یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از زمینو زمان شاکیم اخلاق مخلاق و اعصاب مصابم ندارم تازه قلبمم حس می کنم به درد اومده و خستم و نای ادامه دادن ندارم همش امروز به خودکشی فکر کردم می دونم تهش انجام نمی دما اما خب من ده ساله به خودکشی فکر می کنم ده سال پیش خواهرم گفت:تو چه می دونی شاید یه ماه بعد همه چی درست شد آدم که بمیره به زندگیش محیط میشه و اونوقت می گی اه فقط یه ماه مونده بود درای رحمت به روم باز شه خب حالا ده سال گذشته چیزی عوض شده چیزی بهتر شده؟ دو سال پیش مادرم خواب دیده بود من مردم و به نمی دونم کی تو خواب گفته:طفلک بچم روز خوش ندید تهشم مرد بعدم خوابشو به یکی تعریف کرده اونم تعبیر کرده که یه موفقیت بزرگ کسب می کنه و اون چی میشه آهان قبول شدنم تو ارشد و حالا دارم از حرص پایان نامه خورد و خمیر و خاک شیر میشم البته ناشکری نمی کنم این آرزوی بزرگی بود که به حقیقت پیوست ولی سر این پرسش نامه خیلی حرص و جوش خوردم دیروز بعد دانشگاه آزاد رفتم شاه گلی یه فیلمی از خود دربو داغونم استوری کردم حقیقتا دربو داغون بودم دیگه خسته و با مقنعه و آشفته که حالا بماند که نمی دونم چرا اون همه خسته بودم مگه کوه کنده بودم؟ بگذریم بعد اون پسرایی که وقتی این چند وقت پیش وقتی حدود یه هفته پیجمو باز گذاشتم و فالوم کردم و هر وقت استوری گذاشتم هر کدوم یه چی دایرکت دادن، بازم بعضیها دایرکت دادن نگاهت ماه را می ماند نمی دونم چشم بد دور و ...و... دایرکتهایی که اکسپت نکردم تعدادشون زیاد بود که قبلا یه تعدادشو پاک کردم امروز همه ارو از دم پذیرفتم و پیام دادم سلام و این لینک تلگراممه خوشحال میشم که تو نظر سنجیم شرکت کنین. کمک بزرگی خواستم؟ یک ربع توجه به چیزی غیر زیر شکمشون در صحبت با یه دختر که ادعای عاشق و شیفته بودنشو دارن خیلی سخته و این خواست زیادی بود؟ ببین من در همه حوزه ها توجه و محبت می خوام دریافت کنم در همه حوزه ها شناخت می خوام بعد بله منم ضد مسائل ...نیستم ولی پسرایی که من شناختم از دم فقط اون چیزارو می خوان آقا از هفده نفر یه نفر جواب نداد یه عده اشون گفتن باشه ولی وقتی دیدن که مثلا آنلاین نیست و باید تو کاغذ جواب بدن و یه ذره به زحمت می افتن جواب ندادن تازه یکیشونم گفت چی به ما می رسه؟! هه جالب بود واقعا یکیشون اگه پر کرد باهاش ازدواج.... ازدواج که نه هیشکی دنبالش نیست شانس آشنایی بهش می دم یارو یکی ازش بدم اومده ظاهری منظورمه بعد پرم نکرده بگم همه چی ظاهر نیست به مرامش دل ببند عصبانی شدم کلا دو طرفه چتو پاک کردم پرسش نامه ارم توش بعد پر رو پر رو باز شب اومده باهام حرف می زنه که از سر کار اومدم دیدم لوله هامون خرابه برو بابا به من چه از لوله های شما خیلی به درد و گره های زندگی من توجه نشون دادی اه اه اه چقدر از دنیا سیرم چقدر خستم بسه دیگه اصلا تهش که چی دلم خواست برا شادی روحم یه کاری کنم و قسمت اول سریال بامداد خمار و ببینم ولی تو اپلیکیشن شیدا اشتراک یک ماهه اش صدو هشتاد هزار و من صدو هفده هزار تو کارتمه(که ته مانده ی یارانه اس) نکردن فقط یه قسمتشو پولی بذارن یه پنجاه هزار بدیم ببینیم من هیچ وقت برا خرید سریال پول ندادم اونقدر نشستم منتظر تا پخش شده و یا از یه جا مجانی پخش شده حقیقتشم مجانی حرامه دیگه ولی حالا حلالشم نیست خیلی تو ذوقم خورد پارسال بهمن برا دختر ویدا عکاسی کردم ادیت کردم گفتم صدو پنجاه هزار که نداده آقا ارزش پول ثابت نیست من چهار ماهه پیش گفتم صدو پنجاه چطوری اینقدر راحتی آخه بعد دیشب باز پیام داده بیام برای عکاسی کار جدید هم با قبلی میشه سیصد دیگه یه جا بدم حالا صدو پنجاه چیه که نمی تونی تنها بدی چهار ماهه !😐 خیلی ناراحتم که این همه بدبخت و بی پولم البته بی کارم هستم البته بی شوهر و بی بچه و بی هر چی که بتونه شادم کنه هستم خواستم یه سریال ببینم کمی شاد شم از عشق بقیه هورمون شادی ترشح بشه برامون اونم نشد 😭😭😭 من برا زندگیم کم تلاش نکردم ولی خب هیچی نشدم بعد اینکه پایان نامه ام تموم شد و دفاع کردم پلن بعدیم کار و پول درآوردن ازدواج و بچه دار شدنه اگه هیچ کدوم نشه هیچ کاری برا زندگیم نمونده که نکرده باشم و می خوام که بمیرم دیگه جز این هیچی نمی مونه دیگه نای تلاش برای به دست آوردن ندارم حال جسمیم دیگه یاری نمی کنه این سن سن تلاش نیست سن رسیدنه می فهمی رسیدن همیشه راجع به بدبختیام که فکر می کردم می گفتم من چه کردم که این همه بدبختم به بیان دیگه فکر می کردم چه نکردم که جوابم این بود ارشد نخوندی حالا دیگه اونم دارم می خونم نوشتن پایان نامه هم خیلی پروسه ی شکنجه واری بود برام تا اینجاش استاد، بی خیال مشغول زایمان خانم تا چهلو چند سال نزاییده زاییدنشو دقیق تنظیم کرده واسه وقتی که من باهاش پایان نامه برداشتم البته نزاییده شم همچین کاربرد نداشت هر چی می پرسیدی می گفت، من خودم اینارو درس دادم کلا دو جلسه ترم اول برامون روش تحقیق درس داد هر جلسه جمعا نیم ساعت نمیشد بعد خیال می کنه تمام فوت و فن پایان نامه ارو یادمون داده حالا هم که رفته مرخصی زایمان من خودم پرسش نامه نوشتم توزیع کردم و حالا شانزده نفر کم دارم که اگه اینم بشه دیگه می رم سراغ تحلیل اگه بشه دیگه یه ماهه خودمو پاره کردم فقط چهلو پنج نفر پر کردن دیروز هم تو شاه گلی واقعا خسته شدم امروز تا دوازده خوابیدم هم دیشب سردرد بودم هم امروز ساعت دوازده که پاشدم دلم برا جسم بدبختم می سوزه می گن زن ها بیشتر از اینکه مردا رو بخوان بهشون نیاز دارن مردا بیشتر از اونچه نیاز داشته باشن می خوان من در وجود خودم اینجوری تحلیلش می کنم که واقعا به اون هورمون شادی چیه نیاز دارم در بدنم ترشح شه مایه ی ننگه ولی دیروز تو شاه گلی به غلط دقایقی ترشح شد ولی من دنبال غلط نیستم من دنبال شنیده شدنم دنبال عاشق شدن دیشب داشتم یه سناریوی خیالی از عشق خیالی در سرم می پروردم یکی از زنش می پرسه من بمیرم ازدواج می کنی زن می گه نه مرد می گه چرا تو که زیبایی جوانی زن می گه مثل تو پیدا نمیشه مرد می گه یعنی پیدا شه ازدواج می کنی زن تو دلش می گه پیدا نمیشه ولی اگه بشه صد درصد تو دلش اینو می گه ولی تو زبان می گه تو که بعد من ازدواج می کنی پس این چه سوالیه مرد می گه الکی به من تهمت نزن زن می گه می دونی چرا بعد تو ازدواج نمی کنم چون من عاشق دست می ذاره رو سرش و می گه اینجا و بعد دست می ذاره رو قلبش و می گه و اینجای تو شدم تو منو دیدی در کنار ظاهرم که نگاه کردی و تعریف کردی به حرفام گوش دادی، به خواسته هام بدون اینکه بخوام پی گیری نشون دادی به من متعهد بودی تو این بودی که عاشقت شدم ستودن ظاهر و که خیلی ها انجام می دن و سایر چیزارم همه دارن من واسه خاطر این دوتا مورد صرف با تو ازدواج نکردم که ولی مردا اغلب کورن سخت پیدا میشه خوبی زنی و بدونن و اینقدر براش خوب باشن همینه که من بعد تو ازدواج نمی کنم ولی زنها قدر خوبی و می دونن و این دست توعه که همینقدر که برای من خوب بودی برای زن دیگه هم خوب باشی این خصلت توعه که تو هیچ مردی پیدا نمیشه امروز بالاخره رفتم دانشگاه آزاد از بس دوردورا رفتم دیگه رسیدن به دانشگاه آزاد با تصور ذهنیم همخوانی نداشت آخرین بار فکر کنم چهار سال قبل رفته بودم، اون موقع مگه راه تموم می شد خلاصه که به نظرم خیلی زود رسیدم بعدشم فهمیدم گروه هنر و معماری رفته منظریه ای بابا حالا افتاده ای اون ور دنیا منم این ور دنیا چرا همچین کردن قبلا اونجا دانشگاه حقوق بود قبلا آرزو داشتم دانشگاه آزاد حقوق قبول شم که می شدا اگه تو تکمیل ظرفیت شرکت می کردم می شد صد در صد می شد ولی چون عاشق اون پسر همکلاسیم بودم این کار و نکردم 😶 شاید اون موقع تو زندگیم موفق بودم شایدم نه و اصلا اعصاب کارای دادگاه و نداشتم نمی دونم دیگه نشد... تو همین حیاط از چند نفر خواستم پرسش نامه پر کنن یه نفرشون قبول کرد، بعدم رفتم شاه گلی اونجام جمعا هفت نفر پر کردن اولش نگاه نگاه می کردم فرد مورد نظر اگه تنهاس با گوشیش مشغول نباشه اگه کسی پیششه کناریش با گوشی مشغول باشه و اون کلافه و بی چاره ندونه چه کنه آره این ها توئمه ی خوبی بودند توئمه با این ت ؟ آخه نیست کلا این سبکی زندگی نکردم هرگز اصلا فکر نکردم توئمه یا طوئمه با کدوم ت به نظرم ت درست میاد، آره والله من نه هرگز به فکر شکار بودم نه استفاده از نقطه ضعف مردم نه چرب زبان خالصانه هر چی تو دلم بود تو زبانم بود ولی سر این پرسش نامه ها بسی تمرین پررویی چرب زبانی به هر کسی رو اندازی کردم در این راستا یه پسری بود تنها با گوشی هم نبود می توانست توئمه باشد؟ نه سن و سالش برام مناسب بودش آخه، هنوز اونقدرا جرات نداشتم اینهارو توئمه قرار بدم قبلی ها سنشون خیلی کم بود جای مادرشون بودم و جرات می کردم اما این بهش نگاه کردم و اون یه حرفی زد نمی دونم دقیق چی بود گفت بیا پیشم بشین؟ خودم و به خنگی زدم گفتم پرسش نامه امو پر کنه پرسیدم به عکاسی علاقه داره یا به حیوانات تحصیلاتشم پرسیدم گفت دیپلم به هیچی علاقه نداشت و تحصیلاتشم دیپلم برق هیچ کدوم مناسب فرد عادی مد نظرم نبود ولی فکر کردم خب حالا فرد عادیه دیگه یه نفر اینم پر کنه همشم می گفت از شبستر مهمان آمده می گما جوادم دیپلم برق بود تا حالا دو تا دیپلم برق هول عوضی دیدم چی می خونن انقدر بی شعور میشن برگشته می گه ساپورتت می کنم با فاصله نشستم که پرسش نامه پر کنه دستشو دراز می کنه سمتم کشیدم کنار باز به بی شرمیش ادامه داد و گفت من روی تو رو زمین ننداختم تو هم روی من و زمین ننداز یه میلیون می زنم کارتت گفتم نخواستم پر نکنین و برگمو گرفتم و پاشدم رفتم تا سوال شش پر کرده بود که اومدم خونه لاک زدم اه اه اه خلاصه که یکی دیگه از خط قرمزام دیپلم برق شد، بعد اون دیگه جرات نداشتم سراغ پسرها برم قبل اون تو شاه گلی سه تا پسر و یه دونه دختر پر کرده بود و بعد اونم یه دختر تنها و یه دختر و پسر که کنار هم نشسته بودن و اصلا حرف نمی زدن و ازشون خواستم که پر کنن خوب شد دیگه یخشون باز شد انگاری قهر بودن یه خورده بعد یه پسر دیگه اومد انگار با اینا بود شاید دختر با اون دوست بود حالا ولش آخه به من چه آخه به اونم گفتم شمام می خواین پر کنین که نخواست بعدشم از گشنگی و خستگی و اینکه کمیم سردم شده بود برگشتم خونه خب تا الآن شد پانزده نفر افراد عادی و بیست و نه تا افراد آشنا با دوربین Dslrکه شامل چهار نفر همکلاسیم و شانزده نفر از فوتو واک تبریز چهار نفر فوتوواک اصفهان یک نفر کرمانشاه و دو نفر قزوین و یه نفر خودم و یه نفر افراد عادی که آشناییش با دوربین زیاد بود آوردمش این گروه. حالا لنگ اون یه نفر آشنا با دوربینم تا اون گروه بشه سی تا واسه همونم رفتم دانشگاه آزاد،که یه دختر نا آشنا با دوربین از رشته ی حسابدلری پرش کرد، تعداد اونا هم که از گروههای فوتوواک وعده دادن و پرسش نامه ارسال کردم زیاده فقط یکیشون پر کنه سی تا شده ولی جواب ندادن دیگه دیروز خیلی از اونا که دیگه خعععععععلی وقته فرستادم و جواب ندادن و پاک کردم. دیگه در مجموع شانزده نفر کم دارم تا بشه شصت تا یعنی پانزده تا عادی یه تا غیر عادی به تیم فلچ هم برا مصاحبه ایمیل زدم جواب نداده اگه جواب بده چه شود واقعا. امروز رفتنی قبلش صبحونه کوفته و چای شیرین و شیر خورده بودم اصلا دل و رودم بد جوری تحت فشار بود برا هضم این چیزای نامربوط از اونجام که چند روز اخیرو عادت کردم تا سه ظهر می خوابیدم حقیقتا داشتم از خستگی و بی خوابی میمردم اگه امروز ده و نیم پاشدمم اتفاقی بود یه جوری بودم حس می کردم از خواب سیرم که نبودم قلبمم به سختی داشت پمپاژ می کرد طفلکی قلبم چی کشیده از دست من تو این سی و هفت سال اون پسر بد بود هول بود درست منتها اینکه می بینی هنوز خواستنی هستی هر چند به غلط یک خوب بد است پرسید متولد چندی گفتم ۶۷، گفت از منم بزرگتری که خوب موندی سی و پنج سالش بود و فول آف خطوط پنجه کلاغی اطراف چشم بود خب می بینم که هر شب کرم دور چشم زدن و آبرسان زدن و کرم چین و چروک بی تاثیرم نبوده هرچند صورتم خیلی لاغر شده که دوست ندارم ولی خب بازم خوبم ماشاء الله لاحول ولا قوه الا بالله اما خوبی که فقط به پوست نیست این کمرم این قلبم این عضلات گردنم 🤣 مزاح کردم بحمدالله عضلات گردنم طوریش نیست پ ن : پ ن :نه نه تعمه طعمه آهان طعمه درسته این شکلش آشنا میاد چقدر گیجم و خستم آخه ساعت نه تلپی خوابیدم ولی چون بابا صدای تلویزیونو زیاد کرده بود وقتی کمی خستگیم رفت صدا هه از خواب پروندم بعدشم اومدم نت دیگه خستم دیگه پریروز یه نفر از ساختمان علامه جعفری دانشگاه آزاد تبریز سقوط کرده و فوت کرده. حالا دلیلشو نمی دونم ولی پریروز یکی از روزهایی بود که می خواستم برم دانشگاه آزاد و نرفتم واقعا نمی دونم چرا انقدر سختم میاد خب یکیش تجربه ی تلخ دانشگاه پیام نور یکیش اینکه نکنه من پیرم از در دانشگاه رام ندن یکیش اینکه می دونم بخوام پاشم آماده شم راه بیافتم خعععععععلی طول می کشه در حدی که فکر می کنم وقت تموم میشه آخه باید اول صورتمو با فوم بشورم بعد با یخ منافذ بازمو ببندم بعد ژل ابرو بزنم بعد هاشور ابرو جاهای خالیشو پر کنم بعد آبرسان بزنم بعد یه بیست دیقه صبر کنم پرایمر بزنم بعد باز یه بیست دیقه صبر کنم ضد آفتاب بزنم بعد اسپری فیکس بزنم بعد کرم پودر بعد کانتور و کانسیلر و بعدم رژ گونه بعدم کانتور های خشک و پنکک بعدم پود فیکس و ریمل خط چشم نه نمی زنم یه خورده مداد فید کنم بسه خب دیگه من ترجیح میدم نو میکاپ به نظر بیام و رژ و خط چشم هستش که تابلو می کنه رژ کمرنگ می زنم به جا خط چشمم یه خورده مداد خیلی کمرنگ فید می کنم حالا این تفکرات هم هست که باعث میشه نخوام بیدار شم تازه این همه بزنی که چی وقتی داری از سینگلی می ترکی حقیقتا در بد شرایطیم هیچ کی نمی تونه درک کنه اوضاعم چقدر به هم ریختس ولی با فکر نکردن سعی می ونم سلامت جسمیمو به خطر نندازم. از تنبلی دارم می ترکم و دانشگاه آزاد نمیرم اما می دونی یه دلیل دیگشم اینه خیلی خیلی دوره فکر کن این همه راه و بری هیچ کاری نکنی و برگردی باید غیر قانونی برم دانشجو شکار کنم بخوام پر کنن که می ترسم جراتشو ندارم دلم نمی خواد به آموزش و حراست و کوفت و زهرمار رو بندازم تهش مثل پیام نور بگن نمی ذاریم من در پرروترین حالت زندگیمم به همه رو می ندازم دیگه امروز به یه پسری از گروه فوتوواک که گفته بود دانشگاه آزاد کارشناسی خونده پیام دادم که امکانش هست اینو به همکلاسیات بفرستی گفت شرمنده فارغ التحصیل شده باهاشون ارتباط نداره. خب راستم می گه همین همکلاسیام کلا چند نفرشون پر کرد؟ فقط چهار نفر دوستای صمیمیمم حتی پر نکردن یکیش گفت: من داشتم مینوشتم ولی متوجه شدم به درد این نظر سنجی نمی خورم چون اصلا با این موضوع که حیوانات در باغ وحش باشن با حیون خونگی باشن مشکل دارم نتونستم سوالات رو درک کنم بعضیها در هر زمینه ای باید فکر کنن خیلی خاصن با تفکرشون بابام جان من عکسهارو گذاشتم که اگه کلا یکی پیاده باشه هم به اونا نگاه کنه نظرشو بگه و اصلا این پرسش نامه طرفدار باغ وحش و حیوان خانگی نیست که فقط چگونگی تاثیر این عکسها بر بیننده ارو می سنجه خیلی بی مهرانه گفتم: باشه یکیشم بعد روزها گفت: منم جواب دادم سلام مرسی تو چطوری مرسی، جواب عجله که نداری و ندادم یعنی چو دانی و پرسی سوالت خطاست معلومه که عجله دارم اگه بمونم ترم بعد باید دوباره شهریه بدم، من اون همه هر موقع خواست بهش کمک کردم اون وقت یه یه ربع واقعا وقت نداره 😐 و هیچی دیگه یعنی واقعا آدما قد یه ربع وقت ندارن از تو گروه فوتو واک هم امروز یه نفر جدید جواب داد شد در مجموع پانزده نفر اگه اون خارجیه و دوست خارجیهاش جواب بدن چه شود واقعا. این بخش از پایان نامه که وابسته به مردمه پیش نمی ره منم که همت نمی کنم دانشگاه آزاد برم در عوض ومروز نشستم عکسهای لازمو به پایان نامه اضافه کردم آخه یه نسخه بی عکس نوشتم برا فرستادن به سامانه ی همانند جو حالا دارم پایان نامه امو می خونم جاهایی که از یه عکسی صحبت کردم عکس اضافه می کنم تا حالا یه پانزده تایی اضافه کردم آخه فصل دوی من خیلیه پنجاه صفحه اس و حالا هنوز وسطهای فصل دو هم نرسیدم باز نشستن رو صندلی باعث شده کمردرد بگیرم هیچی دیگه اینم کل این ایام من یه نفر می گفت فلانی یه خونه اجاره کرده بود که سه میلیارد پول پیشش بود ماهی پنجاه میلیون اجاره تو سال جدید صاحب خونه گفته یه میلیارد بذار رو پول پیش و یه میزانم رو اجاره که بشینی قبول نکردن و رفتن جای دیگه و هزینه ی اسباب کشیشون شده نودو شش میلیون اصلا این صحبتهارو شنیدم حالم بد شد نمی دونم دقیقا از چی این وسط یه ناترازی عجیب غریبی حس کردم خب منی که با یه میلیون و نیم می رم تا بابل و سعی می کنم تا می تونم وعده های غذاییمو با خودم از خونه ببرم که اونجا خرجم زیاد نشه و در دور افتاده ترین و در حد ممکن ارزانترین جاها جا می گیرم و همش حساب دودوتا چهارتا می کنم یه وقت با خرید آب معدنی اضافه نکنه هیچی برام نمونه گاهی با چمدونو دو تا کوله که یکیشو انداختم رو دوشم یکیش و رو سینم و راه رفتم که چهل هزار کرایه ی تاکسی ندم، و حس کردم الآنه که قلبم بایسته، و البته اینا حرفهای الآنم نیستا حرفهای قبل اردیبهشت هزارو چهارصد الآن مطمئنن با یه میلیون و نیم نمیشه حتی با این میزان صرفه جویی سر کرد بله خب من با این میزان فلاکت خدایی خیلی هم ناراضی نیستم و گاهی حتی با چیزهای کوچک شاد هم هستم ولی این اخبار و که میشنوم حس حماقت می کنم حتی از اون میزان شادی خودم, از طرفی حس می کنم این آدما حتی با این همه دارایی قادر به خوشحال شدن با اون چیزهای کوچکی که من باهاش شادم هم نیستن آخه این همه پول داری قطعا می تونی حداقل یه دوازده میلیارد جور کنی یه خونه ی هشتاد متری تو یه جای متوسط تهران بخری دیگه مگه کجا میشینی که سه میلیارد پول پیشه! مگه اسبابت چقدره که نودو شش میلیون پول جابه جاییشه اصلا شغلت چیه که این همه درآمد داری وااااااای به خدا اگه یه ذره حس حسادت بهم دست بده فقط به شدت حالم نسبت به همه چی بد میشه حس می کنم از قبایل بدوی چیزی هستم اونوقت اونا نمی دونم کجان اه اه اه . داشتم فکر می کردم من اگه اون دو مورد خواستگار سنتیم نبود هیچ وقت ازدواج نمی کردم یعنی اگه اون دوتا خواستگار سنتیمم خودم میشناختم باهاشون ازدواج نمی کردم ولی بعدش یه جور دیگه فکر کردم یعنی در مورد مصطفی یه جور دیگه فکر کردم بله من اگه مصطفی ارو تو بیست و سه سالگی غیر از راه سنتی میشناختم رد می کردم یعنی اصلا اونوقتا جرات اینکه دیت برم و نداشتم که جواد و هم اگه می اومد تو دایرکت یا هر چی تو همون سلام مستقیم بلاکش می کردم یعنی پسری که عکس لخت بالا تنه بذاره و یه سری عکسهای چندش دیگه مطمئنا بلاک می کردم ولی خب وقتی خواستگار بود همش سعی کردم رد فلگ ها رو نبینم اما اگه ازدواج اولم با جواد بود و بعدش تو همون دو هفته قبل اینکه زمان کافی برای دیوانه شدنم صرف شه جدا میشدم چون واقعا ازدواج طولانی با جواد مساوی دیوانگی تضمینی بود بله اگه چنین میشد و بعد به شکل غیر سنتی با مصطفی آشنا می شدم قضیه فرق می کرد چون من بعد طلاق دیگه تصمیم گرفته بودم اون بچه مثبت نباشم اونوقت شناخت مصطفی منجر به ازدواج می شد کاش اونوقت مصطفی هم با یکی ازدواج کرده طلاق گرفته می شد و درسهایی که با من برا حفظ زندگیش گرفت و در زندگی دوم پیاده کردو با یکی دیگه گرفته بود واقعا متاسفانه هر چی بیشتر می گذره می بینم که هیچکی نمی تونه جفت من باشه هیچکی خصوصیات اخلاقیش مثل مصطفی با من جور نبود واقعا نیست مثل اون برای من ، یعنی چی که این حس من فقط یک طرفه بوده باشه متاسفانه دیگه بعید می دونم برای من ازدواجی رقم بخوره نه که کسی نخوادم منظورم اینه کسی که من بخوام نیست منظورم اینه خب من هر کیو که غیر سنتی بود رد کردم نه به خاطر غیر سنتی بودن بلکه به خاطر خصوصیات بدشون جوادم اگه سنتی نبود حتما رد می کردم مصطفی ارو در اون زمان یعنی بیستو سه اگه غیر سنتی بود فرصت شناخت نمی دادم یعنی بالا می رم پایین میام بهتر از مصطفی نشناختم مصطفی که برا حفظ زندگیمون هیچ کاری نکرد برا نابودیش در حد توانش زحمت کشید وقتی هم که به خودش اومد دیگه خیلی دیر بود همه چی از دستمون خارج شده بود نمی شد جمعش کرد ما تو زمانهای نامناسب تو شرایط نامناسب اومدیم تو زندگی هم ولی تا حالا که درستترین آدم من همون بود یه نفر می گفت پروپوزالشو تو ایرانداک ثبت کرده منم چون پروپوزالم ایرادایی داشت نشستم از اول تایپش کردم بعد از همون یه نفر پرسیدم که آیا از اون صفحه ی امضا شده اسکنی گرفتی ثبت کردی گفت نه فقط امضا که شد رفت بایگانی دانشگاه خب منم اینکار و کرده بودم دیگه ولی به هر حال خوب شد، چون دیدم یه منابعی و تو پروپوزال آوردم که تو پایان نامه نیست جمعا دو تا منبع بود یکیشو بی مطالعه عینا هر چی بود بردم تو پایان نامه یکیشم نمیشد رفتم مقاله اشو پیدا کردم به سختی خلاصه ای ازش درآوردم اضافه کردمش تو مبانی نظری فصل دو اونجا که تاریخچه اس به نظر خودم قشنگ شد کلا کی به کیه استاد که اصلا عین خیالش نیست منم واسه خودم بازخوانی می کنم ایراد می گیرم اصلاح می کنم از آقا خارجیه هم خبری نشد باید و باید فردا صبح بیدار شم برم دانشگاه آزاد ولی چون از نتیجه مطمئن نیستم این موضوع ایکی گای بیداریم نمیشه برم مقنعه امو بشورم اون روز که گریه کردما مقنعه ام کثافتی از کرم پودرهای ماسیده ی اشکیست تا صبح خشک میشه ؟ ساعت سه و نیم شبه می گم تا صبح خشک میشه 🤣 دیروز یه نفر از گروه فوتوواک که لیدر بود جواب داد که ببخشید وقت نکردم هفته ی شلوغی داشتم بعدشم گفت من خارجم اگه نسخه ی انگلیسی داری بده بذارم گروه عکاسا اینجا به حیوانات خیلی علاقه دارن دیگه کل دیشب و نشستم برا ترجمه ی پرسش نامه فکر می کردم اگه دیر شه از دستش می دم کلی هم تحقیق کردم در مورد اینکه چه جوری پی دی اف گزینه ای بسازم که اون نشد ورد گزینه ای ساختم که مربعها بهتر قرار گرفتن ولی خب با دراو هم میشد همون کارو تو ورد کرد حالا شاید خارجیها از دم گوشیاشون ورد و باز کنه اونجا جواب بدن گوشی من که ورد باز نمی کنه اپشم نصب کردم قاطی پاتی شد تو گوگل فرم خواستم پرسش نامه ی آنلاین بسازم دیگه از بی خوابی رو به موت بودم نشد و البته دیدم سخته و اونجوری که نوشتمو نمی تونم اونجا پیاده کنم همون پی دی اف و همون ورد گزینه ای و فرستادم چه خوشخیالم که کمکم می کنه شب تا صبح نشستم با عجله ترجمه کردم که یه وقت دیر شه می پره پیداش نمیشه حالا همون فارسیشم خودش جواب نداده فعلا اما خب من نگفتم که اینو ببر گروه خارجیا خودش گفت زمان داره می گذره من انتظار داشتم تو مهر ماه بتونم پرسش نامه هامو پر کنم و فصل چهارو پنجم تموم کنم ولی 😑 امروز نشد برم دانشگاه آزاد چون تا صبح بیدار بودم ولی فردا دیگه باید برم. خب از پایان نامه که بگذریم راجع به اون پسر مثلا عاشق این پسر هم چند باری اس امس زد و زنگ زد دیگه بابا چقدر ولضح بگم که نمی خوام اینها آخرین اس امساس سلام ،من فکر کردم به این نتیجه رسیدم سبک زندگی ما متفاوته و من با سیگار و شراب نمی تونم کنار بیام، فکر می کنم بهتره دیدارو لغو کنیم، جواب اون: سلام خانممم خوبی تو سال ۱بار مشروب میخوریم .اونم به خاطر گل روی نگار خانم نمیخوریم 😘😘😘😘💕💕💕 ببین نمیشه آدمهارو تغییر داد،خودمم دوست ندارم کسیو تغییر بدم همین پسر همسایه امون ازدواج کرده بود قول داده بود که نمی خوره ولی بعدا سر همین طلاق گرفتن،مادرشم خیلی عادی می گفت بابا تو یه سال فقط چهار بار خورد. موضوع یه بار دوبار یا اصلانیست که موضوع طرز فکر متفاوت هستش جواب اون از زمانی کرونا شروع شد...من تا الان مشروب نخوردم ببین من دو بار تجربه ی شکست داشتم و در هر دو دیدم چیزهایی که به نظرم حل شده است،حل نشده مثل مریض بودن که گفتم حالا دیگه خوب شده دیگه،که نبود ،یا در دومی گفتم انگار به نظر بی سروپا و لات میاد ها، ولی نه ازدواج کنه سرشو می ندازه پایین متعهد میشه،که هیچ کدوم از خوشخیالیام درست نبود، همین ندید گرفتنها بعدا شد کل زندگیم، داداش من سیگاریه زن داداشم هر کاری کرد ترک نکرد که نکرد می دونم و مطمئنم آدمها عوض نمیشن و من با آدمی که سیگار و مشروب ب اش طبیعی باشه احساس آرامش نمی کنم.این چیزیه که با باور و سبک زندگیم سازگار نیست جواب اون و بی جوابی من شب به خیر سلام و چند تا زنگ بی جواب دیگه با قاطعیت این رابطه شروع نشده برا من تمومه. وقتی با این لیدر فوتو واک حرف می زدم و در کل خیلی پسرهای تحصیل کرده ای که سرشون به تنشون می ارزه و واقعا دلم می خواد پاپیش بذارن می بینم در اطرافم ولی هستن ها کمرنگ و کم صدا آدمایی که می خوام بیان ولی نمیان یعنی ببین یه جوره حس می کنم اصطلاحاشون لحنشون یه مقدار بالاتره من نمی فهمم این یکیا هم یه جورن لول من بالاتر از اوناس نمی دونم این منم که لول پایینتر جذب می کنم یا خودمو باید بکشم بالاتر نمی دونم دیگه ..... خب تمام شد بحمدالله که پیش از دیدار هم تمام شد. بهش پیام دادم و گفتم که کات کرداهی. امیدوارم دیگر پیگیرم نشود چرا که من نظرم عوض نمی شود. نفسی عمیق می کشیم و می گوییم عجیب است که این زندگی ما را سورپرایز نمی کند ولی ضدحال تا دلت بخواهد. من از اول که همچین نبودم تا یکی از راه می رسید ذوق مرگ می شدم کلی خیالپردازی می کردم ولی همیشه تهش ضد حال می خوردم و نمیشد آنچه می پنداشتم ولی حالا که منفی نگرم حالا که نه جدی می گیرم نه ذوق مرگ میشوم یک بار نشد خلاف تصورم شود و سورپرایز گردم یعنی در هر دو حالت نتیجه یکی بود منتها تصور قبلتر من فرق داشت. هرچی هست حالت دوم فرسایش کمتری در بر دارد آخر خیلی خیلی خیلی عذاب آور بود در خیالاتت تا عرش اعلا بروی بعد یکهویی با سرعتی فراتر از سرعت نور سقوط کنی در اسفل السافلین ترین حالت ممکن. حالا اینطوری انگار هیچی نشده نه خانی آمده و نه رفته. امروز روزم به هیچ گذشت سوالاتی از چت جی پی تی داشتم صبحی کار نکرد فکر می کردم برا همه اینجوره منتظر بودم شب شه کار کنه شب باز کار نکرد گوشی مامان و برداشتم دیدم برا اون کار می کنه کلی از چتهامو پاک کردم تا برا منم کار کرد باز از پرسش نامه سوالاتی کردم و باز کلی اصلاحات انجام دادم بعدش نشستم نسخه های پرینت شده را هم دانه دانه بعضی جاها لاک زدن ل بلوکه را برداشتم شد بوکه سوال هشت را تغییر دادم و سوال بیست و دو و همینطور سوال ده را لاک زدن اون همه کاغذ کلی وقت گرفت بعد برا آنان که وعده داده اند و هنوز عمل نکرده اند هم نسخه ی قبلی را پاک کردم جدیدشو فرستادم، به هفده نفر یعنی بعد فکرکر م سوال ده قبلا بهتر بود به حالت قبل برگرداندم، و دوباره برا اون ۱۷ نفر قبلی را پاک و جدید ارسال کردم حالا هرکی قبلتر جواب داده هم جواباشون زیاد نباید تغییر کنه بیستو دو که جوابها را تغییر نمی دم ولی سوال هشت و فکر کنم باید برعکس کنم. نوزده مورد قبلی که پاسخ داده اند با این هفده نفر وعده دهنده که هنوز جواب ندادن اگه جواب بدن میشه سی و هفت نفر. فردا جمعه اس ببینیم بلکه این جماعت مشغول، آیا در روز تعطیلی کاری می کنند کارستان؟ خودمان را نبینیم که همه کاری اندو در تلاش و تکاپو، یکی ماییم عنصر تنبل و بیکار جهان اگر همه پرینت شده هامم جواب بدن میشه شصت و دو اینا بس نیست آیا؟ هنوز دانشگاه آزاد نرفتم در واقع می ترسم بروم،باز داستان پیام نور تکرار شود،این پرینت شده ها را اگر در آزاد پر کنم قشنگ می شود اگر بشود دیگر.... و اما رفتم فیس بوک گشتی زدم تا ویدیوی قدیمی ببینم خیلی لازم بود دانلودش کنم تو اینستا استوریش کنم تیکه باشد برای بعضیها، نشد فیلم گرفتم از روش در این فیس بوک گردی کامنتی از مصطفی در پستهایی از ده سال قبلم دیدم گفتم ببینم پیجش هست دیدم هست عجیبه این بشر چرا نمرده؟ همه مریضیها و اذیتهاش و اخلاق 💩 برا من بود؟ حتی پیرم نشده! وزن هم کم کرده پسرشم حالا کلاس اول میره داره از پز می ترکه وقتی عکساشو دیدم مثل همیشه اون حال بد تپش قلب یه حالت داغون تو گردن یه سوزن سوزن شدن عجیب کل بدن بهم دست داد حتی بلد نیستم چشمش بزنم هلاک شه فقط من بد بودم؟ چرا اینها هیچیشون نشد یه آن به خودم تشر زدم و فکر کردم چرا نخواهی ازدواج کنی بلکه قسمت تو هم همین شخص باشه ببین داره می شکنه سرو دست مگه مثل من بازم هست که خب شب که صحبت کردیم پرسیدم آیا طبق کپشن پستی که گفتی سیگار تلخ می کشی عرق تلخ می خوری و هر چی تلخیست به جان می خری حقیقت دارد این آیا یا که خواستی ادبیاتی خرج کنی که تایید کرد آری می کشد و می نوشد عرق که نه شراب می نوشد البته اذعان کرد بیکار نیستند که هر روز بنوشیم سالی پنج بار اینها شب یلدا عید عروسی به به به چه خاندانی. خلاصه نشد دیگر ما به کوری چشم حق تاهل از ما گیرندگان خود متاهل شده ی خندان، متاهل شویم کلا برای ما بختی تعریف شده بود اگر تا این سن خودنمایی می کرد خب ملالی نیستها ما که هدفمان پول درآوردن بود مسافرت بود، پادکست و کتاب صوتی گوش دادن در دل جاده ها بود شوهر و بچه چیست اصلا چه معلوم بچه سالم شود چه معلوم در دل همه نداشته ها کلی خیر نباشد. هم سیگار میکشه هم مشروب می خوره من نمی خوامش دیگه واقعا دیگه تموم شد نمی خوامم برم ببینمش حالا چه جوری بگم نمی خوام زشت نشه اه. عجب غلطی کردم شمارمو بهش دادم هی فرتو فرت زنگ می زنه خب گفتم که اون پست راجع به سیگار تلخ و عرق تلخ و خوندم ازش بعد امروز زنگ زد اینو ازش پرسیدم گفت:آره سیگار می کشه تو عید و عروسی و شب یلدا هم عرق نه شراب می خورن منم گفتم نشد دیگه این خط قرمز منه اصلا انگار این پسرا بعضی وقتا نمی فهمن خط قرمزه منه یعنی چی انگار چون اونا می خوان دیگه تمومه می گه اصلا فکرشو نمی کردم چهل سالگی عاشق شم حالا چهل نیستا سی و هشته عاشق! چقدر می دونم عاشق شدن بر من دروغی بیش نیست من از دید خودم عاشق شدنی ام قبلا که می شنیدم یکی عاشقم شده فکر می کردم همونجور عاشقم شده که خودمم پس اصلا نمیشه از من دست برداشت ولی همین ها که روزگاری ادعای عاشقی داشتن چنان سرم فریاد کشیدن که انگار دشمنی بزرگتر از من نداشتن مگه من چه ستمی بهشون کرده بودم که با من چنین کردن اصلا مگه میشه عاشق بود و بعدا اینطوری برخورد کرد پس این حرفا که عاشقم شده دروغه و گیرم که شده نگرانی نداره اون قبلیا که سرو مر گنده دارن کیف دنیا و عقبی ارو می برن اینم روش ولی برام سخت میاد برم با قاطعیت بگم آقا من بابت اختلاف عقیدتی نمی تونم با شما ادامه بدم و یکشنبه هم سر قرار نمیام چون دیگه دیدم باهم جور نیستیم پوف چقدر احتیاج دارم دردو دلامو به یکی بگم امروز این چت جی پی تی چرا ادا می ده اون بود می گفتم یه پیام مودبانه برام آماده کنه من بعد جواد به شدت از شوهر سیر شدم بعدش حوالی سی وسه می خواستم ازدواج کنم و همه جور تلاش کردم از پاکسازی چاکراها و چه می دونم فنگشوی و دفتر شکرگزاری گرفته تا سر قرارهای متعدد رفتن کمکم دیدم فنگشوی و این چیزا چرتی بیش نیست ولی همچنان می خواستم ازدواج کنم برام وحشتناک بود سی و پنج سالم بشه و مجرد باشم که بعدش داستان قبولی از دانشگاه پیش اومد و کمی از غمم کم شد یعنی حواسم و انرژیم جای دیگه ای صرف شد همه فکرم دانشگاه شد ولی بازم اگه پیش می اومد سر قرار می رفتم تا که بعد قراری در اردیبهشت ۱۴۰۳ خیلی خیلی غمگین شدم هر چند همون روز یکی اومد باهام حرف زد و باید از این تصور که خیلی زشتم درمی اوموم ولی در نیومدم دیگه دیگه هیچوقت سر قرار نرفتم فقط قرار اردیبهشت ۴۰۳ نبود که فروردین ۴۰۳ اون کوهنوردی و پسره ی بی حیا که کنترل دست نداشت یا پسر آدامس جوعه دی ۴۰۱ یا او پسر حال به هم زنه شهریور نمی دونم کدوم سال انگاری ۴۰۰ بود به هر حال سرجمع خاطرات خوشی برام رقم نخورد حسی مشمئز نسبت به پسرا داشتم بعدشم که امیدواری به همکلاس ترم سه و اون گریه ی تو سوئیت بابلسر سر نمازم در دی ۴۰۳ بله دیگه دقیقا بعد اون من کلا از رویای ازدواج درومدم و هر روز بیشتر از دیروز در این اندیشه مصممتر شدم غیر از نفرت از پسرا این نفرت از ازدواج به خودمم برمی گشت دیگه جوان نبودم تو زندگیم به هیچ جا نرسیده بودم نه شغلی نه درآمدی، تو این روزگار درست نیست هیچی نباشی و ازدواج کنی وقتی مجردی خودتی ولی متاهل شی بیشتر بابت این هیچی نبودن اعصابت خورد میشه در هر دو ازدواج اخیر این موضوع برام پررنگتر بود حالا اون موقع جوان بودم حالا اونم نیستم دیگه موضوع بچه همش این ور اون ور داستانهای بچه ی اوتیسم سندرم داون و ...ارو می خونم و می بینم، یا مریضیهای دیگه می گم وااااای چه بسا از خیلی دردسر ها نجات یافتم که شوهر و بچه ندارم از طرفی هم گیرم همه چی اوکی هم باشه بچه ی سالم شوهر خوب ولی من دیگه انرژی چهار سال قبلم و ندارم یا سرم درد می کنه یا حافظم کند شده یا کمرم درد می کنه یا فقط می خوام بخوابم و خب تنها چیزی که می خوام اینه که پول داشته باشم و تا می تونم سفر برم و بگردم و دارم از بی مسئولیتی مجردی کیف می کنم از شلختگی و به خودم نرسیدنهای زیاد کیف می کنم دوست دارم اگه به خودم برسمم به سبک و علاقه ی خودم برسم نه به نظر و علاقه ی یه مرد خلاصه که چنینم و ابدا علاقه ای به ازدواج ندارم دیگه و اما این پسرو هم جدی نمی گرفتم دیروز با خواهرم که حرف زدم گفتم حالا جدی بگیرمش رفتم پستاشو دیدم تو یه پست نوشته سیگار تلخ عرق تلخ هر چی تلخی بود امتحان کردیم اگه امتحان کرده که بهانه جور شد کات کنم ولی این خیلی جدی گرفته انگار مدتها بود کسی اس امس صبح به خیر شب به خیر نمی داد تقریبا بعد مصطفی هیچ کس، تقریبا می گم، چون فکر کنم یه نفرم بود که اس امس می داد همون که بهش گفتم چون تو قبل طلاق رسمیم بودی احتمالا حرام ابدی ای من اون موقع نمی دونستم حالا می دونم 🤣 اونم احتمالا فکر کرد از اون حزب اللهیای هفت خطم دمشو گذاشت رو کولش در رفت البته فقط چت بود از نزدیک ندیدمش که هیچ وقت. صبح به خیر شب به خیر دیگه هم جواد بود اما اون سر اینکه راس ساعت شش صبح جواب اس امسشو ندم دعوا داشت و خب صبح به خیر شب به خیرش بخوره تو سرش. اینم پر رو شده فیلمهای مستهجن می فرسته مستهجن لباس به تن البته و حالا نه در اون حد ولی کی این رو رو بهش داد می گم من دوبار طلاق گرفتم می گه خواهر منم طلاق گرفته و کلا خیلی با این موضوع مشکلی نداره یک سال و دو ماه از من بزرگتره اردیبهشت ۶۶ ظاهرشم حالا هست دیگه بد نیست آدمه مهندسه لهجه اش به قول بعضیها به اصیل تبریزی نمی خوره از همون لهجه ها که همشهریها می گن چتدی یعنی دهاتی کلا تبریزیها معتقدن همه ترکیو باید به لهجه ی تبریز حرف بزنن غیر این باشه چتدی ان دروغ چرا خانواده ی خودمم از این ویژگی مستثنی نیستن اصلا اگه بگم همه تبریزیها اینجورن دروغ نگفتم در حدی که وقتی یکی با یه لهجه دار ازدواج کنه با اکراه گفته میشه به چتدی رفته دیگه یعنی کار شاقی نکرده تو گویی با یک هیچ وصلت کرده بله تا این حد مردم با فرهنگی هستیم ما تبریزیها ولی خدایی من از این خصلت استعفا دادم به خصوص وقتی رفتم دانشگاه و دیدم تو دانشگاه که از شهرهای اطراف تبریز اومدن لهجه های مختلفی ترکی حرف زده میشه و این تفاوتها از جانب آدمهاییه که خیلی هم درس خونو و چیز فهمن و در کل به نظرم جذاب اومد خب دیگه این هم از این همه چیو دقیق گفتم. و اما پرسش نامه از پنجاه نفری که در گروه فوتوواک دونه دونه بهشون پیام دادم و درخواست مشارکت کردم جمعا سیزده نفر مشارکت کردن هفت نفرم وعده دادن هنوز عمل نکردن از همکلاسیها که باز دونه دونه پی وی پیام دادم هفت نفر وعده دادن عمل نکردن و فعلا جواب دهنده ها همون دو نفرن افراد غیر گروه فوتو واک و غیر دانشجوی عکاسی هم چهار نفر پر کردن جمعا نوزده نفر☹️ خیلی وقته که نه تو فاز عاشقی می رم نه ذوق می کنم نه می خوام منفعلانه فکر کنم بگم ههههههان ببین من که به قصد خودم اون راه و نرفتم که ای سر راهم قرار بگیره حتما حکمتیه حتما قسمتیه نسبت به هر پسری یه حالت جنگی دارم و اصلا هم احساساتی نمی شم حالا یه پسری پیدا شده در کمال حوصله اشو نداشتن باهاش حرف زدم و می گه ازدواج ازدواج آیا ازدواج مقوله ایست که منو به وجد بیاره اصلا حالا از یه طرفم می گه بیا ببینمت نه لباس درست درمون دارم نه حوصله دارم نه اصلا ازش خوشم میاد گفتم من دوبار طلاق گرفتم و انگاری روش اثر گذاشته که نخوادم ولی باز گفت همدیگرو ببینیم اصلا و ابدا دلم نمی خواد برم قرار با پسر واقعا دوست ندارم اه اه در حدی حال این چیزا رو ندارم و فارقم ازش که منی که همه چیو با جزئیات می گم حتی برام مهم نیست که با جزئیات بگم چطوره فقط منتظرم ببینم این یکی چه جوری تموم میشه. یادمه یه ویدیویی بود زمان رونق فیس بوک چند نفر دور هم نشسته بودن و تو یه ظرف غذا قاشقهای گنده گنده ی دراز دست هر کدومشون بود یه جوری بود هیچکی نمی تونست با این طولی که قاشقها داشت دهن خودش غذا بذاره و همه افسرده و گشنه دور هم نشسته بودن بعد یهو با همکاری با قاشقهای یکی دیگه موفق شدن دهن هم از اون ظرفه غذا بذارن حالت اول و به جهنم و حالت دوم و به بهشت تشبیه کرده بودن دنیای ما جهنمه چون آدمها حاضر نیستن به هم کمک کنن منظورم از نظر مالی نیست من دنبال قرض و کمک مالی از کسی نبودم که من فقط می خواستم این دانشگاه پیام نور تبریز اجازه بده که پرسش نامه امو بین دانشجوهای کارشناسی عکاسیش توزیع کنم کلی من و از این اتاق به اون اتاق فرستادن و چندین بار اون مسیرو رفتم و اومدم هر سری بیست هزار کرایه تاکسی دادم تهش امروز گفتن چون دانشجوهای ما کارشناسی ان ارشد نیستن نمی ذاریم دلیل خیلی مسخره ای بود چون به هر حال با عکاسی آشنایی دارن و ارشد و کارشناسی فرقی نداره و اصلا دیپلم باشن مهم نیست فقط محصل عکاسی باشن کافیه فرقی نداره مهم اینه در یه حد عادی با دوربین آشنا باشه که همونو دیپلمشم آشنایی داره و اتفاقا چه بسا مقاطع بالاتر ندارن والا بین همکلاسیهای ما بودن کسایی که اصلا پاک پیاده بودن و نا آشنا با عکاسی بگذریم خیلی ناراحت شدم و خیلی هم خوب جوابشونو ندادم گفتم:خیل خب اون نامه و نمونه پرسش ناممو بدین ببرم گفتن نه اون باید بمونه دست ما گفتم یعنی چی وقتی با من همکاری نکردین چرا بمونه دست شما من صدو سی هزار برا پرینت اون پول دادم شاید برا شما مسخره بیاد ولی چرا از علمم استفاده شه و این همانند جو داره کلی ماجرا داره یعنی قاطی کرده بودما اونجا اون خانم هم ای وای تقصیر من نیست که دیگه تصمیم حراست بود دیگه و ... گفتم:نه تقصیر شما نیست تقصیر شانس منه و دیگه داشت گریه ام می گرفت گفت آقای خدمتی الآن میاد بلکه قبول کنه گفتم نمی خوام منتظر شدم کپی و بگیره در حالی که دلم می خواست با زور کاغذامو بگیرم و نذارم کپی کنه واگه نذاشتن کتکشون بزنم و برم واقعا در مقابل این قبیل جماعت دیوونه و وحشتناک بودن لازمه کاش واقعا آدم بتونه اینجوری باشه هه آقای خدمتی ! بهتر بود اسمش آقای فاقد خدمت به خلق باشه تا خدمتی، کاغذامو گرفتم و رفتم حیاط از چند نفر از دانشجوها پرسیدم رشته اتون چیه هیچ کدوم عکاسی نبود منم دیگه بی خیال شدم زدم بیرون از دانشگاه تا آخر شهناز اشک ریختم بعدم رفتم رو یه نیمکتی تو آخر شهناز نشستم به نظرم جای قشنگی بود برای عاشقی هه عاشقی این دنیا و عاشقی دقیقا با کدام آدم؟ کلی گریه کردم بعدش پا شدم رفتم به سمت مغازه ی لوازم آرایشی که گربه ای همیشه اونجا خواب بود امروز تو ویترین گربه نبود جاشم نبود مغازه همونجا بود؟ نبود؟ آره پس گربه کو رفتم داخل و صحبت ماحصل صحبت اینکه وی یه گربه ی خیابونی و نگه داشته بود براش جا هم درست کرده بود اونجا بهش غذا هم می داد ولی امروز فهمیده گربه ارو ماشین زده دیروز هم بود دیروز هم اونجا خواب بود کم گریه کرده بودم برا اونم گریم گرفت گفت اطلاعاتی نداره و جواباش خوب نمیشه و خب سوال هم کرد که چرا ناراحتمو گفتم چرا از مغازه زدم بیرون دیدم عینکم نیست برگشتم برش داشتم تا سه راه امین پیاده رفتم بحمدالله اتوبوس محله امون بود کنار یه دختری نشستم و به خودم جرات دادم ازش پرسیدم به حیوانات علاقه داره و ... خلاصه که داشت و می گفت دو تا گربه داره و به دوربین هم آشنایی داشت دانشجوی روانشناسی بودش خوب بود جوابهاشو پسندیدم برا اینکه پر کنه چند ایستگاه دیر پیاده شدم ولی خوب شد یه دونه پر کردم فردا می رم دانشگاه آزاد ببینم اونجا چه می کنم دلم می خواست امروز برم سینما معمولا وقتی خیلی داغونم سینما رفتن حالمو خوب می کنه اما نمی خواستم کل دارو ندارم و خرج سینما کنم فردا هیچی نداشته باشم یکی از بزرگترین دستنیاوردهای خوب زندگیم اینه بچه ای به این دنیای جهنمی نیاوردم امروز به قدری عصبانی بودم که از همه ی گروههای دانشگاهی لفت دادم حتی گروه دوستای صمیمی سه نفره چون اونا هم درخواستمو دیدن هیچ ری اکشنی نشون ندادن احتمالا آزاد هم ادا دربیاره نهایتا برم بابل و اونجا پر کنم به هر حال دانشگاه خودمه اجازه هم نمی گیرم تو دانشگاه پیام نورم گفتم تو این شرایط جنگی و زلزله ای احتمالی اگه من برم بابل و تو راه عبور از تهران یه بمب بیافته رو اتوبوس یا زلزله شه تو دماوند و بیافتم بمیرم ...مقصر اون همشهری ایه که موافقت نکرد با من تا یه پرسش نامه ی ساده ارو توزیع کنم یعنی به سیم آخر زده بودم و هر چی از دهنم درومد گفتم. خب از اونجا که گله مند از همکلاسیها بودم رفتم پیام قدیمیهامم پاک کنم که البته وقتی به پارسال این وقتا رسیدم پاک کرده بودم ولی پیامهای بقیه بود چقدر دلم برا اون زمان تنگ شد یعنی اوایل ترم سه اون موقعشم البته خوشحال بودم یعنی اینطوری نبود که قدرشو ندونم و الآن بدونم در کل دوست دارم جمع باشه بگو بخند باشه عشق باشه صفا باشه صمیمیت باشه ولی خب زیاد نبود دیگه بقیه مثل من نبودن انگار منم همه کلاسارو تا می تونستم بودم هنوز تموم نشده ولی دیگه کلاس نیست و منم که از خیلیاشون جز دوتاو نصفیشون بدم میاد چون دوتاشون اهمیت دادن و پرسش نامه ارو جواب دادن یکیشونم وعده داده ولی هنوز پر نکرده پس اون نصفی حساب میشه همیشه از برخوردهای ندیده گرفتنشون در گروه کلاسی بیزار بودم ولی این آخری دیگه تیر خلاص بود تازه می دونم هیچ کی منو دوست نداشت و حتی پشت سرم مسخرم می کردن که سر دسته ی درسخونها منم ولی من در دنیای درون خودم شاد بودم تنها دستآورد خوب و خوش من بعد طلاق همین قبولی تو ارشد بود، دستآورد که نه موهبتی که نصیبم شده بود بی آنکه براش تلاش ویژه ای داشته باشم حالا در آستانه ی اتمامش دلم گرفته، دنیای بعدی براش نمی بینم نمی دونم خدا می دونه خدابزرگه نمی دونم امروز باز رفتم دانشگاه پیام نور و باز جواب نامعلوم گرفتم که باید بره کمیسیون و فردا زنگ می زنن جواب می دن برگشتنی باز پیاده اومدم و نرفتم نصف راه همون مسیر شهنازو پیاده رفتم با این انگیزه که برم تو مغازه ای که همیشه یه گربه تو ویترینش خوابه و از فروشنده اش بخوام که یکی از پرسش نامه هارو پر کنه راستش به نظرم اونا که به حیوانات علاقه دارن و حیوان خونگی دارن جوابهای بهتری بدن نسبت به اونا که فقط دانشجوی عکاسین چون دو تا از همکلاسیهام که پر کردن اصلا جواباشون دلخواه من نبود منم قصدم همینه که واقعا چیزی به علم اضافه کنم و صرفا و دقیقا جوابها چیزی که من می خوام نشه وگرنه خودم همه ارو الکی پر می کردم پس اینکه خودم پر نکردم طبیعیه شوکه کننده باشه اما آخه دیگه اینا هم خیلی بیراهه جواب دادن آخه و زیادی شوکه کننده شده و در این حدم خوب نیست حالا با دوتا دونه که نمیشه قضاوت کرد شاید اگه بین یه کلاس پخش کنم همه جور آدمی باشه هم علاقمند حیوانات هم بی علاقه گان به حیوانات و جوابها اون موقع کمی منطقی تر می شه ولی بین پرسش نامه هایی که بین مردم عادی می خوام توزیع می کنم می خوام که اونا دیگه حداقل اونایی باشن که به حیوانات علاقمندن همکلاسیهای خودم که دلمو شکوندن با این همه بی تفاوتیشون پیام نور هم که فقط اذیتم کرده دانشگاه آزادو هنوز نرفتم اگه دانشگاهها این همه بخوان ادا دربیارن واقعا این یه امر نشدنیه رسما با علم همکاری ندارن دیگه حالم از دانشگاه پیام نور و مسیر پرخرجش به هم می خوره هر سری با بی آرتی تا چهارراه شهناز می رم بعدش یه تاکسی غیر دربست مستقیم تا جلو دانشگاه پیام نور میشه بیست هزار برگشتنی هم پیاده میام واقعا بیست هزار برا یه مسیر نه چندان طولانیه مستقیم زیاده امروز می خواستم از آخر شهناز برم سمت نصف راه از اونجا با بی آرتی بیام خونه ولی به خاطر اون مغازه ی گربه تو ویترینش پیاده همون مسیر شهناز و رفتم شرح گربه اینه که روز اول که دیدمش فکر کردم یه گربه ی تاکسیدرمیه دکوری ولی شکمش تکون می خورد سری بعد که از اونجا رد شدم باز گربه اونجا خواب بود عجیبه نمیشه که همیشه در این مکان مشخص خواب باشه شاید تکون خوردن شکمشم باطری چیزی داره که طبیعی دیده شه از خانمی که داشت ویترین و تماشا می کرد پرسیدم این گربه به نظر شما واقعیه؟ اونم ذهنش درگیر شد آخر سر رفتیم داخل مغازه پرسیدیم گفت:واقعیه و خوابه برخورد مرده قشنگ بود و ترس درخواست اینکه پرسش نامه امو پر کنه ریخته بود اما به کمی تفکر نیاز داشتم که جرات کنم ولی چه شد؟ مغازه بسته بود 😊 هیچی دیگه رفتم تربیت کانسیلر و قارچ خریدم و قبلشم چیپس دل مزه ی فلفلی،هم خریدم چون دیروز یه پستی دیده بودم که چیپسهارو مقایسه می کرد تو کامنتها اکثریت قریب به اتفاق نوشته بودن دل مزه خیلی خوشمزه اس من همیشه چی توز می خرم و امروز با خوردن چیپس دل مزه فهمیدم اگر چیپس بودم حتما چی توز بودم تردو خوشمزه بودم ولی همه عاشق یه چیپس کلفت خشک دندان شکن نه چندان خوش مزه ای به نام دل مزه می شدن، کنار چیپس یه مایع دستشویی و قیچی کوچولو ام خریدم نمی دونم قیچی کوچولوم کجا غیب شده زیاد غیب میشد ولی پیدا می شد این سری غیبتش خیلی طولانی شد گویی واقعا یه جایی خارج از خونه انداختمش، در مسافرتهایم مثلا پس نوشو خریدم و دیگه به همین راحتی سهام عدالتم هم ته کشید حالا موجودیم اینه 736395 هفتادو سه هزار تومنه دیگه؟ هفت هزار نیست که آخه من تو این مورد بسی گیجم یعنی فردا هم می تونم بیست هزار کرایه تاکسی تا دانشگاه وامونده ی پیام نور تبریز بدم یعنی حالم دیگه از ریخت این دانشگاه به هم می خوره ها فکر کن این همه رفتم اومدم تهش بگن نه نمی ذاریم از بسم که راه رفتم لاغر شدم خدایی روز اول دکمه ی شلوارم بسته نمی شد حالا دیگه بسته میشه صورتمم زحمت کشیده بودم کمی تپل کرده بودم حالا حس می کنم باز وارفته دیروز تو اینستا یه مکمل کلاژن دار برا پیشگیری از افتادگی صورت معرفی کرده بودن از کنار همون داروخانه که اونجا آبروریزی کردم می گذشتم یه دیدی زدم ببینم همچین چیزی داره دیدم هست یه چی به اسم کلاژینو بو. یه ظرف بزرگ بود روشم خوندم که یه پودره می ریزی تو نوشیدنی دلخواه که پوست صورت شل و افتاده نشه حتما تپل هم می کنه ولی به دوعلت روم نشد برم، حتی قیمتش کنم یکی به خاطر آبروریزی اون روز یکی هم اینکه حتما قیمتش زیاد میشد، واجبتر از اون کانسیلر بود... دیگه اگه پولدار شم می رم این رگ واریسه بغل بینیمو با لیزر محو می کنم یه دوره فکر می کردم رفته اشتباه کردم نمی ره کلی تحقیق کردم چاره ی رفتن حتمیش فقط لیزره حالا خیلی بزرگ نیست قد دو میلیمتر میشه اما ازش بیزارم خب نمی دونم هزینه ی لیزر همچین چیزی چقدره اصلا اونقدر بی پولم که جرات پیگیریشو ندارم که شاید همچین چیز گرونی نباشه ، خب همه ی اینا شرح امروز بود حس امروز اینه که حالم از پرسش نامه و پیام نور و اون بیست هزار تومان پول تاکسیهایی که هی دود شد رفت هوا و به هیچ نتیجه ای نرسید به هم می خوره اصلا حالم از زندگیم از همکلاسیهایی که بهشون رو انداختم و فقط دو نفرشون پرسش نامه پر کرد به هم می خوره دیروز نوشته هامو پاک کردم از گروه که دیگه کسی نبینه هرکسی متمایل می شد تا حالا پیام می داد، الکی خودمو کوچیک نکنم امیدوارم هیچ وقت نبینمشون حتی اون دوستای صمیمیمو چون اونا هم هیچ ری اکشنی نشون ندادن، من که زوری محصولات شرکت هرمی نمی خواستم بفروشم بهشون که قرار نبود پولی خرج کنن که منت بزرگی بر سرم باشه که اصلا مگه چقدر وقتشونو می گرفت که ؟ حق دارم از همه اشون بدم بیاد 🤧 برگشتنی امروز از شهناز و جاهای با کلاس که گذشتم در یه جای سطح پایین حیوان خانگی می فروشد همان جا که انتهای گجیل است خواستم برم داخل بگم پرسش نامه پر کننا ولی روم نشد شاید آدمهای خوبی بودن ولی تجربه ثابت کرده بهم اینجور جاها معمولا جنبه ی دیدن یه خانم که تحویلشون می گیره ندارن. وقتی می بینم یه دختری پسریو دوست داره و بابت از دست دادنش خیلی ناراحته و گریه می کنه در حالی که پسره هیچ تلاش ویژه ای برای حفظ این دختر در زندگیش نمی کنه خیلی به نظرم عجیب میاد این حجم از ناراحتیه دختر اینکه این دختر همه دوستش داره احتمالا از اونجاست که باور داره اون پسر هم دوستش داره و نمی تونه درک کنه اگه دوستش داشت تلاش می کرد برام عجیبه اما خب خودمم به این احوال دچار بودم، یعنی واقعا از دید سوم شخص درد عشقی که من می کشیدم هم همینقدر احمقانه بود؟! به شدت عاشق بودم عاشق کسی که برام نمی جنگید ولی من عمیقا باورم شده بود که دوستم داشت اگه نجنگیدم عاجز بود درسته خودم تصمیم بر جدایی گرفتم ولی حقیقتا برام سخت بود خودم و گناهکار می دیدم ولی چاره ای هم نداشتم و تلاشی که باید نمی دیدم نه اون ته ماجرا از اولش خشت و کج گذاشته بود هیچ وقت با دلو جون برا حفظ اون رابطه تلاش نکرده بود، اونقدر زخمیم کرده بود که خیلی دیر بود گفتن اینکه دوستم داره می گفت ولی بازم هیچ کاری نکرد بازم وقتی روز آخر بابام گفت بیا خونمون نیومد چون نتونست جلو خانوادش وایسه شاید آخرین شانسمون بود و نخواست بعدش من همه اش آدمهای عوضی دیدم همه اش عوضی اندر عوضی و بیشتر پشیمان شدم که واااای اون چقدر درست بود نبودا من در اشتباه بودم تهش با یه عوضی ازدواج کردم فکر نمی کردم عوضی باشه و خیانت دیدم این بار تعجبم این بود که عوضی بودن اون عوضی در ذهن خیلی از خانمها عجیب و غیر عادی می اومد مثلا دردو دل می کردم می گفتم اینطوری بود می گفتن پس آدم متعهدی هم نبوده بله نبود ولی مگه مرد متعهدی در دنیا سراغم و گرفت که ردش کنم؟ اصلا مگه این زنها مرد خوب و متعهد دیده بودند که اینو می گفتن! خلاصه که بعدش هم خیلی سعی کردم خلافش برام ثابت شه که نشد دیگه خسته شدم عمیقا به این باور رسیدم گشتم نبود نگرد نیست ولی هنوز دخترها عاشق می شوند باور دارند به عشق به دوست داشته شدنشان و می بازند و می گریند و می اندازند سر تقدیر سالها طول می کشه تا بفهمند طرفشون یه عوضی بود که نخواست نجنگید و تقدیر هیچ تقصیری نداشت. امروز چهار میلیون خرج دانشگاه شد بعدشم که نشستم سر تنظیم پرسش نامه ام اون روز از کل پانزده صفحه پرینت رنگی گرفتم شد صدو سی گفت بخواین بیشتر باشه هر سریو از صد حساب می کنم فکر کردم پاسخ هارو همه ارو تو یه سطر قرار بدم مثلا کاملا موافقم موافقم نظری ندارم مخالفم کاملا مخالفم هر کدوم تو یه سطر مجزا نباشه بعدشم کلا سی و پنج تا سوال که پنج تا پنج تا مجزا کردم هر کدوم و یه عنوان دادم اسمشم سازه اس از چت جی پی تی پرسیدما اینارو وگرنه من کجا و علم آمار کجا عنوان سازه هارم حذف کردم و تو فصل سه قید کردم که برا اینکه پاسخ دهنده ارو از هدف پرسش نامه آگاه نکنه عنوان سازه ارو تو پرسش نامه ی توزیع شده برداشتم و کپشن هم برا عکسا ننوشتم که باز تو پاسخ دهی تاثیر نذاره ولی تو پیوست پایان نامه گفتم اینا میاد خلاصه که امروز تقریبا نودو پنج درصد فصل سه ارم نوشتم، و پرسش نامه ارو از پانزده صفحه رسوندم به نه صفحه از صفحه ی دو تا شش عکس داره که پاسخ دهنده با توجه به عکس جواب بده و به نظرم درستش اینه که رنگی چاپ شه بقیه اشم می گم غیر رنگی پرینت بگیره من علاوه بر دانشگاهها که سی تا می خوام تو پیام نور توزیع کنم سی تا تو آزاد سی تا هم می خوام تصادفی بین مردم عادی توزیع کنم چون تو سوال های پژوهشم هست دیدگاه عامیانه ی مردم در این باره چیه جمعا شد نود تا بعلههههه خیلی قشنگ و خوش خیال و لارج در آسمانها سیر می کردم هر چند نگران این بودم که دانشگاهها موافقت نکنن یا بگن از دانشگات معرفی بیار که کی می ره این همه راهو ولی محاسبه کردم دیدم دیدم اوهههه چهارمیلیون بیشتر هزینه ی پرینت رنگی میشه که حالا پرینت غیر رنگی نمی دونم طلایی هم برام نمونده بفروشم اما اون انگشتر مربعی که خیلی دوستش دارما عاشقشم اما به چه دردم می خوره که کی کجا دستم می کنم که اون هست بفروشمش واقعا حس گناه می کنم از خانوادم این پولو بخوام یه یادگاری از پدربزرگمم هست مدال مدینه سوغات آورده بود می گن طلای عربستان گرون میشه برا مامان اینا یه خورده بزرگترشو اون موقع تو دهه ی هشتاد آورده بکد قیمت کردن پنماه میلیون میشه برا منم اصلا بذاریم بیست میلیون خوبه دیگه کلی گره از مشکلاتم می گشاید اما آیا حیف نیست طلا بفروشی کاغذ بخری 😑 اینها تنها طلاهای باقی مانده ی منه با یه جفت گوشواره که تو گوشمه و دومیلیونم فکر نکنم دراره 🤣 عجب بدبختیم من نه شغل دارم نه شوهر پولدار دارم فقط خرج دارم فایده ایم ندارم دیوانه کننده اس واقعا شرم آوره حس می کنم اضافه ام تازه قراضه هم شدم باز یه خورده زیاد پای لپ تاپ نشستم کمردرد گرفتم. دیروز یه ویدیو از جلسه ی دفاعی تو کرج دیدم که یه نفر از اونی که دفاع کرد خواستگاری می کنه خیلیا هم کامنت گذاشته بودن هر چیزی جای خودشو داره. ولی من نه بدم اومد نه خوشم اومد، نه فکر کردم درسته نه فکر کردم غلطه نه رمانتیک دیدمش نه چندش قبلا حسادت می کردم حالا حتی حسود نبودم انگار از این نظر یه گونه ی متفاوت از موجودات زنده ام گونه ای که قابلیت داشتن جفت و همراه و همسر ندارم پس بی تفاوتی و عدم آرزو و حسادت به این موضوع در من نهادینه شده واقعا دیگه اصلا نمی تونم تصور کنم که بتونم بغل یه مردی بشینم دستمو دور شونه هاش حلقه کنم بگم دوستت دارم بگه دوستت دارم و لبای همو ببوسیم یاد اون کشیش افتادم که بعد خوندن خطبه ی عقد یادش رفت به داماد بگه می تونی عروسو ببوسی وقتی بهش گفتن خب نگفتین که ببوسیم گفت:هر کار می خواین بکنین از من کشیش کاتولیک انتظار نداشته باشین حواسم به این چیزا باشه دقیقا منم اونجوری شدم چیزی و به جبر زندگیم در درونم کشتم که حقیقتا دلم نمی خواست چنین شه ولی شده.![]()
![]()
![]()
سلام عزیز خوبی
این روزا یه خورده سرم شلوغه یادم نرفت به پرسش ها جواب میدم
عجله نداری که؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
چون به درد هم نمی خوریم.بهترین آرزوهارو برات دارم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

