بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

از بیان بعضی چیزا خجالت می کشم در حالی که

واقعا من که کار


خجالت آوری نکردم


دیروز نشسته بودم یه جایی که کاش اونجا

نمی رفتم و کاش اونجا نمی نشستم
،
منتظر بودم اتوبوس بیاد


بلیطمو آنلاین خریده بودم


فکر می کردم بلیط مستقیم به تبریز گرفتم و

اتوبوس میاد داخل ترمینال


ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود


ولی تو دانشگاه که بودم زنگ زدن گفتن تاخیر

داره ساعت ،شش ترمینال باش .


اونجا که منتظر نشسته بودم


همش آهنگهای گوگوش می خوند


که رسید به،، توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره

اسیرن ،،


تا شنیدمش گفتم به به بذار استوری بگیرم،


از درو دیوار گرفتم نه از خودم چون


اندکی قبل صورتمو شسته بودم


و لباس زشتهای مخصوص اتوبوس تنم بود


نمی خواستم خودم باشم و از درو دیوار فیلم

گرفتم
و فقط می خواستم آهنگه تو استوری باشه


سرم پایین بود ،


و مشغول پست استوریم بودم لبخند می زدم و

در عالم خود که متوجه شدم یکی با منه


خانم با شمام چایی می خورین


گفتم نه.


من ذاتا اونجور جا ها چایی و هیچ چیزی

نمی خورم


یه شبیه سوپر‌مارکتی بود داخل ترمینال


که یکی دو تا میز صندلی گذاشته بودن و گویا

غذا های فوری و چایی و اینجور چیزها هم سرو

میشد


من قبلا وقتی فروشنده اش یکی دیگه بود

آبمیوه ای چیپسی پفکی


شکلاتی چیزی از اونجا خریده بودم


ولی دیگه مدتیست به توصیه ی مامان از تو

ترمینال خرید نمی کنم


چون مامان می گه تو ترمینال و سوپر مارکتهای

سر راهی همه چیو گرون می فروشن ...‌


قبلا هم خریدام از اونجا این سبکی بود


نه اینکه بشینم غذا بخورم یا چایی بخورم


اونجور جاها به نظرم ظرفاشون کثیف میشه و

قشنگ نیست اونجا چیزی بخوری


خودم تنها باشم ابدا نمی رم همچین جایی غذا

بخورم
اینجور جاهای داغان مورد علاقه ی جواد بود ....😒
اینکه چرا اونجا نشسته بودم علتش این بود که


هوا سرد بود وقتی می رفتم داخل ساختمون

کوچیک ترمینال بابل


بخاری روشن بود ولی


یه گرمای خیلی بد و حال به هم زن یه حالت با

فقدان اکسیژن و خیلی خفه ، از طرفی هم


همش این سیگار می کشید اون سیگار می کشید


منم حالم بد میشد حالت خفگی بهم دست

می داد
به قول بابا با اینکه خیلی آدم قدرتمندیم در عین

حال خیلی هم


ضعیفم


واسه همین هی می رفتم بیرون یه ذره نفس

بکشم


نفس که می کشیدم سردم میشد


برمی گشتم داخل ساختمون این بار گرمم میشد

ولی نمی شد نفس کشید


خلاصه که ویلون و سرگردون بودم


رفتم بیرون میوه هامو شستم


یکی از سیبهایم را در حال گاز زدن و خوردن

بودم
شاید سیب خوردن حرکت خیلی سکسی ای باشه

🤔
نمی دونم
یه ساختمون خالی انتهای ترمینال هستش


که سیب خوران رفتم اون سمت


که کنارش همون سوپر مارکتیه


که میز صندلی هم داره بود


یکیش یه مرد یه خورده کوتاه تر از منه کچله

حدودا سی چهل ساله بود


یکیش یه پسر نوجوان پانزده الی مثلا هفده

ساله
وقتی اون سمت می رفتم احساس کردم دارن

منو نگاه می کنن دربارم حرف می زنن
رفتم سمت ساختمون خالیه که دراش شیشه ایه


وایسادم در باز شه باز نشد


که اون مرد کچله اومد بیرون گفت


بلیط فروشیها اون وره


گفتم :می دونم می خوام اینجا که کسی نیست

بشینم تا ماشین بیاد اونور سیگار می کشن حالم

بد میشه
گفت بیا اینجا بشین و چمدونمو گرفت کشید

داخل مغازه اش
خب من در قبال این خوبی فکر می کردم حتما

باید چیزی بخرم
ولی هیچ چیزی خریدنم نمی اومد


این سری خیلی ول خرجی کرده بودم


مثلا اومدنی تو زنجان یه لیوان مسی به قیمت

صدو شصت هزار خریده بودم


و یه ولخرجیه صدقه ای هم کرده بودم


بدین نحو که فکر کرده بودم دستشویی سر راهی


مسئول پول گرفتنش نیومده ده هزار انداخته

بودم صدقات بعد


بعد دیده بودم نه خیر اونجاس و در طلب پنج

هزار و مجبور شده بودم پنج هزارم پرداخت کنم

یعنی در مجموع یه دستشویی رفتنم شده بود پانزده هزار


اینا مبالغ خیلی مهمی نیست ولی چند وقتیست

در این حد هم ولخرجی نمی کنم


و فقط چیزایی که واقعا لازمه می خرم و همونا

هم بعضا نمی خرم


واسه همین هم از اون مرده هیچی نخریدم


ولی جز اینکه اون جا نشستم حتی از دستمال

کاغذیه رو میزشم استفاده نکردم


بس که هوا سر بود


دماغم به فیس فیس افتاده بود و


خودم از داخل کیفم دستمال کاغذی برداشتم


از طرفی هم سیب خوردنم یعنی اون حرکت

فوق تحریک آمیزم همچنان ادامه داشت ...


بعدم پاشدم رفتم آشغال سیب و دستمال

کاغذیمو انداختم سطل آشغال


یکی دو بارم رفتم بیرون پرسیدم این ماشین

کجاس


اون ماشین کجاس


بعدم استوری گذاشتم ،خلاصه سرگرم کار خودم

بودم دیگه


که مرد کچله بهم گفت چایی می خوری


من نمی دونستم با منه و سرم پایین مشغول

استوری گذاشتن بودم

که خانم با شمام چایی می خورین


و متوجه شدم با منه


گفتم نه


راستیتش اندکی قبل فکر کرده بودم به قیافه و

این چیزا نیستا می شه با این قیافه هم ازدواج

کرد
ببین چه آدم خوبیه


تو سرما گفت بشینم اینجا بدون هیچ چشم

داشتی
واقعا چقدرم بی چشم داشت بود


ساپیک 🤬🤬🤬😡😠


و من بی خبر فکر کرده بودم


خوبه بوی دود و سیگار هم نیست


دنجه میزان گرمی سردی همونقدیه که من

بپسندم
و گوگوش هم می نوازد،، توی یک دیوار سنگی

،،به به و جه جه


که پرسید کجا می ری گفتم تبریز


کدوم شرکت و ....از این حرفا


راستیتش من اصلا فکر نمی کنم جذابیتی برا

مردا داشته باشم


تازه شبیه بازنشسته هم دیده میشم


و اصلا لزومی نداره که خیلی با حیایانه رفتار

کنم
حالا بی حیایانه هم رفتار نکردم


حرفای معمولی بدون هیچ عشوه و نازی زدم


کلا به قول خواهرم من عشوه بلد نیستم و

رفتارم زمخته


از طرفی بدتیپتر از اون روز در عکاسی پاییزی

بودم
مقنعه سرم بودش از روشم کلاه


یه لباس مشکی کهنه و از روش پالتو مشکی و

یه شلوار کهنه تر از اون
لباسه

چون اینها راحتن معمولا همینارو تو اتوبوس

می پوشم
آرایشم که نداشتم همه ارو شسته بودم


کرم آبرسان و دور چشم و چین و چروک زده

بودم که


کرمهای شبم هستن که تو اتوبوس بخوابم

راستیتش هنگام شستن آرایش


به یه تبلیغات قدیمیه مام ترکیه ای فکر کرده

بودم


و اون جمله ی معروفش ،، امروز از اونچه که

منتظرش هستی می تونه که متفاوتتر باشه مثلا

ممکنه با عشق
زندگیت روبروشی


کار و به شانس نسپر و از این مارک مامه

استفاده کن ،که مثلا هنگام عدم استفاده بو عرق

می ده پسره فرار می کنه


در حالت استفاده رایحه ی خوش استشمام

نموده عشق شکل می گیره ،،


دیگه منم در ایام جوانی بیشتر وقتها وقتی هیچ دلیلی برای
آرایش کردن نداشتم


همین جمله ارو به خودم می گفتم


و انگیزه ی آرایش کردنم میشد


ولی خب همیشه و هر روز، روز همونجوری بود

که انتظار داشتم


و من با عشق زندگیم روبرو نمی شدم🥲


شایدم می شدما🤔


ولی می ترسیدم


و هزار دیده بر روی من ناظر بود و من خود نظر

به کس نمی کردم از ناز😮‍💨😴


به هر حال زمان گذشت و شور و حال و ذوق و

امید ایام جوانی از من رفت و


دیگه خیلی کم پیش میاد بی دلیل آرایش


کنم


فقط دیگه دیشب بی دلیل می گفتم حالا دست

نگه دار شاید در اتوبوس کسی بود کار و به

شانس نسپر نشور آرایشتو


که شستم با خودم گفتم سلامت پوست مهمتره


هه چه جالب همش با خودمما


همش با خودم صحبت می کنم


چه دنیای با حالی دارم من😊


یعنی خلاصه ی این همه حرف اینکه آرایشی هم

نداستم


یه تار مومم بیرون نبود


لباسام سرتاپا مشکی


و تنگ و چسبانم نبودن


حقیقتا من این وسط گناهی نداشتم چرا خجالت

می کشم ؟!....


گوشیم زنگ زد


از دفتر ترمینال بودش که کجایین گفتم ترمینالم


گفت بیا دفتر


گفتم از دفتره


گفت برو گفتم وسایلم بمونه


گفت باشه


وقتی سبکبال و راحت رفتم اون سمت ترمینال


بدون بار با خودم فکر می کردم


واقعا چه مرد خوبی


چه خوبه آدم
یکیو داشته باشه


تا دائم مجبور به حمّالی نباشه


تو دفتر بلیطمو گرفت یه تیکه اشو پاره کرد


گفت :برو دم در سوار اتوبوس سفید شو


فکر کردم وا


مگه ماشین ارومیه اس برم دم در ؟


مگه ماشین مسقتیم به تبریز نیستش ؟


به هر حال خیلی مهم نبود


بدو بدو دوییدم سمت اون سوپر مارکته


مرد کچله ایستاده بود از دور نگاه می کرد


لابد دور نمام تو سرما و حالت بدو بدو خیلی

سکسیه!


گفتم :ماشین اومده


می رم سمت در


و اون چمدونمو برداشت کشید سمت من


یه حرکت خیلی زشت انجام می داد


ندید گرفتم


بعد یه حرف خیلی زشت


زد
به شمالی گفت ولی من فهمیدم چی گفت


اون لحظه


به حدی شوکه شدم و دستو پامو گم کردم

ترجیح دادم
خودمو به گیجی بزنم و سوالی بپرسم ، بله!؟


و اون حرفشو تکرار کرد همشم پشت سرم تکرار

می کرد و به اون حرکت زشت ادامه می داد
وااااای


نگران این بودم گوشیم جا مونده باشه


و ....


ولی به رغم این فکرا


بی توجه بهش


فقط با عجله دور شدم


یه جایی پایینتر از گلوم یه خورده پایین تر از

بین دو تا ترقوه هام


یه محدوده ی گردی


حس بدی از این مرده گرفته بودش


از اون حرف از اون حرکت


چرا مگه من چه رفتار زنانه ی جلفی ازم سر زده

بود که همچین


برداشتی ازم کنه


و همچین شه


یه خورده که دور شدم وایسادم


ویه بند کوله پشتیمو


درآوردمو


زیپ کیفمو باز کردم ببینم گوشیم سرجاشه


که بود
کیف پولمم بود


نگرانی نبودش


رسیدم دم در ترمینال


ماشین سفیدو دیدم


چمدونم و پایین جا گذاشتم که بذارن باربری

رفتم بالا
داخل ماشین جَوّی قرمز داشت


آدمها شاد به نظرم می اومدن

صندلی ها قرمز پرده ها قرمز


هیچ وقت قبلا سوار این ماشین نشده بودم


که بعدش فهمیدم این یکی هم مقصد نهاییش

ارومیه اس و نه
تبریز
برای همینم دم در ترمینال نگه داشت و فهمیدم تو تبریزم
داخل ترمینال نمی ره
،
این ماشین ساعت حرکتش بیست دیقه به پنج بود
اون یکیها ساعت حرکتشون سه ، چهار و چهارونیم بود
من اینو صرفا بابت ده دقیقه دیرتر بودنش

خریده بودم که با زمان دانشگاهم تداخل نداشته باشه


که وقتی دانشگاه بودم از ترمینال زنگ زدن

ماشین تاخیر داره
شش بیا
منم خوشحال شدم


و راحت بعد کلاس با دوستم رفتم ساندویچی و بعدشم


خیلی عجله نداشتم
که اسنپ بگیرم


و یه مسیریو چمدون رانی کردم تا با تاکسی برم


ترمینال


راننده تاکسی هم خیلی آدم خوبی بود


اصلا کرایه ی چمدون ازم نگرفت.


اون یکی ماشین ارومیه که ساعت اصلیش هفت

عصر ولی بعضا تا


نه هم تاخیر داشته هیچ وقت زنگ نمی زد تاخیر

داریم دیر بیا


و سری قبلتر هم بابت بار برنج ماشین نمی کشید


و من فکر کرده بودم خطرناکه از اون شرکت نخریدم
منتها حالا می بینم صد رحمت به اون .....


البته اتفاقه دیگه ...


اتفاق بله اتفاق
خب فعلا نگفتم چه اتفاقی و چگونه


فعلا تا اونجا گفتم که سوار ماشینی از بیرون

سفید از داخل با تم رنگ قرمز شدم


دیروز برعکس پنج شنبه های قبلتر نه خیلی

گشنم بود و نه خیلی خسته بودم


و در عجب این بودم چرا خسته نیستم چرا

اونقدا گشنه هم نیستم


شاید چون در دوهفته ی گذشته خیلی درس

نخوانده بودم شاید چون در آخرین روز قبل

پریود بودم و شاید چون شب قبلش نسبتا خوب

خوابیده بودم که نسبتا پر انرژی تر از قبل بودم


نشستم رو صندلی ،صندلی و خوابوندم


و هنوز اون توده ی دایره ای یه خورده پایینتر از

حلقم
یادآور اون مرد کچله بود برام


و اون حس بد گناهکاری و شرمو خجالتم ...


همش زیر زبونم می گفتم :ساپیک ساپیک ساپیک .....


اتوبوس راه افتاد ،


صدای آهنگشو بعضا بلند می کرد بعضا کم


و گفتم دیگه کلا جوّ ِ شادی در اتوبوس حاکم بود


ولی من همچنان شوکه


دختری تو جفت صندلی بغل دستم م حدودا

چهل ساله نشسته بود و


کتاب می خوند نت برمی داشت


یه روسری مشکیه گل من گلی سرش بود


و تا روی پیشانیش پایین کشیده بودش و از دو

طرف تاش کرده بود


شاید سنش کمتر بود شاید کمتر از من


ولی این مدل روسری سر کردنش خط اخمی که

داشت باعث میشه نتونم بگم


هم سنم بودش


کنارش یه پسر کمتر از بیست سال بیشتر از

هفده سال نشسته بودش


که انگاری بهش مامان می گفت


و هر چی بود اصلا بهش نمی اومد مامان اون

پسر باشه به نظرم کم سنتر از اون بود پسری به

این سن داشته باشه ...
بخش عجیبش برام کتاب خوندنش تو اون

شرایط بود
حتی اگه این کار موجب آستیکمات نشه
و ضرری نداشته باشه
من دو دیقه تو ماشین در حال حرکت به گوشیم

نگاه کنم که فقط به یکی زنگ بزنم حالا نه اس امس
حالت تهوع می گیرم
چه رسد کتاب بخونم کتاب خوندن به کنار دفتر بردارم نت برداری هم بکنم


وووووواااااااییییی چه تمرکزی


در اون لحظه نه تنها نت برداری کردنم ممکن

نبودش
حتی حال نداشتم مردی به نام اُوه رو گوش بدم


گفتم که داستانش جالب شده


فقط کاش دیگه این یکی تهش خود کشی نکنه ها
....
پیش رفتیم


تو آمل نگه داشت برا دستشویی


یه پیرمردی داشت پیاده میشد


از راننده پرسید اینجا نماز شکسته میشه


راننده گفت :من نه نماز می خونم نه خبر دارم

کجا شکسته میشه و ....


پیرمرد پیاده شد و راننده همچنان به غر زدن

راجع به اینکه نمی دونه کجا نماز شکسته میشه
ادامه می داد
یه پیرزنه از اون تیپ های مثلا امروزی زده


پشت سر پیرمرده در حال پیاده شدن بود که می گفت
مومن یعنی کسی که خوش اخلاق باشه


شما هم که اخلاق به این خوبی داری همین

نشونه ی مومنیه


هیییی زندگی


خیلی جالبه ها
همه ی این جزئیاتی که می گم


بعدا مثل مثلا اون فیلمهای حادثه میشنا یه عده

تو یه شرایط سختی باهم گیر می افتن مثلا


غرق شدن کشتی تایتانیک یا سقوط هواپیما و

چه می دونم فرود یه


اتوبوس تو یه سوراخ


و ته فیلم همه ی این شخصیتا تو سختی همون

سبک قبلی خودشون و بیشتر نشون می دن


مثل اون ویولون زنهای تایتانیک
حالا با من همراه باشین بگم چیا شدش ههه 🤣


منم از صبح نماز نخونده بودم


از دیروز اون لکه بینی شروع شده بود


و دیگه می گفتم بسه دیگه پریود هستم


یعنی چه بسا نبودم ولی در درگاه خدا خودمو به پروید شدن زده بودم


و هوا هم سرد بودش سخت بود صورتت و بشوری و ...


اینکه هم بین این توقف بین راهی هم درگیر

تعویض نوار بهداشتی شی


هم وضو هم نماز هم سردیه هوا هم سخته هم

زمان زیادی می گیره
و اینکه خودمو به پریودی زده بودم راحت بودش منتها

از یه طرفم حس گناه کاری داشتم


که ببین نرفتی نماز بخونی رفتی نشستی تو اون مغازه هه
همین کارمای بی نمازیتت شد


یه خورده بعد که پیرمرده و زنش اومدن نشستن


به پیرمرده که روبروی اون دختر درس خوان


به حالت زیگزاگی در ردیف روبروی من نشسته

بود


گفتم :حاج آقا اگه این مسیرو دائما نمی رین

نمازتون شکسته میشه


زنش هم گفت :مغرب نه گفتم نه سه رکعتی دو

رکعتی نه
چهار رکعتی شکسته میشه


پیرمرده گفت :نه من دائما نمی رم این مسیرو


از بابل تا آمل شکسته میشه دیگه


جوابی نداشتم منتها


فکر کردم از بابل تا آمل که راهی نیست


امکانش هست حد ترخص شرعی نباشه که

شکسته شه
از طرفی نمی دونستم اونا هم بابل سوار شدن ...
ماشین راه افتاد
یه خورده بعد آمل
احساس گشنگی کردم


نصفه ساندویچمو که داخل قوطی پیتزا بودش

درآوردم خوردم


که یهو دیدیم جلو تر اتوبوسی نگه داشته و

آتیش روشن کردن


ماشین ماهم نگه داشت


که از مسافرهای اونجا مسافر بزنه


چون ماشینشون خراب شده بود ،


من هم رفتم قوطی ساندویجمو دادم بهشون

بندازن تو آتیش


یکیشون و شنیدم که راننده ی ماشین خراب

گفت :این هم بلوچه


راننده ی ما گفت نه من معتاد سوار نمی کنما


که سوارش کرد


از تیپش معلوم بود معتاده


یه دستمال گنده همراهش بود به نظرم کفش

تابستونی و بی جوراب بودش


و لحن صحبتش شبیه اون معتادهای تو

تلویزیون
که کاملا تابلوعه معتادن بود


هر چی که بود من خیلی زیر نظرش نگرفتم

ببینم چه تیپ و چه شکلیه


یکی دو تا دختر هم سوار شدن نشستن جلو


و دو تا پسر و یه پیرمرد که نشستن وسط

اتوبوس رو زمین
پشت سرمن
این پسرا از اون شوخهای بانمک بودن و خیلی

هم مودب
هر چند از یکیش بوی عرق شدیدی می اومد


که اونم چه می کرد خب از دو بعد از ظهر تا اون

موقع که فکر کنم هفت عصری میشد تو برو

بیابون ویلون و سرگردون بود آدم بو می گیره دیگه
پسره می گفت بعد هفت سال یه بار اومدیم شمال ها
نشسته بودن زمین و می گفتن عیب نداره خاطره میشه
دختره درس خوان از خوراکیهاشون بهشون تعارف کرد
اولش که سر پا وایساده بودن


من پرسیدم مقصد نهاییتون کجاس که گفتن

تهران گفتم تا تهران میخواین سرپا وایسین آخه

؟


یه جوری تشکر کرد انگار می گم بشینه تو جای

من
من اصلا تو اون شرایط خوبی کردنم نمی اومد


که مثلا بگم پتو مو بندازم زمین بشینن رو اون


یا مثلا بگم بشینن رو صندلیم


ولی معتاده تعارف زد رو اون دستمالش بشینن


راستش هی از ذهنم می گذشت این خوبی و

انجام بدم


ولی خب من پتومو دوست داشتم و دلم

نمی اومد بندازمش زمین


و بعدش هر چی هم میشستم به دلم نمی نشست که

فکر کردم آدم اینجور وقتها فرصتی میشه براش

برا محک زدن از خود گذشتگیش


ببین من خیلی هم از خود گذشتگی ندارم ....


راه افتادیم راننده صدای آهنگ بلند کرده بود و

آهنگه شلوار پلنگیه من می نواخت


پسرای زمین نشسته که شبیه هم و انگاری برادر

بودن و هرکدوم کفشهای گنده ی ورزشی پاشون

بود و خود پسر بزرگتره


داشت کفشای خودشون وهم مسخره می کرد


همش می گفتن و می خندیدن ،و شنیدن

صحبتشون واسه منم
جذاب بودش
اتوبوس می رفت وآهنگ می نواخت یار جنگیه

من شلوار پلنگیه من و باز جوی شاد حاکم بود


تو جاده هراز همون جایی که بیشتر وقتها

اتوبوسا اونجا نگه می دارن
نگه داشت


و بعدش که باز سوار شدیم


دیگه اون حالت شوکه شدگی از رفتار اون

ساپیک از من رفته بود


و داشتم نارنگی و پرتقال می خوردم


نارنگیم صبحی موقع بستن چمدون که گذاشته

بودمش تو چمدون و برا بسته شدن زیپ رو

چمدون نشسته بودم


کمی له شده بود فکر کردم بندازمش دور


ولی مزمزه اش کردم دیدم خوشمزه اس و

خوردم بعدشم درحال پرتقال خوردن بودم که


پسرهای زمین نشین جعبه ی کلوچه خریده سوار شدن
و می گفتن چه خوب زمین نشستن بعد این

همین راهروی اتوبوس بلیط می خرم
خیلی خوبه
همش داشتم فکر می کردم از پرتقالم تعارف کنم


که نهایتا به خودم فشار آورده تعارف کردم
که قبول نکردن
و باز خیلی مودبانه تشکر کردن گفتم دیگه کلا با

ادب بودن هر چند بوی بدی داشتن
و عاشق شدن الزاما بوی خوب نمی طلبد
البته نه که عاشق شم
ولی در حالت کلی عاشق اگه آدم باشه شرایط و

درک می کنه عاشق رفتارو کردار میشه


نه اینکه یه بوی بد بشنوه در ره و دلشو بزنه


می گه خب از ظهر کنار آتیش ویلون و سرگردون


دوباره که ماشین راه افتاد دیگه گفتم به ادامه ی داستان مردی به نام اوه گوش بدم
و داشتم گوش می دادم
ماجرای آشناییه اوه با زنش سونیا بود
که ماشین یه حرکت بدی زد
و متوقف شد
صدای پسرهای زمین نشینو از پس هنذفریها شنیدم که گفتن
پا قدم ماعه ؟
فکر کردم
انگاری ماشین خراب شده انگار اگه هنذفریهارو برندارم
و به قضیه اهمیت ندم حقیقت نخواهد داشت
یک چند لحظه خواستم بی تفاوت شم تا همچین چیزیو باور نکنم و اتفاق نیافتاده باشه ولی
نه انگار قضیه جدی بود
داستان و متوقف کردم
هنذ فریهامو درآوردم
و فهمیدم بله ماشین خراب شده ،
ادامه دارد ....
۸آذر ۱۴۰۳

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۴ساعت ۱:۱۳ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك