یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
فکر می کردم تو باغ وحش بابلسر عکسهای بهتری بگیرم تا باغ وحش تبریز که کاملا برعکس شد ، اصلا یادم می افته حرصم میاد ....اه 😒 دقیق نمی دونم چه ساعتی رسیدم بابلسر صبح خیلی زود , رسیدم بابل ,هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود درسته با ماشین شش عصر از تبریز حرکت کرده بودم ولی اتوبوس هم سریع می روند هم توقف چندانی نداشت واسه اون زود رسیدیم بعدش تا من مسیر فرمانداری تا کشوریو چمدون برونم و نون سنگک بخرم آفتاب زده بود ضد آفتاب نزده بودم و حوصله ی کنکاش تو کیفمم نبود تا ضد آفتاب پیدا کنم بزنمش اونجا یه تاکسی گرفتم و منتظر شدم تا حرکت کنه سمت بابلسر تو بابلسر هم تا متل باز یه تاکسی دیگه گرفتم این بار دربستی وقتی رسیدم متل گفت اتاق خالی فقط یکی دارن که اونم نظافت نشده مشکلی که ندارین ؟ گفتم نه مهم نیست پرسید :ملافه ی تمیز هم میارم که گفتم نمی خواد خودم آوردم مشکل قفل در بود که من نمی تونستم باهاش کار کنم بعد اینکه یر به یر شدم قبل خواب مبلو تکیه دادم به در چون نمی تونستم درو قفل کنم یه اتاق هم داشت که درشو می بستی حسابی گرم می شد حوالی ده یازد خوابیدم تا دو نیم بعد از ظهر بیدار شدم بعد اینکه پاشدم ناهار بخورم و برم بابلسر گردی خواستم باطری دوربین و بذارم شارژ که چراغ شارژ روشن نشد اولش فکر کردم مشکل از پریزهاس بعد دیدم نه کلا برق رفته به موازات برق آبم قطع بود سر این جریان یه شیشه آب معدنیم بابت کارای شستشو هدر رفت ، آب متل آشامیدنی نبودش سر همین از تبریز با خودم دو تا آب معدنی بزرگ برده بودم اینجا یه مغازه ی جدید الافتتاح هست همه چیش نصف قیمته واسه همین از اینجا تا اونجا آب معدنی بردم کلا همه فکرم بر اینه که با کمترین هزینه بیشترین و بهترین تفریح و داشته باشم که خدارو شکر در مورد متل همون شد واقعا جای عالی ای بود یعنی نسبت به دویست و پنجاه هزار تومان عالی بود خیلی بهتر از هتل مرجان بابل که برا یه شب اقامتم نهصد هزار گرفتن واقعا خجالت نکشیدن ؟ مثلا اون هتل چیش بهتر از این متل بود موقعیت مکانیش که افتضاح ساختمونشم دست کم برا چهل سال پیش ولی اینجا یه سوئیت کامل بود حمام دستشویی و سینک و اجاق گاز و یخچال داشت ولی هتله بابل اجاق گازو سینک نداشت باید می رفتی آشپزخونه به اینو اون می گفتی غذاتو برات گرم کنن مزیتش یه صبحونه ی مثلا مجانی بود که مجبور بودی لباس بپوشی بری تو رستورانش صبحونه بخوری نمی ذاشتن ببری داخل اتاقت مجانی هم که می گم در واقع مجانی نبود که در برابر نهصد هزار چه مجانی ای ولی خب از انصاف نگذرم واقعا عدسی و آبمیوه اش چسبیده بود ، اونجا واسه یه دونه چای نپتون هم که عصری اضافه گرفته بودم ،پانزده هزار ازم پول گرفتن .... خلاصه که هیچی دیگه متله خیلی خوبتر بود از هتل که بهتر بود از خوابگاه هم که خیلی خیلی بهتر بود همون نظافت نشده اش هزار برابر تمیز تر از خوابگاه بود خوابگاهی که واه واه یکی بوی جورابش آدمو خفه می کنه یکی بوی سیگارش یکی وسط سالن داد می زنه یکی چهارصد ساعت می ره دستشویی درنمیاد ، کلیدم نداری بری بیرون نفسی تازه کنی خیلی بده اصلا بالاخره برق اومد و من ساعت چهار یا نه، یه ربع به چهار از اتاقم درومدم رفتم سمت خونه ی مسئول متله بگم درم قفل نمیشه چی کار کنم مرده نبود به شیشه که زدم بچه هاش اومدن پشت پنجره همچین جواب درست درمونی ندادن مادرشون اومد و اومد درو برام قفل کرد کمی قلقشو یاد داد ولی گفتم برگشتنی اگه نتونستم بازش کنم باز مزاحمتون میشم و.... دیگه ناچار تا پارکینگ یک که باغ وحشه اونجا بود تاکسی گرفتم تا تاریک نشده برسم باغ وحش و شد ده هزار ... یه مرده میانسال مثلا شصت هفتاد ساله نشسته بود تو باغ وحش که مشکل شنوایی داشت انگار یه جوری هم انگاری باد کرده بود،انگار بدنش التهابی چیزی داشت ، چشاشم قرمزبود یا قرمز شده بود یه حالت تو هپروت بودن هم داشت پرسیدم میشه از حیوانات عکس بگیرم به سختی شنید و گفت آره چرا نشه گفتم با دوربین؟ باز بعد کلی سخت شنیدن گفت مسئولش بیاد از اون بپرس گفتم مسئولش کی میاد گفت نمی دونم یه ربعی شاید طول بکشه گفتم آخه چه فایده آفتاب داره غروب می کنه کلافه و عصبانی شدم ولی خب تقصیر خودم بود، یکی نبود بگه تو اجازه اتو گرفتی می رفتی داخل عکاسیتو می کردی دیگه، تاکید براینکه با دوربین می خوام بگیرم چی چیه آخه اون اصلا تو هپروت بود، تازه داخل اتاقم نشسته بود داخل هر کار می کردی نمی دید که ... یه شرایطی داره اونجا که همچین خیلی مراقبت ویژه نداره پارسال رفتم داخل باغ وحش درومدم هیشکی نبود بیاد بگه پول بده درومدنی با خودم گفتم آقا اینجا پولی نباشه کار حرام کرده باشم اونقدر اونجا اینور اونور نگاه کردم و سرک کشیدم که یه دختری بالاخره به حالت از خواب بیدار شده اومد بیرون و کارت کشید گفت می تونین برین داخل گفتم من بازدید کردم داخل بودم 😑 یعنی الآنم میشد که راحت برم بدون مزاحمت، کسی عکاسی کنم ولی خب دیگه بافرهنگی و با ادبیه بیش از حدم کارو خراب کرد، تازه بعدش کلاه هم سرم رفت ... حالا چرا کلاه سرم رفت بدین ترتیب که دم غروب بود و فرصت محدود دیدم اسب سوارا اون ورن فکر کردم لاقل از اسبا عکس بگیرم اجازه گرفتم که اونام گفتن بله منتها گفتن سوار اسب میشی منم دیدم اجازه ی عکاسی دادن گفتم منم سوار اسب شم دوربینمو دادم به یکیشون که ازم عکس رگیره پرسیدم چند گفتن صدو هشتاد هزار یه دورش گفتم باشه قصد من همین بود که یه عکس با اسبه بگیرم مرده بیشعور به بهانه ی اینکه بعدا پول زیاد ازم بگیره نمی ذاشت من وایسمو اون یکی ازم عکس بگیره هی راش می برد می گفت راه بره عکس خوب می افته حالا بماند که اونیم که عکس گرفت چقدر عکسای بدی ازم گرفت وقت پیاده شدن گفت هفت دور زدی هفتصد تومن میشه آموزشش هم اینقدر من کی می خواستم هفت دور بزنم هفت دور آخه چه دوری یه مسیر کوتاه و هفت دور اسبه راه رفت کلی چونه زدم تهش پونصد تومن ازم گرفت بعدشم که خواستم از اسبا عکس بگیرم همش روشون موکت کشیدن عکس خوبی از آب درنیومد الان عکس خودمم نگاه می کنم رو چش اسبی که سوارشمم موکته موندم چه طوری سوارش شدم آخه بیشترشم مرده پیشم نبود خودم روندم. بعدش رفتم باغ وحش یه پیر مرده لاغر اومده بود پیش اون مرد بهت زده ی باد کرده گفتم مسئولش اومد گفتن نه گفتم بابا بذارین عکس بگیرم دیگه من این همه راه اومدم اینجا که عکس بگیرم پرسیدن از کجا اومدی گفتم تبریز پیرمرده گفت :ترکی ؟ و چون ترک بودم گذاشتن برم عکس بگیرم ولی متاسفانه پیره مرده پهلوم اومد و انگاری عکس گرفتن به همین سادگیاس آدم با گوشیش به اون سرعت نمی تونه عکس خوب بگیره چه برسه با دوربین این سبکی کنارم می اومد که همش دلش می خواست تند تند از کنار قفسا رد شیم و حرف بزنه و صبر هم نداشت که من هی چندین عکس بگیرم که تهش یکیش خوب درآد منم رو ندارم که بگم آقا برو بذار راحت خودم هر غلطی می خوام بکنم دیگه حالا باغ وحش بابلسر هم یه مشکلی که داره اینه اونقدر بعضی حیوانات و تو قفسهای تو در تو انداختن که با چشم نمیشه حیوانات و دید چه برسه عکسشون پارسال یه عکس با پلنگ استوری گذاشته بودم دیگه نگارو پلنگ مازندران اون حالا یه نمونه ی خیلی کم بسته بندی شده اش بود خلاصه که خیلی بد عکاسی کردم مرده گفت چون ترک بودی باهات اومدما تو دلم گفتم کاش این منت و سرم نمی ذاشتی بعدش رسیدیم به قفس یه سری بعبعی ها که خواستم ازشون عکس بگیرم یکی گرفتم باز خواستم بگیرم یه ژست خوب ازشون داشتم گیر می نداختم که مرده گفت : بسه از این یکی باز من کم رو برگشتم سمت حیوونی که اون می گفت در حالی که به زور به خشمم غلبه کردمو لبهامو از حرص حضور زیادیش به هم فشردم که یهو نفهمیدم چی شد گذاشت رفت نمی دونم خشمم و فهمید یا چی شد اما رفتنش دیگه دیر بود فایده نداشت چون دیگه هوا اونقدی تاریک شده بود که نشه عکس خوب گرفت دیگه نا امید بعد یکی دو تا عکس نه چندان خوب زدم از باغ وحش بیرون پنجاه هزار هم پول باغ وحش شد رفتم سمت دریا از یه سگ که تو یه جای بد منظره نشسته بود عکس گرفتم یه پسره گفت :برو نزدیکتر بگیر کاریت نداره ولی نه خیر مگه ممکنه سگا رفتار خوب نشون بدن همش شکاکن و عصبانی وقتی از اون جای بد بلند شد اومد پایین و پشتش دریا شد خواستم عکس بگیرم دیدم عصبانی سمتم پارس می کنه حالا از اون سگهای گنده بک نبود کوچولو بودش گفتم بی خیال دوربینو تو یه آلاچیق گذاشتم و تایمرشو زدم و با ایزوی زیاد و سرعت شاتر نسبتا پایین از خودم عکس نویزدار با کیفیت نه چندان خوب گرفتم چون دیگه هوا خیلی تاریک شد مجبور بودم با این تنظیمات بگیرم بعدا تو فوتوشاپ کمی روشنش کردم و کمی کیفیتشو بیشتر کردم ، دیگه هوا که کاملا تاریک و نامناسب برا عکاسی شد تصمیم گرفتم از سمت همین ساحل راه برم تا بین پارکینگ پنج و شش همش داشت خلوتتر میشد هر از گاه اسب سوار ها می اومدن که بیا سوار شو به یکی گفتم :اونور سوار شدم بسمه پرسید چند گرفت ؟ گفتم: پونصد گفت :چرا گریه می کنی دیگه برا خودت خرج کردی پونصد تومن خرج چند قدم راه رفتن با اسب ! من از تبریز تا بابل میام ششصدو چهل هزار پول بلیط میدم اونوقت با اسب یه خورده راه رفتم این همه پول اند نامردی بود چه طور از گلوش پایین می ره اون پول حالا دوسه تا عکس خوب برام میموند ارزش داشت هر چی عکس گرفت همه اش بد دیگه بهترینش همون که گذاشتم اینستا که باز تعریفی نداره .... اما اینکه این شخص گفت :برا خودت خرج کردی تا حدودی تسکینم داد خب برا خودم خرج کرده بودم دیگه راست می گفت با این فکرا پیش رفتم و هر از چند گاه از مردم می پرسیدم کدوم پارکینگیم حوالی پارکینگ شش از یکی پرسیدم که کدوم پارکینگیم که سوار از اون وسیله نقلیه های بین موتور و ماشین میشه ها از اونا بود گفت می خوای برسونمت گفتم نه پرسید از کجا پیاده میای گفتم از پارکینگ یک گفت اوووووه این همه راه و پیاده اومدی یه خورده که از اون پسره دور شدم یه سگی بهم پارس کرد و یهو سمتم حمله کرد و منم دوییدم سمت پسره و پسره فراریش داد چقدر از این سبک سگها بدم میاد معلوم نیست چشونه واقعا ترسیدما دیگه پسره باهام همراه شد منم گوگل مپم و روشن کردم رامو پیدا کنم داشتم رامو نشونش می دادم که یه نفر نمی دونم از کجا پیداش شد یه نفر که درسته حالا باهام همراه شدو یه مقدار کمی از راه رفتمو باهاش برگشتم یعنی دوباره از اونجا که اون سگه وحشیه بهم حمله کرده بودش دوباره گذشتم ولی باز من ازش بدم اومد وقتی به حرفاش فکر می کنم هی بیشتر ازش بدم میاد ... اون یه جورایی انگاری مانع اومدن اون موتوریه باهام شد و خودش باهام پیاده همراهیم کرد اولین حرفش این بود که چرا اومدی؟ دانشجویی و گفتم بله گفت اینجاها جای بدیه و اله اس بله اس گفنم هیچی نمیشه گفت :همه اولش همینو می گن یه دختری اومده بود اینجا دختر فراری بود گرفتنش بردنش معلوم نشد چی شدش فکر کردم اولا !من اولش نه و آخرشم ثانیا ایش و فیش که همه فکرتون پیش اینه یه دختر به سمت خراب شدن بره یا نره گم شین بابا برگشت گفت :اهل کجایین گفتم تبریز گفت منم ترکم ترک مشهدم و تو هم از لهجه ات معلومه ترکی و باز ایش فیش اگه ترک بود چرا یه کلمه ترکی حرف نزد ... لهجه ی من اونقدر تابلو نیست که تابلو باشه ترکم بعدشم شروع کرد به تعریف از ترک بودن که ترکها اله ان بله ان و تهش صداش و نازک کرد و انگار به نقطه ی خیلی خاص و ریز و حیاتی اشاره می کنه گفت :ترکا حساسن به خصوص رو ناموسشون راستیتش جواد و مصطفی مخصوصا جواد فقط فیلم غیرتو حساسیت رو ناموسو داشت به عنوان دو تا مرد ترکی که شناختم همچین تحفه ای در این مسائل نبودن و انقدر بدم میاد اینجوری یکی ناموس ناموس کنه و حس خود خیلی خاصی به خودش بگیره حس می کنم از بیخ تبل تو خالین ... پرسید اون پسر مزاحمت شده بود دنبالت کرده بود گفتم :نه یه سگ بهم حمله کرد اونو روند کی می خواد مزاحم منه سی و شش ساله شه آخه و اما نقطه ی اوج دلیل نفرتم از این شخص کجا بود اینجا که پرسید :چه رشته ای می خونی گفتم :عکاسی گفت :این دیگه چیه یه دکتری مهندسی چیزی می خوندی آبروی ترکها رو بخری چقدر کوته نظر عقب مونده و نفرت انگیز پرسیدم خودت چی خوندی و اصلا یادم نیست چی گفت گفتم آدم باید بره دنبال علاقش گفت منم رفتم دنبال علاقم و دیدم از شکست عشقی می خواد بگه گفتم :شکست عاطفیو که همه خوردن گفت :نه همسرم فوت کرده خیلی وقته ولی هنوزم سیاهشو درنیاوردم یه بلوز زرشکی تنش بود گفتم :کو زرشکیه که یقه ی پیرهنی که از زیر پوشیده بود نشون داد که نه ایناها. فکر کردم همچین مساله ی مهمی نیست مرگ همسر من خودم دردشبیه مرگ همسر و چشیدم جدایی از مصطفی کم از مرگ همسر نبود حتی بدتر از اون بود تو مرگ مراسمی هست ابراز همدردی ای هست سنگ قبری هست و بعدش دیگه سوال اینکه چرا مرده نیست اگه هستم جوابش کوتاس ولی من واقعا عاشق مصطفی بودم جداییه تحمیلیم ازش خیلی خیلی دردناکتر از مرگ عشق بود اما خب مصطفی بعدا بهم ثابت کرد که ارزش اون همه ناراحتی و نداشت کلا هیشکی نداره به قول سارا وقتی خدا یکیو ازت می گیره حرفهایی و شنیده که تو نشنیدی یا مثل فیلم fall زنی به شدت سوگوار مرگ شوهرش بود ولی طی کل روند داستان می فهمه شوهرش بهش خیانت کرده و ارزش اون همه سوگ و نداشته .... منتها برا این فرد سطحی که به عکاسی خوندن من خورده گرفت این حرفا گفتن نداشت ، پرسید تو متل قو جا گرفتی یا می ری بگیری گفتم نه گرفتم گفت بیا متل ما مجانی و ... گفتم نه من اونجا رو گرفتم گفت :خب خالیش کن. چرا بایست خالیش می کردم جای به اون خوبی رو می رفتم جایی که می گفت بیا مجانی جایی که معلوم نبود چه نیتی پشتشه ، بالاخره از رو نقشه رسیدیم دم در متل و اون گفت هر موقع اومدی بیا متل من و منم گفتم ممنون از همراهیتون و رفتم داخل متل قشنگ خودمون ،با آرزوی مبنی بر اینکه دیگر هرگز نبینمش 😒 خوشبختانه خودم تونستم قفل درو باز کنم ولی باز نتونستم از داخل قفلش کنم و دیگه بی خیال هم شدم گفتم همین مبل و می کشم جلوش چون فردا صبح یهو دیدی نتونستم باز کنم، کلاس هم دارم اسیر میشم اینجا تا داد بزنم یکی بیاد کمکم ... رفتم حموم ودوش گرفتم بعدش هم بندو بساط میوه و شام واسه خودم چیدم و تنهایی کیف کردم احساس می کردم درو پنجره ام داره از بیرون انگولک میشه پرده ارو کشیدم کنار ببینم چه خبره دیدم یه بچه ی حدودا یه سالو نیمه اس داره بیرون سنگ ریزه جمع می کنه می پاشه این ور اونور تا منو دید بهم دست تکون داد منم بهش دست تکون دادم و به بانمکیش خندم گرفت باباش پشتش بهم بود و همش داشت صداش می زد که بیاد داخل با ،بای بای اون مطمئنا برمی گشت منو نگاه کنه که من تا اون برگرده پرده ارو انداختم تا دیر وقت سر تکلیف سمینار و فوتوشاپ بیدار موندم و همش نگارش چکیده امو تغییر دادم و یکی دو تا کار فوتوشاپ بیشتر انجام دادم دیگه حوالیه یک خوابیدم و نتیجتا نمی شد کله ی سحر پاشم طلوع خورشید و نگاه کنم، البته حیف شد این همه درس خوندن لازم نبود چون استاد فوتوشاپ نیومد و تو سمینار هم چون من هر جلسه رفتم جلو یه چی ارائه دادم بنابرای استاد اصلا نمی خواست من ارائه ای بدم و تمرکزش رو بقیه بود که طول ترم کاری نکرده بودن ، همه هم می گفتن بسه دیگه تمومش کن واقعا نمی فهمم این همه آدم می رن جلو ارائه می دن هیشکی بهشون نمی گه بسه تا نوبت من میشه همه طاقتها طاق میشه ... خلاصه که مزه ی بابلسر زیر زبونم موند دوست نوشهریم می گه سریه بعد که امتحانمونه بیا خونمون نوشهر سریه قبل و پیچوندم و نرفتم این سریم باز دلم می خواد نرم و برم همون بابلسر، چون خب سخته دیگه تو خونه ی مردم موندن شوهرش هست پسرش هست دیگه چی دیگه مسیر نوشهر تا بابل زیاده منم سرعت حاضر شدنم پایین معذبم خونه مردم ،دوست دارم برم بابلسر و البته چون امتحان دارم نمی خوام بلیط برگشتو برا همون روز بگیرم که روز امتحان مجبور باشم چمدون ببندم بلکه می خوام برا روز بعدش بلیط بگیرم و دوشب بابلسر بخوابم ضمنا برگشتنی می خوام برم تهران خونه ی دختر عمه ام که دی ماه تولدشه و مامانم اینا هم دوست دارن براش کادو بفرستن بعد با اون یا تنها برم باغ وحش تهران از حیوانات اونجا هم عکاسی کنم (ان شا ء الله ) بالاخره پایتخته دیگه مطمئنا باید باغ وحش اونجا بهتر از تبریزو بابلسر باشه دست کم از مال بابلسر که قطعا بهتره یادمه سیزده سالم که بود اگه اشتباه نکنم رفته بودیم پارک ملت که باغ وحش داشت یه قو از اون باغ وحش یادمه که اصلا شاد نبود ،. تنهایی که سفر می رم اصلا دیگه دلم شوهر نمی خواد مخصوصا این سبک شوهرای آشغال منت گذار .... من دلم مردی می خواد که از اون نظر شبیه اُوه باشه که سونیا می گفت اون جوری به من نگاه می کنه که انگار من تنها زن روی زمینم . یعنی می خوام من و دوست داشته باشه نازمو بکشه منو مثل جواهر ببینه این مهم ترین آپشن یه مرده که باید نسبت بهت داشته باشه وقتی این نیست وقتی تفکرش اینه زنه مطلقه ارو نمیشه دوست داشت وقتی شوهرت شدنشو منتی سرت می بینه و از این دست تفکرات جهان سومی که رشته ی عکاسی و مایه ی ننگ و مهندسی دکتری و مایه ی افتخار می بینه همه وجودم نسبت به مردها و آدمها نفرت می شه و ترجیح می دم بلولم در تنهایی خویش عشق شیرین است خوشمزه اس ولی اگر عشق باشد . اصلا دلم نمی خواد این بار برم اون خوابگاهه بمونم به چند دلیل دلیل اصلی اینکه چون یه شب می مونم دیگه لازم نمی بینن کلید بدن بهم و اونجا تو خوابگاه حبس میشم دلیل دوم اینکه این همه راه و از تبریز می کوبم می رم بابل یه ذره بهم خوش نمی گذره،فقط خستگی سفر عایدم میشه درسته هدف تحصیله نه تفریح ولی دیگه منم آدمم خب نمیشه که دیگه اینجوری که فقط خسته بشم هیچ کیفی از زندگینبرم حداقل یه بار از این سفرهام فیض ببرم خب ، انگار فقط می رم تو یه خوابگاه بوگندوی تاریک و تار حبس شم هی این سیگار بکشه اون سیگار بکشه داد بزنه نذاره بخوابم این که نشد که حالا حبسم نشم خود بابل همچین شهر قشنگی نیست. تو دیوار گشتم یه سوئیت ارزون برا یه شب موندنم تو بابلسر پیدا کردم فکر کردم صبح که رسیدم بابل تا میدون کشوری چمدون رانی می کنم و از اونجا با تاکسی هایی که بابلسرو فریدون کنار میرن میرم بابلسر اینطوری از اسنپ ارزونتر میشه هر چند حالا برا چمدونمم کرایه می گیره . تو بابلسر سوئیت می گیرم شبی دویست هزاره کمی می خوابم و بعدش دیگه حبس نیستم که کلید دارم میرم باغ وحش بابلسر از حیوانات عکس می گیرم دریارو می بینم یه حالو هوایی عوض می کنم باز برمی گردم سوئیت و اونجا می مونمو صبح پنج شنبه طلوع خورشیدو می نگرم بعدش هم بارو بندیلمو جمع می کنم می رم بابل سر کلاس، بعدتموم شدن کلاسها هم می رم یه ساندویچ می خورم و می رم ترمینال، ان شا ء الله ... با این افکار داشتم مقاله امو تکمیلتر می کردم که یهویی علائم سرما خوردگی هویدا شد خب که چی به هر حال چه با سرما خوردگی چه بی سرما خوردگی تا بابلو که می رم واسه چی برم خوابگاه یه دو قدم بیشتر می رم تا بابلسر مشکل سرما خوردگی نیست که اینه که نمی تونم از قصدم به خانوادم بگم چون مطمئنم اگه بگم می خوام چه کنم بی برو برگرد مخالفت می کنن هر چند حرف گوش نمی دم ولی وقتی یک مخالفت پشت و پناهم میشه یه حالت و حس بدی داره منم چون می دونم می گن نه نمی گم بهشون ولی چیزی که هست از تجربه ی قبلم از رفتن به هتل ترس مرگ دارم ترس مرگ معمولی نه خیلی بیشتر و متفاوتتر از اون چون آدم نگران میشه وقتی تنها جایی می ره که هیچ کی خبر نداره یهو اونجا بمیره و کسی ندونه کجا پیداش کنه سریه قبلم تو هتل همچین ترسی داشتم مرگ در هر حال ترسناکه ولی اینکه تو یه همچین شرایطی دیگه نتونی جسمتو هدایت کنی یه جور دیگه وحشتناکتره ... حالا نه اینکه سرما خوردگی باعث شه فکر کنم ممکنه از اون بمیرم قبل اونم به این بخش قضیه فکر کرده بودم . از طرفی هم گیرم با کارت ملی و ...پیدا شم بازم آدم بی آبرو میشه فکر می کنن همیشه دروغ می گفتم می رفتم بابلسر 🙁☹️ اه یه عالمه کارو درس دارما این هفته ی اخیر هم همچین درس خوان نبودم الآن که خواستم درس بخونم مریض شدم حال ندار شدم قرص سفکسیمی آزیترومایسینی از این چیزام پیدا نکردم بخورم اه خوب نشم مجبورم برم دکتر که کلی خرجه 🤢🤮🥵😡😭 قبل اینکه درمورد ادامه ی داستان و صحبت با هیچ پسری که قسمتم نتونه با افکار شومی که راجع بهم داره ازدواج و سرو سامونی و بچه دار شدن می خوام و اون ببینه من اونی که اون می خواد نیستم تموم شه دیگه تجربه اش کنم و دعا کردم که همچین چیزی دیگه نشه محتواش و مضمونش این بود برا تعمیر بودن میشه زنگ می زننا به اون،چی می گفتن بهش نوک زبونم بود ولی ذهنم یاری نمی کرد پیاده میشدی عمیقی وقتی ترجمه اش کردم متوجه شدم 🤣و ادامه داد عجیبی می اومد اصطلاحات معتادی گفتن جاده بودش چیزی که بهش زنگ می زنن چیه کنیم شده بود ماشین دومیه هم خراب شد داد می زد در پشتی و ببندن نذارن اون سوار شه حرفمی زد معتادن ،این قشنگ تابلو بود معتاده :شبیه فیلم کمدی شد می خواستن برا تعمیر و هی می گفتن یه چاقوی قوی تر چه کنن بی خودی زدن که تو جوونی پیر شده بشینی اینجا سنگین شد هام و دیگه حس نمی کردم باشه چاکراهام یه طوریش شده بود آرنجمو تکیه دادم بودم ولی دقیقا چی بود همه ارو قاطی کرده بودم پرسیده بود آیا نمازش تو آمل شکسته اس ؟ پسرهای خندان هه ،ای وای زشته یعنی منظورشون جوری بود که پیش خانمها زشته نشنیده بوده باشم ولی اونقدر زیاد تو خوابگاه اون فحش و شنیدم که اصلا به نظرم شده برامن . اتوبوس نمیان مسدوده مسدود نیست گفتم که چی شده از بیان بعضی چیزا خجالت می کشم در حالی که واقعا من که کار نمی رفتم و کاش اونجا نمی نشستم اتوبوس میاد داخل ترمینال داره ساعت ،شش ترمینال باش . اسیرن ،، گرفتم در عالم خود که متوجه شدم یکی با منه نمی خورم غذا های فوری و چایی و اینجور چیزها هم سرو میشد آبمیوه ای چیپسی پفکی ترمینال خرید نمی کنم سر راهی همه چیو گرون می فروشن ... قشنگ نیست اونجا چیزی بخوری بخورم کوچیک ترمینال بابل فقدان اکسیژن و خیلی خفه ، از طرفی هم می داد حال خیلی هم بکشم ولی نمی شد نفس کشید بودم 🤔 حدودا سی چهل ساله بود ساله منو نگاه می کنن دربارم حرف می زنن بشینم تا ماشین بیاد اونور سیگار می کشن حالم بد میشه داخل مغازه اش باید چیزی بخرم صدو شصت هزار خریده بودم بودم صدقات بعد هزار و مجبور شده بودم پنج هزارم پرداخت کنم یعنی در مجموع یه دستشویی رفتنم شده بود پانزده هزار در این حد هم ولخرجی نمی کنم هم بعضا نمی خرم کاغذیه رو میزشم استفاده نکردم فوق تحریک آمیزم همچنان ادامه داشت ... کاغذیمو انداختم سطل آشغال کجاس بودم دیگه استوری گذاشتن بودم این چیزا نیستا می شه با این قیافه هم ازدواج کرد داشتی بپسندم ،،به به و جه جه مردا داشته باشم کنم رفتارم زمخته بودم یه شلوار کهنه تر از اون چون اینها راحتن معمولا همینارو تو اتوبوس می پوشم بودم که بودم منتظرش هستی می تونه که متفاوتتر باشه مثلا ممکنه با عشق استفاده کن ،که مثلا هنگام عدم استفاده بو عرق می ده پسره فرار می کنه نموده عشق شکل می گیره ،، که انتظار داشتم به کس نمی کردم از ناز😮💨😴 امید ایام جوانی از من رفت و نگه دار شاید در اتوبوس کسی بود کار و به شانس نسپر نشور آرایشتو نداستم می کشم ؟!.... سکسیه! ترجیح دادم می کرد و به اون حرکت زشت ادامه می داد بین دو تا ترقوه هام بود که همچین رفتم بالا ارومیه اس و نه خریده بودم که با زمان دانشگاهم تداخل نداشته باشه ماشین تاخیر داره عصر ولی بعضا تا داریم دیر بیا سفید از داخل با تم رنگ قرمز شدم گشنم بود و نه خیلی خسته بودم اونقدا گشنه هم نیستم نخوانده بودم شاید چون در آخرین روز قبل پریود بودم و شاید چون شب قبلش نسبتا خوب خوابیده بودم که نسبتا پر انرژی تر از قبل بودم حلقم چهل ساله نشسته بود و طرف تاش کرده بود داشت باعث میشه نتونم بگم هفده سال نشسته بودش پسر باشه به نظرم کم سنتر از اون بود پسری به این سن داشته باشه ... شرایط بود نگاه کنم که فقط به یکی زنگ بزنم حالا نه اس امس نبودش کجا شکسته میشه و .... راجع به اینکه نمی دونه کجا نماز شکسته میشه نشونه ی مومنیه تو یه شرایط سختی باهم گیر می افتن مثلا چه می دونم فرود یه سبک قبلی خودشون و بیشتر نشون می دن تعویض نوار بهداشتی شی زمان زیادی می گیره بود نمازتون شکسته میشه رکعتی نه شکسته شه درآوردم خوردم آتیش روشن کردن بندازن تو آتیش گفت :این هم بلوچه تابستونی و بی جوراب بودش تلویزیون ببینم چه تیپ و چه شکلیه اتوبوس رو زمین هم مودب موقع که فکر کنم هفت عصری میشد تو برو بیابون ویلون و سرگردون بود آدم بو می گیره دیگه تهران گفتم تا تهران میخواین سرپا وایسین آخه ؟ من انجام بدم نمی اومد بندازمش زمین فکر کردم آدم اینجور وقتها فرصتی میشه براش برا محک زدن از خود گذشتگیش آهنگه شلوار پلنگیه من می نواخت بودن و هرکدوم کفشهای گنده ی ورزشی پاشون بود و خود پسر بزرگتره صحبتشون واسه منم من شلوار پلنگیه من و باز جوی شاد حاکم بود اتوبوسا اونجا نگه می دارن ساپیک از من رفته بود بودمش تو چمدون و برا بسته شدن زیپ رو چمدون نشسته بودم خوردم بعدشم درحال پرتقال خوردن بودم که همین راهروی اتوبوس بلیط می خرم ادب بودن هر چند بوی بدی داشتن درک می کنه عاشق رفتارو کردار میشه![]()
![]()
بهشت پلور بگم
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده از اون بگم
به نظرم یه چند وقت پیش اواسط مهر ماه
یه دعایی کردم مستجاب شد
دعام فکر کنم این بود که خدایا دیگه درگیر
نیست نشم و مسخره اش نشم و دیگه کسی
سربه سرم بذاره من فکر کنم دارم می رم سمت
اون فقط منو به چشم چیزی که نیستم و هرگز
نمی تواند با من به آن برسد ببینه
و یه راهیو شروع کنه وقتمو بگیره
و تهش که ببینم اون اونی نیست که من
واقعا از این چرخه خسته شدم
حالت تهوع گرفتم و دیگه هرگز نمی خوام یه بار
حالا دقیقا نگارش دعام چی بود نمی دونم
و خب به نظرم شدیدا مستجاب شده ،
چه جوری فهمیدم مستجاب شده
فهمیدم دیگه ....
خب بریم به ادامه ی داستان
اتوبوس خراب شد
در جایی که تابلویی در آنجا نصب بود
روش نوشته بود به بهشت پلور خوش آمدید
راننده و کمک راننده و ...در حال سعی و زحمت
و من فکر می کردم چرا به چیز زنگ نمی زنن
به چیز
به اون چیز که وقتی ماشین وسط جاده خراب
معتاده پارچه اشو کشیده بود سرش
اصرار پشت اصرار که پیاده شه
راننده که ازش بیزار بود نمی ذاشت
می گفت یه خورده قبل که نگه داشته بودم
گفت خواب بودم
و نهایتا که گذاشت پیاده شه
پشت سرش دادو بیداد راه انداخت و گفت کُپَه اوغلین گودوغه
(پسر سگی که کره خر است )خدایی چه فحش
دیگه نمی ذارم سوار شی
نمی دونم کی در پشتیو باز کرده بود بوهای
من گفتم بوی چیه
پسر خندان و شاد زمین نشین گفت داره گل می کشه
گفتم حالا مارم نگیره
پسرا قهقهه زدن که همینمون مونده اینجا معتادم بشیم و ...
معتاد نگفتنا یه چیزی گفتن که یادم نیست از
واژه ای که که خ داره اما به نظرم خمار نبود
حالا هرچی مفهومش همون بود که معتاد نشیم ،
من فکرم پیش اون واژه ی تعمیر خودرو وسط
فکر کردم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسم اون
سرچ کردم وقتی ماشین تو جاده خراب شد چه
بعد کلی توصیه های مختلف
بالاخره
هاااان جوابمو گرفتم
اون چیز،، امداد خودرو،، بود😮💨
گفتم زنگ بزنیم امداد خودرو
پسرها گفتن نمیاد ما اون یکی ماشین که خراب
زنگ زدیم نیومد
بعدشم خندان به مادرش زنگ زد گفت :مامان
ماشین داشت سرد می شد پتومو پچیدیم دور پاهام
دختر درس خوان بهم گفت چه مجهزی تو
باز جو شادی در ماشین حاکم بود
معتاده از در پشتی سوار شد و راننده هم همش
که دیگه سوار شد
معتاده کبکش خروس می خوند و همش
باهمون لحن معتادهای تلویزیونی
نه اون معتاد های پنهان که اصلا نمی فهمی
و مردم به مدل حرف زدنش می خندیدن
دختر درس خون به معتاده خوراکی تعارف کرد
معتاده گفت اگه بخورم کجا معدم و خالی کنم
پسرهای خندان زدن زیر خنده و بزرگه گفت
کاش یه لایو استوری می گرفتم از امروز
راننده و کمک راننده مدام از مردم چاقو
معتاده فکر کنم الکی گفت قمه داره
وباز خنده، چند نفری چاقو دادن که نمی دونم
بعدش هم معتاده رفت نشست جلو حرفهای
و نمی دونم قویه و از این حرفها
که یهو راننده سوار شد کاپیشنشو درآورد
پسر خندانا گفتن :هان کاپیشنشو درآورد
گفتم خب معنیش چیه
گفتن یا ماشین درست شده یا می ره دعوا
که راننده تا برگشت دید معتاده نشسته جلو
خیلی عصبانی از پشت یقه ی معتاده گرفت پرتش کرد
وسط اتوبوس که برو بشین عقب کی گفته بیای
خیلی بد رفتار کرد مود همه افتاد جو غمگین و
معتاده پیش همه خورد شد
و گفت از بلوچیا بدت میاد چرا سر من خالی می کنی
از بلوچیها بدش نمی اومد از معتادیش بدش می اومد
اما خب به هر حال اونم آدم بود
یاد اون حرف پیر زنه در مورد اخلاق خوبه
راننده افتادم
فکر کردم هیچم اخلاقش خوب نیست
بعدش
اون توده ی یه خورده پایینتر از بین دو ترقوه
اینبار کمی پایین تر از بخش قبلی
و کمی بالاتر از معدم
حوالی قلبم وسط قفسه ی سینم
انگار یه ابری بود که روش ضربدر کشیده شده
دقیقا همچین حسی رو قفسه ی سینم حس می کردم
انگار روحم بخواد از همونجا پرتاب شه بیرون
فکر کنم کلا اون روز در سایه ی ماجراهای متعدد
تمرکز کردم دست گذاشتم رو گیج گاهم و
به کنار صندلی
زیر لب زمزمه کردم نذرهامو،آخه کلی نذر کرده
تمرکز کردم مرورشون کردم
که سالم برسم تبریز چه کارها کنم،
سر که بلند کردم دیدم پیرمردی که از راننده
و راننده یه جورایی مسخره اش کرده بود
هم داره زیر لب زمزمه می کنه
معتاده عصبانی بود یه فحشی به راننده داد که
هم خنده رو لبشون خشک شد و گفتن
و من به عنوان یه خانم مثلا باید از اون کلمات
هه زشته نیومده بود
وقتی پسرها اونجوری گفتن
فهمیدم واقعا زشته ها و این زشت چه عادی
زنگ زدم به شماره هایی که تو اینترنت بود
به امداد خودرو
گیج زدم درست حرف نزدم اونام گفتن برا
گفتم پس کجا زنگ بزنم گفتن نمی دونن
باز تو اینترنت گشتم
شماره ای پیدا کردم زنگ زدم گفت خط شما
نمی خواستم به خونه زنگ بزنم
ولی وقتی گفت شمارم مسدوده
شک کردم و یه تک زنگ به خونه زدم دیدم نه
و قطع کردم
یه خورده بعد بابا زنگ زد که چی شده و مجبورا
گفتم ماشین خراب شده و انگاری درست شد
بله بعد زنگ بابا کمی درست شد
دو سه متری رفت ایستاد بعد دوباره راه افتاد
و راه افتادو به سلامتی رسیدیم تبریز .
این بود از اقامت چند ساعته ی ما در بهشت پلور ...
جمعه نه آذر ۱۴۰۳![]()
خجالت آوری نکردم
دیروز نشسته بودم یه جایی که کاش اونجا
،
منتظر بودم اتوبوس بیاد
بلیطمو آنلاین خریده بودم
فکر می کردم بلیط مستقیم به تبریز گرفتم و
ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود
ولی تو دانشگاه که بودم زنگ زدن گفتن تاخیر
اونجا که منتظر نشسته بودم
همش آهنگهای گوگوش می خوند
که رسید به،، توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره
تا شنیدمش گفتم به به بذار استوری بگیرم،
از درو دیوار گرفتم نه از خودم چون
اندکی قبل صورتمو شسته بودم
و لباس زشتهای مخصوص اتوبوس تنم بود
نمی خواستم خودم باشم و از درو دیوار فیلم
و فقط می خواستم آهنگه تو استوری باشه
سرم پایین بود ،
و مشغول پست استوریم بودم لبخند می زدم و
خانم با شمام چایی می خورین
گفتم نه.
من ذاتا اونجور جا ها چایی و هیچ چیزی
یه شبیه سوپرمارکتی بود داخل ترمینال
که یکی دو تا میز صندلی گذاشته بودن و گویا
من قبلا وقتی فروشنده اش یکی دیگه بود
شکلاتی چیزی از اونجا خریده بودم
ولی دیگه مدتیست به توصیه ی مامان از تو
چون مامان می گه تو ترمینال و سوپر مارکتهای
قبلا هم خریدام از اونجا این سبکی بود
نه اینکه بشینم غذا بخورم یا چایی بخورم
اونجور جاها به نظرم ظرفاشون کثیف میشه و
خودم تنها باشم ابدا نمی رم همچین جایی غذا
اینجور جاهای داغان مورد علاقه ی جواد بود ....😒
اینکه چرا اونجا نشسته بودم علتش این بود که
هوا سرد بود وقتی می رفتم داخل ساختمون
بخاری روشن بود ولی
یه گرمای خیلی بد و حال به هم زن یه حالت با
همش این سیگار می کشید اون سیگار می کشید
منم حالم بد میشد حالت خفگی بهم دست
به قول بابا با اینکه خیلی آدم قدرتمندیم در عین
ضعیفم
واسه همین هی می رفتم بیرون یه ذره نفس
نفس که می کشیدم سردم میشد
برمی گشتم داخل ساختمون این بار گرمم میشد
خلاصه که ویلون و سرگردون بودم
رفتم بیرون میوه هامو شستم
یکی از سیبهایم را در حال گاز زدن و خوردن
شاید سیب خوردن حرکت خیلی سکسی ای باشه
نمی دونم
یه ساختمون خالی انتهای ترمینال هستش
که سیب خوران رفتم اون سمت
که کنارش همون سوپر مارکتیه
که میز صندلی هم داره بود
یکیش یه مرد یه خورده کوتاه تر از منه کچله
یکیش یه پسر نوجوان پانزده الی مثلا هفده
وقتی اون سمت می رفتم احساس کردم دارن
رفتم سمت ساختمون خالیه که دراش شیشه ایه
وایسادم در باز شه باز نشد
که اون مرد کچله اومد بیرون گفت
بلیط فروشیها اون وره
گفتم :می دونم می خوام اینجا که کسی نیست
گفت بیا اینجا بشین و چمدونمو گرفت کشید
خب من در قبال این خوبی فکر می کردم حتما
ولی هیچ چیزی خریدنم نمی اومد
این سری خیلی ول خرجی کرده بودم
مثلا اومدنی تو زنجان یه لیوان مسی به قیمت
و یه ولخرجیه صدقه ای هم کرده بودم
بدین نحو که فکر کرده بودم دستشویی سر راهی
مسئول پول گرفتنش نیومده ده هزار انداخته
بعد دیده بودم نه خیر اونجاس و در طلب پنج
اینا مبالغ خیلی مهمی نیست ولی چند وقتیست
و فقط چیزایی که واقعا لازمه می خرم و همونا
واسه همین هم از اون مرده هیچی نخریدم
ولی جز اینکه اون جا نشستم حتی از دستمال
بس که هوا سر بود
دماغم به فیس فیس افتاده بود و
خودم از داخل کیفم دستمال کاغذی برداشتم
از طرفی هم سیب خوردنم یعنی اون حرکت
بعدم پاشدم رفتم آشغال سیب و دستمال
یکی دو بارم رفتم بیرون پرسیدم این ماشین
اون ماشین کجاس
بعدم استوری گذاشتم ،خلاصه سرگرم کار خودم
که مرد کچله بهم گفت چایی می خوری
من نمی دونستم با منه و سرم پایین مشغول
که خانم با شمام چایی می خورین
و متوجه شدم با منه
گفتم نه
راستیتش اندکی قبل فکر کرده بودم به قیافه و
ببین چه آدم خوبیه
تو سرما گفت بشینم اینجا بدون هیچ چشم
واقعا چقدرم بی چشم داشت بود
ساپیک 🤬🤬🤬😡😠
و من بی خبر فکر کرده بودم
خوبه بوی دود و سیگار هم نیست
دنجه میزان گرمی سردی همونقدیه که من
و گوگوش هم می نوازد،، توی یک دیوار سنگی
که پرسید کجا می ری گفتم تبریز
کدوم شرکت و ....از این حرفا
راستیتش من اصلا فکر نمی کنم جذابیتی برا
تازه شبیه بازنشسته هم دیده میشم
و اصلا لزومی نداره که خیلی با حیایانه رفتار
حالا بی حیایانه هم رفتار نکردم
حرفای معمولی بدون هیچ عشوه و نازی زدم
کلا به قول خواهرم من عشوه بلد نیستم و
از طرفی بدتیپتر از اون روز در عکاسی پاییزی
مقنعه سرم بودش از روشم کلاه
یه لباس مشکی کهنه و از روش پالتو مشکی و
لباسه
آرایشم که نداشتم همه ارو شسته بودم
کرم آبرسان و دور چشم و چین و چروک زده
کرمهای شبم هستن که تو اتوبوس بخوابم
راستیتش هنگام شستن آرایش
به یه تبلیغات قدیمیه مام ترکیه ای فکر کرده
و اون جمله ی معروفش ،، امروز از اونچه که
زندگیت روبروشی
کار و به شانس نسپر و از این مارک مامه
در حالت استفاده رایحه ی خوش استشمام
دیگه منم در ایام جوانی بیشتر وقتها وقتی هیچ دلیلی برای
آرایش کردن نداشتم
همین جمله ارو به خودم می گفتم
و انگیزه ی آرایش کردنم میشد
ولی خب همیشه و هر روز، روز همونجوری بود
و من با عشق زندگیم روبرو نمی شدم🥲
شایدم می شدما🤔
ولی می ترسیدم
و هزار دیده بر روی من ناظر بود و من خود نظر
به هر حال زمان گذشت و شور و حال و ذوق و
دیگه خیلی کم پیش میاد بی دلیل آرایش
کنم
فقط دیگه دیشب بی دلیل می گفتم حالا دست
که شستم با خودم گفتم سلامت پوست مهمتره
هه چه جالب همش با خودمما
همش با خودم صحبت می کنم
چه دنیای با حالی دارم من😊
یعنی خلاصه ی این همه حرف اینکه آرایشی هم
یه تار مومم بیرون نبود
لباسام سرتاپا مشکی
و تنگ و چسبانم نبودن
حقیقتا من این وسط گناهی نداشتم چرا خجالت
گوشیم زنگ زد
از دفتر ترمینال بودش که کجایین گفتم ترمینالم
گفت بیا دفتر
گفتم از دفتره
گفت برو گفتم وسایلم بمونه
گفت باشه
وقتی سبکبال و راحت رفتم اون سمت ترمینال
بدون بار با خودم فکر می کردم
واقعا چه مرد خوبی
چه خوبه آدم
یکیو داشته باشه
تا دائم مجبور به حمّالی نباشه
تو دفتر بلیطمو گرفت یه تیکه اشو پاره کرد
گفت :برو دم در سوار اتوبوس سفید شو
فکر کردم وا
مگه ماشین ارومیه اس برم دم در ؟
مگه ماشین مسقتیم به تبریز نیستش ؟
به هر حال خیلی مهم نبود
بدو بدو دوییدم سمت اون سوپر مارکته
مرد کچله ایستاده بود از دور نگاه می کرد
لابد دور نمام تو سرما و حالت بدو بدو خیلی
گفتم :ماشین اومده
می رم سمت در
و اون چمدونمو برداشت کشید سمت من
یه حرکت خیلی زشت انجام می داد
ندید گرفتم
بعد یه حرف خیلی زشت
زد
به شمالی گفت ولی من فهمیدم چی گفت
اون لحظه
به حدی شوکه شدم و دستو پامو گم کردم
خودمو به گیجی بزنم و سوالی بپرسم ، بله!؟
و اون حرفشو تکرار کرد همشم پشت سرم تکرار
وااااای
نگران این بودم گوشیم جا مونده باشه
و ....
ولی به رغم این فکرا
بی توجه بهش
فقط با عجله دور شدم
یه جایی پایینتر از گلوم یه خورده پایین تر از
یه محدوده ی گردی
حس بدی از این مرده گرفته بودش
از اون حرف از اون حرکت
چرا مگه من چه رفتار زنانه ی جلفی ازم سر زده
برداشتی ازم کنه
و همچین شه
یه خورده که دور شدم وایسادم
ویه بند کوله پشتیمو
درآوردمو
زیپ کیفمو باز کردم ببینم گوشیم سرجاشه
که بود
کیف پولمم بود
نگرانی نبودش
رسیدم دم در ترمینال
ماشین سفیدو دیدم
چمدونم و پایین جا گذاشتم که بذارن باربری
داخل ماشین جَوّی قرمز داشت
آدمها شاد به نظرم می اومدن
صندلی ها قرمز پرده ها قرمز
هیچ وقت قبلا سوار این ماشین نشده بودم
که بعدش فهمیدم این یکی هم مقصد نهاییش
تبریز
برای همینم دم در ترمینال نگه داشت و فهمیدم تو تبریزم
داخل ترمینال نمی ره
،
این ماشین ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود
اون یکیها ساعت حرکتشون سه ، چهار و چهارونیم بود
من اینو صرفا بابت ده دقیقه دیرتر بودنش
که وقتی دانشگاه بودم از ترمینال زنگ زدن
شش بیا
منم خوشحال شدم
و راحت بعد کلاس با دوستم رفتم ساندویچی و بعدشم
خیلی عجله نداشتم
که اسنپ بگیرم
و یه مسیریو چمدون رانی کردم تا با تاکسی برم
ترمینال
راننده تاکسی هم خیلی آدم خوبی بود
اصلا کرایه ی چمدون ازم نگرفت.
اون یکی ماشین ارومیه که ساعت اصلیش هفت
نه هم تاخیر داشته هیچ وقت زنگ نمی زد تاخیر
و سری قبلتر هم بابت بار برنج ماشین نمی کشید
و من فکر کرده بودم خطرناکه از اون شرکت نخریدم
منتها حالا می بینم صد رحمت به اون .....
البته اتفاقه دیگه ...
اتفاق بله اتفاق
خب فعلا نگفتم چه اتفاقی و چگونه
فعلا تا اونجا گفتم که سوار ماشینی از بیرون
دیروز برعکس پنج شنبه های قبلتر نه خیلی
و در عجب این بودم چرا خسته نیستم چرا
شاید چون در دوهفته ی گذشته خیلی درس
نشستم رو صندلی ،صندلی و خوابوندم
و هنوز اون توده ی دایره ای یه خورده پایینتر از
یادآور اون مرد کچله بود برام
و اون حس بد گناهکاری و شرمو خجالتم ...
همش زیر زبونم می گفتم :ساپیک ساپیک ساپیک .....
اتوبوس راه افتاد ،
صدای آهنگشو بعضا بلند می کرد بعضا کم
و گفتم دیگه کلا جوّ ِ شادی در اتوبوس حاکم بود
ولی من همچنان شوکه
دختری تو جفت صندلی بغل دستم م حدودا
کتاب می خوند نت برمی داشت
یه روسری مشکیه گل من گلی سرش بود
و تا روی پیشانیش پایین کشیده بودش و از دو
شاید سنش کمتر بود شاید کمتر از من
ولی این مدل روسری سر کردنش خط اخمی که
هم سنم بودش
کنارش یه پسر کمتر از بیست سال بیشتر از
که انگاری بهش مامان می گفت
و هر چی بود اصلا بهش نمی اومد مامان اون
بخش عجیبش برام کتاب خوندنش تو اون
حتی اگه این کار موجب آستیکمات نشه
و ضرری نداشته باشه
من دو دیقه تو ماشین در حال حرکت به گوشیم
حالت تهوع می گیرم
چه رسد کتاب بخونم کتاب خوندن به کنار دفتر بردارم نت برداری هم بکنم
وووووواااااااییییی چه تمرکزی
در اون لحظه نه تنها نت برداری کردنم ممکن
حتی حال نداشتم مردی به نام اُوه رو گوش بدم
گفتم که داستانش جالب شده
فقط کاش دیگه این یکی تهش خود کشی نکنه ها
....
پیش رفتیم
تو آمل نگه داشت برا دستشویی
یه پیرمردی داشت پیاده میشد
از راننده پرسید اینجا نماز شکسته میشه
راننده گفت :من نه نماز می خونم نه خبر دارم
پیرمرد پیاده شد و راننده همچنان به غر زدن
ادامه می داد
یه پیرزنه از اون تیپ های مثلا امروزی زده
پشت سر پیرمرده در حال پیاده شدن بود که می گفت
مومن یعنی کسی که خوش اخلاق باشه
شما هم که اخلاق به این خوبی داری همین
هیییی زندگی
خیلی جالبه ها
همه ی این جزئیاتی که می گم
بعدا مثل مثلا اون فیلمهای حادثه میشنا یه عده
غرق شدن کشتی تایتانیک یا سقوط هواپیما و
اتوبوس تو یه سوراخ
و ته فیلم همه ی این شخصیتا تو سختی همون
مثل اون ویولون زنهای تایتانیک
حالا با من همراه باشین بگم چیا شدش ههه 🤣
منم از صبح نماز نخونده بودم
از دیروز اون لکه بینی شروع شده بود
و دیگه می گفتم بسه دیگه پریود هستم
یعنی چه بسا نبودم ولی در درگاه خدا خودمو به پروید شدن زده بودم
و هوا هم سرد بودش سخت بود صورتت و بشوری و ...
اینکه هم بین این توقف بین راهی هم درگیر
هم وضو هم نماز هم سردیه هوا هم سخته هم
و اینکه خودمو به پریودی زده بودم راحت بودش منتها
از یه طرفم حس گناه کاری داشتم
که ببین نرفتی نماز بخونی رفتی نشستی تو اون مغازه هه
همین کارمای بی نمازیتت شد
یه خورده بعد که پیرمرده و زنش اومدن نشستن
به پیرمرده که روبروی اون دختر درس خوان
به حالت زیگزاگی در ردیف روبروی من نشسته
گفتم :حاج آقا اگه این مسیرو دائما نمی رین
زنش هم گفت :مغرب نه گفتم نه سه رکعتی دو
چهار رکعتی شکسته میشه
پیرمرده گفت :نه من دائما نمی رم این مسیرو
از بابل تا آمل شکسته میشه دیگه
جوابی نداشتم منتها
فکر کردم از بابل تا آمل که راهی نیست
امکانش هست حد ترخص شرعی نباشه که
از طرفی نمی دونستم اونا هم بابل سوار شدن ...
ماشین راه افتاد
یه خورده بعد آمل
احساس گشنگی کردم
نصفه ساندویچمو که داخل قوطی پیتزا بودش
که یهو دیدیم جلو تر اتوبوسی نگه داشته و
ماشین ماهم نگه داشت
که از مسافرهای اونجا مسافر بزنه
چون ماشینشون خراب شده بود ،
من هم رفتم قوطی ساندویجمو دادم بهشون
یکیشون و شنیدم که راننده ی ماشین خراب
راننده ی ما گفت نه من معتاد سوار نمی کنما
که سوارش کرد
از تیپش معلوم بود معتاده
یه دستمال گنده همراهش بود به نظرم کفش
و لحن صحبتش شبیه اون معتادهای تو
که کاملا تابلوعه معتادن بود
هر چی که بود من خیلی زیر نظرش نگرفتم
یکی دو تا دختر هم سوار شدن نشستن جلو
و دو تا پسر و یه پیرمرد که نشستن وسط
پشت سرمن
این پسرا از اون شوخهای بانمک بودن و خیلی
هر چند از یکیش بوی عرق شدیدی می اومد
که اونم چه می کرد خب از دو بعد از ظهر تا اون
پسره می گفت بعد هفت سال یه بار اومدیم شمال ها
نشسته بودن زمین و می گفتن عیب نداره خاطره میشه
دختره درس خوان از خوراکیهاشون بهشون تعارف کرد
اولش که سر پا وایساده بودن
من پرسیدم مقصد نهاییتون کجاس که گفتن
یه جوری تشکر کرد انگار می گم بشینه تو جای
من اصلا تو اون شرایط خوبی کردنم نمی اومد
که مثلا بگم پتو مو بندازم زمین بشینن رو اون
یا مثلا بگم بشینن رو صندلیم
ولی معتاده تعارف زد رو اون دستمالش بشینن
راستش هی از ذهنم می گذشت این خوبی و
ولی خب من پتومو دوست داشتم و دلم
و بعدش هر چی هم میشستم به دلم نمی نشست که
ببین من خیلی هم از خود گذشتگی ندارم ....
راه افتادیم راننده صدای آهنگ بلند کرده بود و
پسرای زمین نشسته که شبیه هم و انگاری برادر
داشت کفشای خودشون وهم مسخره می کرد
همش می گفتن و می خندیدن ،و شنیدن
جذاب بودش
اتوبوس می رفت وآهنگ می نواخت یار جنگیه
تو جاده هراز همون جایی که بیشتر وقتها
نگه داشت
و بعدش که باز سوار شدیم
دیگه اون حالت شوکه شدگی از رفتار اون
و داشتم نارنگی و پرتقال می خوردم
نارنگیم صبحی موقع بستن چمدون که گذاشته
کمی له شده بود فکر کردم بندازمش دور
ولی مزمزه اش کردم دیدم خوشمزه اس و
پسرهای زمین نشین جعبه ی کلوچه خریده سوار شدن
و می گفتن چه خوب زمین نشستن بعد این
خیلی خوبه
همش داشتم فکر می کردم از پرتقالم تعارف کنم
که نهایتا به خودم فشار آورده تعارف کردم
که قبول نکردن
و باز خیلی مودبانه تشکر کردن گفتم دیگه کلا با
و عاشق شدن الزاما بوی خوب نمی طلبد
البته نه که عاشق شم
ولی در حالت کلی عاشق اگه آدم باشه شرایط و
نه اینکه یه بوی بد بشنوه در ره و دلشو بزنه
می گه خب از ظهر کنار آتیش ویلون و سرگردون
دوباره که ماشین راه افتاد دیگه گفتم به ادامه ی داستان مردی به نام اوه گوش بدم
و داشتم گوش می دادم
ماجرای آشناییه اوه با زنش سونیا بود
که ماشین یه حرکت بدی زد
و متوقف شد
صدای پسرهای زمین نشینو از پس هنذفریها شنیدم که گفتن
پا قدم ماعه ؟
فکر کردم
انگاری ماشین خراب شده انگار اگه هنذفریهارو برندارم
و به قضیه اهمیت ندم حقیقت نخواهد داشت
یک چند لحظه خواستم بی تفاوت شم تا همچین چیزیو باور نکنم و اتفاق نیافتاده باشه ولی
نه انگار قضیه جدی بود
داستان و متوقف کردم
هنذ فریهامو درآوردم
و فهمیدم بله ماشین خراب شده ،
ادامه دارد ....
۸آذر ۱۴۰۳![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

