بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خدا بعد ده دوازده سال به مستاجر قبلیه مادربزرگ

یه دختر داد

خرداد ماه که باهاش قرار گذاشته بودم

باردار بود نمی دونست

و اتفاقا وقتی از مثبت اندیشی ورها کردن خواسته و این چیزا بهش گفتم

گفت دیگه بچه براش مهم نیست و نمی خواد

خیلی دیر فهمید بارداره

فکر کن آبان بچه اش به دنیا اومد

تازه مرداد ماه فهمید بارداره 😑

من این شخص و دوست داشتم برا همینم

می خواستم تو این مهمونی شرکت کنم

اولش رفتیم خونه ی مادربزرگ که باهم بریم

و خالم گفت به به چه خوشگل شدی

بعد مهمونی هم از خودم عکس گرفتم

و کلیپ ساختم گذاشتم اینستا

تو عکسا مخصوصا آخریه که تو کلیپه

متوجه شدم یه مقدار شبیه مهناز افشار شدم

جالب بود هیچ وقت متوجه همچین شباهتی در خود به وی نگشته بودم

البته همچین علاقه ی وافری هم به این که بهش شبیه باشم نداشتم

مخصوصا که یه بار یه پستی دیده بودم می گفت

مهناز افشار شبیه گوگوش نیست

شبیه عادل فردوسی پوره

خلاصه که من شبیه هیچ کدوم نیستما

اما تو این عکسا یه ذره شدم

یه ذره که چه عرض کنم

از منظر خودم که تو یکیش خیلی شبیهشم،

از طرفی داشتم فکر می کردم که چون پیر شدم حافظ از می کده بیرون شم

که امروز این آرایش و این زیبایی وصف ناپذیر و این

عکسا مجدد مرا به سمت میکده بازگرداند ،

از عذاب وجدان اینکه به جا کارای ضروریم

این جوری وقت تلف کردم نگم براتون

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۶ساعت ۴:۲۰ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك