بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۷ساعت ۲:۳۹ ب.ظ توسط N|

بیستو سوم آذر بود که رسیدم تبریز

و الآن چندمه الآن ساعت سه بامداد روز هشتم دی ماه هستش

و من امروز بالاخره از وقتی اومدم یه ذره درس خوندم

البته منظورم از امروز هفتم دی ماه بود نه هشتم ...

این چند روز که هیچ کاری نکرده بودم واقعا قشنگ نبود

درسته گاهی وقتا خیلی خسته ای و به یه استراحت خوب

نیاز داری و اولش می چسبه ولی از حد که بگذره کسالت و افسردگی می گیری و ابدا دیگه نمی چسبه دیگه منم اولش سرما خورده بودمو بهانم اون شد بعدشم

که نمی دونم دیگه همینجوری هیچ کاری نکردم

چون در طول ترم خودمو هلاک کرده بودم

و کار زیادی نداشتم

فقط یه درس سمینار هستش که من تمومش کردم

حتی فکر کنم بیشتر کارای پایان نامه امم تموم کردم

ولی دیگه امروز ایرادایی که استاد جلسه ی قبل گرفتو رفع کردم

و داخل ورد کپی پیست کردم

ایرادا بیشتر در این زمینه بود که مطالبم زیاده

و کمش کردم

و دیگه اینکه ترتیب مطالب و یه خورده این ور اون ور کردم

اصلا نفهمیدم تهش این پژوهشه اسمش چی بود

اولش می گفت مقاله می نویسین این ترم

بعد گفت مقاله نیست

یه ترتیبی ارائه داد منم به اون ترتیب چیدم

گفته پی دی اف پاور پوینت بفرستین

ولی موندم وقتی قرار بر ارائه نیست

چرا پاور پوینت

چون اسلایدها کوچیکه و برا بخش منابع اصلا مناسب نیست

دیگه من الآن به استادش پیام دادم همینو ازش پرسیدم .

برا این درس مثل درسهای ترم پیش با اینکه عملیه

یه امتحان کتبی هم در نظر گرفتن

که فقط حضور در جلسه لازمه و به خاطر امضای حضور و زدن باید از اینجا برم تا بابل

و البته یه گزارش کار الکی هم تو برگه امتحان بنویسم ...

اگه استاد بگه همون ورد کافیه خیلی خوب میشه

چون دیگه کامل تموم شده و فقط

منابعشو کپی نکردم

می خوام برا منابع جدول بکشم مرتب باشه ،که دیگه خستم و

درسته کار خاصی نیست ولی ترجیح می دم بخوابمو بمونه برا فردا .

در مورد درس فوتوشاپ هم که دانشگاه امتحانی در نظر نگرفته

و نمی دونم استادش می خواد چی کار کنه

کاش فقط بگه کارهاتونو بفرستین گروه

و تموم شه بره

چون حمل لپ تاپ تا بابل واقعا سخته و کلی جا می گیره .

دارم توهم می زنم یکی از تو دانشگاه دوستم داره یا مثلا ازم خوشش میاد

همون که گفته بودما موقع ارائه یهو نگاهش بد جایی بود من دیگه بعد اون اون مانتوهه ارو نپوشیدم

همون که از همین ترم پیداش شد و قبلا نبود ...

جلسه ی پیشم خیلی نگام می کرد

و خب دیگه منم هیچ فکری نمی کردما

ولی از بس بیکار نشستم و هی فیلم و سریال و داستان عاشقانه دیدم و خوندم

فکر کردم شاید دوستم داره

اصلا نمیشه که یکیو هیشکی نپسنده و نخواد

گفتم بذار یه فال حافظ بگیرم یا مثلا حداقل فال انگشتی...

که نگرفتم

چون همین فالهای بی خودی الکی و دروغ رو باورم تاثیر می ذاره یا می زنه تو ذوقم یا هیجانزده ام می کنه که آره درسته

در حالی که تجربه ثابت کرده در هر دو حالت هیچ خبری نبوده

و بذار ولش کنم نه زوم کنم روش

نه کلا نا امید شم بی خیال هر چی می خواد بشه میشه

ولش کن

تا کی این توهمات بچه گانه می زنی بچه

دیگه سی و شش سالته نشستی عین بچه های

هجده نوزده ساله توهم می زنی چون یکی نگات کرده دوستت داره

الآن قدیم نیست که تلگرام هست و تو یه گروهین

اگه واقعا دوستت بداره نمی تونه بیاد پیام بده؟

ولش کن بچه نباش

اما خب دیگه فکرش بد نبود

مثلا قدش بلنده

در حدی که من بپسندم بلنده صورتش دارای رادیکالهای آزاده که خب من از اینکه یکی خیلی هم ظاهرش خوب نباشه بیشتر خیالم راحت میشه و فکر کنم تنها ایراد ظاهریش همینه

سنش نمی دونم

ولی دیگه خیلی کوچولو هم به نظر نمیاد که مثلا متولد هفتادو نه یا دهه هشتادی باشه مگه اینکه دیگه خییییلی بد مونده باشه

به نظرم می تونه هم سن خودمم باشه

به نظرم یه چی بین متولد ۶۵ تا ۷۵ دیده میشه

دیگه فکر کنم از گرگان میاد انگار

اوههه فکر کن از مازندرانم دورتر و من داشتم به بچه هامون فکر می کردم که

مثلا باهاشون ترکی حرف بزنم یا فارسی

فکر کردم تنهایی باهاشون ترکی حرف بزنم تو جمع فارسی

چون برام مهمه بچم ترکیو بلد باشه

هیچی دیگه یارو فقط یه غلطی کرده نگاهم کرده

من اسم نوه هامونم انتخاب کردم 🤣

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۸ساعت ۳:۴۶ ق.ظ توسط N|

یه دیالوگی تو فیلم لئو هست که ماتیلدا می گه ،من دیگه به حد کافی بزرگ شدم بعد این فقط سنم زیاد میشه ،،

واقعا هم

از یه جا به بعد دیگه بزرگ نمی شی فقط سنت

زیاد میشه

گاهی ممکن تو سن پایین بزرگ شی

گاهی مثل من خیلی زیاد خوشبینی

خیلی زیاد مقاومت می کنی در برابر بزرگ شدن ....

چند روز پیش یه نفر که مادرش فوت کرده ،

تو روز مادر استوری غمگین از دوری مادرش و این حرفها گذاشته بود

من از وقتی این آدم و میشناختم

مادرش فوت کرده بود

با خودم فکر کردم یه روزی مادرش زنده بوده ها

ولی من از وقتی شناختمش تصورم این بود ازش که مادر نداره.

در کل وقتی برا اولین بار با یکی آشنا میشی

و اون آدم از شرایط فعلیش می گه

تصورمون ازش این میشه که انگار از اول اول همین بوده از بدو تولدش ،

فکر می کنیم همون تعریفای اولیه ای که حالا در هر چند سالگیش از خودش می گه،از اولش همون بوده

تحصیلاتش شرایط تاهلش سنش بچه داشتن یا نداشتنش زنده بودن یا نبودن پدر مادرش و ....

گاهی وقتا هم به نا به همین تعریفاتی که داشته نحوه ی رفتارمون باهاش سمت و سو می گیره .

یه سری از رفتارهای بدی که به اقتضای این تعریفات باهام شده

در سایه ی شرایط تاهلم و سنم بوده

تو خوابگاه اولش نمی دونستن چند سالمه

ولی وقتی پرسیدن و منم چون دروغگو نیستم و راستش و گفتم

اولین برخوردی که باهام شد و ناراحتم کرد این بود

،،بابا این سی و پنج سالشه ما انقدر راحت باهاش همه چی می گیم،

باید مراعات کرد

آخه اصلا بهت نمیاد پر پرش بیست وپنج بهت میاد ،

بعد اون هم که بهار امسال تو خوابگاه که اون دو تا دختر اذیتم کردن

گفتن : تو از ما بزرگتری باید با ما راه بیای و هی چپ و راست این سن من بود که می زدن سرم

منم یک برو بابایی گفتمو

دیگه سریه بعد فقط برا جمع کردن وسایلم به اون خوابگاه رفتم .

بعد طلاق هم اولش واقعا سنگین بود

وقتی درخواست ازدواج یه نفرو رد کردم

و برگشت بهم گفت تو،تو خوابم نمی دیدی پسر مجرد بخوادت ،

جوری که انگار مثلا من از بدو تولد مطلقه به دنیا اومده بودم

و دلم بدجوری شکست ،،،...

چند روزیه فکرم درگیر این حرفاس

همش تو همین فرکانس می چرخم

امروز خواهرم اینا اومده بودن

صحبت از شهرزاد ترکیه شد

و اینکه بازیگر قبادش و قدیما تو چه سریالی دیده بودیم

یه سریالی بود به اسم bir istanbul masali یعنی یک قصه از استانبول

اونجا همین هنرپیشه ی نقش قباد تو نقش یه پسر دبیرستانی بود

داشتم با خواهرم راجع بهش حرف می زدم که

یه سرچی زدم

دیدم وااااای چه قدر قیافش از بعد اون سریال عوض شده چقدر اون وقتا کوچولو و بچه بود

از اونجا که اختلاف سنیم با اون قباد سه ساله و منم اونوقتا دبیرستانی بودم‌

فکر کردم یعنی منم این همه تغییر کردم ؟

چه قدر زمان زود گذشت چه قدر هیچی نشدم

نه همسر نه مادر نه صاحب شغل

هیچی و هیچی

یاد قدیما افتادیم و از قضا یوتویوپ هم انگاری بدون فیلتر کار می کرد

کلیپهای ترکیه ی قدیمی دیدیم درسته چسبید ولی بهشون نمی اومد قدیمی باشن

جالب بود خواهر زادمم که دهه هشتادیه خوشش می اومد

چقدر جالبه که قدیمی های ما این همه به روز و خوشایندن حتی برا نسل نو

خوشایند تر از کلیپها و موسیقیهای تازه

یه کلیپ بود از یه خواننده ی گمنام ترکیه که حوالیه سال هشتادو چهار یا هشتاد و پنج وقتی هفده یا هجده سالم بود

یه کلیپ داده بود بیرون به اسم utanir insan boyle güzel olunurmu

یعنی،، آدم خجالت می کشه این همه هم مگه می شه زیبا بود ،،

اسم خواننده اش دنیز چتین بود پسر بودا آخه ترکیه دنیز هم اسم پسره هم دختر اینی که می گم پسر بود

آقا این خواننده اش خیلی خوشگل بود

بعد من روش کراش داشتم شدید

چند سال بعدش

تو بیست سالگی یه گوشیه نوکیا هزار و پونصد کشویی خریدم

که فقط در حد سرچ گوگل می شد به اینترنت وصل شد

اونجا راجع به این خواننده تحقیق کردم دیدم پنج سال ازم بزرگه حقوق خونده

و ...کلا دیگه فکر کنم به خوانندگی هم ادامه ندادش

کلیپ دومی که ازش دیدم واقعا بد بود هم کلیپ هم ترانه ولی خب

تحصیلاتش اختلاف سنش خیلی قشنگ بود در نظرم

گفتم :به به و جه جه

تو گوشیم یه برنامه ای داشتم نمی دونم به چه درد می خورد

اسمش سنسور بود یا چی نمی دونم یادم نیست

به هیچ دردی نمی خورد

منم اونجا الکی واسه خودم پروفایل درست کرده بودم

عکسای خودمو با این خواننده با ویرایش همون گوشی

که دیگه فکرشو کنین چی از آب در میاد، تبدیل به یه دونه عکس کرده بودم

به انگلیسیم نوشته بودم که عشق منه پنج سال ازم بزرگه متولده این ماه و این روزه

حقوق خونده

قراره یه سال و نیم دیگه باهم ازدواج کنیم

و این مسخره بازیا واسه دل خودم الکی مثلا کی می خواست ببینه که

از قضا دختر عمه کوچیکمم عین این گوشی من و داشت

یه بار که باهم حرف می زدیم

صحبت این سنسوره شد که تو گوشیه اونم بود

گفتیم چیه به چه درد می خوره

بازش کردیم تستش کردیم

و نفهمیدیم چی چیه ولش کردیم

آقا نگو همه ی این چرتو پرتایی که من واسه خودم نوشتم

رفته تو گوشیه دختر عمه ام

سریه بعد که دیدمشون

گفتن نگار اون حرفا و اون عکسا که گذاشته بودی اونجا همه اش اومده تو گوشیه سمیرا دیدیم و زدن زیر خنده 🙀

حالا من سرچ کردم این خواننده هه و کلیپش و پیدا کردم که آقا باور نکنین این و مسخره بازی بود واسه خودم درست کرده بودم اصلا

همچین شخصی نیست من دختر خوبیم و .....

دختر خوبی بودم ولی ببین چه اعتماددبه نفس و امیدی داشتم

یکی این شکلی و فکر می کردم بهم میاد و منو می پسنده ...

تا که کم کم وقتی پا تو بیستو دو سالگی گذاشتم وقتی

کم کم دیدم نه واقعا هیشکی عاشق من نشد وقتی اون پسر دانشگاه

که روش کراش داشتم به یکی دیگه پیشنهاد داد

وقتی خواستگار سنتی ها هی اومدن و رفتن و اون خانمی که

هی همش خواستگار معرفی می کرد به مامانم گفت تو برا این دخترت پیش

یه فالگیری چیزی برو

همه میان می گن دختر خوبی بود خوشگل بود ولی به دلمون ننشست

خلاصه کم کم خیلی نسبت به خودم نا امید شدم

تا که مصطفی اومد و اون داستانا

و طلاق تو بیست و شش سالگی

ولی من هنوز اونقد که باید بزرگ نشدم

هنوز نسبت به زندگی عاطفیم نا امید نشدم نسبت به همه بی اعتماد و تلخو بدبین نبودم تا که

تو سی و یک سالگی بود که با ضربه ای که جواد بهم زد

بزرگ شدم بعد اونم دیگه فقط سنم زیاد شد .

دلم نمی خواد تعریف من یه نفر با دو تا طلاق و سی و شش ساله باشه

حالا فقط اینا نه حتی ویژگیهای اکتسابیه مثبتمم تعریف من نیست ....

می دونی دارم چی تصور می کنم تو

بابلسرم و

اینکه نشستم کنار ساحل

دریارو تماشا می کنم

یکی میاد باهام حرف بزنه

ازم می خواد بپرسه کیم چیم چند سالمه

باهاش همین حرفارو بگم

از همون جا شروع کنم که یه نفر روز مادر از دوری مادرش گله کرد

و در ادامه حرفای این پست

بگم چی کار داری من کیم چیم

وقتی تهش می خوای قضاوتم کنی‌

و تو دلم می گم مثل یه جهان سومی احمق حتی دستاورد خوبه ی منم

تحقیر کنی بگی که عکاسی می خونی !

اینم شد رشته !یه دکتر مهندسی ای چیزی بخون آبروی ترکا رو بخری.....

نه من نمی خوام هیچی از خودم بگم

حتی نمی خوام هیچی از تو بدونم

دلم می خواد اگه لذت تنهاییمو به هم می زنی

با من لذت تماشای دریارو سهیم شی

با من در لذت استشمام بوی شنها سهیم شی و اگر خواستی بیشتر از من بدانی چیزی متقابلا

جز تحسینم نگویی ،به قول بنده خدایی از ماضی ها و مضارع ها خسته ام دلم حال ساده ی با تو بودن را می خواهد ....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۶ساعت ۴:۶ ق.ظ توسط N|

خیلی وقت میشه که تو مسیر ترکیه سریالهای جدیدشو

نگاه نکردم

مثلا فکر کنم آخرین سریالی که نگاه کردم سال ۹۴ بود

سریال güneşin kizlari یا همون دختران آفتاب بودش

اون وقتها هم به اون سریال می گفتم آلیس در سرزمین عجایب

و از همینش خوشم می اومد که چیزای غیر ممکن زندگی من برا اونا خیلی راحت مقدور بود

حالا اونم همچین داستان فوق العاده ای نداشت ولی برا من خوشایند بودش

بعد اون اگه سریالی دیدم یا نصفه نیمه بوده

یا هم تکرار سریالهایی که از قبل دیده بودم

چون کنترل دست من نبود ...

حالا ولی چون شهرزاد و ترکیه ساخته به توصیه ی من

داریم نگاه می کنیم

که امروز قسمت سومش بود

دو قسمت اول همون روند و داشت حالا انتخاب بازیگراش و ...به کنار که بعضیهاش واقعا انتخاب بدیه بعضیهاش عالی مثلا هنرپیشه ای مناسبتر از اونی که برا نقش حمیرا انتخاب کردن تو ترکیه نبود حالا بگذریم

قسمت سومش دیگه

کلا داستانو تغییر داده بودن و به نظر من این تغییرا خیلی مسخره می اومد و همش خندیدم

بعد دیدم مامان گریه می کنه

خیلی برام تعجب داشت که به چیش گریه می کنه آخه

گفت :گلوش درد می کرده آنتی بیوتیک خورده اعصابش ضعیف شده واسه هر چیزی گریه اش میاد

اما خداییش خنده دار بود گریه نداشت

اینجا اومدن خواستگاری حلقه دست هم کردن به رسم اونجا روبان قرمز بریدن

بعد فرداش قباد خواست که برن تو مثلا همون کافه که همیشه با فرهاد می رفتن صحبت کنن

حالا قبل عقد فرهاد اومده تو اتاقی که شهرزاد لباس عروس پوشیده که بیا فرار کنیم

قباد میاد که عجبه ها هنوز من عروسو ندیدم تو اینجا چه غلطی می کنی چه طوری اومدی و ....

تا از فرهاد خلاص میشن از اتاق میان بیرون شیرین هم لباس روز عروسیشو پوشیده حمله می کنه سمتشون که قباد بیا باهم بریم تو جمع

یه داستانهایی اون وسط ساخته بودن که خیلی خنده دار بودش اصلا ،

دیگه تو روزای قبل عروسی شیرین اکرمو می ندازه جلو قباد که زن میخوای بیا این بیا بچه ارو با این بزا چرا حتما باید اون دختر باشه اینم زنه با این بچه دار شه

حتما عاشق اون دختر شدی حتما اونو می خوای

اکرمم اسمشو تغییر دادن فحریه اس یعنی فخریه

آخه اونجا اکرم اسم مرده ،این تیکه اشم من خیلی خندیدم ...

بعدشم تو شهرزاد ما قباد تازه سر عقد شهرزادو می بینه دیگه

و بزرگ آقا نمی ذاره همون شب اول بره پیش شهرزاد

ولی اینجا نه دوتایی رفتن

هتل

حالا قباد تور شهرزادو بالا زد چونه اشو گرفت بالا داد یه خورده نگاه نگاه بعد یهو شروع کرده کتش درآوردن و شهرزاد شوکه میشه وچشاش گرد دو بار تو اون صحنه رفت تبلیغات

که تبلیغاتای ترکیه هر کدوم یه نیم ساعت چهل دیقه ای طول می کشه

دیگه بار دوم که همون صحنه ارو نشون داد رفت تبلیغات بقیه اشو نگاه نکردیم چون حتما همونجا باید تموم می شد .

ولی واقعا خنده دار بود ....

شایدم واقعا با فرهنگ اونا اصلا جور نبود داماد دقیقا سر سفره ی عقد عروسو ببینه

و حتما عروس داماد باید دو تایی وارد مجلس شن

از طرفی هم رسم ما که سفره ی عقد داریم و قند میسابیم رو سر عروس داماد و این چیزا قشنگه

واقعا ایرانی بودن و رسمو رسوماتشو دوست دارم

ولی یه جوری شده که همه به فکر فرارن ...

چقدر من این روزا سرگرم این کارای چرت و پرتم

سریال بینی داستان واقعی خونی تو اینستا 😑

هیچ کاری واسه درسو ...نمی کنم

آخه دیگه درسی نیست

حتی فکر کنم پایان نامم هم دیگه کار زیادی ازش نمونده

اما فکر کنم فکر می کنم و حتما کار زیاد داره

می گن دانشگاهها غیر حضوری شده

به ما که چیزی نگفتن

ما کلاسامون تموم شده

و شانزدهم امتحان ترم سه

سایت هم خرابه نمیشه برم باقیه شهریه امو واریز کنم 😑

اون داستانی هم که می خوندم دیگه دیروز هم خوندم امروزم خوندم ولی دیگه انگار تمومی نداره

انگار شده شبیه یه وظیفه که باید تمومش کنم بعد برم سراغ درس و مشقم ولی تموم نمیشه خیلیه

خسته شدم

حوصله ندارم ادامه بدم. اگرم بخوام ادامه بدم باید با برنامه باشه روزی دو پست مثلا بخونم

کلا برنامه و من انگار دو چیز بیگانه ایم

دلم واسه اتوبوس و جاده ها و گوش دادن به کتاب صوتی مردی به نام اوه تنگ شده ...

راستی من بعد تموم شدن ارشد چه می کنم

واقعا اگه بعدش نه بتونم کار کنم و نه شوهر پیدا کنم

خیلی سخت میشه ،دیوانه کننده اس ولی از الآن بهش فکر نمی کنم

در واقع تقریبا اصلا بهش فکر نمی کنم

و فقط به فکر حالامم بعدش خدا کریمه ....

حتما بعدش هم کار هست هم شوهر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۵ساعت ۲:۴۳ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك