یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
چندیست که می کوشم چیزهایی را باور کنم که در گوشه کنار تحتانی دلم باور شدنی نیست برایم, فکر می کردم چنین باوری مرا یارای مقاومت بیش گرداند ولی ارزیابی پوچی بود چرا که این غم شیرینِ ته نشین گشته چون خاک را حال چون روغنی به روی آب آورد ، بیزارم از این غم بیزارم از آن خاطره هایی که راه به هیچ روشنایی ندارد بی ارزش و بی خود است اصلا برای چیست؟ از بیخ چه سود در زندگیش بود؟ ولی چرا هنوز هم نمیشود که باور کنم این حرفها را هر چند هر چه که هست چه بسا اصلا مهم نیست چه باورش کنم و چه نه ، گذشته را چه دخلی به حال اکنونم ... سوای گذشته ،باور دیگری که به جای مقاوم کردن بدتر بغض شد و شکست انکار چیزیست که بالفطره بودم و هستم شنیده اید که زنان در عده ی مرگ آینه هم نگاه نکنند... یاد این حکم برایم زنده شد یک آن قبیح است اقرار به بعضی چیزها ولی سرپوشیده بگویم شاید همه اش تقصیر آینه بود از یک طرف دنیای پیرامون است که تو را همه جوره مردود می شمارد قلبت جریحه دار می کند و تو چون دری هستی که به لولای گردون سرپا هست و در مقابل میلیون ها خار عقب گرد می کنی پشتت به سنگی سفت و محکم استوار نیست حتی باشد هم طاقتت طاق می شود میشکنی رویین تن که نیستی به خدا چه به خدا ایمان نداری تو مگر ؟ تا ایجاد انگیزه کند نه فقدان یکی دو روزه،نه فقدان بی تلاش برای تغییر نشد نشد و نشد عمر ما مگر چقدر است که ای همه اش در فقدان و تلاش و نشدن می گذرد مگر چه خواستم که چنین سخت و دور بود؟ تو تنها عشق می خواستی و همین گناهت بس که تنها نصیبت تمسخرو خارو یک مشت جفنگیات شد نبردرخش و شیر بود این یا نبرد رستم و اژده ها نه این سختتر از هر هفت خان رستمیست خواستم قد علم کنم بگویم نجات عشق چون نجات کیکاووس نیست چرا که کیکاووسی هست ولی ته این پیکار مگرعشقی هست ؟ من در دل خارها تا به کی سرپا باشم و امید به دل که عشق هم پیدا می شود ؟ همین به دیدم که گذشته را دروغ شمارم و برای آینده هم امید پوچ نپرورانم ولی آینه نگذاشت آسمان و آن تداعی و آن حرفها که روزی خواهرم گفت نگذاشت گفته بودند آینه ره به ماورا دارد و ترسیده بودم اما ره به ماورا هم که نداشت در همین جهان مادی در ورای اندیشه های پریشان و هذیان گونه ام چون تلنگری گشت برایم ناگاه خود را در ایوان خانه یافتم به آسمان نگاه کردم حرفهای خواهرم تداعی شد دقیق کی می گفت اینها را ؟ آن روزها یا بعدش کی گفتنش مهم نیست گاهی حرفها از سیطره ی زمان خارج می شوند اصلا خوب عمیق که شوی خودت هم در زمانی خاص نیستی تو گویی اسیر جسمی اما ذهنی نا خودآگاهی که همه جا می توانی باشی .... می گفت : تو می آمدی حواست نبود که وقتی نگاهش به تو که می افتاد گل از گلش می شکفت رد میشدی نگاهش پشت سرت می رفت بعد که محو میشدی به من نگاه می کرد که یک وقت متوجه نگاهش به تو نشده باشم خواهرم می گفت :خوشم می آمد از این رفتارش به روی خودم نمی آوردم که دیدم یعنی نمیشود که باور کرد هرگز دوست داشته نشدم ولی بدش می آمد که چرا همیشه دیر به استقبالش آمدم گویی برایش اهمیتی نداشت که همه اش برای این بود که به هزار جلوه درآمدم من که به هزار دیده تماشا کندمرا ... هر چه بود این آسمان این ایوان و این تداعی بغضی شد بنده خدایی می گفت :این دوره ی بانوان مثل مد دریا در ماه شب چهارده می ماند اندوهها سرریز می شود راهکارش این است بنویسی و بسوزانی ولی دوست ندارم که خاکستر کنم نوشته هایم را حرفهایی نوشتم هر چی به دهنم آمد نوشتم اینگونه ادبی نوشتنم می آید هر چند در اوج بی سوادی ولی اینگونه می جوشد و جهنم و درک جلودارش نیستم بگذار بنویسم بلکه رهایی یابم از این درد
این وسط آنقدر حسادت و کینه و غیبت میکنی
که خدا هم گویی از من ناامید می شود ،با این همه
کینه ای که به خلقش در دلم است
هر چند همین حسادتها و پلیدیها هم انگار باید که باشد
اصلا همه کینه ها گله ها زاده ی فقدان است![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

