بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

 

انسداد چاکراها باعث میشه قانون جذب 

برا اون شخص کار نکنه 

و چه بسا همینم باعث میشه دعاهامون مستجاب نشه ،

بعد یه چیزی هم راجع به تارهای اتری خوندم 

و همین منو از یه حرص چندین ساله نجات داد 

و یه بشکنی در ذهنم زده شد 

همیشه وقتی در مورد این چیزا آگاهیهایی 

کسب می کردم 

و رسیدن به این آگاهیها رو دال بر موفق بودن مصطفی 

تصور می نمودم 

حرص می خوردم 

که چرا موفقتر بوده ولی من نه 

همین هم باعث یه جبهه گیری در حفظ موضعم می شد

که نه خیر اون سر آگاهی موفق نبود 

منم  همینجور می مونم و همینجوری موفق میشم 

تا به خودم ثابت شه موفقیت اون سر آگاهیش نبوده !

یعنی یه نوع لجبازی با خودم یا با سرنوشتم 

یا با خدا 

یا با کائنات بود 

به هر حال چه بسا همینا راهمو مسدود می کرد 

ولی با توجه به این که تارهای اتری که از جانب من گسسته نمیشد و اینکه بعضا بی دلیل تهی از 

انرژی می شدم 

احتمالا از این بود که

چون هر موقع اون تو زندگیش دچار گرفتاری میشد 

انرژیهاشو از طریق تارهایی که من نگسسته بودم 

از من می گرفت ،

فهمیدم 

اون از سر  آگاهی و علم و دانش خاصی

نبود که در عرض یه سالو نیم مسیرشو پیدا کرد 

بلکه ناخود آگاه این  عدم واجد عاطفه  بودن در وی اتو ماتیک وار تارهای اتریش و  از من گسست

و نتیجه اینکه 

در اینجا من صرفا به خاطر داشتن عاطفه بود که در حد 

خودم موفق نبودم 

ولی اون در حد خودش موفق شد ،

و چون من عاطفه داشتم 

پس  از جهت خودم پسند که  به این 

قضیه  نگاه کنم  پیروز و موفق منم

نه اون 

چون من عاطفه داشتم 

ولی اون نداشت 

و دیگه اینکه برای گسستن این تارهای اتری و برگشتن 

انرژیهام به خودم 

کافی بود چشمامو ببندم 

و یه قیچی ای داسی ،خلاصه یه   چیز برنده ای تصور کنم 

و خودم و مصطفی و اون تارهارو هم که بینمون بود 

تصور کنم 

و اونها را ببرم 

ویا تمرکز کنم از فرشته ی نگهبانم بخوام که 

اون تارهارو پاره کنه 

وقتی یه حس مور مور شدنی در تنم حس کردم 

این خودش نشان برگشت انرژی به سمت خودم بود 

و نشان قطع تارهای اتری 

اولش که راجع به این چیزها خوندم یه جوری شدم 

فکر کردم عجب دنیای غیر ساده ی پیچیده ای 

ولی وقتی بیشتر تحقیق کردم 

و از این نظر که خودم غالب بودم به خاطر با عاطفه بودنم 

خوشحال شدم و حرصم هم تموم شد .

چقدر یاد یه آهنگ ترکیه ای در پس همه ی این سیرو سلوکها تداعی شد 

که البته باز باعث میشه تارهای اتریم متوجه مصطفی شه 

و احساساتی و با عاطفه شم 

اما خب سعی می کنم 

خیلی تو عمق قضیه  نرم و از گسستگی این تارها کیف کنم 

 

پ ن :

قانونی نداره این عشق

غالب و مغلوبی نداره 

گم شدیم در هم دیگر 

خودت رو دزدیدی تو از من 

دستبند زده شده ام برتو من

 از دلم تا اعماق وجودم 

گناهم هم تو هستی جزایم هم 

نلغزو نرو از بین دستانم .

محکومی نداره این عشق 

درستو اشتباهی نَ دااااااا ره 

حبس شدیم در همدیگر

خودت رو دزدیدی تو از من 

دستبند زده شده ام بر تو من  

از دلم تا اعماق وجودم 

گناهم هم تو هستی جزایم هم 

نلغزو فرار نکن از بین دستانم .

چه با حال ترجمه کردما ولی !

فارسیشم ریتم دار شد 

من این آهنگو تو شانزده هفده سالگی یه جوری 

دیوانه وار دوست داشتم و

عینا تو زندگیم جذبش کردم 

راستش اصلا هم  پشیمونم نیستم 

از اینکه جذبش کردم 

و این آهنگو  زندگیش کردمو درکش کردم .

ولی من برا جذب یکی مثل جواد هیچ ذوقی نداشتم 

من هیچ وقت دلم نمی خواست خیانت و یه رابطه ی 

چرت و دروغ و تجربه کنم 

هیچ وقت حتی آهنگهایی که راجع به خیانت بود به نظرم 

جذاب نبودن .

به هر حال هیچ تار اتری جز کینه در دلم نسبت به جواد نیست 

ولی بهتره اونو هم سعی کنم که 

پاره کنم 

ولی لامصب ریختشم تو ذهنم نمونده تصورش  کنم ،

به هر حال این جواد مهم نیست زدودن کینه اشم خیلی سخت نیست 

چون اصلا یادم نمی افته زیاد اما حالا این که 

فهمیدم غالب ،من بودم چون با عاطفه بودم 

و این در حد خودشون موفق شدن اونها از آگاهی و فضل و دانش اونها نشات نمی گرفت 

بله همین

برا خوشنود نمودن من  بسی کافی بود.

یعنی من  از آگاهی و دانش اونها بود که حرص می خوردم 

حالا که فهمیدم آگاهی نه 

بلکه بی عاطفه گی باعث توفیق تحمیلیشون شده شاد شدم 

می گما خیلی حسود به نظر نمیام نه؟

نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۰/۰۳/۱۸ساعت ۴:۲۵ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك