یه دختر داد

خرداد ماه که باهاش قرار گذاشته بودم

باردار بود نمی دونست

و اتفاقا وقتی از مثبت اندیشی ورها کردن خواسته و این چیزا بهش گفتم

گفت دیگه بچه براش مهم نیست و نمی خواد

خیلی دیر فهمید بارداره

فکر کن آبان بچه اش به دنیا اومد

تازه مرداد ماه فهمید بارداره 😑

من این شخص و دوست داشتم برا همینم

می خواستم تو این مهمونی شرکت کنم

اولش رفتیم خونه ی مادربزرگ که باهم بریم

و خالم گفت به به چه خوشگل شدی

بعد مهمونی هم از خودم عکس گرفتم

و کلیپ ساختم گذاشتم اینستا

تو عکسا مخصوصا آخریه که تو کلیپه

متوجه شدم یه مقدار شبیه مهناز افشار شدم

جالب بود هیچ وقت متوجه همچین شباهتی در خود به وی نگشته بودم

البته همچین علاقه ی وافری هم به این که بهش شبیه باشم نداشتم

مخصوصا که یه بار یه پستی دیده بودم می گفت

مهناز افشار شبیه گوگوش نیست

شبیه عادل فردوسی پوره

خلاصه که من شبیه هیچ کدوم نیستما

اما تو این عکسا یه ذره شدم

یه ذره که چه عرض کنم

از منظر خودم که تو یکیش خیلی شبیهشم،

از طرفی داشتم فکر می کردم که چون پیر شدم حافظ از می کده بیرون شم

که امروز این آرایش و این زیبایی وصف ناپذیر و این

عکسا مجدد مرا به سمت میکده بازگرداند ،

از عذاب وجدان اینکه به جا کارای ضروریم

این جوری وقت تلف کردم نگم براتون

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۶ساعت ۴:۲۰ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك