یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از بیان بعضی چیزا خجالت می کشم در حالی که واقعا من که کار نمی رفتم و کاش اونجا نمی نشستم اتوبوس میاد داخل ترمینال داره ساعت ،شش ترمینال باش . اسیرن ،، گرفتم در عالم خود که متوجه شدم یکی با منه نمی خورم غذا های فوری و چایی و اینجور چیزها هم سرو میشد آبمیوه ای چیپسی پفکی ترمینال خرید نمی کنم سر راهی همه چیو گرون می فروشن ... قشنگ نیست اونجا چیزی بخوری بخورم کوچیک ترمینال بابل فقدان اکسیژن و خیلی خفه ، از طرفی هم می داد حال خیلی هم بکشم ولی نمی شد نفس کشید بودم 🤔 حدودا سی چهل ساله بود ساله منو نگاه می کنن دربارم حرف می زنن بشینم تا ماشین بیاد اونور سیگار می کشن حالم بد میشه داخل مغازه اش باید چیزی بخرم صدو شصت هزار خریده بودم بودم صدقات بعد هزار و مجبور شده بودم پنج هزارم پرداخت کنم یعنی در مجموع یه دستشویی رفتنم شده بود پانزده هزار در این حد هم ولخرجی نمی کنم هم بعضا نمی خرم کاغذیه رو میزشم استفاده نکردم فوق تحریک آمیزم همچنان ادامه داشت ... کاغذیمو انداختم سطل آشغال کجاس بودم دیگه استوری گذاشتن بودم این چیزا نیستا می شه با این قیافه هم ازدواج کرد داشتی بپسندم ،،به به و جه جه مردا داشته باشم کنم رفتارم زمخته بودم یه شلوار کهنه تر از اون چون اینها راحتن معمولا همینارو تو اتوبوس می پوشم بودم که بودم منتظرش هستی می تونه که متفاوتتر باشه مثلا ممکنه با عشق استفاده کن ،که مثلا هنگام عدم استفاده بو عرق می ده پسره فرار می کنه نموده عشق شکل می گیره ،، که انتظار داشتم به کس نمی کردم از ناز😮💨😴 امید ایام جوانی از من رفت و نگه دار شاید در اتوبوس کسی بود کار و به شانس نسپر نشور آرایشتو نداستم می کشم ؟!.... سکسیه! ترجیح دادم می کرد و به اون حرکت زشت ادامه می داد بین دو تا ترقوه هام بود که همچین رفتم بالا ارومیه اس و نه خریده بودم که با زمان دانشگاهم تداخل نداشته باشه ماشین تاخیر داره عصر ولی بعضا تا داریم دیر بیا سفید از داخل با تم رنگ قرمز شدم گشنم بود و نه خیلی خسته بودم اونقدا گشنه هم نیستم نخوانده بودم شاید چون در آخرین روز قبل پریود بودم و شاید چون شب قبلش نسبتا خوب خوابیده بودم که نسبتا پر انرژی تر از قبل بودم حلقم چهل ساله نشسته بود و طرف تاش کرده بود داشت باعث میشه نتونم بگم هفده سال نشسته بودش پسر باشه به نظرم کم سنتر از اون بود پسری به این سن داشته باشه ... شرایط بود نگاه کنم که فقط به یکی زنگ بزنم حالا نه اس امس نبودش کجا شکسته میشه و .... راجع به اینکه نمی دونه کجا نماز شکسته میشه نشونه ی مومنیه تو یه شرایط سختی باهم گیر می افتن مثلا چه می دونم فرود یه سبک قبلی خودشون و بیشتر نشون می دن تعویض نوار بهداشتی شی زمان زیادی می گیره بود نمازتون شکسته میشه رکعتی نه شکسته شه درآوردم خوردم آتیش روشن کردن بندازن تو آتیش گفت :این هم بلوچه تابستونی و بی جوراب بودش تلویزیون ببینم چه تیپ و چه شکلیه اتوبوس رو زمین هم مودب موقع که فکر کنم هفت عصری میشد تو برو بیابون ویلون و سرگردون بود آدم بو می گیره دیگه تهران گفتم تا تهران میخواین سرپا وایسین آخه ؟ من انجام بدم نمی اومد بندازمش زمین فکر کردم آدم اینجور وقتها فرصتی میشه براش برا محک زدن از خود گذشتگیش آهنگه شلوار پلنگیه من می نواخت بودن و هرکدوم کفشهای گنده ی ورزشی پاشون بود و خود پسر بزرگتره صحبتشون واسه منم من شلوار پلنگیه من و باز جوی شاد حاکم بود اتوبوسا اونجا نگه می دارن ساپیک از من رفته بود بودمش تو چمدون و برا بسته شدن زیپ رو چمدون نشسته بودم خوردم بعدشم درحال پرتقال خوردن بودم که همین راهروی اتوبوس بلیط می خرم ادب بودن هر چند بوی بدی داشتن درک می کنه عاشق رفتارو کردار میشه
خجالت آوری نکردم
دیروز نشسته بودم یه جایی که کاش اونجا
،
منتظر بودم اتوبوس بیاد
بلیطمو آنلاین خریده بودم
فکر می کردم بلیط مستقیم به تبریز گرفتم و
ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود
ولی تو دانشگاه که بودم زنگ زدن گفتن تاخیر
اونجا که منتظر نشسته بودم
همش آهنگهای گوگوش می خوند
که رسید به،، توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره
تا شنیدمش گفتم به به بذار استوری بگیرم،
از درو دیوار گرفتم نه از خودم چون
اندکی قبل صورتمو شسته بودم
و لباس زشتهای مخصوص اتوبوس تنم بود
نمی خواستم خودم باشم و از درو دیوار فیلم
و فقط می خواستم آهنگه تو استوری باشه
سرم پایین بود ،
و مشغول پست استوریم بودم لبخند می زدم و
خانم با شمام چایی می خورین
گفتم نه.
من ذاتا اونجور جا ها چایی و هیچ چیزی
یه شبیه سوپرمارکتی بود داخل ترمینال
که یکی دو تا میز صندلی گذاشته بودن و گویا
من قبلا وقتی فروشنده اش یکی دیگه بود
شکلاتی چیزی از اونجا خریده بودم
ولی دیگه مدتیست به توصیه ی مامان از تو
چون مامان می گه تو ترمینال و سوپر مارکتهای
قبلا هم خریدام از اونجا این سبکی بود
نه اینکه بشینم غذا بخورم یا چایی بخورم
اونجور جاها به نظرم ظرفاشون کثیف میشه و
خودم تنها باشم ابدا نمی رم همچین جایی غذا
اینجور جاهای داغان مورد علاقه ی جواد بود ....😒
اینکه چرا اونجا نشسته بودم علتش این بود که
هوا سرد بود وقتی می رفتم داخل ساختمون
بخاری روشن بود ولی
یه گرمای خیلی بد و حال به هم زن یه حالت با
همش این سیگار می کشید اون سیگار می کشید
منم حالم بد میشد حالت خفگی بهم دست
به قول بابا با اینکه خیلی آدم قدرتمندیم در عین
ضعیفم
واسه همین هی می رفتم بیرون یه ذره نفس
نفس که می کشیدم سردم میشد
برمی گشتم داخل ساختمون این بار گرمم میشد
خلاصه که ویلون و سرگردون بودم
رفتم بیرون میوه هامو شستم
یکی از سیبهایم را در حال گاز زدن و خوردن
شاید سیب خوردن حرکت خیلی سکسی ای باشه
نمی دونم
یه ساختمون خالی انتهای ترمینال هستش
که سیب خوران رفتم اون سمت
که کنارش همون سوپر مارکتیه
که میز صندلی هم داره بود
یکیش یه مرد یه خورده کوتاه تر از منه کچله
یکیش یه پسر نوجوان پانزده الی مثلا هفده
وقتی اون سمت می رفتم احساس کردم دارن
رفتم سمت ساختمون خالیه که دراش شیشه ایه
وایسادم در باز شه باز نشد
که اون مرد کچله اومد بیرون گفت
بلیط فروشیها اون وره
گفتم :می دونم می خوام اینجا که کسی نیست
گفت بیا اینجا بشین و چمدونمو گرفت کشید
خب من در قبال این خوبی فکر می کردم حتما
ولی هیچ چیزی خریدنم نمی اومد
این سری خیلی ول خرجی کرده بودم
مثلا اومدنی تو زنجان یه لیوان مسی به قیمت
و یه ولخرجیه صدقه ای هم کرده بودم
بدین نحو که فکر کرده بودم دستشویی سر راهی
مسئول پول گرفتنش نیومده ده هزار انداخته
بعد دیده بودم نه خیر اونجاس و در طلب پنج
اینا مبالغ خیلی مهمی نیست ولی چند وقتیست
و فقط چیزایی که واقعا لازمه می خرم و همونا
واسه همین هم از اون مرده هیچی نخریدم
ولی جز اینکه اون جا نشستم حتی از دستمال
بس که هوا سر بود
دماغم به فیس فیس افتاده بود و
خودم از داخل کیفم دستمال کاغذی برداشتم
از طرفی هم سیب خوردنم یعنی اون حرکت
بعدم پاشدم رفتم آشغال سیب و دستمال
یکی دو بارم رفتم بیرون پرسیدم این ماشین
اون ماشین کجاس
بعدم استوری گذاشتم ،خلاصه سرگرم کار خودم
که مرد کچله بهم گفت چایی می خوری
من نمی دونستم با منه و سرم پایین مشغول
که خانم با شمام چایی می خورین
و متوجه شدم با منه
گفتم نه
راستیتش اندکی قبل فکر کرده بودم به قیافه و
ببین چه آدم خوبیه
تو سرما گفت بشینم اینجا بدون هیچ چشم
واقعا چقدرم بی چشم داشت بود
ساپیک 🤬🤬🤬😡😠
و من بی خبر فکر کرده بودم
خوبه بوی دود و سیگار هم نیست
دنجه میزان گرمی سردی همونقدیه که من
و گوگوش هم می نوازد،، توی یک دیوار سنگی
که پرسید کجا می ری گفتم تبریز
کدوم شرکت و ....از این حرفا
راستیتش من اصلا فکر نمی کنم جذابیتی برا
تازه شبیه بازنشسته هم دیده میشم
و اصلا لزومی نداره که خیلی با حیایانه رفتار
حالا بی حیایانه هم رفتار نکردم
حرفای معمولی بدون هیچ عشوه و نازی زدم
کلا به قول خواهرم من عشوه بلد نیستم و
از طرفی بدتیپتر از اون روز در عکاسی پاییزی
مقنعه سرم بودش از روشم کلاه
یه لباس مشکی کهنه و از روش پالتو مشکی و
لباسه
آرایشم که نداشتم همه ارو شسته بودم
کرم آبرسان و دور چشم و چین و چروک زده
کرمهای شبم هستن که تو اتوبوس بخوابم
راستیتش هنگام شستن آرایش
به یه تبلیغات قدیمیه مام ترکیه ای فکر کرده
و اون جمله ی معروفش ،، امروز از اونچه که
زندگیت روبروشی
کار و به شانس نسپر و از این مارک مامه
در حالت استفاده رایحه ی خوش استشمام
دیگه منم در ایام جوانی بیشتر وقتها وقتی هیچ دلیلی برای
آرایش کردن نداشتم
همین جمله ارو به خودم می گفتم
و انگیزه ی آرایش کردنم میشد
ولی خب همیشه و هر روز، روز همونجوری بود
و من با عشق زندگیم روبرو نمی شدم🥲
شایدم می شدما🤔
ولی می ترسیدم
و هزار دیده بر روی من ناظر بود و من خود نظر
به هر حال زمان گذشت و شور و حال و ذوق و
دیگه خیلی کم پیش میاد بی دلیل آرایش
کنم
فقط دیگه دیشب بی دلیل می گفتم حالا دست
که شستم با خودم گفتم سلامت پوست مهمتره
هه چه جالب همش با خودمما
همش با خودم صحبت می کنم
چه دنیای با حالی دارم من😊
یعنی خلاصه ی این همه حرف اینکه آرایشی هم
یه تار مومم بیرون نبود
لباسام سرتاپا مشکی
و تنگ و چسبانم نبودن
حقیقتا من این وسط گناهی نداشتم چرا خجالت
گوشیم زنگ زد
از دفتر ترمینال بودش که کجایین گفتم ترمینالم
گفت بیا دفتر
گفتم از دفتره
گفت برو گفتم وسایلم بمونه
گفت باشه
وقتی سبکبال و راحت رفتم اون سمت ترمینال
بدون بار با خودم فکر می کردم
واقعا چه مرد خوبی
چه خوبه آدم
یکیو داشته باشه
تا دائم مجبور به حمّالی نباشه
تو دفتر بلیطمو گرفت یه تیکه اشو پاره کرد
گفت :برو دم در سوار اتوبوس سفید شو
فکر کردم وا
مگه ماشین ارومیه اس برم دم در ؟
مگه ماشین مسقتیم به تبریز نیستش ؟
به هر حال خیلی مهم نبود
بدو بدو دوییدم سمت اون سوپر مارکته
مرد کچله ایستاده بود از دور نگاه می کرد
لابد دور نمام تو سرما و حالت بدو بدو خیلی
گفتم :ماشین اومده
می رم سمت در
و اون چمدونمو برداشت کشید سمت من
یه حرکت خیلی زشت انجام می داد
ندید گرفتم
بعد یه حرف خیلی زشت
زد
به شمالی گفت ولی من فهمیدم چی گفت
اون لحظه
به حدی شوکه شدم و دستو پامو گم کردم
خودمو به گیجی بزنم و سوالی بپرسم ، بله!؟
و اون حرفشو تکرار کرد همشم پشت سرم تکرار
وااااای
نگران این بودم گوشیم جا مونده باشه
و ....
ولی به رغم این فکرا
بی توجه بهش
فقط با عجله دور شدم
یه جایی پایینتر از گلوم یه خورده پایین تر از
یه محدوده ی گردی
حس بدی از این مرده گرفته بودش
از اون حرف از اون حرکت
چرا مگه من چه رفتار زنانه ی جلفی ازم سر زده
برداشتی ازم کنه
و همچین شه
یه خورده که دور شدم وایسادم
ویه بند کوله پشتیمو
درآوردمو
زیپ کیفمو باز کردم ببینم گوشیم سرجاشه
که بود
کیف پولمم بود
نگرانی نبودش
رسیدم دم در ترمینال
ماشین سفیدو دیدم
چمدونم و پایین جا گذاشتم که بذارن باربری
داخل ماشین جَوّی قرمز داشت
آدمها شاد به نظرم می اومدن
صندلی ها قرمز پرده ها قرمز
هیچ وقت قبلا سوار این ماشین نشده بودم
که بعدش فهمیدم این یکی هم مقصد نهاییش
تبریز
برای همینم دم در ترمینال نگه داشت و فهمیدم تو تبریزم
داخل ترمینال نمی ره
،
این ماشین ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود
اون یکیها ساعت حرکتشون سه ، چهار و چهارونیم بود
من اینو صرفا بابت ده دقیقه دیرتر بودنش
که وقتی دانشگاه بودم از ترمینال زنگ زدن
شش بیا
منم خوشحال شدم
و راحت بعد کلاس با دوستم رفتم ساندویچی و بعدشم
خیلی عجله نداشتم
که اسنپ بگیرم
و یه مسیریو چمدون رانی کردم تا با تاکسی برم
ترمینال
راننده تاکسی هم خیلی آدم خوبی بود
اصلا کرایه ی چمدون ازم نگرفت.
اون یکی ماشین ارومیه که ساعت اصلیش هفت
نه هم تاخیر داشته هیچ وقت زنگ نمی زد تاخیر
و سری قبلتر هم بابت بار برنج ماشین نمی کشید
و من فکر کرده بودم خطرناکه از اون شرکت نخریدم
منتها حالا می بینم صد رحمت به اون .....
البته اتفاقه دیگه ...
اتفاق بله اتفاق
خب فعلا نگفتم چه اتفاقی و چگونه
فعلا تا اونجا گفتم که سوار ماشینی از بیرون
دیروز برعکس پنج شنبه های قبلتر نه خیلی
و در عجب این بودم چرا خسته نیستم چرا
شاید چون در دوهفته ی گذشته خیلی درس
نشستم رو صندلی ،صندلی و خوابوندم
و هنوز اون توده ی دایره ای یه خورده پایینتر از
یادآور اون مرد کچله بود برام
و اون حس بد گناهکاری و شرمو خجالتم ...
همش زیر زبونم می گفتم :ساپیک ساپیک ساپیک .....
اتوبوس راه افتاد ،
صدای آهنگشو بعضا بلند می کرد بعضا کم
و گفتم دیگه کلا جوّ ِ شادی در اتوبوس حاکم بود
ولی من همچنان شوکه
دختری تو جفت صندلی بغل دستم م حدودا
کتاب می خوند نت برمی داشت
یه روسری مشکیه گل من گلی سرش بود
و تا روی پیشانیش پایین کشیده بودش و از دو
شاید سنش کمتر بود شاید کمتر از من
ولی این مدل روسری سر کردنش خط اخمی که
هم سنم بودش
کنارش یه پسر کمتر از بیست سال بیشتر از
که انگاری بهش مامان می گفت
و هر چی بود اصلا بهش نمی اومد مامان اون
بخش عجیبش برام کتاب خوندنش تو اون
حتی اگه این کار موجب آستیکمات نشه
و ضرری نداشته باشه
من دو دیقه تو ماشین در حال حرکت به گوشیم
حالت تهوع می گیرم
چه رسد کتاب بخونم کتاب خوندن به کنار دفتر بردارم نت برداری هم بکنم
وووووواااااااییییی چه تمرکزی
در اون لحظه نه تنها نت برداری کردنم ممکن
حتی حال نداشتم مردی به نام اُوه رو گوش بدم
گفتم که داستانش جالب شده
فقط کاش دیگه این یکی تهش خود کشی نکنه ها
....
پیش رفتیم
تو آمل نگه داشت برا دستشویی
یه پیرمردی داشت پیاده میشد
از راننده پرسید اینجا نماز شکسته میشه
راننده گفت :من نه نماز می خونم نه خبر دارم
پیرمرد پیاده شد و راننده همچنان به غر زدن
ادامه می داد
یه پیرزنه از اون تیپ های مثلا امروزی زده
پشت سر پیرمرده در حال پیاده شدن بود که می گفت
مومن یعنی کسی که خوش اخلاق باشه
شما هم که اخلاق به این خوبی داری همین
هیییی زندگی
خیلی جالبه ها
همه ی این جزئیاتی که می گم
بعدا مثل مثلا اون فیلمهای حادثه میشنا یه عده
غرق شدن کشتی تایتانیک یا سقوط هواپیما و
اتوبوس تو یه سوراخ
و ته فیلم همه ی این شخصیتا تو سختی همون
مثل اون ویولون زنهای تایتانیک
حالا با من همراه باشین بگم چیا شدش ههه 🤣
منم از صبح نماز نخونده بودم
از دیروز اون لکه بینی شروع شده بود
و دیگه می گفتم بسه دیگه پریود هستم
یعنی چه بسا نبودم ولی در درگاه خدا خودمو به پروید شدن زده بودم
و هوا هم سرد بودش سخت بود صورتت و بشوری و ...
اینکه هم بین این توقف بین راهی هم درگیر
هم وضو هم نماز هم سردیه هوا هم سخته هم
و اینکه خودمو به پریودی زده بودم راحت بودش منتها
از یه طرفم حس گناه کاری داشتم
که ببین نرفتی نماز بخونی رفتی نشستی تو اون مغازه هه
همین کارمای بی نمازیتت شد
یه خورده بعد که پیرمرده و زنش اومدن نشستن
به پیرمرده که روبروی اون دختر درس خوان
به حالت زیگزاگی در ردیف روبروی من نشسته
گفتم :حاج آقا اگه این مسیرو دائما نمی رین
زنش هم گفت :مغرب نه گفتم نه سه رکعتی دو
چهار رکعتی شکسته میشه
پیرمرده گفت :نه من دائما نمی رم این مسیرو
از بابل تا آمل شکسته میشه دیگه
جوابی نداشتم منتها
فکر کردم از بابل تا آمل که راهی نیست
امکانش هست حد ترخص شرعی نباشه که
از طرفی نمی دونستم اونا هم بابل سوار شدن ...
ماشین راه افتاد
یه خورده بعد آمل
احساس گشنگی کردم
نصفه ساندویچمو که داخل قوطی پیتزا بودش
که یهو دیدیم جلو تر اتوبوسی نگه داشته و
ماشین ماهم نگه داشت
که از مسافرهای اونجا مسافر بزنه
چون ماشینشون خراب شده بود ،
من هم رفتم قوطی ساندویجمو دادم بهشون
یکیشون و شنیدم که راننده ی ماشین خراب
راننده ی ما گفت نه من معتاد سوار نمی کنما
که سوارش کرد
از تیپش معلوم بود معتاده
یه دستمال گنده همراهش بود به نظرم کفش
و لحن صحبتش شبیه اون معتادهای تو
که کاملا تابلوعه معتادن بود
هر چی که بود من خیلی زیر نظرش نگرفتم
یکی دو تا دختر هم سوار شدن نشستن جلو
و دو تا پسر و یه پیرمرد که نشستن وسط
پشت سرمن
این پسرا از اون شوخهای بانمک بودن و خیلی
هر چند از یکیش بوی عرق شدیدی می اومد
که اونم چه می کرد خب از دو بعد از ظهر تا اون
پسره می گفت بعد هفت سال یه بار اومدیم شمال ها
نشسته بودن زمین و می گفتن عیب نداره خاطره میشه
دختره درس خوان از خوراکیهاشون بهشون تعارف کرد
اولش که سر پا وایساده بودن
من پرسیدم مقصد نهاییتون کجاس که گفتن
یه جوری تشکر کرد انگار می گم بشینه تو جای
من اصلا تو اون شرایط خوبی کردنم نمی اومد
که مثلا بگم پتو مو بندازم زمین بشینن رو اون
یا مثلا بگم بشینن رو صندلیم
ولی معتاده تعارف زد رو اون دستمالش بشینن
راستش هی از ذهنم می گذشت این خوبی و
ولی خب من پتومو دوست داشتم و دلم
و بعدش هر چی هم میشستم به دلم نمی نشست که
ببین من خیلی هم از خود گذشتگی ندارم ....
راه افتادیم راننده صدای آهنگ بلند کرده بود و
پسرای زمین نشسته که شبیه هم و انگاری برادر
داشت کفشای خودشون وهم مسخره می کرد
همش می گفتن و می خندیدن ،و شنیدن
جذاب بودش
اتوبوس می رفت وآهنگ می نواخت یار جنگیه
تو جاده هراز همون جایی که بیشتر وقتها
نگه داشت
و بعدش که باز سوار شدیم
دیگه اون حالت شوکه شدگی از رفتار اون
و داشتم نارنگی و پرتقال می خوردم
نارنگیم صبحی موقع بستن چمدون که گذاشته
کمی له شده بود فکر کردم بندازمش دور
ولی مزمزه اش کردم دیدم خوشمزه اس و
پسرهای زمین نشین جعبه ی کلوچه خریده سوار شدن
و می گفتن چه خوب زمین نشستن بعد این
خیلی خوبه
همش داشتم فکر می کردم از پرتقالم تعارف کنم
که نهایتا به خودم فشار آورده تعارف کردم
که قبول نکردن
و باز خیلی مودبانه تشکر کردن گفتم دیگه کلا با
و عاشق شدن الزاما بوی خوب نمی طلبد
البته نه که عاشق شم
ولی در حالت کلی عاشق اگه آدم باشه شرایط و
نه اینکه یه بوی بد بشنوه در ره و دلشو بزنه
می گه خب از ظهر کنار آتیش ویلون و سرگردون
دوباره که ماشین راه افتاد دیگه گفتم به ادامه ی داستان مردی به نام اوه گوش بدم
و داشتم گوش می دادم
ماجرای آشناییه اوه با زنش سونیا بود
که ماشین یه حرکت بدی زد
و متوقف شد
صدای پسرهای زمین نشینو از پس هنذفریها شنیدم که گفتن
پا قدم ماعه ؟
فکر کردم
انگاری ماشین خراب شده انگار اگه هنذفریهارو برندارم
و به قضیه اهمیت ندم حقیقت نخواهد داشت
یک چند لحظه خواستم بی تفاوت شم تا همچین چیزیو باور نکنم و اتفاق نیافتاده باشه ولی
نه انگار قضیه جدی بود
داستان و متوقف کردم
هنذ فریهامو درآوردم
و فهمیدم بله ماشین خراب شده ،
ادامه دارد ....
۸آذر ۱۴۰۳![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

