بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

یه سال از اون روز که اون جواد اومد خواستگاریم گذشت 

،

پارسال این موقع این ساعتا 

چه قدر شاد بودم 

لعنتیا هنوز نیومده بودن و من بی خبر از سرنوشت شوم در انتظارم دل تو دلم نبود ،

البته تو  این تاریخ

 راجع به این موضوع هنوز هیچی در وبلاگم ننوشتم 

چون هنوز قطعیت نداشت 

اما قضیه ی یه خواستگار دیگه که به خاطر سابقه ی 

طلاقم تو تلفن منتفی شدو در این تاریخ  نوشته بودم 

حالا رفتم خاطرات اواخر آذر پارسال و مرور کردم 

و الآن که آذر رو به اتمام برا خاطر اینکه 

تو آرشیو آذر نودو نه خالی خالی ورق نخوره 

خاطره ی ۲۸ آذر ۹۸ و به همراه 

کامنتاش دوباره در ادامه کپی می کنم :

خیلی هوابرم داشته 😑

خیلیا خیلی ،،،،،،ولی دلیل هوا برم داشتنمو نمی گم ،

چون جریانیست جدید،

از قدیمیا بگم 

خب از چی بگم ؟

یه چند وقتیه که کم نوشتم ،

و این در حالیه که کم خاطره برا گفتن نداشتم 

و یا به عبارتی زیاد داشتم 

حالا هر چی مفهوم و رسوندم دیگه 

زیاد نرم در قید و بند دستور نگارش زبان فارسی .

بله داشتم می گفتم که کم نوشتم 

و چراش چند تا دلیل داشت ،

یکی عدم دریافت کامنت 

یکی هم ملامت خودم که چه خبرته هر چی میشه میای می نویسی 

یکی هم اینکه دو سه روز قبل  داشتم راجع به یه موضوع خیلی مهم می نوشتم 

که یکی هی پی ام میداد 

و از اونجا که صحبت با اون شخصه هی سمتو سوی خاطرمو 

تغییر می داد 

آخرش بی خیال نوشتن اون خاطره هه شدم 

و رفتم با اون شخصیت بچتم ببینم چی می گه ،

اون شب حدود ساعت سه خوابیدم 

و صبح اون روز هم با صدای تلفن بیدار شدم 

که از دفتر مرکزی تهران برا جمع آوری اینترنتم زنگ زده بودن 

گفتم :بابا جمع آوری چیه ،فقط شمارمون عوض شده ،

خلاصه که مسائل هی پیچیده شد،

و من از بی خوابی شدیدا گیج زدم ،

اون روز دیگه بعد ساعت نه صبح نخوابیدم 

و باز به اون دو جای قبلی که دیروزش هم سر زده بودم 

سر زدم ،

یعنی هم نمایندگی نت ،هم پلیس +10

که هر دو نزدیک هم و تقریبا دیوار به دیوار بودن ،

پلیس بعلاوه ی ۱۰،دیروزش گفته بود باید طلاق نامه امو ببرم 

...

و بالاخره یارانمو جدا کردم 

و حالا سرپرست خانوار تک نفره ی خودم هستم 

این موضوع خوشحالی نداره ها ولی 

واسه این موضوع یه جورایی شاید  ،خیلی خوشحالم 

اصلا در گوشی بگم 

من اینجوری بودنو خیلی دوست داشتم 

اینکه شرعا و قانونا واسه بعضی کارا نیازی به اجازه ی ولی ندارم 

.....

و اما شب قبلش چی شده بود که نشد من خاطره امو بنویسم و با یکی چت کردمو دیر خوابیدم ؟

بله این موضوع هم از اونجا شروع شد که 

حوالی ساعت ده صبح اون روز داشتم خواب امتحان جغرافی می دیدم ،

که تلفن زنگ زد 

و وای که چه ذوق مرگی شدم وقتی شنیدم خواستگار 

ولی شنیدم که صحبت طولانی نشد 

اما من اینجوری شنیدم که مادرم گفت !عیب نداره بیاین ،

ما بقیو رفت پذیرایی و نشنیدم چی به چیه 

تا که شنیدم داره به بابا می گه کارمند بود و...

فکر کردم قراره بیان ...

دل تو دلم نبود برا بیدار شدن و بیرون رفتن از اتاق 

اما زشت بود اون ذوق زیادمو بابا ببینه 

خوب می دونم بعدها ممکن بود بگه ،مگه تو نبودی که می مردی برا شوهر کردنو....

برا همین من از قدیم همیشه نسبت به خواستگارهام در مقابل چشم 

بابا تظاهر کردم به بی تفاوتی ....

در حالی که دلم تا اوج ابرها پر می کشد از خوشحالی 😁

اما پوف که بابا نمی رفت که ،

آخرش دیگه تاب نیاوردمو از اتاقم درومدم ،

دیدم بابا کاپیشنشو پوشیده یعنی داره میره ،

بی تفاوت رفتم w

و نرفتم با مامان حرف بزنم ببینم جریان چی شده ،

بالاخره بابا رفتو من شادو خرامان رفتم آشپزخونه ،و پرسیدم که 

چی شد،خواستگاره کی میان ؟

که مامان گفت :نمیان ،پسر سابقه ی ازدواج نداشت 

تا من گفتم دخترم طلاق گرفته ،گفت:آهان پس من باهاش صحبت کنم راضی بود زنگ می زنم ،

خیلی ممنون که اولش گفتین ،،،

و اما پسر هم متولد ۵۸ بود 

یعنی چهل ساله و تا این سن بی سابقه ی ازدواج بوده 😑

و خوب کلی  راجع بهش قضاوت کردم و واخ واخو پیف پیف گفتم 

که حالا جهت حفظ جبهه ی شخصیت گرامیم در این وبلاگ 

چیزی از قضاوتهام نگم بهتره  ....

ولی مامان به دلایلی بابت این موضوع خوشحال بود 

اما من نه ،

راستش تا خبر این خواستگار و شنیدم 

تصمیم گرفته بودم شکممو آب کنم 

یعنی یه محافظ پلاستیکی ببندم دور شکمم و کلی پیاده روی کنم 

این خواستگاری نشد ،ولی با این همه اراده ای در من 

جهت لاغر کردن شکم  جوانه زد 

و در این چند روز اخیر که بیرون رفتم 

همش یه محافظ پلاستیکی دور کمرم بود و حسابی راه رفتمو 

حسابی دور کمرم عرق کرد ،

خوب من هیچ وقت شکم نداشتم ،

و علت اینکه از اندامم تعریف می کردم همین شکم صافم بود 

نه هیچ چیز دیگه ،

تا که شهریور ماه تو استخر یه خانمی به همراهش  گفت :شکم اینو نگاه چقدر قشنگه 

گفتم :چه طور مگه 

گفت :صافه صافه 

حتی شکم دختر بچه ها اینقدر صاف نمیشه 

،

اصلا اون چش زد با 😑

 

همین آبان ماه دو سه روز قبل عروسی  تو حموم متوجه شدم 

شکمم دیگه اون شکم سابق نیست ،

و این شد که دم سفری الکی رژیم گرفتم 

و البته زودی تاثیر گذاشت و شکمم رفت 

اما بی انگیزگی بعد سفر 

و اون هیچ کاری نکردنو خواب زیاد 

دوباره منو شکم دار کرد ،

البته از رو لباس صاف صاف بود 

ولی خودش مثل قدیما نبود دیگه سیکس پک نبود 😁

خلاصه که سه چهار روز هی نایلون پیچیدم دور کمرمو هی پیاده روی کردم 

واقعا موثر بودش ولی 

دیشب به خاطر اون پیاده رویهای زیاد ،سردردی کشیدم که مپرس ....

حالا بگذریم 

داشتم چی می گفتم ،

آهان جریان اون چته ....

جریان اون چت باز با اون یارو  داور بود ،

همون که نمی خواستمش 

بله حالا آیا لازمه مفصل شرح بدم ؟

حوصله اشو ندارم ،

فقط اینقدر بگم که این خواستگار سبب شد 

با این پسره کات کنم ،

اولش گفتم :امروز خواستگار برام زنگ زد 

پرسید کی میان 

گفتم شخصیه 

و بعدش شروع کرد به صحبت راجع به اینکه ،به همین راحتیه تموم کردن 

یه خواستگار اومده دستو پاتو گم کردی منو فراموش کردی ،

برات متاسفمو ....

بعدش عصبانی شدمو گفتم :ببین این خواستگار فقط زنگ زد ،قرار نیست 

بیاد ،تا سابقه ی طلاقمو شنیدن گفتن نمیان 

ولی اینو خواستم بهانه کنم تا با تو کات کنم 

چون پسر بدی هستی .

خلاصه که خیلی حرف زدا 

ولی بالاخره تموم شد 

دیگه گفتم دیگه حوصله ندارم شرح بدم چیا گفتو چیا گفتم .

:سعید پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۹:۴۵
فوق العاده نوشتین
افرین
 

پاسخ: 
مرسی😊

وب سایت   ایمیل

 

 نویسنده:م ح س ن پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۹:۲
سلام شب بخیر
زندگی فراز و نشیب زیاد داره
امیدوارم بهترینها براتون پیش بیاد 

پایدار باشی. در پناه خدا
 

پاسخ: 
سلام مرسی🌹🌹🌹

وب سایت   ایمیل

 

 نویسنده:بهزاد پنجشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۹:۸
قالب جدید مبارک.
 

پاسخ: 
مرسی ☺

وب سایت   ایمیل

 

 نویسنده:منوزندگیم جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۷:۵۸
چه قالب قشنگی .مبارک باشه
حتی همین زنگ زدنو هم ب فال نیک بگیر شایدم دلیلش این بوده ک بزنگه و تو اراده کنی شکمتو آب کنی اونوقت همین روزا یه خاسگار دیگه بیادوبا خیال راحتو با اندام متناسب سریع ازدواج کنی
 

پاسخ: 
نمی خوام زودی همه چیو تعریف کنم ولی انگاری 😉

وب سایت   ایمیل

 

 نویسنده:ارغوان 🌸 جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۱۵:۱۵
ایشالله که اتفاق های خوب و قشنگی تو راهه😘
همه سختی ها و تنهایی ها یه جا تموم می‌شن، ایشالله که نقطه پایانی سختی های تو هم همینجاست ❤🧿🌸
 

پاسخ: ان شا ٕالله 
فقط تنها مشکلی هست اینه که کسر خواب دارم شدید 

وب سایت   ایمیل

 

 نویسنده:مانی شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۸ ساعت: ۷:۵۴
سلام
به به قالب جدید مبارک
 

پاسخ: 
سلام مرسی

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۹/۰۹/۲۸ساعت ۵:۳۸ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك