یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
نوشته بود صدای دعوای زن و شوهری همسایه امون تو ساختمون پیچیده بود و... نوشته بود فکر می کردم خیلی همدیگرو دوست دارن ، نوشته بودم : پارلا جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ۲۳:۳۱ شایدم زندگی خوبی دارن واقعا یکی هم نوشته بود سریال یاد آوری می بینه و خیلی می پسنده منم نوشته بودم : سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ۲۲:۵۱ سلام فاطمه خانم این پارلا و انار خاتون من بودم پشت همه این اظهار نظرام یه عالمه حرف واسه خودم بود یادآور روزایی بود که حسم به اون روزا آبی رنگه انگار اون روزا آبی بود خنک بود نفس کشیدن تو یه هوای پاک بود پر از خواب سیبه شکوفه رو شاخه نموندی نگفتی دلم تنگ میشه آخه دو دستامو دیگه نمیگیره دستات چقد سخته نیستی چقد خالیه جات نموندی ببینی نموندی ببینی غمت موندگاره تمومی نداره تمومی نداره ♫♫♫ یه ابری گرفته چشامو همیشه میدونم نمیای میدونم نمیشه تو هر لحظه ی من غمت موندگاره دوست داشتن تو تمومی نداره نموندی ببینی نموندی ببینی نموندی ببینی چه لبخند سردی چه شادی سختی نموندی ببینی نموندی ببینی که عشق سرپناه شد که این خونه روشن به خورشید و ماه شد نموندی ببینی که قصه ورق خورد کنارم نشسته اونکه قلبمو برد … میدونم نمیای میدونم نمیشه واسم این حقیقت چه تلخه همیشه ♫♫♫
گاهی آدم خیلی عصبانی میشه و سر دعوا نمی فهمه چی می گه.
خیلی وقت بود نبودیم
مامانم اینا به این سریال نگاه می کنن و بابام همش تعریف می کنه ما که نداریم.![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

