یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
جوونتر که بودم همیشه یه دید خیلی مثبت به آینده داشتم یه جوری که انگار همه چی ماورای تصورم خیلی عالی خواهد شد ،خیلی برام پررنگ و بااهمیت نبود که ته زندگی مرگه ! نمی دونم شایدم با توجه به اینکه مرگ پایان زندگی نیست این تصور تصور بی جایی نبودش اما اون وقتا توجه به زندگی پس از مرگ و جاودانگی نبود که باعث شورو حال و امیدم بود بلکه به خاطر آرزو و امید به اینکه نقشی و ردی از خود در حین زندگانیم به جا بذارم ، بود که اون همه شورو حال داشتم،. یک زندگی بی دست انداز و موفق در پیش روم می دیدم که اولین ضد حالم و تو دانشگاه خوردم دومیش تو ازدواج اولم و بعدش طلاقم از همسر اول بعدش آشناییهایی که خورد و خمیر و خاک شیرم کرد بعد ازدواج دوم و یهو دو هفته ای خیانت دیدنم از همسر دوم و طلاق مجدد .... بعدش هم در چرایی این همه گندی که در زندگیم بالا آمد رفتم سمت مطالعه در حیطه ی روانشناسی و روانشناسی معنوی و فیزیک کوانتوم و .... و حالا این منم در آستانه ی سی و پنج سالگی مجرد بی بچه بیکار ...... .... خب دیگه چی بگم الزاما که آدمای موفق ردی از خود در دنیا به جا نمی ذارن ،من تو زندگی بعضیها نقشها و ردهای خوبی داشتم ولی حالا همونا تو شرایط سختین ..... دلم از این بابت گرفته اما خب همه سختیها خیری دارن .... خیلی وقت بود که تو این وبلاگ نمی نوشتم یه وبلاگ دیگه می نوشتم حالا که اینجا می نویسم دلیلش اینه می خوام خوانده بشم هی همه جا کامنت می ذارم تا بلکه باز مخاطب بگیرم و خوانده بشم تنهام خیلی تنها گفتم در مورد فیزیک کوانتوم و ...زیاد خواندم ولی برای صحبت راجع به خوانده هام هیچکی نیست فقط خواهرمه که تنها گوش شنوایم هست ولی کفاف نمی کند که اون کاملا با من موافقه و خب خداراشکر که هست اما تایید اون تنها برا روحم کافی نیست وقتی همش می گویی و می گوییی و کلی بی اعتنایی می بینی ... با اون روند کم کم حس کردم حافظه ام رو به زوال می رود کم کم تنهاتر و تنهاترحس کردم خودم را ... توقع! آری توقع ! گاهی انقدر توقع دارم که حداقل نصف آنقدری که برای بقیه هستم بقیه هم برای من باشند گاهی قرار نیست کسی کاری کند که از چشمت بیافتد همین که هیچ کاری نکند کافیست ، همین که بارها و بارها می خواستی که بود ولی نبود خیلی موزیانه دلت از او دورتر می شود ... به هر حال بازگشت به اینجا را شبیه فصل جدیدی از زندگیم می بینم برای اتفاقات تلخ این دنیا ناراحت که هستم ولی اگر فقط هدف رشد و محک روح است متحمل شدن فشار روحی زیاد که چه ؟ البته من نفهمیدم ما آمدیم که لذتهای مادی را حس کنیم یا روحمان رشد کند ؟ هر چی هست این دنیا و این پستترین حالت انرژی که ماده باشد را فقط وقتی جوانتر بودم روشن و پر شورو حال می دیدم هی همه اش دلخوشیها هست که رو به زوال می رود و یاد گرفتم بگویم ناراحت نباش این سختیها برای رشد است نیامدیم که فقط خوش باشیم و بگیم و بخندیم باید محک خوریم تا رشد کنیم نگران نباشیم حتی در بدترین شرایط خدا حساب همه چیزش را کرده اما می دونی ما آدمها گاهی همدیگرو دوست می داریم به هم انس می گیریم آدم بدها که ظلم و ستم کردند جهنم و درک نبودشان دردناک نیست اما آنهایی که خوب بودند سالم و مانا باشند چرا ولی .... یه بار یه سریالی بود می گفت من دنبال بهشت برین و نعمتهای آنچنانی اون دنیا نیستم همین که با آدمهایی که دوستشون دارم دوباره دور هم باشیم برام کافیست فکر کنم برای منم کافیست خدایا بعضی بنده هاتو خیلی دوست دارم مراقب اونا بیشتر باش ![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

