بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

می بینم که چقدر سعادتمندم

چون اصلا دلم نمی خواست

آزمون تو دانشگاه آزاد برگزار شه

رفتم کارتم و گرفتم و خداروشکر تو دانشگاه آزاد نیست

حالا یه سعادت بیشتر دیگه اینکه بعد از ظهره

وااااای من و این همه خوشبختی...

خدارو شکر...

هوا هم چه قدر خوش بود نه سردو نه زیادی گرم

یه خرس قرمز از اون گنده ها قیمت کردم یه میلیون بیشتر بود

واووووو

قطعا کسی که همچین خرسی کادو بگیره خیلی سعادتمنده ها

من که کلا در طول عمرم یه خرس کادو گرفتم اونم کوچولو

البته خودم گفتم کوچیکشو می خوام

شاید البته فکر کنم یادم نیست

چون فکر کنم از اونا بود که خرس گنده بخره

کلا تو زمینه ی کادو گرون خر بود

اونوقتا ترجیح می دادم خرس کوچولو کادو بگیرم چون معتقد بودم که چی می خوام چی کار و می خوام کجا بذارمش بعدشم که همرو ریختم دور

ولی حالا که رفتم تو کار عکاسی خرس گنده به عنوان دکور آتلیه

بدم نیست

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت ۷:۴۷ ب.ظ توسط N|

دیروز همچین با احوالات جالبی از خونه ی خواهرم در نیومدیم

یه اسنپ گرفتیم

و ماشینه پلاک جلویی نداشت

ولی از عقب پلاک داشت

سوار شدیم

راننده به قدی صندلیشو عقب کشیده بود که جا واسه پاهای من نبود

نشستم وسط

از تو آینه اش نماد صلیب آویزون بود ،

و آهنگ خیلی خیلی بلند مستهجنی باز کرده

بود

می گم مستهجن واقعا مستهجن

خواننده می گه ک....ر تو پلیس .....تو سپاه

مردتیکه راننده خجالت نمی کشیددو تا زن تو ماشینشن آدم این اندازه .....

همینطور شوکه شدم که این چه وضعشه آخه

البته فوری آهنگ و عوض کرد

و کلا هی آهنگ عوض کرد و آهنگ عوض کرد

اونم با صدای خیلی خیلی بلند و سرمون رفت

همش حس می کردم از آینه داره منو نگاه می کنه

نمی دونم شایدم چون وسط نشسته بودم

اینجور فکر کردم

ولی دیگه سعی کردم چش تو چشم نیام باهاش

فقط گفتم خوبه حالا مامان باهامه

وگرنه اصلا صلاح نبود یه دختر جوون تنهایی سوار همچین ماشینی باشه

تو نظر سنجی خیلی بد براش ثبت کردم

و تو توضیحات نوشتم که چه آهنگ بدی باز کرده بود با صدای گوش خراش

در مورد هیزی ننوشتم چون اطمینان صد درصدی نداشتم

از قضایای زندگی خواهرم ناراحت بودیم

در سایه ی این راننده اسنپیه بدتر شدیم اصلا یه حفره ی تاریک

غمگین انگاری که تو قفسه ی سینم باز شد

و دنیارو بسی تیره و تار می دیدم

خب خدارو شکر خدا خواب و آفرید

و صبح حالو هوام عوض شده بود ...

....

امروز کارت ورود به جلسه توزیع میشه

به مامان گفتم

و نگفت پول داری یا نه

همیشه هم می گن تو هیچ احتیاجی نداری

ولی احتیاج من زیاده

خب نه با تحصیلات دانشگاهیم تونستم کار پیدا کنم

نه با این همه هنری که در زمینه ی عکاسی و فوتوشاپ و پریمیر و افتر افکتو ادیوس کسب کردم

تونستم کار کنم

و برا اینکه خودم کار کنم والدینم به جا اینکه پشتم دران

.....

بگذریم ،

اما در راه شوهر یابی دستو دلبازن ...

در حالی که تو این زمونه حتی شوهرم با کار داشتن خانمه که ممکنه پیدا شه نه با اون راه روش خز جادو جنبل که هر چی بدبختی سرم اومده از همون جادو جنبلاس ....

دیگه دارم به این فکر می افتم که برم

خونه ی مردم کارگری ،

ببین چند وقته یه رنگ مو نمی تونم بخرم

خدا ازاون مرده که زورکی بهم عطر فروخت نگذره

گفتم پول ندارم گفت خب کم می دم گفتم چنده گفت بیست هزار

منم گفتم حالا بیست هزارچیزی نیست

که موقع حساب دویست خواست گفتم آخه بیست گفتی

گفت یه سی سیش

و پر کرده بود و خلاصه چرا دعوا را ننداختم عطرش و نخرم؟

آخه کلی عطرم پاشیده بود بهم

یعنی کلا منو تو منگنه قرار داد

یادم می افته دلم می خواد گردنشو بگیرم خفش کنم

دویستو ده هزار ازم گرفت و من مدتهاس یه ریمل نتونستم بخرم

کلا از این عطر فروشا بدم میاد ....

من قبلا این همه احساس فقر نکرده بودم

همش احساس بی همدمی و بی همسری داشتم

ولی حالا علاوه بر اون احساس نداری و فقر شدید دارم

یه مدتم که همش مثل پولدارا رفتار کردم

ولخرجی شدیدکردم

می گفتن اینطوری پیام ثروت به کائنات می دی و این خزئبلاتی که

هیچ تاثیر مثبتی تو زندگیم نداشت

من هر جا برا کار رفتم

در کار کشیدن دستو دلباز و در پول دادن انگار نه انگاری بودن

وقتیم حقتو مطالبه کردی آدم بد شدی

در جمع خانواده که در سایه ی حکومت ستم شاهی سابق حقوق دارن اگه

بگم همه چی گرونه

برمی گردن می گن تو مگه چه احتیاجی داری

اونوقتا که دو بار روحانی یه میلیون وام داده بود بهم

و به مامان بابام نداده بود

بابا می گفت از جمله اونایی که روحانی بهشون وام داد

یکیش دختر منه

مگه چه احتیاجی داره اون !

نه من اصلا احتیاجی ندارم!؟ ....

من به قدی وضعم بده یه بار از کمیته ی امداد زنگ زده بودن بهم

که بیا برنج و ....ببر که بهم برخورد و نرفتم

و گفتم نمی خوام

خب به عنوان یه زن مطلقه ی بی کار که سرپرست خانواده محسوب

میشم و هیچ ملک و سندی به نامم نیست

فقیرم دیگه

،هر چند با خانوادم زندگی می کنم و دیگه قد نون و برنج و روغن

محتاج نیستم

اما از سایر نظرا 🤧

والاه آخه آدم نمی گه این بچه تو این زمونه یه قرون جیبش پول نیست چه کنه،

البته ۴۸ هزار تو کارتم هست برم ببینم بلکه با همین شد کارت و بگیرم

نشدم نمی گیرم

بعد وقتی مامان بپرسه می گم پول نداشتم

و هر سری می گه انقد حرص می خورم تو می گی پول نداشتم،

خب بخوا بدیم

خب من غرور دارم هیچ وقت دوست ندارم به کسی بگم بهم پول بده

به شوهرمم نمی گفتم

می دونم سی و چهار سالمه و همش تقصیر خودمه

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت ۴:۱۲ ب.ظ توسط N|

جوونتر که بودم همیشه یه دید خیلی مثبت به آینده داشتم

یه جوری که انگار همه چی ماورای تصورم

خیلی عالی خواهد شد

،خیلی برام پررنگ و بااهمیت نبود که ته زندگی مرگه !

نمی دونم شایدم با توجه به اینکه مرگ پایان زندگی نیست

این تصور

تصور بی جایی نبودش اما اون وقتا توجه به زندگی پس از مرگ و جاودانگی نبود که باعث شورو حال و امیدم بود

بلکه به خاطر آرزو و امید به اینکه نقشی و ردی از خود در حین

زندگانیم به جا بذارم ، بود که

اون همه شورو حال داشتم،.

یک زندگی بی دست انداز

و موفق در پیش روم می دیدم

که

اولین ضد حالم و تو دانشگاه خوردم

دومیش تو ازدواج اولم

و بعدش طلاقم از همسر اول

بعدش آشناییهایی که خورد و خمیر و خاک شیرم کرد

بعد ازدواج دوم و یهو دو هفته ای خیانت دیدنم از همسر دوم و طلاق مجدد ....

بعدش هم در چرایی این همه گندی که در زندگیم بالا آمد

رفتم سمت مطالعه در حیطه ی

روانشناسی و روانشناسی معنوی و فیزیک کوانتوم و ....

و حالا این منم در آستانه ی سی و پنج سالگی

مجرد بی بچه بیکار ......

....

خب دیگه چی بگم الزاما که آدمای موفق ردی از خود

در دنیا به جا نمی ذارن

،من تو زندگی بعضیها نقشها و ردهای خوبی داشتم

ولی حالا همونا تو شرایط سختین .....

دلم از این بابت گرفته اما خب همه سختیها خیری دارن ....

خیلی وقت بود که تو این وبلاگ نمی نوشتم

یه وبلاگ دیگه می نوشتم

حالا که اینجا می نویسم

دلیلش اینه می خوام خوانده بشم

هی همه جا کامنت می ذارم تا بلکه باز مخاطب بگیرم و خوانده بشم

تنهام

خیلی تنها

گفتم در مورد فیزیک کوانتوم و ...زیاد خواندم

ولی برای صحبت راجع به خوانده هام هیچکی نیست

فقط خواهرمه که تنها گوش شنوایم هست ولی کفاف نمی کند که

اون کاملا با من موافقه و خب خداراشکر که هست

اما تایید اون تنها برا روحم کافی نیست

وقتی همش می گویی و می گوییی و کلی بی اعتنایی می بینی

...

با اون روند کم کم حس کردم حافظه ام رو به زوال می رود

کم کم تنهاتر و تنهاترحس کردم خودم را

...

توقع!

آری توقع !

گاهی انقدر توقع دارم که

حداقل‌ نصف آنقدری که برای بقیه هستم

بقیه هم برای من باشند

گاهی قرار نیست کسی کاری کند که

از چشمت بیافتد

همین که هیچ کاری نکند کافیست ،

همین که بارها و بارها

می خواستی که بود ولی نبود

خیلی موزیانه دلت از او دورتر می شود ...

به هر حال بازگشت به اینجا را شبیه فصل جدیدی از

زندگیم می بینم

برای اتفاقات تلخ این دنیا ناراحت که هستم ولی

اگر فقط هدف رشد و محک روح است

متحمل شدن فشار روحی زیاد که چه ؟

البته من نفهمیدم ما آمدیم که لذتهای مادی را حس کنیم

یا روحمان رشد کند ؟

هر چی هست این دنیا و این پستترین حالت انرژی که ماده باشد

را فقط وقتی جوانتر بودم روشن و پر شورو حال می دیدم

هی همه اش دلخوشیها هست که

رو به زوال می رود و یاد گرفتم بگویم ناراحت نباش

این سختیها

برای رشد است

نیامدیم که فقط خوش باشیم و بگیم و بخندیم

باید محک خوریم تا رشد کنیم

نگران نباشیم حتی در بدترین شرایط

خدا حساب همه چیزش را کرده

اما می دونی

ما آدمها گاهی همدیگرو دوست می داریم به هم انس می گیریم

آدم بدها که ظلم و ستم کردند جهنم و درک نبودشان دردناک نیست

اما آنهایی که خوب بودند

سالم و مانا باشند

چرا ولی ....

یه بار یه سریالی بود می گفت

من دنبال بهشت برین و نعمتهای آنچنانی اون دنیا نیستم

همین که با آدمهایی که دوستشون دارم دوباره دور هم باشیم برام کافیست

فکر کنم برای منم کافیست

خدایا بعضی بنده هاتو خیلی دوست دارم مراقب اونا بیشتر باش

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت ۱:۱ ق.ظ توسط N|

چند روز پیش عکسم با میمونو فرستادم به اون پسر که تو ترکیه اس

می گم منو سوگولیه جدیدم

و ...

بعد امروز به خواهر زادم می گم عکس منو با میمون دیدین

چه طور بود قشنگ بود ؟

می گه آره ولی با خرسِ قشنگتر بود

با توجه به این پیش زمینه ی ذهنی خودم که

به اون پسر گفتم منو سوگولی جدیدم

فکر کردم خرسه هم سوگولی قبلم بود

و خندم گرفت که با این حساب لابد بعدیمم

اورانگوتانه یا قوریل

بعد جهت خود مسخره کنی

فکر کردم واسه فردا شبم کلیپ با عکسای میمون بسازم

تهش بنویسم هپی سپندار مزگان دی🤣

البته اگه اشتباه خاطرم نباشه به روایتی چهار اسفنده به روایتیم بیست و نه بهمن بود ،....

سپندار مزگانو می گم!🙂

برا من فرقی نمی کنه که

من عشق تو زندگیم بود هر دو شو ارج می نهادم.....

عشق🥺 ....راستی

یه عکس از کبوترا هم با مصیبت گرفته بودم

از تو خونه پشت شیشه با زوم

چون اگه می رفتم حیاط

قطعا می پریدن

کلی صبر کردم تا درست وایسنا

هی نوک می زدن خودشون و نمی دونم شپش داشتن چشون بود

خلاصه که خیلی صبر کردم تا

عکسرو گرفتم

البته چندین عکس گرفتم تا که یکیش و

پسندیدم

کاش کمی نزدیکتر می شدن عاشقانه تر می شد

شب قبلشم از قضا کلی خواب کبوتر دیده بودم

این عکسارو که گرفتم

یاد خوابم افتادم

گفتم یه وقت شاید با اشتراک گذاریش عکاس معروفی چیزی شدم

چه طور تو فیلم خارجیا یهو از هیچی

خیلی چی میشن😁

....

بله از این سبک خوش خیالیها

در من اوووووههههه اونقده هست که ....

غافل از اینکه در اینجا غالبا آدمها نه یهویی بلکه به یک شکل روتین از همه چی به هیچی بدل میشن

به هر حال عکسرو گرفتم

و همش به عشق و جمله ی عاشقانه ی خوب براش اندیشیدم

یه سریالی بود به اسم عشق

آخرش راوی داستان می گه عشق ارمغانیست از بهشت

که ما اون فرصتو باختیم

سریال خوبی نبود

ولی من جذبش شدم

کلا یه سری موضوعات کثیف هست

با همه بدیش بد جور جذبش می شم

و همه سیزده قسمتشو دیدم یعنی مخاطب چندانی نگرفت که سیزده قسمتی تموم شد

البته برا خیلی وقت پیشه ها

به نظرم خونه ی خودم بودم

نه نه فکر کنم اولاش خونه ی بابام بودم

بعدش عروسیم شد آخراشو خونه ی خودم دیدم

آره آره الآن یادم افتاد

چون یه بخشش یه خانمی دامن شلواری خیلی گرو گشادی

پوشیده بود و با بابا تماشا می کردیم که

بابا گفت شلوارش و نگاه چهار تا ازش بقچه ی لحاف تشک درمیاد

علت این تشبیهش این بود

که دیگه داشتیم جهیزیه امو تکمیل می کردیم

مامان هم گیر داده بود مقدار زیادی پارچه برای بقچه کردن لحاف تشکم خریدیمو دوختیم

🤣

وااای چه قدر استاد حاشیه رویم من 😁

بله خلاصه که با این پیش زمینه ی ذهنی در جستجوی یه جمله ی خوب تو گوگل سرچ کردم

نوشتم

،،عشق ارمغان بهشت،،

و به این متن برخوردم

که ته متنشو در اینستا به اشتراک گذاشتمی ....

این متن :

لیلای بایرون
دریکی از روزهای تابستان ۱۸۱۱ جورج گردن بایرون در طی سفرش در قلمرو عثمانی ودر حال بازگشت به آتن، در نزدیکی شهر بندری Piraeus به گروهی بر می خورد که در حال بردن کیسه ای به سمت دریا بودند. بایرون کنجکاو می شود که بداند در کیسه چیست علت این همه هیاهو را جویا می شود . با کمی پرس و جو در مییابد در درون کیسه زنیست که متهم به خیانت شده است و باید طبق قوانین شهر زنده در دریا غرق شود. بایرون با پرداخت رشوه به ماموران اجرای حکم جان زن را نجات میدهد و در بازگشت به لندن تصمیم می گیرد درباره ی آنچه که دیده است داستان منظومی بسراید. حاصل ذوق و قریحه ی بایرون اثر ماندگارش Giaour یا همان " کافر" می شود که بعد تر در مجموع داستانی تحت عنوان " داستان های ترکی" ( Turkish Tales ) به همراه شش داستان دیگر چاپ شده است.
Giaour داستان عشق ، خیانت و انتقام است. عشقی میان لیلا ، یکی از زنان حرمسرای حاکم شهر، و Giaour ، خیانت لیلا به حسن، حاکم شهر، و انتقام Giaour از حسن به خاطر کشتن لیلا. آنچه که در داستان در کنار دیگر ویژگی های ادبی حائز اهمیت است وام گرفتن بایرون از ادبیات عرفانی و صوفیانه شرق به ویژه ایران در به تصویر کشیدن عشق میان لیلا و Giaour است. از نظر برخی منتقدان، حتی انتخاب اسم لیلا برای شخصیت زن داستان نیز تحت تاثیر همین نکته بوده است و در ضمن بایرون با داستان " لیلی و مجنون " و عشق جانسوز آن دو بیگانه نبوده است . درنتیجه می توان گفت وی برای هرچه بهتر عمق بخشیدن به این رابطه ی عاشقانه به سراغ دیدگاه صوفیان در مورد عشق رفته است و عشق را موضوعی آسمانی توصیف می کند و جنس آن را مادی نمی داند. به عبارت دیگر معشوق برای عاشق هدیه ای ست از آسمان و بخشی از بهشت است و زمانی که در برابر چشمان عاشق معشوق از دست می رود با خود بهشت عاشق را نیز ویران می کند. بهترین توصیفی که می توان برای این ایده در Giaour پیدا کرد، آخرین جملات Giaour در وصف لیلا و عشقش به او در بستر مرگ است:
;Yes, Love indeed is light from heaven"
A spark of that immortal fire
With angels shared, by Alla given
To lift from earth our low desire
1173-76"
آری ، در حقیقت عشق نوریست از بهشت
جرقه ای از آن آتش جاودان
فرشتگان در آن شریک اند و ارمغانیست از سوی خداوند
تا مارا از احساسات زمینیمان جدا کند. ( ۷۶-۱۱۷۳ )

پ ن :

فقط حیف که واژه ی ارمغان

در خفای ذهنم زشت گشته به دلایل معلوم الحال

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۶ساعت ۱۱:۳ ب.ظ توسط N|

بحث با آدمی که نه به خدا اعتقاد داره نه آخرت

نه امام زمان

خیلی خیلی رو مخه

دیوانه کننده اس

اصلا

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۶ساعت ۱۰:۲۷ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك