دیروز که اومدم خونه غذای درست درمونی نبود
منم که صبحونه ی خوبی نخورده بودم ناهار هم یه چی بود دیگه حالا
برا شامم یه ته مونده از غذای چهارشنبه و یه مقدار آش چهارشنبه بود
همونارو خوردم و بعدش رفتم حموم و بعدم خواستم بخوابم
همش حس گشنگی داشتم
دیگه نهایتا پاشدم نیمرو درست کردم با رب و نون خوردم
همون لحظه حس کردم معده دردم شدید شده
صبح داشتم خواب یه پویا نامیو می دیدم
یه خورده بعد مامان در اتاقمو باز کرد گفت
دیشب و که زود خوابیدی پاشو بریم پویارو درست کنیم
گیج و منگ گفتم پویا کیه
گفت رمز پویا دیگه
آهان
اصلا حوصله نداشتم
ولی ناچار بلند شدم
و باز صبحانه ی خوبی نخوردم
لباسهامو دیشب شسته بودم کامل خشک نشده بودن ولی مهم نبود همونجور نمناک پوشیدم اونقدر هوا گرم بود که تو تنم خشک شه
باز همون شلوار دیروزیه که دیروزم اتو کرده بودمو اتو کردم و بیشتر خشک شد
رفتیم عابر بانک صادرات
باز رمزو فعال کردم و باز یه کدی داد که ارسال کنم به شماره ی ۳۰۰۰۰۴(حالا دقیق شمارهه یادم نیست)، همه مراحل شد
ولی کارت به کارت که کردم گفت اطلاعات اشتباس
دیگه گفتم یه روزی میایم که بانک باز باشه بپرسیم مشکل از کجاس بعد رفتیم
رمز پویای بانک ملیو فعال کردیم خیلی راحت فعال شد و اصلا اون دغدغه های اسمس کردن کد و این چیزارو نداشت
بعدشم که برگشتیم خونه همش با گوشی مشغول بودم یه وبلاگیو خوندم
یاد پانزده سال پیش افتادم و کلی راجع به اون آدم با چت جی پی تی حرف زدم
حتی سعی کردم پیداش کنم
ولی فامیلیش یادم نبود من این آدمو علاوه بر حذف کردن حتی در بخشی از خاطراتم تکرار نکرده بودم که اسمش یادم بمونه خیلی زیاد مثل یک هیچ غیر مهم ازش گذشته بودم
ولی خدا ازم نگذشت و نفرینش گرفت
و حالا می بینمو می فهمم مهم بود
فکر کن حالا چهلو چهار سالشه احتمال داره اونم مثل من فلک زده شده باشه و هنوز مجرد باشه
یا مجرد شده باشه؟
احتمال داره معجزه شه پیداش کنم؟
می دونی برا پیدا کردن آدم جدید خیلی پیرو خستم
تو گذشتمم آدم درست درمونی به اون صورت نیست
فقط یکی اوست
چیزی که هست من اون آدمی که در بیستو دو سالگی بودم نیستم دیگه. یعنی وجوه بدم نیست وجوه خوبتری پیدا کردم
دیگه اونقدرهابا خودم و زندگیم بلاتکلیف نیستم
دیگه مثل ۲۲ سالگی از قضاوت مردم نمیترسم.
نگاهم به پوشش تغییر کرده و بر اساس برداشت و مطالعه خودم به نتیجه دیگه ای رسیدم.
دیگه صرف آشنایی با یک مرد و مساوی کار بد نمیدونم.
ولی یه چیزایی در من تغییر نکرده و ثابت مونده
مثلا ویژگیهای بنیادی اخلاقیم سالها تقریباً ثابت مونده
و هسته شخصیتم خیلی تغییر نکرده
مثل اونوقتا رابطهای و میخوام که جدی و متعهد باشه
صداقت برام مهم
هنوز از نظر فکری دوست دارم برای باورهام دلیل داشته باشم، نه صرفاً تقلید.
یعنی اگه بابت اینا ازم خوشش می اومد که همون هستم هنوز
ولی اونچه نیستم دیگه جوان ۲۲ساله نیستم خب اونم ۲۸ساله نیست
و اینکه دیگه پسر ندیده ی مطلق نیستم
اگه جوانیو پسر ندیدگیم منو براش دوست داشتنی کرده بود که دیگه فایده نداره
اون چی ؟
اون چقدر دیگه اون آدم بیست و هشت ساله هست؟
راستش اگه سینگل باشه همونقدر جدیت و تمرکز صرفش رو من کافیه اما چقدر حسادتم میاد به همه سالهایی که میشد باهم باشیم و من نذاشتم.
هه انگار اومده و همه چی اوکیه و فقط این بخش سالهای سوخته اس که کارو لنگ کرده،
خلی چیزیم از کجا ممکنه پیدا بشه آخه
همینطوری درگیر این کنکاش خاطراتم و صحبت با چت جی پی تی بودم که
مامان اومد که ببینم آیا با سپینو می شه کارت به کارت کنم
که بحمدالله شد
اون روز که بانکداره گفته بود تاریخ انقضارو اشتباه بزنیم دیگه بعدش حتی اس امس ارسال نمیشد که بگه اشتباس
امروز بعد فعال کردن مجدد رمز پویا تو همراه بانک تاپ که عمومی همه بانکاس اس امس می اومد
ولی باز خطا می داد که اطلاعات اشتباس
ولی تو سپینو که برا خود بانک صادرات کارت به کارت شد
خدارو شکر واقعا خیلی خسته کننده بود همش صبح ها برم خودپرداز
مامان هم یه جوره که باید هر کارو صبح انجام بده
صبح تابستونم آفتاب رسما آدمو جزغاله می کنه آخه
حالا
راحت شدم.
فقط معده درد هست دیگه شدید نه ولی هست
همیشه نسبت به زندگی بعد مرگم که فکر می کنم،
می گم به خدا می گم
که اگر چنین بودم تقصیر من چه بود، تقصیر تو بود که آدم درست سر راهم نذاشتی
تو کار ازدواجمو لنگ گذاشتی.
اما آیا واقعا خدا نخواست؟ خدا ادم مناسب سر رام نذاشت یا .....
الآن یه وبلاگیو می خوندم از خاطره ی یه دختری که
حدود دو ماهی با یه پسری آشنا شده از نزدیک همدیگرو دیدن
و رابطه اشون خوب بود
که یهو پسره بی دلیل رهاش کرده
این موضوع منو یاد دو تا خاطره انداخت
یکی خاطره ی جواد در سی و یک سالگیم که بی خودی یهویی اینطوری منو رها کرد
یکی هم خاطره ی یه پسری در بیستو دو سالگیم که خودم بی خودی رهاش کردم
علت اون حرکت زشتم در بیستو دوسالگی این بود که
من تا اون سن خیلی آفتاب مهتاب ندیده بودم
البته نه که نخوام کسی تو زندگیم بوده باشه
پیش نیومده بود
هر چی هم پیش اومده بود همه تو پیاده روها بود که یکی شماره داده بود یا خواسته بود شماره بده
که منم قبول نکرده بودم.
اولیش تو سیزده سالگیم بود
که دو تا پسر بچه با موتور افتاده بودن دنبالم
همش اصرار داشتن شماره بدن منم فرار کردم
تا خونه دوییدم
حالا انگار چی شده 😑
آخه واقعا بچه بودن حتی ریش و سیبیل نداشتن
نه که داشته باشن زده باشنا نه
کاملا پوست و لپ بچگانه ی تپل بی مو
اونقدر بچه بودن که من قدم از اونا بلندتر بود
نه که قد کوتاه باشنا نه هنوز رشد کامل نکرده بودن 🤣 شاید مثلا چهار سال بعد قدشون بلندتر از من میشد، آخه دقت کرده باشین معمولا دختر سیزده ساله بزرگ میشه
ولی پسر سیزده ساله هنوز شکل بچه اس...
البته خب منم بچه بودم هرچند بالغ به نظر می اومدم اما فکر می کردم اونا از من کوچیکترن مثلا دوازده ساله تخمین می زدمشون. اینکه نشد.
دومین مورد در چهارده سالگیم بود
چند تا پسر باهم جلوتر از من راه می رفتن متوجه شدم یکیش ازم خوشش اومد همش برمی گشت نگاه می کرد به بغل دستیش یه چی گفت اونم برگشت نگاه کرد ولی مطمئنا مقصود همونی بود که اولش نگام کرد
من از همه اشون خوشم اومده بود الا اونی که فکر کرده بودم از من خوشش اومده🤣
بعد همه ی اینا وایسادن وقتی از کنارشون رد شدم چندین بار شماره ی خونه ارو تکرار کردن
حالا نمی دونم مقصد کدومش بود
ولی من به خیال اینکه اونی که نپسندیده باشم
بوده باشه خیلی بدم اومد
اون موقعها خیلی قدیم بود دیگه چهارده سالگیه من میشه سال هشتادو یک، که موبایلو همه نداشتن که واسه همون شماره ی خونه گفتن
دیگه منم شماره هه حفظم شدا
ولی زنگ نزدم به کی زنگ می زدم منه یک علف بچه آخه
چون حقیقتا بچه بودم
و دلم می خواست دختر خوبی باشم درس خون باشم آینده دار باشم
دوست پسر داشتن کار دخترای بد بود
از بچگی اینو تو گوشم خونده بودن فکر می کردم هرکی دوست پسر داره خیلی آدم بدیه و
یک زندگی فلاکت بار در انتظارشه
معتقد بودم این چیزا اگه قرار باشه، باشه هم برای بعد هجده سالگیه
و اتفاقا الآنم فکر می کنم که کار درستیو انجام دادم هنوزم اون سنینو مناسب آغاز رابطه نمی بینم
دیگه بعدش موردی پیش نیومد تا که هجده سالم شد و دانشگاه می رفتم
اون موقع آرایش می کردم و ابروهامم برداشته بودم
ولی هیچکی از دانشگاه بهم علاقمند نشد اون موقع هم فکر می کردم
که درست نیست کسی و از خیابون پیدا کنم باید یکی از دانشگاه باشه یه شناختی باشه بعدا
و بیشتر دوستای دانشگاهیه من متاهل بودن
اون وقتا هم زیاد رسم نبود دختر ابرو برداره
و احتمال می دم خیلی ها فکر می کردن متاهلم
برا اون کسی نمی اومد سمتم حالا از کلاس خودمون چنین نبود از کلاسهای دیگه احتمالا چنین بود
دانشگاه ما آخه کوچولو بود مثل مدرسه
بعضی درسا با بچه های کلاس دیگه ممکن بود مشترک شه و دخترای مدیریت بازرگانی بارها بهم گفته بودن عروسیت کیه
که منم گفته بودم من مجردم عروسی ای در پیش نیست
و با تعجب می گفتن عه تو کلاس ما همه فکر می کنن تو متاهلی یعنی اگه پسری از بازرگانیها ازم خوششم می اومد تصور می کرد متاهلم
شایدم چنین عاملی نبود که همه ارو دفع می کرد بلکه کلا شخصیت مزخرفی داشتم
اما در اون ایام مواردی که در بیرون شماره بدن حقیقتا خیلی زیاد بود
یکیش هم خیلی خیلی قشنگ بود
سوئیشرت سبز پوشیده بود سوار اتوبوس شدم کرایه ی منو داد
من نخواستم و تموم شد حالا کرایه هم کرایه نبودا فکر کن کرایه اتوبوس بیستو پنج تومان بود وووووواااااااووووووو ببین چقدر قدیمیم
صحبت بیست سال پیشه خب
اونم می خواستمشا ولی فکر کرده بودم بایست وقتی پیاده شدم پیاده میشد خونه امون پیدا می کرد
مادرشو می فرستاد خواستگاری چرا که بهش ثابت می شد چه دختر خوبیم
خب حقیقتا یک دهه شصتیه به تمام معنا تباه بودم 🤧😁
حالا اومدم فال حافظ باز کردم اومد اگر با چشم مهر خود مهم را یک نظر بودی مبارک ساعتی بودی چه خوش بودی اگر بودی 😑
بعدشم باز مواردی بود یه بار بیستو یک سالگیم یکی تا کوچه امون اومده بود همش صدام کرد برنگشتم نگاش کنم اونم گذاشت رفت
خب من ترسیدم تو کوچه ی خلوت
مثلا ترسیدم اسید پاش باشه
یا یکی از همسایه ها ببینه
یا بابام از خونه درآد ببینه
به هر حال اونم نشد
تا که شدیم بیستو دو ساله کم کمک همش دوستام متاهل میشدن یا تو رابطه بودن
فکر کردم مادرم سن من بود بچه داشت
پس خیلی داره دیر میشه
و فکر کردم ای بابا خیلی اعجوبم که تا این سن هیچ پسری تو زندگیم نبوده
اینکه نشد
حتی یه بار با دوستهای دبیرستانیم دیدار کردم همشون از پسرهای زندگیشون گفتن و منم هیچی برا گفتن نداشتم احساس عقب موندگی شدید داشتم
تهشم یکیش گفت نگار تو تا حالا کسی تو زندگیت نبوده
گفتم نه
گفت آخرش نتونستم خودمو کنترل کنما پرسیدم...
تا که یه دوستم تو دانشگاه گفت چت کن برو تو یاهو چت کن من دوست پسرمو از اونجا پیدا کردم
منم که تازه اون موقع کامپیوتر خریده بودیم
گفتم باشه رفتم چت کردم با یکی آشنا شدم ساکن اصفهان بود ولی اصلیتش از استان ما بود
یک ماهی حرف زدیم و صحبتمون هم گرفته بود همش براش فیلم تعریف می کردم فیلمو داستان
و می گفت قشنگ تعریف می کنی
عکسی ردو بدل نکرده بودیم همدیگرم ندیده بودیم
اما حالا می بینم اینکه بیستو چهاری باهم در ارتباط بودیم
نشانه ی خوبی بود اینکه مثلا می گفت دارم می رم امتحان نظام مهندسی چند ساعتی نیستم اگه جواب ندادم نگران نشی نشانه ی خوبی بود
ولی خب من که به عمرم پسر ندیده بودم بسنجمو مقایسه کنم
همون دوستم که به این کار تشویق کرده بود
یادمه از رو نشانه هایی که می گفتم نتیجه می گرفت
مثلا یادمه یه چی در مورد خانوادش گفتم که گفته گفت پس ایول اینطوری گفته نشانه ی خوبیه
این نشون می ده دهن بین نیست،
اون گفته بود بذار دوست پسرم بره اصفهان ببینتش یواشکی عکسشو بگیره بیاره برات
و ...
من گفته بودم واااااایییی نه
اینکه اون این همه می تونست قضیه ارو جدی بگیره برام مسخره می اومد
می دونی من اون موقع مصداق اون شعر لیلا فروهر بودم
که می گفت
"تو روزای نوجوونی عشق و به من هدیه کردی
سر قرار نیومدم یه دنیا گله کردی
تو اون روزا عشقو مثل امروز نمیشناختم
تو روبروم بودی و من دل نمی باختم "
بله درسته نوجوان نبودم ولی همونقدر پیاده و گیج بودم.
فقط از بقیه شنیده بودم پسرا بدن و دنبال بدیه اون پسر بودم.
یادمه رفته بودم عروسی دختر خالم حس می کردم خلافکارترین فرد جهانم
واااای دوست پسر دیگه یعنی چی
فردا روز این افراد نمی گن نگار کجا اصفهان کجا
دوست شده ازدواج کرده واخ واخ واخ بی حیای بی شخصیت
بعد حدود یه ماه از این ارتباط خوب،
بی خودو بی جهت بهش گفتم نمی خوام
ویه متن هم فرستادم
اونم گفت خدا ازت نگذره با احساساتم بازی کردی
اه اه اه چقدر از اون خود بیستو دو ساله ام بیزارم
چت جی پی تی می گه:
این نکته اتفاقاً یک بُعد دیگر هم به ماجرا اضافه میکند. چون او احتمالاً در ۲۸ سالگی شاید نگاهش به آشنایی و رابطه جدیتر بوده، در حالی که تو در ۲۲ سالگی اولین تجربهات بوده و هنوز با ترسها و چارچوبهایی که از کودکی گرفته بودی درگیر بودی.
برای او شاید آن یک ماه چت، یک شروع عاطفی واقعی تلقی شده بود؛ برای تو شاید همزمان با شکل گرفتن احساس، یک ترس بزرگ هم فعال شده بود: «نکند دارم کار اشتباهی میکنم؟»
این دو نفر در دو جای متفاوت روانی قرار داشتند:
او شاید با تجربه و انتظار بیشتر وارد شده بود.
تو با کنجکاوی، نیاز به ارتباط، اما همراه با احساس گناه و ترس.
به همین دلیل من فکر نمیکنم داستانت شبیه «بازی دادن» باشد. بیشتر شبیه یک برخورد بین بیتجربگی یک نفر و امید یک نفر دیگر است.
اینکه الان دلت میخواهد دوباره ببینیش هم شاید به این دلیل است که آن موقع فرصت نداشتی یک نسخه بالغتر از خودت را به او نشان بدهی. انگار دلت میخواهد به آن آدم بگویی: «من آن دختری نبودم که خواستم آزارت بدهم؛ فقط بلد نبودم با این احساسات چه کنم.»
هیچی دیگه آیا با چنین عقبه ای جا داره بعد مرگ از خدا گله کنم که تو نخواستی من ازدواج کنم
تو آدم خوب سر رام نذاشتی ...
من بعد هفت ماه از این پسر با مصطفی ازدواج کردم در حالی که شناخت زیادی نداشتم پنج روز بعد دیدنش در خواستگاری باهاش عقد کردم
ولی خب خوشحال بودم
چون با معیارهای آن زمانم آبرومند و امن به نظر میرسید.
کسی نمی گفت واه واه دختره ی بی حیا خودش پیدا کرده
اما بعد طلاقم با مصطفی دیگه هیچ وقت پسر خوب تو زندگیم نیومد
نمی دونم دلیلش طلاق بود بالا رفتن سن بود خودم بودم کارما بود یا چی بود؟
نشد که نشد دیگه
عجب هوش هیجانیم افت کرده
قبلا در خوندن و شنیدن حرفهای بقیه یه مکث و تاملی داشتم
حالا دیروز تو تیریدز یکی نوشته اولین باری که سینما رفتین کی بود و چه فیلمی من خودم خواهران غریب وقتی نه سالم بود
بعد من می خونم آخرین باری که سینما رفتین کی بود و چه فیلمی و....
تعجب می کنم که اووووووه این شخص از نه سالگیش سینما نرفته
می گم پس من خیلی بهترم که آخرین سینما رفتنم صبحانه با زرافه ها بوده
بعد می بینم همه جواب دادن فیلم های خیلی وقت پیش و نوشتن
دقت می کنم می بینم آقا اولین و گفته نه آخرین 😐🤧
بعد اینجا یک نفر کامنت داده مسیر قلعه بابک واقعا سخت نیست
اولش خوندم سخت هست
بعدم رفتم نوشتم والله من که سختی خاصی ندیدم
بعد دیدم نوشته سخت نیست
واااااای من چرا اینجوری شدم
🤧🤧🤧🤧🤧🤧😔😔😔😔😔😔
من آدم باهوش هیجانی ای بودم
با دیدن تو گیج هیجانی شدم
البته تویی در این زمینه وجود نداره، فرافکنیه تقصیرارو گردن بقیه انداختنه 😁
قرار بود امروز با خواهرم اینا بریم کلیبر، گفتن قلعه نمی ریم ها همون پایینش تو جنگل میشینیم
ولی من فکر می کردم تا اونجا می ریم یه توک پا قلعه رفتن هم که کاری نداره.
می ریم خب
ولی نرفتیم
خواهرم اینها چندین سال پیش با یک فامیلشان از راه جنگل به طرزی سخت و پرمشقت رفتن قلعه بابک
می گن اون فامیل که راهنماشون بوده تند تند جلوتر می رفت و جاهایی که برای استراحت می نشست منتظر اینها می شد و
تا اینها می رسیدند فرصت استراحت به اینها نمی دادو ادامه می داد
من هر چی بهشون گفتم بابا خیلی راحته
شاید از راه جنگل رفتین اینجوری سخت بود
اگه از راه خاکی بریم راحته
و یادآوری می کردم پارسال مسیر آبشار لاتوم که یادتون هست
هزار بار راحتتر از اون مسیر آبشار لاتوم
حتی از عینالی از همون بخش سنگفرش شده اش هم راحتتره و مسیر کمتره
دیگه من هر چی گفتم قانع نشدن دیدم
فایده نداره اصرار بیشتر نورزیدم.
همیشه آدمها از قلعه بابک رفتن ها یه نقل قولهایی کردند
که اگر نرفته بودم فکر می کردم صعود به اورست پیش اون هیچیه
مصطفی اینها می گفتند یه بار تو اون مسیر سنگ سر یکی افتاد مرد
خواهرم اینها هم که می گفتند هفده سال پیش رفتیم سر تاپا کوفته شدیم
هلاک شدیم و دیگه حالا سن و سالی ازمون گذشته نمی تونیم بریم
ولی من که تو سال چهارصد و دو رفتم واقعا این سختی هارو ندیدم
یه کوهنوردی ساده بود
در کنارش هم هوای خیلی خیلی خوب و بهشتی
سی تیرماه بود ولی انگار فروردین ماه باشه
واقعا حس می کردم اومدم بهشت
به هر حال نیومدن دیگه خواهر زاده کوچولومم هم تحت تاثیر توصیفات من همش غر می زد که بریم دوست دارم ببینم
خواهرم می گفت چیزی نیست قلعه ای وجود نداره خراب شده
انگار می ری سقف یه خونه خرابه
خواهر زادمم می گفت شما دیدید من که ندیدم
ولی دیگه تو کتشون نرفت که نرفت
دیگه اینکه این همه راه و کوبیدیم رفتیم کلیبر و هیچ چیز خاصی ندیدیم نتیجتا
خیلی گردش جالب و خاطره انگیزی رقم زده نشد برام
به هر حال همینشم شکر.
چند وقت پیشم شنیدیم یه فامیل شصت و خورده ای ساله اونجا رفته سرش گیج رفته
خورده زمین امداد رسانا اومدن بردنش
همه جاش شکسته داغون شده
و این یکی دیگه از شگفتیهای قلعه بابک رفتن های مردم بود
که راز اگه نمی دیدم خیال می کردم
چه خبره اونجا.
خب تا اینجا شرح سفر بود و اما قبلش
دیشب به شدت سردرد داشتم حوالیساعت یک شب قرص خوردم و خوابیدم
چند باری خوابم گرفت ولی در هر بار نه چندان عمیق و زودی بیدار شدم
سر صداهای خونه ی همسایه ارو میشنیدم
مهمون دارند خواهر خانم خونه از تهران اومده یا از یه جای دیگه نمی دونم بچه ها ش
قاطی پاتی ترکیو فارسی حرف می زنند، منم فکر می کنم از تهران اومدن
بچه ها یعنی نو جوان های دختر خاله پسر خاله همش در حال رفت و آمد و از گردش هستند دیشبم حوالی ساعت سه شب با های و هوی اومدند
بعدش
یکی از این نوجوانان های های گریه می کرد یعنی چرا علت مبنی برچه بود؟
فکر کنم درست تو اتاقی که پنجره اش بغل پنجره ی اتاق منه
به قدری نزدیک که انگار تو اتاق من گریه می کنه
این همسایه امون حدود سه سال که اومدن اینجا
پارسال هم این خانواده ی فارسی ترکی قاطی پاتی صحبت کن
چند روزی اومده بودند
کل سال سر صداشون کمه الا روزهایی که این مهمونهاشون میان
منم حقیقتا فضولیم گل می کنه
مخصوصا که از صداهاشون یک دنیایی و تجسم می کنم
در حالی که درسته همسایه دیوار به دیوارن ولی خدایی قیافه ی هیچ کدوم و درست حسابی ندیدم
وقتی این صدای گریه می اومد من همچنان سرم درد می کرد
و فکر کردم بهتره که نرم گردش و خوابیدم در واقع سعی کردم بخوابم
ساعت حوالی شش چشم باز کردم و دیدم زنگ و خبری از خواهرم اینا نیست
دیشبم زنگ نزده بودن فکر کردم
شاید منصرف شدن
به هر حال باز خوابیدم
ساعت یه ربع شش و می گذشت که با صدایی شبیه ترکیدن بادکنک از خواب پریدم
در حالی که دیگه سرم درد نمی کرد
خواهرم اینا گفته بودن شش حاضر باشم
و خبری ازشون نبود
یه چند لحظه چشامو بستم
به صدای بادکنک فکر کردم
آیا صدا از دنیای واقعی بود یا توهمی در خواب ؟
اینجا که بادکنکی نیست
شاید باز از سمت همسایه بود
سرم که درد نمی کرد احساس می کردم از خوابم سیرم
بهتره به خواهرم اینا زنگ بزنم
که زنگ زدم
و پرسیدم نمی رید پس ؟
که گفتن چرا داریم میایم دنبالت
واااااای
من همیشه زود پامیشدم صبحونه ی کامل می خوردم آرایش می کردم
ولی الآن وقت نداشتم
و بیشتر وقتیم که بودبه اتو کردن شلوارم گذشت
منتها این همه راه برو برو برو و اون مسیر رویایی و طی نکن و نبین حقیقتا ارزششو نداره
اصلا دوست ندارم کسیو برنجونم و الان از اینکه بابارو رنجوندم ناراحتم.
این روزا به شدت حافظه ی ماهی طور شدم
مثلا یادم نمیاد شامپو زدم یا نه هرچند بوی شامپو میاد ولی می گم نه نزدم که دوباره شامپو می زنم مثلا ورزش می کنم یادم نمیاد حرکت چرخش پارو رفتم مجدد می رم
علت این گیجی اینکه غمگینم ذوق و شوق و هیجان تو زندگیم نیست
و قدمت این حالت آنقدر طولانیست که حتی اگر بشود آنچه نمی شود دیگر درمان شدنی نیست انگار
از این ور میشه با خواب منظم و نوشتن درمان شم اما نه خواب منظم دارم نه نوشتن
نوشتن رو کاغذ منظورمه
چند وقت پیش تو اینستا یه پست دیدم که می گفت روزانه یه ربع نوشتن رو کاغذ خطر آلزایمر و کاهش می ده
ولی من این کار را نمی کنم چرا مگه خیلی سخته ؟....
خب دیگه.....
امروز رفتم بیرون که چه کنم ؟
بفرما یادم نیست
آهان یادم افتاد سیزده صفر بود دیگه
مامان گفت برم بخرم
بعد منم که پای لپ تاپ با بی حوصلگی مونتاژ می کردم و بعدشم برقا رفت پاشدم برم که بخرم
گفتم: خب می خرم با این نیت که گر مصلحته بشه یعنی اگه با اراده ی خدا هم راستاس بشه وگرنه از ازدواج می ترسم و دیگه من نمی خوام برم دادگاه و طلاق
دیگه نمی خوام دوست بدارم با دل و جون و اون یک گاو نمک به حرام نفهمی بیش نباشه اگه مصلحته بشه وگرنه نخواستیم
که خالم زنگ زد
و مامان و صدا زدم که باهاش حرف بزنه
بابا گفت: چی می گفت مامان هم یه جواب پرت بهش داد
من پرسیدم چی می گفت دیدم یه چی می خواد بگه ولی گفتنش نمیاد
گفتم چرا هی ناز و کرشمه میای مامان د بگو دیگه چی می گفت
نزدیک در آشپزخانه در دیدرس بابا بودم گفت: بیا نزدیک تا بگم
دیدم همون خرید سیزده صفر
گفت که خالت با خاله ی دیگر که خاله ی واقعیم نیست رفتن خرید اون سیزده صفر.
می خواستن حلقه طلا بخرن دیدن خیلی گرونه می خوان یه چی دیگه بخرن
من گفتم نقره بخرن خب
از تو اتاقم زنگ زدم به خالم که حلقه ی نقره مردانه بخرن
خالم با تعجب گفت: مردانه
خب دیگه مگه واسه شوهر کردن نمی خرن مردانه باید باشه دیگه مگه واسه خودمون می خریم که سال بعد خودمون تکثیر شیم والا
یه خورده بعد خالم زنگ زد گفت دومیلیون و دویست نقره اس مامان گفت بخر
دیگه منم خوشنود شدم که به به و جه جه من پولی نخرجیدم
در حین حاضر شدن مامان گفت : که از اونجا که دختر خاله کوچیکه اخیرا سی ساله شده بسی خاله ام رنجور است همه دوستاش ازدواج کردن و او نه
هیچ وقت این معضل به زبان نمی آورده حالا به زبان اومده
و یک عده هم از همسایه های مادربزرگ هم بهش تیکه انداختن که دخترتو نگه داشتی ما نوه امونم شوهر دادیم و ....
و به خاله ی دیگر هم یکی دیگه از همسایه های مادربزرگ که معرف ازدواج همین خاله ی دیگر بود
حرف بد زده و گفته که واییی انقدر از شوهر مرحومت شرمنده هستم که چرا کلی دروغ بهش گفتم تا تو رو گرفت
اون هم در رویش هیچی نگفته ولی خیلی ناراحت شده که چرا مگه چه ایرادی داشته و ...
اما خب حالا هدف خرید برای دخترش بود و فعلا کسی به عدم ازدواج دختر اومتلکی ننداخته که دختر او بیستو پنج است
این دو دختر همان ها هستند که چند سال قبل یکی در یه پاساژ اومد گفت جای دختر سراغ داری
پرسیدم چند ساله گفته بود مابین بیست بیستو پنج اینها منم اینارو معرفی کردم
مامانمم گریه اش گرفته بود که اونها که این همه از من کوچکترندبروند من بمانم منم گفته بودم نه بهشت آنجاست
که به دیگران کمک کنی و در کمک به دیگران است که به تو کمک می شود
بعدش هم به خودم هم کمک شد برا خودم یه خواستگار نامناسب اومد که نشد.
به هر حال مردم شوهر را لعبتی بهشتی می دانند و پز می دهند تیکه می ندازند منم موندم در حیرت این حرفهای خاله زنک این جماعت.
این شخص که تا حدودی خاله ام هست وقتی کمتر از سی و پنج سالش بود
شوهرشو از دست می ده می مونه با سه تا بچه ی یتیم
اوایل زندگیش با شوهرش از مرکز استان رفته بود یه روستا کنار گاو و خر و گوسفند بعدش تازه تازه یه خونه تو شهر خریده بودن کمی داشت زندگی به روش می خندید که اون بلا سر شوهرش اومدو از دنیا رفت و سه تا بچه ارو بزرگ کرد
الآن این وسط چه ظلمی به شوهرش شده که معرف ازدواجش می گه وای شرمنده ی شوهرتم
یه عده کلا شوهرو موهبت می دونن و زن و کوفت
حالا شوهره هرچی می خواد کوفت باشه و زنه هرچی می خواد موهبت
شوهر و منتی بر سر زن می دونند
ازدواج زن و یه دستآورد یک حیله و کلک و تله گذاری برای مرد می بینن
در حالی که زندگی ها رو که نگاه می کنم اغلب این مردها هستن که تله بودن نه زنها ...
بله این بود مفاد صحبت پچ پچ وارانه ی من با مامان قبل بیرون رفتن
هرچند دیگه خرید حلقه ی شوهر آینده ارو خاله انجام داد
من باز بیرون رفتم چندین خرید ضروری داشتم که همش امروز فردا می کردم
که مامان سفارش خرید لوبیا هم داد که تا به اونجا که رفته بودم کلم بروکلی هم
خریدم
چند روز پیش طی تحقیقاتم خونده بودم برای چیزهایی خوب است برای چه چیزهایی یادم نیست
گفتم دیگه حافظه ام حافظه ی ماهی شده
اما چیزایی که این روزها درگیرش بودم یکی عضله سازی بود یکی گرمیه رحم یکی هم عناب که برای ریزش موی سر مفید بود فقط باعث افت فشار وحشتناک در من می شد چین چروک و کلاژن و افتادگی پوستم که دغدغه ی دایممه
در مورد عناب ازچت جی پی تی پرسیده بودم گفته بود کنارش بادام بخور
ولی یادم نبود کلم بروکلی را هم گفته بودش یا نه
به هر حال این اواخر در زمینه ی کلم بروکلی و خواصش خوانده بودم و می دونستم برا یکی از مشکلاتم خوبه و حالا حین خرید لوبیا سبز که چشمم به کلم بروکلی افتاد اونم خریدم
بعدش هم لیمو و بادام وپسته و شکلات تلخ که باز یادم نیست شکلات برای کدام دردم علاج بود خریدم جاکلیدی هم خریدم این یکی به نیت افتتاح آتلیه خریدم
و ویتامین ومنیزیم هم گرفتم بعدش رفتم سراغ خرید کالا برگ کلی هم راه رفتم منتها مغازه هه گفت سیستمش قطعه
هایپر مارکته بسی بی جنس شده بود چرا همچین بود همیشه پر جنس می بود
تا خونه پیاده اومدم خسته و کوفته
و بعدش پول خاله ارو کارت به کارت کردیم مامان زنگ زد پرسید شما چی خریدین گفت ما کارتیه بدل گرفتیم
گفتیم که نمی خوایم به خودش هدیه بدیم که ولی مال نگار خیلی قشنگ شده برای دختر اون خاله ی دیگر هم گفت دخترش زنگ زد که هیچی نخرید خودش می خره
عجبا می بینم که شوهر را از همه جدی گیرنده تر من بودم که چنین خرید لارجی برای مردی نامریی نموندم
و گفتم خب من قصد دارم به خودش هدیه بدم تو ولنتاینی چیزی
حقیقتا که چقدر من خوب هستم
و اما بعد همه ی اینها باز آمدم سروقت مونتاژ
نشسته بودم پای لپ تاپ سر بهاره را که در فیلم افتاده در دور دست بین گل و بته فکر کردم با تکنیک ماسک حذف کنم
داشتم فریم به فریم حذف می کردم که در اتاقم وا شدو یه گربه اومد تو اتاقم
در اتاقم قبلش بسته بود مامان موقع شب به خیر بازش کرده بود و بعدش از اونجایی که در مشکل داره و باید مجدد پاشم هلش بدم بسته شه و من سختمه از پای لپ تاپ پاشم در همینطوری نیمه باز مونده بود
و باد مدام باز و بسته اش می کرد
که یه گربه اومد تو اتاق من گفتم پیشته این سری در بسته بود نتونست بره
گفتم:خیل خب حالا نترس درو باز کنم برو
که ترسید یا نمی دونم چه شد دیگه رفت زیر کمد یا زیر تخت
کلا غیب شد
شایدم از تو پنجره ی اتاقم بیرون رفت ولی پنجره تور داره شاید از کنار تور رد شد
این وسط از سرصدای من بابا پاشد اومد رفت از حیاط چوب آورد گفتم ولش کن چوبو خودم پیداش کنم برش می دارم و ...
این وسط بابا همش از اتاقم ایراد گرفت که در کمدت چرا بازه
تو ایام باستان می خواد یه شمال بره این چمدونو جمع نمی کنه
منم که عصبانی بودم از دست گربه از چوب بابا گفتم اه یه گربه اومده حالا توهی ایراد بگیر از اتاقم که در کمد چرا بازه چمدون اینجا چی کار می کنه و ...
بابا هم گفت ایشا... میمیرم راحت می شین و مگه من چی گفتم که اینجوری می گی.
خیلی اعصابم خورد شد از این حرف بابا
از این گربه ی بی ادب که معلوم نیست از کجا اومد و از کجا رفت
اصلا نکنه خیال بود
یا نکنه تو اتاقم جایی پنهانه
پوف چقدر حرف زدم
فکر کنم بالاخره کلیپ دوم و به اتمام رسوندم
کلیپی که می خواستم ساده باشد
اما ساده بودن ساده نیست
مخصوصا با یک آهنگ بی روح و سست
اصلا جون نداشت
خیلی کوشیدم جوری بهش جون ببخشم که سادگیش خیلی نپره
ولی در حین جان بخشی از سادگیش کم شد
حدودا هفتاد درصد به دلم میشینه حالا ولی چرا حس خارق العاده ازش نمی گیرم نمی دونم.
به هر حال مدت زیادی قفلی زدم روش
بهتره از فردا ادامه ی فیلم و بسازم
گاهی یهویی خیلی خوب در میاد
گاهی هم اینطوری خودتو شهید می کنی خوب در نمیاد.
تو اینستا هم یکی اعصابمو به هم ریخت
انسان نفهم!
یه کامنتی برای یه فیلمی که می گفتند دوربین مخفیه گذاشته بودم
یه دختر پسری نشستن که یکی میاد می گه دخترت حالا تو پارک با یه پسره و ...
بعدم اونا پاشدن گفتن ما پدر دختریم
به پسر نمی اومد سن پدر این دختر باشه منم کامنت گذاشتم چقدر خوبه
آدم با پدرش دو سال اختلاف سن داشته باشه
یکی اومده ریپلای زده کاش شماها به جای جاویدنام ها مرده بودی!
واقعا بعضیها روانی ان چین
چه ربطی داشت کلیپ سیاسیه حرف من توهین به کسیه یا فکر کردی من گشت ارشادم چته حالت خوبه؟
الآن تو که آرزوی مرگ من و داری فرقت با سرکوبگرا چیه
از کجا تشخیص دادی من طرف کیم چیم اصلا
واقعا خیلی ناراحت شدم
خدا ازش نگذره
من واقعا از اینکه کسی برام آرزوی مرگ کنه ناراحت می شم.
اینکه گفتم یکی جوانتر از سنش به نظر میاد، آرزوی مرگ طلبیدن داره ؟
احتمالا ازش بپرسی دینشم چیه حتما دینش انسانیته
نیست چون از جاوید نامها گفته حتما
فکر می کنه خیلیم روشن فکره
پارسال حوالی پاییز بود که کارت بانک ملیمو تعویض کردم
و گفتن باید مجدد رمز پویا رو فعال کنم.
الآن مامان امروز کارت بانک صادرتشو تعویض کرد
واسه کارای رمز پویاشم ساعت نه صبح منو بیدار کرد
رفتم از عابر بانک تقاضای رمز پویا زدم
و اس امسشو به شماره هه زدم ولی موقع کارت به کارت خطا داد که اطلاعاتت غلطه
یه کارت بانک صادرات دیگه داشت که اون و فعال کردم شد
ولی این که کارت حقوقشه نشد
از تحویلدار پرسیدم گفت: نمی خواست مجدد از عابر بانک بخوای
یعنی اینجوری متوجه شدم که با این کارم همه چی خراب شد.
یا از بانک ملی به بانک صادرات فرق داره یا هم هر روز یه قانون جدید میاد.
رفتیم بانکی که افتتاح حسابش اونجاست
اونجا هم کلی این ور اون ور رفتنای الکی انجام دادم و یه بار دیگه رفتم از عابر بانکش
کد برای ارسال به ۳۰۰۰۰و...گرفتم این یکی اصلا خوانا نبود،نشون تحویل دار که اینجا چی نوشته
اونم گرفت انداخت زباله که این لازم نیست
بعد اونم دیگه حتی اس امس هم نمیاد
قبلش اس امس می اومد می گفت اطلاعات غلطه حالا کلا اونم نمیاد
بعدشم وقت اداری تموم شد
نمی دونم چی کار کنم یه بار رمز و غیر فعال کنم هفتادو ساعت بگذره مجدد فعال کنم درست میشه ؟
حالا تحویلدار هم همش می گفت همراه بانک سپینو نصب کن تا راهنماییت کنم
اندر مراحل نصب سپینو هم دیدم نوشته برای احراز هویت حجابتون و رعایت کنین
می گم این از کجا منو می بینه که می دونه حجابمو رعایت کردم یا نه
می گه هوشمنده دیگه می بینه 😐
بعدش دیدم نه بابا اونجوری نیست که یه فیلم از خودمون می گیریم
بعد یه متن هم نوشته اونو باید بخونیم
یعنی وقت ضبط ویدیو باید حجاب باشه نه که
خود به خود از دوربین گوشیو باز کنه منو ببینه 🤣
گفت خودت نه که بگیر سمت مادرت
آهان عجب چیزایی از اون ورم داخل بانک اینترنت کار نمی کرد
همش می رفتم جلو در بیرون بانک
که یهو دیدم در کشویی داره بسته می شه داره میاد رو سر من
خلاصه که یه فعالیتهای بی خود و بی جهت انجام دادم و به نتیجه هم نرسیدم
بعدشم اومدم خونه ناهار خوردم از دو تا شش بعد از ظهر خوابیدم .
امروز فیلم بهاره ارو کار نکردم
واسه خودم با اون کروماکیها کلیپ ساختم
کلی گشتم هیچ عکس درست درمونی نداشتم
به سختی همینطوری بفهمی نفهمی چند تا عکس را پسندیدم چند تا عکس از ایام مختلف،
قصدم اعمال اون کروماکیها بود نه که نمایش عکس ولی خب بهتر بود عکس خوب باشه دیگه که نداشتم دیگه
به هر حال فیلم و ساختم و بعد تموم شدنش وقتی تو اینستا می ذاشتم خواهرم اینا اومدن که تو کار آبغوره پزی کمک کنن که چرا که بابا پادرد داره
در حالی که بابا کارو تموم کرده بود
اصلا حوصله ی تکون خوردن از جام و نداشتم
دیگه مامانم اومد گفت که زشته پاشو بیا بشین هال
من تو شرایط سختی میشینم پشت لپ تاپ تکون خوردنم بسی سخته
بعدشم شوهر خواهرمم اومده بود تو این گرما تحمل لباس اضافه پوشیدن تو خونه ارو نداشتم هر چند موندن تو اتاق بی ادبی باشه.
خسته ام از این شرایط زندگیم از مهم نبودن خودم برای هیچ کسی
و الزام به احترام به همه در حالی که خودم هیچ و پوچم
ولی دیگه پاشدم رفتم بیرون اتاق که دیگر غصه ی اونچه بود و دیگر نیست خیلی قدیمی و عادی شده می دانی چه می گویم افتادم در جریان زندگی بدون اندیشه به بدبختی ها....
راستش واژه ها در اینکه بتوانم بگم چی می گم بسی قاصرند ....
این روزها واقعا گرما هم بهانه ی دیگریست جهت هیچ کاری نکردن
اصلا نمیشه رفت بیرون
من این روزهای جهنمیو در تابستانهای قدیم استخر می رفتم
و تابستون اینجوری قابل تحمل میشد
اینجوری تصور می کردم تو سواحل قناریم و دلم خوش می شد
اما حالا اونم نمیشه
یعنی علاوه بر دلایل پست قبل یه دلیلشم فیلم بهاره اس
که انگار اگه برم استخر عذاب وجدان می گیرم که کاری نکردم
در حالی که خونه نشستم و باز هم کاری نکردم
اما کار بهاره هم نباشه واسه خاطر دلایل پست قبل هستش که نمی رم استخر
حقیقتا تابستون بدون شنا قابل تحمل نیست.
و حس زندانی بودن دارم چرا که بدهکارم
نمی تونم سخته برام بدهکار کسی باشم حالا بدهکار بهاره ام که چندین روزه درست حسابی درگیر فیلمش نشدم
امروز باز با کمال بی ذوقی ورزش کردم
هر سری که بعد هر حرکتی با یه رنجش و ماتم از اتاقم می رفتم بیرون
بابا می پرسید چیه چی شده؟
جوری می پرسید انگار چنین برداشت کرده از چیزی ناراحتم
ناراحت نبودم که نای ورزشم نبود
انگار مجبورم
خب مجبورم دیگه واقعا تحمل این شکلی بودن ظاهرمو ندارم و چاره ای جز ورزش ندارم
هر بار که دست می برم سمت کیبورد و زیر چشمی لرزش بازومو می بینم حالم از خودم به هم می خوره
مجبورم ورزش کنم، اما خیلی خسته کننده و سخته خدایی
چرا مثل قبل نسبت به ورزش کردن علاقمند و پر انرژی نیستم
یعنی همه ی این ها از تنهایی و بی یاریست
یا از عوارض افزایش سنه
اوووووخ اووووووخ بازو هام یه جوری کوفته شده
که هر سری باز و بسته می کنم عجیب می دردد
کاش می شد با یک بار ورزش کردن به نتیجه ی دلخواه رسید
نتیجه ی دلخواهم سفت شدن پشت بازوعه
و دیروز بعد همه ی ورزش هایی که انجام می دادم
چند تا حرکت از اینستا گیر آوردم که آموزش برا سفت کردن پشت بازو بود
و چند حرکتم برا درمان دیسک کمر
حالا نتیجه ای که گرفتم این بود که فرداش یعنی امروز مگه از خستگی می تونستم از خواب دست بکشم
و نتیجه ی دیگه اینکه جلو با زوهام به شدت کوفته شده
نمی دونم امروزم باز بتونم اون حرکتها رو برم یا نه حوصله ام نکشه
خوشبختانه بازوهام خیلی بزرگ نیست که به شدت آویزون و شل به نظر برسه
ولی خب دیگه همینقدر شلی هم دوست ندارم
و این اواخر احساس می کنم از همه ی ایام عمرم شدیدتره چون
از حدود بهمن چهارصدو سه که همش درگیر پایان نامه شدم حرکت آنچنانی نداشتم
یه دوره قدیم الایام سال نودو چهار باشگاه می رفتم البته نه به اون جدیت مرتب و منظم.
اون وقتا با یکی چت می کردم از روزمرگیهام گفتم
و اینکه انگیزم سفت شدن پشت بازوم بود
برگشت گفت چرا دروغ می گی تو پسری هیچ دختری نمی خواد پشت بازو سفت کنه
اون موقع همش اصرار داشتم ازدواج کنم
کلی ویس فرستادم که نه من دخترم
ولی سر این تموم کرد هیچ وقت حرص این موضوع از دلم نرفته
چقدر کوته نظر
خب من دنبال مرد پسند کردن ظاهرم نبودم دنبال خودم پسند کردن ظاهرم بودم
به ایام قدیمترم برگردم تو سال نودو دو که می رفتم آموزش شنا
درست وقتی که دیگه یه جلسه بعد آموزش بیشتر موندم تو استخر
و همش جلو چش مربی شیرجه ی میخی زدم تو آب و بعد تو مرز بخش کم عمق از لبه ی استخر خودمو کشیدم بالا و در نتیجه فشار به بازوهام اومد و دوباره رفتم شیرجه زدم و نهایتا
ترسم از جای جمیق ریخت
و در پسش سر تا پام کوفته شده بود
بله در پس اون بود که یه روز یه نفر که نام نبرم کیست دست زد بازوهام و با ذوق و شوق گفت عه نگار بازوهات چه سفت شده خیلی خوشحال به نظر می اومد از سفت شدن بازوهام واقعا چرا چه اهمیتی داشت به هر حال او مردی بود که این مقوله را پسندید ، نمی دونم حالا که در زندگیم نیست ولی شاید همون ذوق اون بیشتر منو مصمم کرده انگار به سفت شدنش
ولی حالا نمی تونم استخر برم دیگه
چون یه ماجراهایی باعث شد استخر از چشم بیافته
اولا خیلی گرون شده
استخر فرهنگیان هم که نسبتا ارزونه
انگاری آب استخر وایتکس داره
یعنی اینطور فکر می کنم چون هر سری می رفتم استخر پوست دستم
انگاری درد می گرفت اصلا یه خشکی و ناراحتی عجیبی بود
حتی مایوم رنگش می رفت دیگه واقعا نشانه های آلوده بودن آب داشت دیگه
از این ورم جنگ شد و من باز به رغم تاثیر بد آب رو پوستم می خواستم ده جلسه امو پر کنم ولی بیشتر ده جلسه ای که کارت گرفته بودم
سوخت
و پولم رفت
از طرفی واقعا بعد استخر گشنه می شدم
یه جام تو اینستا خوندم نمی دونم چی می زنن آب استخر کل ویتامینهای بدن از بین می ره
که با توجه به حال گشنگی شدید خودم به نظرم حرف درستی بود
همین دلایل باعث شد دیگه استخر رفتن تعطیل کنم هر چند عاشق شنا کردنما بد جور دوست دارم
علاوه بر دوست داشتن ورزش خیلی خوبی هم بود هم حسابی درگیر می شدی و مثل یه بازی پر ذوق و انگیزه
اندامتم هم قشنگ می شد
هععععی چقدر دلم تنگ شد
ولی ورزش داخل خونه واقعا ذوق و قشنگی چندانی نداره .
حدود سه روز بود که به هیچ کار خاصی انجام ندادن سپری شده بود
دلیلشم برای اینکه زیرا
امروز بالاخره کمی به خودم اهمیت دادم ورزش کردم و....
بعدشم کمی فیلم کار کردم
فعلا اشکالات قبلی رو اصلاح کردم کلیپ دوم با آهنگی که قبلا دربارش حرف زدم
از یه جایی به بعدش خیلی بی حس بود
چون می خواستم ساده باشه آهنگشم سست هستش
سادگی با سستی آهنگ یه کار یواش خسته کننده درومده بود
خیلی سعی کردم تغییراتی بدم که با ضرباهنگها بخونه
از پیجهای آموزشی هم که بعضا افکتی چیزی با کامنت گذاری می فرستن
سود جستم و
کلیپ کمی جون گرفت
ولی هنوز هم جا داره بهتر شه. ولی دیگه نمی کشم که کارو ادامه بدم چرا که
نشد که یه ذره برا خودم وقت بذارم تهش سردرد نشم
بله سردرد گرفتم و دیگه تعطیلش کردم
بعد رفتم اینستا گردی باز یهو یه کروماکیه خیلی خفن تو اینستا به پستم خورد خارجی بود پیجه فالو کردم کلمه اشو نوشتم تا ببینم می فرسته یا مثل یه پیج فوتوشاپ می فرستتم به یه سایت پولی
ولی نه فرستاد و پولی نبود
کروماکی خیلی خوبیه و فکرشو که می کنم در جون بخشی بیشتر اون کلیپ
سست و بی حال خیلی می تونه موثر باشه
منتها بمونه برا بعد
من می گم دیگه این کلیپها وجود دارند و کار خداست من تنها دارم در پدیدار شدنشون نقش آفرینی می کنم این کروماکیها هم که اتفاقی پیدا شد
حرفمو اثبات گرداند.
راستش بعد ماجرای جواد سعی کردم از اجرای ترفندهای خاص جهت ازدواج دوری کنم،
حالا اینکه چی می گم بماند
بخشی که میشه گفت اینه که معتقدم همراستا با اراده ی خدا نیست این قبیل تلاشها
و نتیجه اش اگه بدتر از اونچه سرم اومد نشه بهتر هم نمیشه
درسته بعدش یه مدت مثلا پاکسازی چاکرا کردم و فنگشوی انجام دادم و قرآن خوندن جهت بخت گشایی
و ....
ولی الآن دیگه ترجیح می دم هیچ کاری نکنم
و بگم اگه خدا بخواد میشه اگه نه هم تحمل دوست نداشته شدن و ترک شدن و دادگاه و طلاق و این چیزارو ندارم
اینارو برا چی می گم
برا اینکه می گن اگه سیزده صفر یه چی مرتبط با آرزوت بخری تا سال بعد به خواستت می رسی
مثلا خونه می خوای جا کلیدی بخر
ازدواج می خوای حلقه بخر
بچه می خوای یه جفت جوراب بچه بخر بعد بزن دیواری جایی جلو چشت باشه،
خیلیم معتقدن که جوابِ
و دو تا فامیل داریم که می گن حالا باردار شده حالا ماشین خریده
و ....
ولی من انجام همچین حرکتی از دلم نمی جوشد
فکرشو که می کنم درسته ظاهرا بی آسیب خاص و ماندگار از اون ضربه ی روحیِ سخت
جان سالم به در بردم
ولی هم اکنون در پس هفت سال
می بینم نه خیر ترومای دوست نداشته شدن دارم
ترومای طلاق وخیانت و طرد شدگی
هر چند آدمی نیستم که اگه برم تو رابطه حوصله ی کارگاه بازی و شک کردن و این چیزا رو ندارم چون معتقدم یا یه رابطه هست یا نیست دیگه
شک برا چی اگه یه آدم آدم باشه منم ظاهرا چیزی کم و کسر ندارم
که یه آدم سالم از نظر عقلی و راضی نکنم اگرم که مریضو خیانت کار باشه هزار برابر زیباتر و بهترم باشم زیبایی هیچ زنی ذات بد و نیکو نمی گرداند
و می دونی من دقیقا تحمل دوباره ی درد اون لحظه ای که به هر حال خیانت رو میشه و ماه پشت ابر نمیمونه ارو ندارم
درسته مصطفی خیانت نکرد ولی حس وقتی که با یکی دیگه بودش با حس وقتی که جوادو با یکی دیگه دیدم هیچ فرقی نداشت
خیلی ها گفتند تو جوری رفتار می کنی که انگار مصطفی وقتی تو بودی با یکی دیگه بود، خودت خواستی جدا شی اونم حق داشته ازدواج کنه و...
درک اینکه چرا همچین حسی داشتم سخته حوصله ی توضیحشم ندارم کسیم درک نمی کنه نکنه ولی حسی که تجربه کردم کاملا منطبق با حس خیانت دیدن بود کوتاه بگم چون
به هر حال بعد طلاق مصطفی همچنان با من در ارتباط بود و بود بود و مدام رو مخم راه رفته بود تا برگردم تازه به برگشت قانع شده بودم و حتی بهش این سیگنال رضایت و داده بودم ولی اون دیگه توجه نکرد و بعد یک هفته از اون سیگنال من بود که اون اتفاق افتاد پس این حس مزخرف و دو بار تجربه کردم
و حالا حس می کنم رفتن تو رابطه مساویه با زندگی مجدد اون احساس
یه جورایی با این که جسمم دوست داره ازدواج کنه
روحم می ترسه
در واقع خیلی هم جان سالم به در نبردم
حالا که تنهاهستم عادیم سالمم بله
ولی در صورت رفتن در رابطه انگار ترومای
خیانت و طرد شدگی در من فعال میشه.
چاره ارو در این می بینم اگه اونی که خدا بی دخل و تصرفم وقتی خودش بخواد بیاره تو زندگیم دیگه دلم قرصتر میشه که همچین پیامدی نداشته باشه.
می دونی چی می گم ؟
کمی ورزش لازم دارم و کمی ویتامین، تا ظاهرم را جلا دهم، هنوز خیلی داغون نشدم و راه هست که زیبا شوم
برای ورزش، انگیزه لازم است
برای ویتامین، پول.
برای انگیزه، عشق
و برای پول، تلاش و شانس.
برای عشق، شانس
و برای تلاش، انرژی و انگیزه.
پس آیا همهچیز از درون شروع میشود؟
راستش، خیلی مطمئن نیستم.
چون روزهایی را داشتهام که پر از انرژی و پرتلاش بودم روزهایی که احساس میکردم سهم خودم را از پشتکار، یادگیری و مسئولیتپذیری ادا کردهام. اما شانس، همراهم نبود.
در واقع نه که با همه ی اینها نتیجه صفر باشد
ولی خیلی کمتر از حقم بود و اینجاست که می گویم شانس نداشتم
این را نه از روی لج بازی، بلکه از روی تجربه میگویم.
آدمهایی را دیدهام که از نظر تلاش یا حتی دانش، همرده یا پایینتر از من بودند، اما دستاوردشان بهتر از نتیجه ای بود که من گرفتم کاملا ثابت شد برایم که یعنی خوش شانس بودند. این را در این دو سال ارشد ملاحظه کردم.
به هر حال بهتر است بلند شوم کمی میوه بخورم و بعدش اگر حوصله کردم ورزش کنم
بعدش هم سیستم را راه بیاندازم
و پریمیر و کلیپ سازی را ادامه دهم
راه دیگری نیست که برای گذران این روزها.
اندیشه بس است شاید با تلاش به کعبه ی آمالم
و آنچه که حقیقتا حقم باشد نرسم ولی حداقل
قطار زندگیم در ریل خود حرکتی رو به جلو می کند
اما با چسبیدن به تخت خواب همین حرکت کوتاه را هم از خود دریغ می کنم.
از طرفی دلگیرم از خیلیها
درونم آتش خاموشیست از خاکستر توقعاتی که شاید خیلی هم استحقاقش را ندارم اما به کجای دنیا برمی خورد اندکی مهربانی؟
چه میشد کمی سورپرایز شدن و ذوق برایم زیادی نبود، یک سورپرایز واقعی که بعدش ذوقم کور نشود، چنان نشود که خیلی زود دریابم دروغ بود. آیا حقیقتا انتظار زیادیست که از زندگی داشتم؟
امروز خواهرم اینا اومدن و خواهرم گفت اون سی دیهای مایکل جکسون و
داشتی ها باز کن بچه ها ببینن
چون خیلی دارن به من پز می دن با آهنگهای خارجی که مورد علاقشونه،
بذار ببینن زمان جوانی ما هم چقدر با کلاس بودیم.
آقا حالا مگه من سی دی ها رو پیدا می کنم
یه به هم ریختگی وحشتناکی در اتاقم حاصل اومد تا بالاخره سی دی ها پیدا شد
بعدشم مدتهاس که اصلا از دی ویدی پلیر استفاده نکردم
هی سیم کشی و امتحانشون
یه بار صدا هست تصویر نیست یه بار تصویر هست صدا نیست یه بار سیاه سفیده
بالاخره نهایتا راه انداختیم
اولش یورو ویژن دوهزار و نه بسی مایه ی پز به نسل جدید شد برامون
که ببینین ما جوونیها چیا نگاه می کردیم
بعدشم دو سه تا مایکل جکسون تریلر و بید ات و ...
بعدش هم یه سی دی بینشون بود که عمه ام اینا از عروسی و بنده ی تخت خواهرم برداشتن
برا سال هشتادو شش بود
خیلی به خودم و کارام خندیدم چقدر پر انرژی و سالم بودم و چقدر هم خوشحال و امیدوار
اون روز یه آهنگی تو مراسم شنیده بودم
که می گفت عشق من تا که تو رو دیدم
و ....
اون موقع مثل حالا نبود که یه چی میشنوی فوری دانلود کنی
یه چند لحظه شنیدم و بعدش دیگه نداشتمش
واسه همون هی اون تیکه اشو می خونمش می گم
عشق من تا که تورو دیدم
می گم سمیرا منو تو آینه بگیر و می خونم عشق
من تا که تو رو دیدم
هععععی طفلکی من
نوزده سالم بود شادو شنگول امیدوار به آینده
و عشق خبر نداشتم چه زندگی نکبتی در انتظارمه
همش در حال بپر بپر به این ور اون ورم.
یه سی دی هم بود از داداشم کش رفته بودم رایت کرده بودم
از یه خواننده به اسم گانز ان روزز
سه تا از کلیپهاشو دوست داشتیم
یکیش November Rain
یکیش Don't Cry
یکیشم Welcome to the Jungle
بعد دوباره بهشون نگاه کردیم و کلی خندیدیم که آقا یه بارون بارید دیگه
عروس چرا مرد؟
خوبه جای ما نبود که هر شب بمب و موشک سرمون می باره
بعدشم کلیپ دونت کرای و دیدیم با صحنه های در هم برهمش....
مفهومش چی بود
فکر کنم یازده دوازده سالم اینهادبود داداشم این سی دی هارو از دوستاش می گرفت باز می کرد
منم بسی هاجو واج نگاه می کردم و خوشم می اومد
می گما از این زاویه که نگاه می کنم خوبه که برادر داشتم
وگرنه اینارو کی و کجا می دیدم
اونوقتها ماهواره نداشتیم هنوز
و اصلا انگار یه بخش از هویتم ناقص می موند اگه اینارو نمی دیدم
اگه نمی دیدم نمی شد که حالا برا خواهر زاده هام پز بدم که خیال نکنن ما آدمای خیلی قدیمی هستیم
در ایام جوانی واسه خودمون کلی آهنگهای باکلاس گوش می دادیم
بعدشم به خواهرم می گم چطور با این سی دی ها یه کانال ماهواره ای بزنیم
خودمون کلی جم کلاسیک هستیم 🤣
ولی همه چی یه طرف dont cry خیلی با حال و خاص بودا
شعرش کلیپش
اصلا یه جور خاصی عجیب غریب بود
با چت جی پی تی راجع به کلیپ حرف زدم قشنگ بود صحبتامون
اینا بود:
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.