این تیکه از آهنگ شام مهتاب داریوش

که می گه تو دونسته بودی چه خوش باورم من ....

منو یاد جواد انداخت

راستش اونقدر این شخصیت برام بی ارزش و بی خود هست که

حتی نمی خوام لایق این شعر باشه

ولی می بینم که دقیقا همین بود

آدمی که مدعی عاشق بودنم شد ولی خیلی زود فهمیدم دروغ گفت

اون هیچ وقت تو هیچ آهنگی مظهر دلتنگی و حس عشق باخته برام نداشته

هیچ وقت به خاطرش گریه نکردم

گریه کردن اون وقتهام برای حال خودم بود

برای حس فریب خوردگی خودم برای احمق بودن و سوء استفاده ای که ازم شد

گریه هایی که برای مصطفی داشتم کجا و برای جواد کجا اصلا یه جنس نبودن که

هیچی دیگه دوست دارم کمی به این آهنگه گوش بدم

کمی چشام تر شه به حال سادگی مسخره ی خودم

به عمری که حقم نبود چنین بگذره

این گونه که تا این حد به تاوان جرمهای نداشته به تنهایی

محکوم شم

البته مهم نیست

فکرشو که می کنم تجربه هایی که داشتم و دوست داشتم

واقعا قشنگترین بخش زندگی بعد طلاقم اون بخش بود که تو بابل درس خوندم

به هر حال اینم زندگی من بود دیگه

کمی به این آهنگ گوش بدم

انگار یک سوگواری نکرده ارو برام تداعی کرد.



چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۳۱ | ۶:۵۶ ب.ظ | N |

این حرفی که الآن می خوام بزنم قبلا برا هیشکی بازگو نکردم

اصلا هم فکر نمی کردم روزی برسه که لازم باشه بگم

ولی این روزا با تعجب و حیرت می گم عه یادته فکر می کردی

فقط یه خیال محاله مسخره اس ....

و همین باعث میشه که بخوام تعریفش کنم

دوازده سالم که بود با تاثیر گیری از فیلمها یه خیالپردازی برای خودم داشتم

مبنی بر اینکه

جنگ می شه آواره میشیم فرار می کنیم شمال،

مثل خیلی از فیلمای ایرانی که برا قشنگی همه می رن شمال

🤣

بعد سوار قایق میشیم و منم عاشق میشم با یکی فال این لاو می شم و فرار و عشق و به به و جه جه چه هیجانی چه رویایی

جنگم با کی با آمریکا دیگه

واقعا اون وقتا اصلا و ابدا باورم نمیشد همچین چیزی واقعا بشه

البته فقط بخش‌جنگش شدا فال این لاو ایناش طبق معمول تعطیل رسمیست برای ما

حالا یه عده نریزن سرم که جنگ طلبی و ...

نه خیر من جنگ طلب نیستم این فقط یه خیال پردازی خام در ایام نوجوانی بود

ولی آن کلبه و آن ساحل و آن گریزو آن پسر را در آن خیال هنوز به خاطر دارم

هه.



چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۳۱ | ۳:۳۸ ق.ظ | N |

Sonbahar kış ilkbahar
Kimler geldi o gelmiyor
Bu yaz da
Bu yalnızlıklar hiç çekilmiyor

چند روز پیش نشسته بودم پای تلویزیون

که دیدم ایپک آچار ازدواج کرده و بازم بچه دار شده

از اونجا که زمان فوت کایاهان یعنی شوهر اولش تقریبا

مصادف با زمانهای طلاق من بود

و یادمه اون موقع ها هم این جریان و هم همینطور بی توجه از تلویزیون دیده بودم یاد خودم افتادم

و اتفاقا الآن هم به کایاهان و یازده سال قبل که فوت کرد اشاره شد

و باز یاد خودم و یازده سالی که گذشت تداعی شد

الآن هم تحقیق کردم دیدم ازدواج دومش دوهزارو نوزده بود

یعنی همون سال ازدواج دوم من

حالا دوهفته عقد چقدر ازدواج حساب میشه ولی میشه دیگه هر چند اون شخص کلا یه ماه تو زندگیم نبوده باشه.

کایاهان بیستو هفت سال از ایپک آچار بزرگتر بود و شوهر دومش چهار سال کوچیکتره،

چه آدم جالبیه اصلا سن طرف مقابلش براش مهم نبوده انگار ...

چیزی که برام جالبه فقط داستان ازدواج‌هاش نیست،

بلکه اینه که زندگیش مسیر خطی و ساده‌ نداشته،

یه عشق طولانی با مردی که خیلی بزرگتر از خودش بود و

بعد از دست دادنش شروع یه زندگی جدید با کسی کوچکتر از خودش.

یه جورایی نشون می‌ده که برای بعضی آدم‌ها سن، گذشته یا قالب‌های معمول، تعیین‌کنندهٔ همه چیز نیست

وبیشتر کیفیت رابطه و احساس همراهی مهمه،

وقتی می گم دیگه برام بچه داشتن و نداشتن و این چیزا مهم نیست دقیقا

به همین موضوع اشاره می کنم

ولی برای من اون شرایط پیش نمیاد

شاید چون زیادی چهارچوب دارم و این نمی ذاره که اصلا رابطه شکل بگیره یا نه مشکل این نیست

تو محیطهایی که بشه با کسی همکلام شم قرار نمی گیرم

نمی دونم

فقط می دونم در صدد و تلاش برای شکلگیری رابطه نیستم

چون تلاشهامم نتیجه نداده و من واقعا حالم از اون تلاشها و مسخره شدنهای خودم به هم می خوره

ولی می گم شاید یه روزی یه جایی یهو بشه☹️ نمی دونم که.

در مورد ایپک آچار هم

نمی شناسمش زیاد ولی آهنگهاشو دوست داشتم

کلا خواننده ی آروم و بی حاشیه ای بود

آهنگهایی هم که تو دهه ی هزارو نهصدو نود با کایاهان می خوندو خیلی دوست داشتم ترکیب صدای دوتاشون باهم خیلی قشنگ میشد

یادش به خیر کلا آهنگهای اون دوران و خیلی بیشتر دوست دارم یاد جوانیها افتادم جوانیها که در واقع بچگیها

Sonbahar kış ilkbahar
Kimler geldi o gelmiyor
Bu yaz da
Bu yalnızlıklar hiç çekilmiyor

پاییز زمستون بهار

کیا اومدن اون نیومد

تو این تابستون این تنهایی هیچ قابل تحمل نیست.

یکیشم این بود

Don sen bence yol yakinken bir bilet al son seferden barişalim seninle

به نظرم تا راه نزدیکه تو برگرد یه بلیط از آخرین سفر بخر آشتی کنیم باهمدیگه

چقدر این آهنگارو دوست داشتم

واقعا کایاهان خواننده ی دوست داشتنی بود خدا بیامرزتش.



سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۳۰ | ۱:۵۶ ق.ظ | N |

امروز بالعکس دیروز شادو خوشحالم

باز ناراحتی دیروز دلیلی داشت هر چند خشمش خیلی زیادتر از دلیلش بود

ولی حالا دلیل خاصی برا شادی نیست همینطور الکی شادم

یعنی دیروز فوتبال دیدم طرف هیشکی نبودم

ولی دیگه نگاه کردم بعد بخش اهدای جایزه دیدیم ایران ادا درمیاره که

ترامپ و نشون نده

انگار مثلا ترامپو ببینیم چی میشه, انگار جای دیگه جای دیگه ندیدیمش

این ور اون ور تو ماهواره گشتیم یه جا دیدیم هست که اونجا اختتامیه ارو دیدیم قشنگ بود خندیدیم

کلا این بخش های جام جهانی و دوست دارم

همین خوشحالم کرد و اینکه فیلمه به بهاره رسید و بهاره تایید کرد

همش در تکاپو بودم قبل تموم شدن جام جهانی این فیلمه بره چون می گفتن بعدش نت قطع میشه که فعلا نشده،

بعد تموم شدن فوتبال صدای هفت هشت تا انفجار اومد

فکر نمی کردم دقیقا با اختتامیه شروع شه

البته شروع که شده بود

در واقع اصلا تموم نشده بود از همون زمان آتش بس مدام جنوب و می زدن

بعد آتش بس نقضم شد بیشتر جنوب و می زدن

چیزی که تموم شده بود نشنیدن صدا در اینجا و عدم قطعی اینترنت بود

بعد هی همه حرف درمیاوردن چرا میگید جنگ نشده فقط جنوب و می زنن مگه جنوب ایران نیست؟

والله منظوری نیست

چرا یه عده فقط حرف درست می کنن

چرا علتو در نمیابن

کسی با جنوب دشمنی نداره فقط زمان آتش بس هم جنوب و زدن

و بعد نقض آتش بس باز بیشتر جنوب و زدن

از طرفی اینترنتم قطع نشد

یعنی شبیه شرایط جنگی که قبلا دیدیم نشد

فقط واژه ی آتش بس به نقض آتش بس تبدیل شد.

در اینجا هم بعضی شبها صدا میومد ولی شبیه انفجار نبود می گفتن موشک می زنیم از اینجا

و دیشب همونجا رو زدن که موشک می زدن

بعدشم دیگه سر صدایی نبود.

هر چی که هست داره اوضاع وخیمتر میشه

باید برم خرید جنگ ولی تنبلیم میاد

چندین روزه می خوام ولی تنبلیم میاد

خرید آب معدنی و حملش‌تا خونه سخته

آخه من با کالابرگم می خرم

کالابرگم همه جا اینطوری نیست که هر چی دلت خواست بخری

فقط بعضی جاها این تقلب و می کنن اونجا ها هم به خونمون دورن

منم که سختم میاد پول تاکسی بدم باید مسافت زیادی و تا اتوبوس راه برم

واقعا این چند سال اخیر از بس با وسایل سنگین این ور اون ور رفتم

از این کار و این حمل و نقل نفرت دارم پیاده روی سخت نیستا ولی اینکه بارت سنگین باشه واقعا خیلی سخته

دیگه تحمل خستگیشو ندارم

هععععععی چقدر من تک و تنهام اصلا، .

می گن بابت هر چی ازدواج کنی از همون جا می مونی

انگیزه ی فعلی از ازدواج اینه

که یه نفر وسایلمو حمل کنه پس با این حساب ازدواج کنم احتمالا علاوه بر اینکه بارمو کسی حمل نمی کنه

احتمالا باید شوهرمم کول کنم 🤣

واقعا ها من از اونجا که بچه ی آخرم

خب پدر مادرم در ایام جوانی من حالو حوصله و انرژی با من راه رفتن در هنگام خرید و ... ارو نداشتن

بعد من آرزو می کردم ازدواج کنم با شوهرم راه می ریم

می گردیم و خوش می گذرونیم

که شوهری گیرم اومد که اصلا توان راه رفتن چندانی نداشت یعنی صد رحمت به میزان همپا بودن

پدر مادرم باهام

بعدشم که کلا یه جوری عادت کردم به این تنهایی

اصلا دیگه دلم نمی خواد کسی باهام بیاد خرید،

ولی خرید وسایل سنگین فرق داره

اون چمدون رانی های تنهایی و سخت مسافرتیم و تا کسی تجربه نکنه نمی فهمه چی می گم

هیچی دیگه اینم از زندگی ما

فقط خوبه بالعکس دیروز خوشحالم 🤣



دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۹ | ۳:۵۹ ب.ظ | N |

امروز خشم و عصبانیت شدیدی دارم

نمی دونم حق دارم عصبانی باشم یا همه چی عالی و خوبه

بیشتر چیزایی که عصبانیم کرده چیزهای تازه ای نیستن

تنها موضوع تازه بهاره اس

الباقی قدمتش از چهارده پانزده سال اخیر شروع میشه تا به امروز

اصلا چه بسا خیلی قبلترش

خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج حکایت منه

خیلی وقته اشتباه کردم

همشم زنجیروار اشتباه پشت اشتباه

آدمهای کوچکتر از من موفقتر آدمهای بزرگتر از من موفقتر

همیشه فکر می کردم همه تلاشی برا زندگیم کردم که کمی شبیه زندگی شه پس چرا نشد جوابم این بود که هان ارشد نخوندی

ارشدم خوندم

حالا هی می گن دکتری دکتری بخونی درست میشه

ولمون کنین باووووو

کلا فقط این وسط من ناموفق و بدبختم

واقعا نمی فهمم چرا انقدر بدبختم

آره بهاره عصبانیم کرده اما خب خیلی هم تقصیر نداره تقصیر خودمه

این که پول درست درمون نمی گیرم ولی خدمات حداقل پانزده میلیونی ارائه می دم

کل امروز و نشستم فیلم اینستای مد نظرشو ساختم حالا نمی دونم بپسنده یا نه

و در کنارش گفتم اون چند تا عکسی که برای افتر افکت کار کردم و هم بفرستم

یکی دوتاش هم طراحی آلبوم طور

برگشته برا هر کدوم یه ایراد درمیاره

اینجا چشاش بد افتاده این طرحش خوبه عکساش نامربوطه

و همینطور ایراد پشت ایراد که

عصبانی شدم بقیه ارو ارسال نشده پاک کردم و واتساپم که قشنگ لوت می ده دیگه

پرسید: چرا پاک کردم

گفتم عکسهای خاصی نبودن برای پر کردن پروژه ی افتر افکت بود

واضح نبودن

و داشتم فیلم آپلود می کردم سرعتو کم می کرد و...

یعنی کلی بهانه ی الکی

دیگه من صد تا فایل عکس فرستادم

و همه جا کلی پول می گیرن بعد یه عکس الکی طراحی کردم شروع کرده طراحیش و چطور انجام بدم انگار اصلا از اول بحث طراحی عکس بود

مامانمم همش میاد غر می زنه تو رو می دی

چقدر خجالتی هستی

و ....

منم بدتر عصبانیتمو سر مامان خالی کردم

نمی دونم حق دارم یا بی خودی به هم ریختم یا هورمانهام به هم ریخته

واقعا از زندگی کردن خسته شدم.



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۸ | ۷:۲۰ ب.ظ | N |

یه دوره ای تصمیم داشتم از کشور آذربایجان متنفر باشم

الآن نه ها الآن حسی مبنی بر تنفر و عشق و این چیزا ندارم بهش

خنثی هستم

یه وقتی اینطوری بودم

احتمالا تصمیم هم داشتم هیچ وقت آذربایجان نرم هه انگار الآن مثلا

تصمیم بگیرم برم می تونم 🤣

علت تنفرم این بود که من برای مصطفی دقیقا در سفرش به آذربایجان تموم شدم

درسته یه سالو چند ماه قبلش طلاق گرفته بودیم

ولی طلاق عاطفی نگرفته بودیم خدایی

وهمچنان جویای احوال هم بودیم و من ندونستم تو اون سفر چی شد چی بهش گذشت که کلا بی خیال من شد

برا همین مدتها از آذربایجان بیزار بودم

بعد گذشتو با جواد ازدواج کردم

رفته بودیم بیرون ناهار که آخرین بیرون رفتنمونم شد

کلا فکر کنم سه چهار بار بیرون رفتیم یا نه یه بار دیگه بعدشم رفتیم

همون باری که می خواست بگه جدا شیم جرات نکرد

فرداش خواهرش زنگ زد

اون بار یه سری حرفها می زد با خودش حرف می زد از زن سابقش

یه چیزا می گفت

مثلا می گفت عصبانیم کرد دست روش بلند کردم

من پرسیدم دست رو کی

گفت شوهر خواهرش

از من پول گرفت و ... پرسیدم کی پول گرفت ؟

شوهر خواهرم،

کلا آدم دری وری بود ولی مطمئنم کسی که دست روش بلند کرده بود و ازش پول گرفته بود زن سابقش بود

کلا یه روده ی راست تو شکم این بشر نبود

یه کاریو جلو چشت انجام می داد بعد می گفت من هیچ وقت این کارو نمی کنم!

خب بگذریم سر ناهار آخرمون

ا یادم نیست که چی شد صحبت آذربایجان شد

گفت ایشالا باهم می ریم

یه لحظه فکر نفرتی که به آذربایجان داشتم و چراش از سرم گذشت

ولی مقابل افکارم مقاومت کردم و خلاف خواستم گفتم ایشالا

ولی من دوبار برام همین حالت پیش اومده و فکر کردم هیچی نگفتم ولی بعدش که بالاخره گفتم طرف مقابلم گفته تا حالا صد بار اینو گفتی

در حالی که من فکر کردم اولین بارمه

یه بارش و بچگی در مورد اظهار نظرم راجع به یه کلیپ بود که خواهرم گفت

اههه تو تا حالا صد بار اینو گفتی در حالی که فکر کرده بودم اولین بارمه که بالاخره بعد مدتها سکوت گفتمش

یه بارش هم در مورد مصطفی بود

یه همکلاسی داشتم که لوستر فروشی داشت نزدیک خونه ی مصطفی اینا بود

قبلا شنیده بودم لوستر فروشند و محلشم گفته بودند و احتمالا اون محله ارو چند بار گشته بودم ولی لوستر فروشی با اون نام ندیده بودم

که بعد ازدواج با مصطفی دیدم عه اون اسم لوستر فروشه تو محله ی اوناست دقت کرده بودم ببینم همون همکلاسیمه دیده بودم آره خودشه

و خب منم قبل ازدواج از اون پسر بدم نمی اومد

هیچی بینمون نبودا همینطوری دیگه

بعد یه بار به مصطفی گفتم این مغازه هه مال همکلاسه منه

گفت تا حالا صد بار اینو گفتی هر بار از اینجا می گذریم می گی 😑

واقعا نگفته بودم فقط از ذهنم گذشته بود

یه بارم تو تلویزیون تو افتتاحیه ی جام جهانی بود یا المپیک بود چی بود یادم نیست یکی از کشورهای نژاد زرد که می گذشت یه نفرش کپی اون همکلاسیم بود

مصطفی نمی دونم رفته بود اون همکلاسیمو دیده بود یا چی

با دیدن اون شخص گفت واه واه چقدرم زشته خدایی من خودم خوشگلم ها

حالا نه که زشت ولی بعدا تو اینستا اون همکلاسیو دیدم خودمم مونده بودم چرا ازش خوشم می اومد

ضمنا هیچ شناختی هم ازش نداشتم و اون موقع با دیدن پستهای اینستاش دیدم واه واه اصلا از نظر سیاسی ضد منه که

حالا این خصلت من که یه چی رو فکر می کنم و نمی گم ولی در واقع می گم

بعد می گم یعنی در مورد جوادم همونطور شد

بهش گفتم: از آذربایجان متنفرم چون اونجا بود که از چش شوهر سابقم افتادم

یعنی ممکنه اینو به زبون آورده باشم

آخه یادمه پرناز هم گفت: جواد گفته بیرون یه حرفی زد بدم اومد

منم مونده بودم که چه حرفی زدم

از پرناز هم پرسیدم چه حرفی گفت نمی دونم

در کل آدمی نیستم که با ازدواج دلمو جای دیگه جا بذارمو فکرم جای دیگه باشه

و طرف مقابلمو نبینم

ولی بالاخره یه سری خاطرات و احساسهای قدیمی در همه هست

الآن یه حرفایی منو دوباره یاد این داستان انداخت

مهم نیستا به جهنم که جواد منو دوست نداشتو نخواست ولی خب دلم نمی خواد این حرفو بهش زده باشم.



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۸ | ۳:۷ ق.ظ | N |

ای بابا

من بند دلم پاره میشه از استرس وقتی....

وقتی چه ؟

وقتی نوتیفی مبنی بر اینکه

"چکینگ فور نو مسیج" از واتساپ میاد

حالا هم افتاده نمی ره

هیچ پیامی هم نیستا ولی این نوتیف نمی ره شاید هم هست نمایان نمی گردد منظورم همان مسیج است 🤧

قضیه ی سکوت یا سخن گفتن بهاره اس که گر سکوت کند من خوبم

می ترسم سخن بگوید

حال هم این نوتیف هست و آزارم می دهد

د برو دیگه لامصب

مرسی اه.

پ ن : حواسم نبود فیلتر شکن خاموشه واقعا بهاره بود 😭



شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۷ | ۱:۱ ق.ظ | N |

یک خوابی دیدم که خواب خاصی نبود ولی این سبک خوابها برام خیلی عجیبن

اینکه بعد بیداری هم حس می کنم از نظر فیزیکی دستو پام همچنان درگیره

واقعیت نبود که یعنی قدرت تجسم مغز تو خواب انقدر قویه

یا به عالم غیب رفتم

هر چی هست از اولش دچار این اختلال نبودم

فشار زندگی خوابهامو همچین عجیب کرده البته نه که همش پیش بیاد هر از گاه پیش میاد

مفادشم اینجوری بود یه کوه و دره ای بود

یه بخش‌پله کانی داشت به سمت صعود و یه بخش‌ دالانی

در مناطقی حوالی خونه ی سه تا هفت سالگیمون

نباید از اون مسیرها می رفتم که رفتم

بعدش در یک جای متروکه ای گم بودم و تعداد کمی از افراد باهم سوار اتوبوسی شدیم که برگردیم

در جاهایی که گم بودیم

اتوبوس هم مسافر زیادی نداشت

مسیر طولانی هم مگه تموم می شد و مگه این گم گشتگی به پیدا شدگی بدل می شد اونجا یه پسر بود که ظاهرشو خیلی می پسندیدم یه مقداری هم خارجی طور بود بعد عاشق شده بودیم

بعدم هیچی دیگه بهتره ادامه ندم

ولی بسی از خوابه خوشم اومده بود بیدار که شدم همش دوست داشتم دوباره بخوابم دوباره اون پسررو ببینم

حدس این که چه خاطرات و چه تفکراتی این خواب و ساخته بود خیلی برام سخت نیست

اما مغز هم بیکاره ها چه چیزهای بی خودی و جدی می گیره در عالم رویا.

بالاخره بیدار شدم ولی همچنان منگ بودم و به فکر خوابه.

بعدش هم مادرم با تلفن حرف زد و فهمیدم یکی بیمارستان رفتیم ملاقات

بعدشم اومدم خونه تا برق و بالطبع آب قطع نشده گفتم یه دوشی بگیرم ولی برقا قطع نشد

انگاری جمعه ها نمیشه

در کل امروز هیچ کار خاصی نکردم ولی عجیب غریب خسته بودم.



شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۷ | ۱۲:۳۸ ق.ظ | N |

امروز صبح زود، فکر کردم از ویدیوم تو اینشات خروجی بگیرم

فایل اونو بفرستم ببینم آپلود میشه که شد

حالا یه ذره بفهمی نفهمی کیفیت افت کرد

ولی به هر حال رفت

بهاره هم دیده هیچی نگفته

و این خیلی خوبه منظورم سکوته خیلی خوبه

اینکه سکوت کنه و تشکر نکنه، یعنی خوبه و مشکلی نیست

و از طرفی هم این یعنی خرید زمان که خودمو موظف نبینم هیچ کاری در زندگی جز مونتاژ فیلم نکنم تا هر چه زودتر تموم شه

و امروز با وجدان راحت رفتم چهلم مادر پرستو

فقط نمی دونم چرا سرم درد می کنه نه به اون صورت بی خواب بودم نه در معرض سرما

اومدم خونه برقامون قطع بود پمپم کار نمی کرد آبم قطع بود

عجب شرایط سختیه از بیرون بیای نتونی آبی به سرو صورتت بزنی

برق هم اومد رفتم دست صورتمو مختصری شستم ولی رفته رفته فشار افت کرد حالا آب نداریم دوست داشتم صورتمو با فوم بشورم پاهامم بشورم

پووووف این سردرد چی می گه قرصم خوردم خوب نشد

فقط خوبه زمان خریدم و با وجدان راحت می تونم بخوابم هر چند دلم می خواست یه فیلم کوتاه دیگه جمع و جور کنم با همین اینشات مجدد خروجی بگیرم و بفرستم.



پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ | ۶:۴۷ ب.ظ | N |

این اواخر همش سعی کردم از فکر کردن به زندگیم فرار کنم

و خودمو به شدت مشغول کار کردم

فکر می کردم حس به درد بخور بودن می تونه از اینکه غم و غصه بخورم کم کنه

درسته کم کرد

ولی خب در کنارش اینکه واقعا این سختی تبدیل به یه منبع درآمد درست درمون بشه هم لازم بود

ولی حالا وقتی دخلم با خرجم نساخته و بدتر هم شده یک جوری شدم که بعد اتمام این پروژه ی سخت تولد

دیگه دلم نمی خواد کار کنم

اینکه به درد نخور باشم هم فکرشو که می کنم مهم نیست

در واقع نسبت به همه ی بخش های زندگیم دچار یک مهم نیست عمیقی هستم و ذره ای اندوه هم بابتش حس نمی کنم

خواهرم نگران بود ناراحت بود از اینکه چه میشه و .....

ولی من همونطور که برای خودم و آینده ی خودم نگران و ناراحت نیستم

برای مسائل اجتماعی هم همینقدر بی حس و بی تفاوت شدم

این ور اون ور همه جا اخبار ظلم و ستم های غیر قابل باور می بینم

و می گم به هر حال خدا می بینه و ظالمان هم خیر نخواهند دید

باور اینکه روح هر آدمی زندگی حاضرو پذیرفته تا رشد کنه باعث میشه

سختیها رو یه جور دیگه ببینم

وقتی انتظار و آرزوی روزهای خوب و در بعضیها می بینم

یاد زمانهایی می افتم که بزرگترین آرزوم این بود که ازدواج کنم و عشقی تو زندگیم باشه

حضور عشق در زندگی زمان را برای من یک جور دیگه معنا می بخشید

زمان کند میشد چرا که حواسم از تنهایی پرت میشد

یا چرا که ....

نمی دونم هر چه بود این کندی نه از سختی بلکه از یک عاملی بود که درست نمی دانم چیست اما من این کندی و این پربار بودن زمان را دوست داشتم

چیزی بود که نه با سحر خیزی نه با درس نه با تلاش و کار هیچ کدام این پرباری و کندی گذر سالها را به زندگیم نبخشید

ولی نبود و نیست کسی که این چنین نگاهی که من دارم به عشق داشته باشد

پس بی جهت قصد ندارم پای آدمی که باز امکانش هست آن باور لطیف من به عشق را خدشه دار کند به زندگیم بکشانم که این خیال عشق را داشتن قشنگتر از حضور یک خودشیفته ی روانیست در زندگی پر ارزشم

من یک سری شرایط ساده برام کافی بود که قبول کنم فکر نمی کردم طوری شه که نشه دوست نداشته شم، ،خیانت ببینم

ولی همش شد

در کمتر از یه ماه

من تو پنج سال بعد طلاقم انتظار اینُ نداشتم که با آسانسور برم نوک قله بعد تو بیستو چند روز با کله بخورم زمین

در اون کمتر از یک ماه یک سوگ بزرگ رُ تجربه کردم نه فقط یه ازدواج کوتاه، انگار سوگ یک تصویر را تجربه کردم تصویری که سال‌ها با خودم ساخته بودم از اینکه یک روز کسی می‌اد و این بخش از زندگی منُ گرم می‌کنه. وقتی اون تجربه به جای امنیت و عشق، برام آزاردهنده شد، طبیعیه که ذهنم بخواد کل اون رویا رُ کنار بذاره تا دوباره آسیب نبینه....

اون نگاهش به عشق پیدا کردن همدم و همراه نبود

انگار نگاه کالایی به زن داشت که وقتی از نداریش غر می زد انگاری این حس و بهم منتقل کنه که حیف پولدار نبودم که بهتر از تورا بخرم

یا اینکه سمتت آمدم از خیال این بود که فلان خرجها را نکنم

وگرنه سمت بهترش می رفتم،

اینها که می گویم دست آورد صرفا اون کمتر از یه ماه نبود بلکه حاصل یازده سال آشناییهای کوتاه کوتاه من با مردهای مختلف بود

البته من هیچ رابطه ای جز اون دوتا ازدواج نداشتم باقیش‌همش در حد حرف بود و نهایتا با هفت هشت نفرشان یک عدد دیت اول داشتم و تمام

یعنی بعد مصطفی طولانیترین رابطه ی من با همون جواد بود که از خواستگاری تا کات حتی یک ماهو پر نکرد

ولی آدمهایی که در این مدت شناختم و حرف زدم کم نبود و کافیست که باعث شه از بیخ قید همه رویاها رو بزنم و متنفر شم از هر چی مرده

در مورد مسائل اجتماعی هم اولش ذوق داشتم ولی بعدش

یاد زندگی خودم افتادم همینم باعث شد

بی خیال شدم از انتظار روزهای خوب

که چه معلوم اصلا اگه همونی که دوست داریم بشه خوب شه

روزهای خوب آدم خوب عشق خوشی درآمد اصلا همه ی اینا هم بشه خب که چی؟ مهمه مگه

راستش خیلی سعی کردم عادی باشم ندید بگیرم خودمو به بی خیالی بزنم

حتی بودم به رغم همه ضربه هایی که خوردم عادی بودم امیدوار بودم و ادامه دهنده

اما دقیقا نمی دونم کی چی شد که نشدن و باور به نشدن و نیامدن یک زندگی معمولی در من حتی دیگه نه نا امیدی بلکه تبدیل به یک یقین شد.



پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ | ۵:۳ ق.ظ | N |

این اواخر همش ضرر مالی پشت ضرر مالی داشتیم که مسببش منم

این آخریو مطمئن نیستم ولی مکالمه ی تلفنیه دیگه ای نداشتیم که یهو

قبض تلفنمون که همیشه ۴۵ هزار بیشتر نمیشد بشه دو میلیون

البته دوماه هم بود که پرداخت نکرده بودیم چون به خاطر شرایط جنگی و ...همش خطا می داد

و اصلا نمیشد پرداخت کرد .

دو روز پیش که این خانم گیر داده بود فیلم براش آپلود کنم و با ایرانسل نمی شد

تصمیم گرفتم اینترنت وای فایمو تمدید کنم

از اونجا که پارسال با تمدید از خونه و عدم مراجعه به مرکزش

اینترنت ارزونتر یک ساله ای خریده بودم تصمیم گرفتم باز از خونه تمدید کنم

ولی بالعکس پارسال خود وای فای انتقالم نمی داد به بخش تمدید و رفتم تو گوگل زدم اینترنت مخابرات و اونجا کنار نام کار بری گذر واژه می خواست

من اصلا گذر واژه نداشتم که

یه شماره اونجا بود که نوشته بود با خط ثابت تماس بگیرید تماس گرفتم

و یه چی گفتا هزینه چقدره ولی اصلا توجه نکردم چند گفت.

بعدم اون شخصه اصلا انگار قصد تموم کردن مکالمه ارو نداشت خیلی با حوصله

می گفت چه کنم

حالا اینترنت یه ماهه هم خریدم ولی باز گیر داده بود به تنظیم سرعت و ...

که یهو برقا رفت و بالاخره تماس قطع شد

اونجا تعرفه ها یک ساله اش تا سه میلیون بود کمترشم بود

من یه اینترنت یه ماهه ی صد هزاری برداشتم

که زیاد خرج نکنم

بعد از این ور احتمالا دو میلیون با اپراتورش حرف زدم🤧

امروز صبح مامان زنگ که می زد گفتن به علت بدهی قطع می باشد

بابا زنگ زد به دو هزار و پرداخت کرد(پ ن: پرداخت صورت نگرفته بود رمز پویا بابت کسر دو میلیون اومده بود ولی پرداخت نشده بود فکر کرده بودن شده )

مامان اومد گفت دو میلیون شده چرا و چرا از حسابش دو میلیون کم شده(در واقع کسر نشده بود چنان می پنداشتیم )

از این ور کم شده از اون ورم همچنان تلفن به علت بدهی قطع

و بالطبع اینترنت وای فای هم قطعه

همه ی این اشتباها واسه چی بود

واسه اینکه خانم گیر داده بود براش فیلم آپلود کنم

نمی دونم شایدم به خاطر مکالمه ی دو روز پیش من قبض تلفن دو میلیون نشده

ولی اگه شده باشه خیلی حرص داره دیگه وقتی فکرشو می کنی که

با دو میلیون چقدر می شد اینترنت خرید ولی همش صرف یه مکالمه ی بی خود شد

تازه همون یه ماهه ارم چون الان به رغم پرداخت قبض می گه پرداخت نشده و هم اینترنت قطعه هم تلفن

من بهتره کار نکنم اون موقع پولدارترم

واقعا این بهاره منو از کار کردن زده کرد

وگرنه من همیشه تدوین و با عشق و علاقه انجام می دادم و کیف می کردم.

پ ن :عصری خودم با همراه بانک پرداخت کردم حقیقتا پرداخت با شماره ی دو هزار گیج کننده اس

فقط دومیلیون آخه

اگه سر اون مکالمه ی من این اتفاق افتاده باشه حقیقتا چقدر من مستعد اعمال کلاهبرداری بر سرم هستم 🤒🥴



سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۳ | ۱۰:۵۳ ق.ظ | N |

اولین قسمت فصل دو بامداد خمارو نگاه کردم

چرا انقدر غیر قابل باور و غیر منطقی ساختنش

واقعا قابل باور نیست یه عروس اونم تو اون زمان سر سفره ی عقد بگه نه

حالا گفت قبول

دیگه خیلی مسخره اس پدر داماد بگه اوکی این نشد دختر دیگه اتون و می خوایم

ولی این سریال مثلا بامداد خمار نه بامداد خماره نه شب شراب اصلا داستان اصلش همین زندگی محبوبه و رحیمه و بهتر بود زندگی هر دو رو از زاویه ی خودشون نشون بدن که یه حالت آموزنده و به تفکر وادارنده داشته باشه آخه این چیه ساختن

من تو داستان واقعی بامداد خمار هم معتقدم رحیم خیلی بد نبود

مقصر پدر محبوبه بود که با ازدواج محبوبه باهاش قطع رابطه می کنه

و بعدشم مقصر بعدی مادر رحیم بود

که اونم اگه پدر محبوبه این قطع رابطه ارو نمی کرد این همه مادر رحیم آتیش به زندگی اینا نمی زد

بله رحیمم بدی هایی داشت

ولی محبوبه هم از بیخ بی تقصیر نبود

به هر حال خیلی بهتر و روان شناختی تر و قشنگتر می تونست ساخته شه

نه که حکایتهای آبگوشت خیاری به داستان وصل کنه

جوری که جمع کردنشم خیلی مسخره شه

بعدشم من دو بار عقد کردم در هر دو بار تصمیم داشتم فقط بله بگم و نگم با اجازه ی بزرگترا

ولی جرات نکردم همون با اجازه ی بزرگترارم گفتم

بعد محبوبه زمان قاجار تو پونزده سالگی سر سفره ی عقد می گه نه! ...‌.

این چه وضع سریال ساختنه

حیف این همه هزینه نیست...

فقط عجیبه من تو شیدا اشتراک نداشتم ولی برام پخش شد خوبه حالا به خاطرش پول ندادم

...

سریال سووشون و خیلی بیشتر دوست داشتم

نمی دونم چرا اون محبوب نشده

و چرا فصل دوش نمیاد

یعنی چون طرفدار چندانی نداشته نمی خواد فصل دوش بیاد

هیچی دیگه عصبانی شدم

اومدم اینجا راجع بهش غر بزنم.



سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۳ | ۲:۲۸ ق.ظ | N |

امروز مشتری پیام داد که عکس‌های باقی‌مونده چی شد. این چند روز بیشتر مشغول کار روی فیلم‌ها بودم و برای پروژه آماده افتر افکت هم تعدادی عکس آماده کردم. قبلاً حدود ۱۰۰ عکس کار کرده بودم، اما برای قالب ۸۵ عکسی، بعضی عکس‌ها تکراری یا پشت‌سرهم بودن برا همین باید عکس جدید کار می کردم، عکس‌های جدید و هم فعلاً نفرستادم که باز با ایراد گیری منو مشغول کار رو عکس نکنه و این فیلمرو کار کنم.به مشتری گفتم یک فیلم هم آماده کردم ولی آپلود نمی‌شه، گفت یه فیلم کوتاه از بخش‌های مختلف مراسم بفرست.

یه تغییری برای اینستاگرامیتر شدن انجام دادم و خروجی گرفتم، اما مشکل آپلود حل نشده که بدتر شده. بعد آخه نباید فکر کنه آپلود فیلم چقدر از حجم نتمو می خوره اونم من که وای فایم یک ساله اش تموم شده و با ایرانسل وصلم.

دیگه تصمیم به تمدید وای فای گرفتم، برعکس دفعات قبل خودکار نمی رفت تو صفحه ی تمدید و خودم از تو گوگل رفتم تو سایت ولی اونجا گذر واژه خواست من قبلا گذرواژه ای تنظیم نکردم با پشتیبانی تماس گرفتم و یک ماه تمدید کردم. بعدش اپراتور هم باحوصله راهنمایی می‌کرد، که چطور سرعتشو تنظیم کنم اما وسط توضیحات برق رفت و تماس قطع شد. الان با اینترنت جدید دارم آپلود می‌کنم، حجم کم نمی‌شه ولی سرعت آپلود خیلی پایینه و هنوز مشکل ارسال فیلم دارم.

مشتری، دنبال چیزیه که برای اینستاگرامش جذاب‌ باشه اما از نگاه من این یعنی یک خروجی جدا از فیلم اصلی، انتخاب دوباره‌ی پلان‌ها، تدوین، گرفتن خروجی و دردسر ارسال. اینا واقعاً زمان می‌برن حتی اگه فیلم نهایی فقط یه دقیقه باشه.
هر بار وارد مرحله‌ی اصلاح این فیلم اینستاییش میشم، جریان کار اصلی قطع می‌شه و این درخواست کوچک در نظر اون تبدیل به یه مانع بزرگ میشه.

امروز باز سر این عشق فیلم اینستای این مشتریه هیچ کاری پیش نبردم،

چقدر خوب بود چند روری خاموش بود کار پیش می رفت باز اسیرم کرد کار استپ خورد،البته بی خوابی دیشبم کم حوصلم کرده و اصلا میزون نیستم و انرژی کار هم نمونده ترجیح می دم یه خورده بعد بخوابم و اما آیا نباید با توجه به پول کمی که می گیرم توقع آپلود فیلم از من نداشته باشه درسته یه دیقه اس اما خب من چه کنم آپلود نمیشه دیگه.

و اما اون پسره بودا بعد دو ماه از بلاک کردنم مجدد بهش پیام داده بودم سر بوس و ....دیگه سکوت اختیار کرده بود امروز باز پیام داد سلام خوبی .....مثلا وعده داشتیم هفته ی قبل یک روز همدیگر را ببینیم یک بشر چقدر کندو بی حال میشه حقیقتا هیچ وقت با این بشر نمیشه ملاقات کرد هرگز و کاملا و قطعا بی برو برگرد برام تموم شده اس حتی سین نکرده پاکش کردم.



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ | ۱۱:۱۴ ب.ظ | N |

شب رو به شدت مشغول مونتاژ شدم و حالا تازه می خوام در فردای دیشب

بخوابم

رویه ی بدیست بی‌نظمی. ولیکن بحث اون نیست، بگذریم.

صحبت اینه دیروز دو نفر ناراحتم کردند

یکی بی شناخت من و زندگی من با تکیه به یک جمله ی شوخی مانندم به دو نفر که در فیلمی در زیر باران همدیگرو می بوسند، و من بهشان گفته بودم یه جوری راحت زیر بارون وایسادن انگار زیر آب ولرم حمومن

گفته بود: این خانم هیچ درکی از عشق نداره حتما خیلی زندگی سختی داشته.

از این قضاوت خیلی بدم اومد.

و اما دومین حرف حرص دار بدین شرح که یکی

وقتی مطلع شد که موجودی کارتم فقط هشتصد هزار تومانه گفت:

پس زندگیتو صرف چی کردی.

وی تقریبا هیچ شناختی از من نداره....

با هر دوی این آدمها با عصبانیت برخورد کردم

اما

آیا بایست این حرفها رو جدی بگیرم؟

باید جدی بگیرم:

که من نمی دونم عشق چیست؟

و آیا زندگیمو صرف تباهی کردم؟

خب جواب سوال دوم اینکه زندگیمو صرف قمار و اعتیاد و الکل نکردم

صرف کار هم نکردم

اگرم کار کردم درآمدی به اون صورت نداشتم ولی برای کار داشتن خیلییییییییییییییییییییی کار کردم. سالها برای کار داشتن دوییدم 😑

و اما بارون

اتفاقا خیلی آدم باران دوستیم و بسی هم تحت تاثیر این فیلمهای عاشقانه

دلم خواسته که رمانتیک بازی کنم

ولی واقعیت اینه که این جور صحنه های فیلما بیشتر حالت وجد آورنده دارند تو واقعیت نمیشه

مثلا بسی دلم می خواست تو ساحل پا برهنه راه برم

راه رفتم و ایییییی همش جکو جونور بود که حس کردم، اصلا مثل فیلما نبود، بله من انقدر عشق دوست بودم که فقط ناظر فیلمها نبودم حتی در صدد اجرا برآمدم.

بارون هم در خاطرات رمانتیک من اصلا با من همراه نبود

هر چند تو بچگی بی چتر کلی زیر بارون خوش گذرونده باشم ولی در بزرگسالی بیشتر تنها زیر بارون بودم در بزرگسالی با چتر بودم نه بی چتر، چون دلم نخواسته خیس شم

در زمان متاهلی هم

اگرم بارون با ما جور بود اون با بارون جور نبود

تو بهار نودو سه همش بارون می بارید می اومد دنبالم، تندی تاکسی می گرفت می رفتیم خونه دلم می خواست زیر بارون گشت و گذاری کنیم

ولی

تندی می رفتیم خونه

کلا یه حالت کوفت شدگی زیاد با بارون های دوتایی و تجربه کردم.

یه بارش هم رفتیم عکس عروسی انتخاب کنیم بارون می بارید

اولش یه ماشین شپلق همه گلو لای و پخش کرد رو لباسهای سفیدم

بعدم برگشتنی به فکرش رسید الآن مادرش اینا رفتن این حوالی دنبال خواهرش پس از اینجا عبور می کنن زنگ زد بیان ما رو هم بردارن،

آخه حالی به آدم می مونه از بارون و خاطره ی رمانتیکش؟

یه زمانی دلتنگ همون خاطره ی تلخ می شدم

و شعر در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست و با یاد خاطره ی او دکلمه می کردم و آن غم را دوست داشتم.

بعد رواست یکی بگه من عشقو نشناختم؟

چقدر حرص می دن این جماعت به آدم

چقدر حرص می دن اونها که هنوز نفهمیدند زندگی واقعی با فیلم خیلی فرق دارد

و حق دارم اگر به همچین صحنه های رویایی فیلم ها می خندم.

خب اینا حرصم داد

و اما یه چی دیگه هم هست که شدیدا حرصم می ده اینکه بهم بگن

تو که مادر نیستی بفهمی....

انقدر بدم میاد .....

شاید حق با من نیست بایست بیشتر بیاندیشم

ولی مهم نیست نمی اندیشم

چرا که حقیقتا عشق و رابطه ی عاشقانه را همچین هم بفهمی نفهمی نمی طلبم دیگر.

چرایش را هم خیلی نمی دانم فقط می دانم که پتانسیل های ذهنی بدی دارم که ممکن است سر همونها به جای عشق

یه رابطه ی مفنگی برام غالب شه و من نمی تونم تحت فرمان کسی باشم

دوست ندارم ظاهرمو با میل کسی تغییر بدم

دوست ندارم با دستور کسی لباس بپوشم

دوست ندارم با اجازه ی کسی کاری انجام بدم یا انجام ندم،

دوست ندارم کسی بگه کارتو تغییر بده برو سر فلان کار که پول درآری

و.....

پ ن :

من به فیلم‌های عاشقانه نمی‌خندم چون عاشقانه را نمی‌فهمم، می‌خندم چون فاصله‌ی بین رؤیا و واقعیت را با پوست و استخوان تجربه کرده‌ام. این دو، فرق زیادی با هم دارند.



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ | ۶:۲۱ ق.ظ | N |

امروز کلیپ دوم و کار کردم

به ذره اش مونده

ولی اصلا به دلم نمیشینه

آهنگش یه جوره

بعضی جاهاش خوبه ها

ولی بعضی جاهاش بده

حالا منم دستکاری کردم اما دیگه خیلی نمی شد دست برد تو آهنگ تابلو شه

مینویسم رو تقویما تو این روز تو این ماه ♪✦

خدا فرستاد واسمون یه دختری مثل ماه ♪✦

شده امید خونه دخترک عزیزم ♪✦

تولدش رسیده همه چیمو پاش میریزم ♪✦

بازم بوسه و شادی بادکنک های رنگی ترقه و فشفشه دختر به این قشنگی ♪✦

تولدت عزیزم شده پر ازستاره همه کنارمونن

بله دقیقا بعد اینش خیلی نچسبه 🙃

برف شادی میباره

تولد تولد تولدت مبارک چقدر قشنگی خانم اومدنت مبارک ♪✦

حالا تا اینجاش هم بدک نبود بعد اینش دیگه خیلی بدتره 😁

مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن همگی بگین مبارک ♪✦

مینویسم رو تقویما تو این روز تو این ماه ♪✦

خدا فرستاد واسمون یه دختری مثل ماه ♪✦

شده امید خونه دخترک عزیزم تولدش رسیده همه چیمو پاش میریزم

بازم بوسه و شادی بادکنک های رنگی ترقه و فشفشه دختر به این قشنگی ♪✦

تولدت عزیزم شده پر ستاره همه کنارمونن برف شادی میباره

تولد تولد تولدت مبارک چقدر قشنگی خانم اومدنت مبارک ♪✦

مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن همگی بگین مبارک ♪✦

تولدت عزیزم شده پر ستاره همه کنارمونن برف شادی میباره ♪✦

تولد تولد تولدت مبارک چقدر قشنگی خانم اومدنت مبارک

مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن همگی بگین مبارک



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ | ۴:۳۷ ق.ظ | N |

امروز داشتم فکر می کردم برخی خواسته ها زمان طلایی دارن یعنی برآورده نشدنشون در اون دوره‌ ی طلایی، حتی اگه بعدها جبرانم بشه دیگه اون تجربه‌ ی شیرین که در زمان طلاییش می شد که بشه، نمیشه. یعنی به نظرم همون طور که سوءتغذیه در کودکی می‌تونه اثرات موندگاری رو بدن بذاره، محرومیت از عشق و امنیت عاطفی در جوانی هم می‌تونه اثرات موندگاری رو روان آدم بذاره، من بیشتر ناراحت گذشته های پوچم میشم تا نگران آینده، در مورد آینده ام در مورد خودم نمی دونم چقدر تباه شدن این همه سال در زندگیم آثارمخربی رو روانم گذاشته چون تو موقعیت یه رابطه ی واقعی نبودم که خودمو از این جهت بشناسم،و بسنجم. اما هفت سال پیش که پس از پنج سال محرومیت یه رابطه ی مزخرف دو هفته ایو تجربه کردم آن وقفه ی زمانی پنج ساله ی تنهاییه قبلش رُ اصلا حس نمی کردم بیشتر حس تاوان پس دادن داشتم همون جور که قبلیه حس می کرد که دوستش ندارم، اون موقع تاوان پس می دادم که حس می کردم جدیده منو دوستم نداره، کارمای نا عادلانه ی مسخره ای بود ولی اون موقع که تو چهارچوبه ی در ایستاده ناظر رفتنش بودم و وقتی رسید به پیچ سر کوچه، انتظار داشتم به سمتم برگرده نگاهم کنه و دستی تکون بده بعد از نظر محوشه ولی اون بی خیال در حال و احوال خودش پیش رفتو اون پیچ و پیچید بی آنکه برگرده نگاهم کنه، با این حرکت غمی به من منتقل شد که گویی آینه ای از حسی که در گذشته کسی از من گرفته باشد را به من برگردوند، هرچند حقیقتا قبلیه رُ جز روزهای اول که بیگانه می دیدمش و سخت بود برام دوست داشتنش بعدا دوستش داشتم، من نهایت ده بیست روز اول گیج و منگ بودم خب ازدواج در عرض پنج روز بعد اولین دیدار برا یه دختر آفتاب مهتاب ندیده شوک کننده بود دیگه، نمی تونستم که یهویی ادای عاشقی شدید درآرم آیا روا بود که سر ده بیست روز گیجی چنین مجازات مسخره ی دوم برام رقم بخوره؟

به هر حال مهم نیست امروز یه پستی دیدم مبنی بر اینکه آدمهایی که تا چهل سالگی مدام امیالشون و سرکوب کردن ممکنه بعد چهل سالگی با فکر اینکه یه بار زندگی می کنیم دست از پرهیزکاری بکشن. و وقتی عمری بی پاداش با پاکدامنی طی کردن همچین میشن.

این بود که این فکرا از ذهنم گذشت که ممکنه منم بعد چهل سالگی همچین شم؟ راستش فکر نکنم آدم غیر ماجراجویی از این سبک و از این دستها هستم ، از طرفی خیلی هم نمیشینم مثل بعضیها فکر و خیال کنم که ای وای نکنه بلا بیاد و ... آخه بعضیها زیادی اینجوری مدام میشینن فکر و خیال اینو می کنن که اگه فلان اتفاق بدی که حالا نیافته یه وقت افتاد چی؟ اینجور بنی بشرها بسی برام دوست نداشتنی اند و حوصلمو سر می برند، حالا چرا یاد این قبیل آدمها افتادم چون خودم معتقدم حالا فعلا که چیزی نشده امروز و زندگی کنیم فردا هر طوریم شد مطابق اون کاری می کنیم این افراد و سبک تفکرشون هم چون خودم هم کمی به ایام بعد چهلم اندیشیدم تداعی شد. چرا که حوصله یمان سر رفت که حالا اون وقتم هر طوری شد مطابقش می زییَم آدمی تا به روز مرگش خام است و خیلی هم انتظار ندارم بعد چهل پخته و دانا شم ممکنه خطا کنم ولی دیگه بدتر از حالام فکر نکنم خطایی مرتکب شم یعنی فکر نکنم که به سیم آخر زنم یهومعیارها و ملاکهامو بی خیال شده با هر دروپیت نامناسبی که به تورم خورد خوش بگذرونم با این استدلال که یه بار زندگی می کنم. حالا بی خیال بعد چهل شم‌، فعلا ترجیح می دم رو همین اهداف فعلی کوتاه مدتم تمرکز کنم و بکوشم فکر فرداهای دورو نکنم.

امروز بالاخره کلیپ تیتراژ اول فیلمو ساختم،شد سه دقیقه و چند ثانیه، شاید به نظر کم باشه اما روزهای زیادی براش زحمت کشیدم. خیلی نسبت به این پروژه نگاه ترسناک بودن و این تموم بشو نیست دارم ولی پیش می ره ها اگه کار کنم امیدوارم در عرض دو هفته تمومش کنم.

این تقریبا بیشتر محتوای امروزم بود.



شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ | ۱۲:۳۴ ق.ظ | N |

بچه نه و بچه ها

امروز بسی زیاد خوابیدم و با زنگ ویدا حوالی دوازده ظهر بیدار شدم

از هفته ی قبل برا امروز قرار گذاشته بودیم

ولی دیروز خبری ازش نشدو منم بی خیال خوابیده بودم

که دیگه زنگ زد و عصر قرار شد بریم بیرون

بعد یکی دایرکت داده بود که اهل تهران ساکن کیشه و نفهمیدم چه کارس

رمز ارزو طلا و نقره و شرکت موفق و این چیزا بود نفهمیدم دیگه یعنی چی

چه کار می کنه یعنی

اینم تازه مد شده میان دایرکت اینجوری خودشون و معرفی می کنن که دکترن یا بسی پولدارو بیزینس من و آدم مهم

بعدم

این که انگار دیگه قابل رد شدن نیستن خیلی عادی می گن خودتو معرفی کن

نه لطفا ی نه خواهشی انگار موظفی بی برو برگرد معرفی کنی

حالا این باز ظاهرش خوبه سنشم دیگه برا من خوبه ، یکیش بود گفته بود دکتره ولی سنشو نگفته بود ولی خیلی پیر بود یه شصت ساله ای میشد ..

ایشون گفت ۴۶ سالشه

ولی عکسش بد نبود پیر نبود به اون صورت

یه مقدار برام عجیب اومد

خیلی قدیم به نظرم نمیاد یه خاطره در بیستو هشت سالگیم، هر چند ده سال گذشته ولی خب همین چند روز پیش بود انگار

که یه دوستم یه نفر برام معرفی کرده بود چهلو سه سالش بود و یه پسر بیستو سه ساله داشت

منم خیلی عصبانی شده بودم از دست این دوستم که با خودش چی فکر کرده مگه من چه گناهی کردم چه خوشی در زندگیم دیدم که به تاوانش من و لایق چنین موردی می بینه سن پسرشو بیشتر مناسبه خودم می دیدم تا خودش

عکس مرده ارم فرستاده بود و به نظرم خیلی پیر اومده بود.

خب پانزده سال اختلاف سن زیاد بود دیگه

اینطوری نبود که حالا با چهلو چند ساله ها اختلاف زیادی ندارم

حالا با این ۴۶ ساله فقط هشت سال اختلاف سن دارم که معقوله

تازه اونقدر از نظر ظاهری پیر هم نبود اینو بی تعارف می گم واقعا ظاهر جوانتری نسبت به آن چهل و سه ساله ی ده سال پیش داشت

حالا منم معمولا با آدمایی که اینطوری میان دایرکت خیلی بد برخورد می کنم

انگار یه آدم شیاد کلاهبرداره دروغگوعه با قصد و نیت شر اومده

ولی این سری گفتم بذار با یه رویه ی انسانیتر برخورد کنم دیگه

حالا حرف بدی نزده که منم یه معرفی کلی از خودم کردم

و سنو تحصیلاتمو گفتم

بعد شغلم وگفتم

با این توصیفات از خودم یه جوری حس کردم انگار دارم کلاس می ذارم

در حالی که همیشه سعی می کنم آدم خاکی ای باشم تا آدما پیشم حس خوب داشته باشن

ولی خب دیگه کلا ویژگیهام انگاری باکلاس شده نسبت به قبل هر چند خیلی اونجوری هم نباشه

حالا این که شغلم چقدر بی درآمده رو .... کی می دونه که 🤣.

این جواب و نوشتم بعدم پاشدم حاضر شدم

با ویدا رفتیم بیرون که از دخترش عکس بگیرم

بعدشم خاطراتی که در موردش حرف زدم هم حس کردم با قدیما متفاوت شده

قصد پز نداشتما ولی خب خاطراتم اینا بودن دیگه

بسی پز دار به نظرم اومدن.

بعدم اومدم خونه دایرکتم و چک کردم دیدم مردی نوشته به به چه خوب بچه هارو میارم پیشتون عکس بگیرین

بچه نه ها بچه ها😑

اونم کجا جزیره ی کیش وسط جنگ بمب 🤣بی خیال عامو مجردی رِ عشقه

می دونی مشکل بچه نیستا یعنی می گم این همه شخص بی بچه شناختم

حتی بی سابقه ی ازدواج هم شناختم حتی بعضیها اصرار داشتندو می خواستنم

ولی خب هیش کدوم اونی که باید نبودند که منظورم از نظر تطابق اخلاقیو ...

بعد می گم اگه همچین آدمی بود که تطابق داشتیم و مناسب بود و حس عشقی بود و همه چی اوکی بود بچه هم داشت اشکالی نداره

قبلا مورد بچه برام بیشتر از اینکه نمی تونم با بچش کنار بیام یه مقدار حس ناراحتی و کسر شان میومد برام، شکست دربرابر بدخواهان و مردم که بگن

هه با بچه دار ازدواج کرد، دیگه انگار با یک هیچ ازدواج کرده باشی

ولی حالا که عاقلانه به قضیه نگاه می کنم می گم اگه اخلاقش اونی بود که می خوام بچه مهم نیست منتها بچه دیگه نه که بچه ها

وگرنه من آدمیم که همیشه خدارو ناظر بر اعمالم می بینم نه نامادری بدی میشم

نه کلا جوریم که بچه ها ازم بدشون بیاد

اصلا از خیلی قدیما از اینکه در نقشی قرار بگیرم که در واقع نقش من نبود و از بیرون چنین دیده شم یه ذوق مسخره هم بهم دست می داد

نمی دونم دیگه حالا قسمت هر چی که بشه فعلا که

خیلی خستم نمی تونم فیلم مونتاژ کنم

بسی هم امروز مواد قندی مصرف کردم حس می کنم قند خونم بالا رفته

به قول ترکیه ایها کم مونده برم تو کمای شکر.

یاوه گویی بس است

خوابمان می آید 🥱

پ ن :

بچه به کنار یارو متاهلم بود

واه واه ملت خجالت نمی کشن ولش وارد جزئیات نمیشم

بلاکش کردم رفت

اینم شانس مایه .....



پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۸ | ۹:۳ ب.ظ | N |

براساس تجربه های زیسته ی خودم معمولا نقطه های عطف در زندگی وقتیست

که یا از شدت غم خودتو ته خط می بینی یا اینکه حس خوب داری و امیدواری

و من در هیچ کدام از این حالات نیستم

خنثی هستم

این یعنی اینکه باز گیر کرده ام در همان بخشی که یکی بهش لقب داده بود

هپروت زندگی

متنه این بود :

این هپروت کجاست که نصف عاشقی، غم، اضطراب، دوست داشتن، جشن‌ها در آن خرج می‌شود، نگاه‌های طولانی به جاهای تکراری!

جایی وسط خیال و واقعیت! مرزی از زمان که معلوم نیست برای گذشته بود یا حال!

یک جای عجیب که نمی‌شود باور کرد، زمان زیادی از عمر در آن سپری می‌شود.

گاهی فکر می‌کنم، سر خدا که زیاد شلوغ می‌شود، بعضی‌ها می‌روند در هپروت، تا نوبتشان شود که ادامه دهند...

یک چیز در هپروت مشترک است، ما بعد از جریانی به هپروت می‌رویم، مثلاً بعد از حرف‌هایی، غم‌هایی، جدایی‌هایی.

دیدن کمد رخت‌خواب‌ها از روبرو بیشتر از ده دقیقه یا پایان فراموشیست یا آغازی دیگر، یا غرق شدن در ناامیدیست یا شروعش! آن یک نفری که دستش روی شانه شما می‌لغزد و از آنجایی نامعلوم با این کلمه بیادتان می‌آورد که: کجایی؟!؟!

آن یک نفر را در آغوش بگیرید، او ناخواسته ناجی شماست.

نجات از شروع ناامیدی.

از اولین کسی که در نزدیکی شما در هپروت بود، این سؤال را بپرسید:

کجایی؟!

تو این شرایط ها حس می کنم نوبت من نیست و هر کار کنم فقط زحمت الکیست

مثلا زحمت الکی و بی جای پیام دادنم به اون پسره

هیچی نشد چون نوبتم نبود

اما مدت زمانهای نبودن نوبتم در زندگیم حقیقتا زیاد بودش خیلی زیاد.

بله در این روزهای بی نوبتی فقط باید بشینم تدوین کنم

و پرستو گفته هفته ی بعد همدیگرو ببینیم

اواسط ماه قبل مادرش‌فوت کرد

سنی نداشت فقط یه دونه بچه اش همین پرستو بودش که متولد ۷۶

یعنی حوالی پنجاه اینا باید می بود

می خواستم تو مراسمش شرکت کنم ولی رفته بودم فیلمبرداری

چهلمش و حتما باید برم

من در این کار اخیرم بسی خسته شدم زیاد کار کردم و پولی که می گیرم

تقریبا مساوی پولیست که خرج کردم

از کرایه ی تاکسی که دادم بگیر تا خرجهایی که برای هوش مصنوعی کردم

برا همینه دیگه نمی خوام کار کنم

یا بهتر بگم تنها کار کردن به نظرم نمی صرفه

پرستو یه چی نزدیکه هفت هشت سال پیش گفته بود یه مغازه دارند که می خواد آتلیه کنه پیشنهاد داده بود همکار شیم حالا که نه دو سه سال طول می کشه تا راه بیافته

درسته این مدت زمان در نظرم همون قدر دو سه سال میاد

ولی واقعیت اینه که اون وقت من سیو یه سالم اینا بود

هنوز با جواد ازدواج نکرده بودم

چقدر زمان بعد سی سالگی تند تندتر از قبل تاخت.

و چقدر بیشترش همون در هپروت تاخت.



چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۷ | ۵:۴۰ ب.ظ | N |

کلا آدم شکمویی نیستما اما چقدر سلف سرویس چیز بدیست.

دو تا تولد رفتم فیلم برداری و هیچی نخوردم.

اولی کهیر مانع شد چیزی بخورم دومی سلف سرویس.

بعدشم واقعا دیگه دلم نمی خواد اینجوری برم فیلم برداری

پس دیگه تصمیمی هم برای خوردن در تولد بعدی نمی توانم بگیرم

تو تولد اولی که پرهیز بودم به خاطر کهیر!

تو تولد دوم هم چون سلف سرویس بود بچه ها یه طوری موقع خوردن

دورو بر خوراکیها رو گرفتن که کنار نشستم وقتی رفتن

از اون ستاره ها هیچی نمونده بود

نمی دونم اسمش چی بود ناگت بود چی بود

هر چی بود ما آدمهای قدیمی از اون چیزا نخوردیم دیگه

الآن که دارم فیلمشو کار می کنم باز می بینمشون و بسی حسرت می خورم

تو تولد اولم دندونی آوردن نخوردم سالاد اولویه آوردن نخوردم توت فرنگی بود نخوردم هیچی نخوردم فقط یه دونه خیار و یه ذره نوشابه و کمی آب داغ خوردم

چون دکتر گفته بود توت فرنگی و تخم مرغ و کلا هیچی نخورم

در حالی که در سایه ی چت جی پی تی نه گپ جی پی تو اون موقع چت جی پی تی فیلتر بود گپ جی پی تی کشف کرد عامل کهیر نه از خورد و خوراک بلکه از این بود که یه سینی گنده می ذاشتم رو پام بعد یه فن لپ تاپ روش بعد هم خود لپ تاپ و

دیگه چندین بالشت پشت سرم و به حالت نیمه دراز کش

ساعتها پشت لپ تاپ بدین شکل می نشستم

واقعا فکرشو که می کنم وحشتناکه ها

حالا هم همون قدر زیاد میشینم پشت لپ تاپ فقط دیگه سینی و رو پام نمی ذارم و فشاری رو پام نیست و لپ تاپ رو میزه

این زندگی باعث میشه کلا غرق فیلم شم یاد بدبختیام نیافتم اما

بدیش اینه فجیع غرق میشم اصلا به خودم نمی رسم

به روحم هم نمی رسم

یعنی

نه نماز می خوندم نه ورزش نه هیچی

واقعا اینجوری که به شکل فرسایشی دارم کار می کنم دارم خودم و افسرده می کنم

و به شدت امروز حس کردم که به عبادت و خلوت با خدا نیاز دارم

نماز خوندم و بعدش الآن زدم یه فیلم یه دیقه ای خروجی درآد بفرستم

برا خانمه بعدشم برم ورزش کنم

نمی گم کار نکنما ولی نباید تا این حدم خودمو غرق کنم

سعی می کنم خودمو اصلاح کنم.

فقط کاش یه تار از اون ستاره ها می خورم می دیدم مزه اش چجوره 😑😐



سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۶ | ۶:۲۰ ب.ظ | N |

زیاد آدم فراموش کاری نیستم ولی معمولا احساسی که داشتم یادم می ره

و این در مورد آدمهایی که از زندگیم حذفشون کردم هستش که یادم می ره که چرا حذف کردم در واقع چراش که نه، حسش یادم می ره

بعد که دوباره می رم سمتشون

یادم می افته که آهان علتش چی بود

چون دقیقا همون آدمن و تغییری نکردن و نمیشه دیگه

از طرفی روحیه ی عفو کننده ای دارم و جز جواد تقریبا فکر کنم پتانسیل اینو دارم همه ارو ببخشم یا حداقل برام مهم نباشن

واسه همونم هست که می تونم بعد حذف مجدد ارتباط برقرار کنم

در مورد ایشونم همه چی به کنار فکر اینکه آخه اصلا ندیدمش که حذف کردم، داشتم!

فکر کردم کامل تست بشه ببینمش و اون موقع حذف کنم

بعد الآن می بینم باز همون فرمونه

باز رفتارش گفتارش یه جوریه که فکر نکنم بازم به اون بخش برسه که برم ببینمش😑

صبح و پیام داده صبح به خیر بعد یه خورده صحبت

دیگه من گفتم برم صبحونه بخورم بیام گفته باشه بعد صبحونه زنگ می زنم

بعد با خیال اینکه زنگ می زنه در اتاقم و بستم

و بالطبع سرمای کولر نیومد تو اتاقم و اینجا بسی پختم،

و فقط چت کرد زنگ نزد

ته چتشم گفته می تونم گاهی ببوسمت

بعدشم یه چی گفت که گفتم آهان منظورت اونه و نه خیرم من اهل همچین چیزی نیستم و گفت نه عجله نکن حضوری می گم و البته نگفت که منظوری که من برداشت کردم اشتباهه

بعدشم که سکوت

سکوت سکوت

یعنی دقیقا همونه دیگه همون آدمی که پنج ماه الکی تو چت های ده روز یه باری طی شد باهاش

از این ور هم می گم بلاکش که کردم مگه اتفاق خاصی افتاد مگه کسی اومد تو زندگیم

نه

اصرار و الزامی به بودن کسی در زندگی نیستا

ولی خب انسانیم دیگه واقعا عادلانه نیست که یه نفر با این سن

وقتی در سلامت روح و جسم به سر می بره تنها به گور شه

به زور نباید چیزیو از خدا خواست می دونم ولی آیا رحمت خدا نباید یک بار هم شده یهویی شامل ما شه؟ هععععععیییییی چی بگم آخه.

یه بار یه روانشناس اینستا باقطعیت گفت آدمها رو از طریق چت نمیشه شناخت

ولی واقعا این چنین با قطعیت صدور همچین حکمی صحیح نیست

بله با یه روز چت فردا بری دیت حق داری بگی تو چت نشناخته بودم

ولی تو چت در دراز مدت چرا، میشه شناخت

شناخت کاملم نشه یه کلیتی ازش میشه شناخت

اصلا من آدما رو با حرف زدنشون می سنجم بیشتر تا با حضور فیزیکیشون

باقیش حالتهای انسانیه دیگه سرفه می کنه عطسه می کنه پلک می زنه چه می دونم سرشو می خوارونه شاید قشنگ بخنده و یه سری قشنگیای خاص داشته باشه یا یه سری زشتیها

ولی از دیدگاه من وقتی با یکی بشه در همون چت غرق صحبت شد

حین دیدار هم دیگه به برتری ها و کاستیهای ظاهریش خیلی اهمیت نمی دی و از همون قشنگیهای ظاهریشه که بیشتر خوشت میاد

و برعکس وقتی یکی اصلا صحبت خوبی نداشت وقتی ببینیش حتی از خوشگلیاشم خوشت نمیاد تو دلت می گی واه واه

مثل حسم به جواد

یعنی اینکه درست نیست بگیم آدمها رو نمیشه تو چت شناخت

خیلیم میشه

و در مورد ایشونم اصلا چشم آب نمی خوره حتی اگه این بشرو از نزدیک ببینم چیزی تغییر کنه،

ببینیم اصلا میسر می شود این دیدار

یا خیر 😑



دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۵ | ۶:۱۱ ب.ظ | N |

اغلب مواقع هر موقع به شانس تکیه کردم با کله رفتم تو گل

تو گُل نه ها تو گِل

حالا با عقلمم که پیش رفتم خیلی ندرخشیدم ولی خب به سختی هم شده یه چیزی به دست آوردم

بعد نمی دونم بعضا با چه عقلی رو میارم به امتحان مجدد شانس 🤔

بابام جان بچه جون تو شانس نداری دیگه این و قبول کن و به زندگی مبارکت ادامه بده،

همین بشین خودتو غرق مونتاژ و فوتوشاپ کن که نیاندیشی که چه بودی چند سالت است چقدر زندگی تباهی داشتی و داری و جامانده از چیستی کیستی و .... چه اصراریه آخه

این چه کار مسخره ای بود که کردی؟

بله بعد اینکه شانسم را مجدد امتحان کردم

که خیلی سخت نیست حدس زدنش که چه کردم

این فکر از سرم گذشت 🤣

این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفت خام



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۴ | ۵:۸ ب.ظ | N |

امروز یهو وسوسه شدم به اون پسری که بلاک کردم پیام بدم

چون خیلی تنهام واقعا لازمه یه آدم خوب تو زندگیم باشه دیگه

واقعا وقتشه که باشه ولی گزینه ی بهتری نیست

یا خیلی سنشون کمه یا خیلی سنشون زیاده

کلا شرایط مناسب نیست

ایشونم اگه دروغ نگفته باشه شرایطش خوبه

دکترای برق داره

دو ماه ازم بزرگتره

قدشم بلنده.

ولی اگه متاهل باشه و دروغ گفته بلشه چی

اصلا یکی با این شرایط چرا مجرد باشه

کلا رفتارشم شک به متاهل بودن داشت

اصلا موقع صحبت گرم نمی گرفت

هر از ده روز یه بار می گفت سلام خوبی

و باز گرم نمی گرفت

چند باری خواستم جو صمیمی کنم ولی هیچ اهمیتی نداد

اوج گرمی صحبتش این بود احساسمونو چی کار کنیم؟☹️

معلوم بود دیگه منظورش از احساس چیه

د آخه من نمی فهمم تو حرف عادی زدی با من که بریم سراغ حرف غیر عادی....

پیام دادن مجددم به این فرد بیهوده اس و در حد یه فکر نگهش داشتم و این کارو نمی کنم.

الآنم می گم شاید اگه از نزدیک دیدیم رفتارش بهتر شد

وگرنه اگه قرار باشه همون الگوی بی روح قبل باشه فایده نداره که ...

کاش اگه در صورت دیدار خوب شد، خودش پیام می داد

درسته بلاکش کردم

ولی من از بله بلاکش کردم

کل راههای ارتباطیو نبستم که، حالا دو ماه بیشتره بلاکش کردم

نیومده بگه چرا بلاکم کردی

در حالی که حتی تو روبیکا تو کانالم ادش کردم ...

خب حق داشتم بلاکش کنم

از دی ماه تا اردیبهشت ماه

یه جوری حرف نزد که حتی برم ببینمش

می دیدی یهو می گفت دو ساعت دیگه بیا ببینمت

آخه شدنیه تو دوساعت آدم حاضر بشه ؟

حاضر شدن یه طرف من ذهنم نمی تونه تو دوساعت رفتن به قرار و برا خودش هموار کنه

اونم کی هشت شب

همش حس تو آب نمک بودن داشتم

همش حس اینکه متاهل هست و گرفتم

بهشم گفتم تو متاهلی ؟

گفت شناسنامه اشو میاره

بعدشم دلیل آورده که اگه متاهل بودم که اینقدر احساس نمی گفته🙃

که ای کوفت به آن احساس بی احساسش

آدم انقدر بی روح آخه اگه متاهل نبود اون همه ترس و لرزش از یه

زنگ زدن چی بود این همه ویس نده نمی تونم گوش بدم گفتنش واسه چی بود؟

یعتی یکی با سی و هفت هشت سال سن از پدر مادرش بترسه !

یه ارتباط بی حس و حال هر از ده دوازده روز یه بار یه پیام

دو بار به خاطرش رفتم لباس خریدم که حالا هر چند اون پالتوعه خیلی زشت بود ولی دیگه من شش میلیون نداشتم اون موقع اون پالتو قشنگه ای که پسندیدم بخرم

و یه پالتوی دربو داغون نزدیک سه میلیونی خریدم

خب چرا باید پالتو انقدر گرون میبود اه🙁

چطور میشه که یکی شرایط سنیش تحصیلیش و قدیش خوب میشه

ولی اصلا نمیشه باهاش حرف زد

واقعا من خیلی سعی کردم باهاش حرف بزنم برم دیدنش ولی اون اصلا یه جوری بود دیگه

نهایتا هم بلاکش کردم

البته من از بدیهای خودم زیاد گفتم از درد و مرضهام

مثلا گفتم کمرم درد می کنه نمی تونم صاف بشینم

کل بدنم کهیر زده

و ....

خودمم یادم می رفت اون هر از ده روز یه بار بعد سلام خوبی می پرسید کهیرات خوب شد؟

نمی دونم این چه مرضیه دارم که همه عیب و ایرادامو باید اول بگم

که یارو انتظارش زیاد نباشه 🤣



شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۳ | ۹:۱۳ ب.ظ | N |

چندین روزه که خواب درست درمون شبانه نداشتم

و همش‌تا صبح بیدار بودم وقتی خوابیدم که کلاغها و گنجیشکابا ذوق و شوق گار گار و جیک جیک می کردن

الآن کار مفیدیم کرده باشم باز یه چیزی اغلب همینطور الکی بیدار بودم و کاریم پیش نبردم

بعدشم درسته صبحهارو خوابیدم اما خواب شبانه یه چیز دیگس

و به شدت حس می کنم بعد چندین روز رویه ی بد ناخوش احوال هستم

دیشب و می خواستم حتما بخوابم ولی گفتم حالا چند دیقه بشینم دو سه تا عکس تولد خودم و کار کنم

که همین چند دیقه شد چندین ساعت و باز تا صبح بیدار موندم

الانم نشستم با بی حوصلگی تمام

عکسهای دختر بهاره ارو تو پروژه ی آماده ی افتر افکت می چینم

فیلم کوتاهی که فرستادمو پنجاه پنجاه پسندید

گفت دو بار که لباس می پوشه ارو جدا جدا بذار و تهشم نافرجام تموم نشه

دیگه یه فیلم سی ثانیه ای بود که برای اینستاش فرستادم

معمولا تو اینستا همه چی نافرجام تموم میشه دیگه ......

این که گفته واسه اینستاش فیلم بسازم

کار من و بدتر خراب کرده و استرسم و چندین برابر

وگرنه اگه من همون روند نرمال کاریمو طی می کردم

تا حالا کلی پیش رفته بودم

نهایتا تصمیم گرفتم همون جور مثل همیشه کار کنم بعدشم تیکه های خوبشو بردارم برا اینستاش

یه مشکلیم که دارم وقتی یه کاریو یه مدل برای یه مشتری انجام می دم

دفعه ی بعد می خوام یه کار متفاوت انجام بدم

انگار مثلا این جدیده کار قبلیو دیده که تکراری بشه

یه جوریم قبلیه از چشم می افته، و یه دلیل بیحوصلگی الآنمم اینه عین این پروژه ی آماده ی افتر افکتو سال ۴۰۲ برای فیلم عقدی که آ فیلمبرداری کرده بود انجام دادم.

خب این از این و یه چی دیگه یه حس نامناسب داد بهم

یعنی فکرش و که می کنم چنینه

نمایشگاه نمایشگاه رزومه و ... و....

اینکه همش افراد مختلف میان برا من نمایشگاه نمایشگاه می گن یه جوری

رفته رو مخم

و فکر می کنم یعنی یه پیام از طرف کائنات که باید جدیش بگیرم؟

اصلا نمایشگاه زدن و یه کار بی خود و مسخره می بینم

یه بار یه عکسمو تو نمایشگاه شرکت دادم چون استاد وعده داده بود یه نمره به کسایی که شرکت کردن اضافه بده

من طبق معمول مطمئن بودم بیست میشم

و استاد رندوم نمره ها رو چید و به شانس من هجده افتاد

بعدشم دیگه من بابل نبودم عکسمو تحویل بگیرم دوست بابلیم تحویل گرفت

و همش نیاورد نیاورد آخرش آخر ترم سه آورد

ومن موقع برگشتم به تبریز نمی دونم کجا جا گذاشتمش

واقعا دلم کباب شد

خلاصه که نمایشگاه که می گن یاد اون تابلو عکس گم شدم می افتم یاد یه نمره ی وعده داده شده ی دروغ هیچ رزومه ای هم برام نشده خداییش

فقط کاش عکسه بود

اگه یه تاکسی می تونستم از ترمینال بگیرم و اینجوری

دربه در با اتوبوسهای مختلف تا خونه نمی اومدم اون عکسه گم نمیشد🙁

الآن کیا نمایشگاه گفتن بهم

بله چند روز پیش پرستو گفت: که می خواد با استاد کلاس عکاسی حرف بزنه نمایشگاه بزنه

گفتم خب که چی چه فایده ای داره نمایشگاه ؟

گفت رزومه اس دیگه

چه بدونم من که جدی نگرفتم

بعدشم

امروز دوست نوشهریم زنگ زد

حرف زدیم و

گفت مهر می خواد دانشگاه تدریس کنه اینجا تدریس کنه اونجا تدریس کنه

پرسید تو چی کار می کنی

گفتم منم هیچی همون فریلنسری و قفلی زدم رو فیلمهای تولد یه بچه

بعد پرسیدم پایان نامه اتو نمی خوای کتاب کنی؟

گفت:نه و تاکید ورزید کاریست بی فایده چرا که الآن همه دنبال مقاله ی خارجین

و کسی تو پایان نامه اش از مطالب ایرانی استفاده نمی کنه

خب من که قصد ندارم کسی از کتاب من پایان نامه بنویسه فقط از نظر خودم قشنگه و مفید و دوست دارم بقیه هم ازش استفاده کنن

از طرفی پایان نامه ام فقط ترجمه ی مقاله های خارجی نبود که

من خودم تحقیق کردم خودم مصاحبه کردم

خودم کلی مطلب جدید اضافه کردم

و واقعا دوست دارم که کتاب شه

حقیقتا دنبال شهرتش نیستم از نظر خودم خیلی کتاب قشنگی ازش درمیاد

هم برای علاقمندان به حیوانات هم برای علاقمندان به عکاسی از حیوانات

به هر حال کلی زد رو سر ذوقم که هدفم کاریست بی خود و هزینه

بر

و کار خودش خوب است

منم گفتم من که شنیدم برا تدریس باید دانشجوی دکتری باشی

گفت آره ولی اون از سال نودو دو تدریس کرده رزومه داره نمایشگاهها و ....شرکت کرده

و بله باز این صحبت نمایشگاه

چرا نمایشگاه رزومه باشه کتاب نباشه

نمی دونم

چه بسا همیشه راه اشتباه رفتم که هیچی نشدم

ولی من نمایشگاه دوست ندارم

ولی کتاب دوست دارم

پوف ولش چقدر حرف زدم

بهتره برم آماده ی خواب شم چون فردام می ریم پیکنیک

لپ تاپم بذارم کنار بعدا این کارو تموم می کنم واقعا انرژیم افتاد.



پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۱ | ۹:۲۲ ب.ظ | N |

هم اکنون یه قطعه فیلم سی ثانیه ای تو واتساپ دارم برای بهاره آپلود می کنم

و به قدری استرس دارم که مشابه این چنین استرسی رو نه هنگام گرفتن نتیجه ی کنکور و نه هنگام گرفتن کارنامه ی دوم راهنماییم داشتم

مشابهشووووو؟ داشتم ولی یادم نبود الآن یادم افتاد ولی از یاوه گویی پرهیز نموده نمی گم کی و چگونه بود

نمی دونم چرا کیفیت فیلمم داخل منزل انقدر افتضاح شده

کاش روز قبل تولد می گفتم بیاید ست نورپردازیو ببریم خونتون بذاریم ولی دیگه نگفتم دیگه

حالاکلی راه چاره کردم هیچ کدوم چندان موثر نبود یه برنامه دانلود کردم به اسم توپاز که اصلا کاربردی نبود

داوینچی دانلود کردم لپ تاپ من باز نکرد

یه هوش مصنوعی ویدیو ساز پیدا کردم نهصد هزارم براش پول واریز کردم تا کیفیت ویدیو رو بالا ببره گفت محتوا نامناسب

لااله الا الله ها اگه محتوای خیانت پرتقال به هلو بود مناسب تشخیص می داد حالا یه بچه شمع فوت می کنه چیش نامناسبه نمی فهمم

خلاصه نشد دیگه نشد کیفیتو زیاد کنم

برای اینکه بی کیفیتی داخل خونه ارو کمی بشوره ببره یه تیکه ویدیو که تو پارک گرفتم اولش گذاشتم همون بخش که می خواستم پروانه رو دست دختر بشینه

برا اونم پروانه هام واترمارک دار بود که در اینجا این نزدیک یه میلیون پول که به هوش مصنوعی ویدیوساز داده بودم به کارم اومد و یه پروانه ی متحرک رو پرده سبز ساختم و پروانه ارو تو پریمیر گذاشتم رو انگشت دخترک بعدم که بخش بی کیفیت میاد دیگه

یعنی

بخش پریدن رو لباس و ..... همین دیگه بخش فوت کیک کیفیتش خیلی بده اون و یه تیکه عکسشو گرفتم پرامپت نوشتم بلکه ویدیو رو بسازه ساخت ولی نه قیافه ی بچه مثل خودش موند نه چیزی که می خواستمو درست دراورد چند ساعتی استوریش کرم بعد متوجه شدم اول ویدیو یه صدم ثانیه عکس واقعیشونه پاک کردم .

واقعا دارم دیوونه می شم از این بی کیفیتی

کاش هوش مصنوعی کیفیت فیلمو زیاد می کرد، ولی کلی ویدیوی مسخره برا خودم ساختم خندیدم یکیشم گذاشتم اینستا برای تولدمان.



سه شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۰۹ | ۱۱:۱۹ ب.ظ | N |

راستیتش من از بیستو دوی خرداد که رفتم تولد دختر بهاره کمتر روزی بیکار بودم

هر روزم با کار ادیت عکساشون گذشت

و چشام به شدت خسته شده

از این طرفم که مدام ایراد می گیره

چه می دونم پسرش و حذف کنم دامنش و بلند کنم گردن بند کج و صاف کنم نور غیر طبیعیه اونو اصلاح کنم

و ... و...

عکسا هم که خیلی خیلی زیاد بود

معمولا بخش فوتوشاپ برام خسته کننده تر از تدوین میاد

ولی آخه دیگه من حتی برای عروسی هم این همه عکس ادیت نکرده بودم که برای این جشن تولد عکس ادیت کردم

و تهش که چی آخه این همه عکسو می خوان چی کار

دیگه دیروز دلم خواست کمی برای خودم زندگی کنم

بعد مدت ها خودم هم برم جلو دوربین واسه تولدم از خودم عکس بگیرم

بعدشم ابدا حوصله ی فوتوشاپ عکسهای خودم نبود با هوش مصنوعی سرو تهش جمع کردم خیلی ام بهتر شد

یه عکس دیگه ام می خواستم بسازه با عکس بچگی که این روزا ترند شده که تو آینه بچگیت و نگاه می کنی و ...

ولی بچگیم و اصلا شبیه خودم درنیاورد حالا شاید با فوتشاپ درست کردم شایدم نشه

بعدشم نمی خواستم از الآن بذارم اینستا

دیدم همه جا خبره اینه بندرعباس داره بمباران میشه گفتم حالا جنگ میشه نتها قطع میشه باز

اینم مثل عکس دفاعم می مونه

و تو پیجم ثبت نمیشه

آخه اصلا خیلی مهمه دیگه جزء واجباته عکسهای مهم تو پیجم باشه

اون روزهای زمان دفاع فقط قطعی نت نبود که اگه عکس روزمرگیتو می ذاشتی پیجت فحش می خوردی

از اون طرفم روز دفاع عکس درست درمون نگرفتم تک و تنها با یه عالمه وسیله

و همه چی هول هولی اصلا نفهمیدم چی شد،

دوستم چند تایی عکس گرفتا هرچی گفتم بفرست نفرستاد انگار نه انگار ...

یه چند تا فیلم هم یکی از دوستام با گوشی خودم گرفت که اصلا خوب نیستن

فقط گویای آشفتگی و پریشانی اون روزه

شاید روزی که کار بهاره تموم شد با هوش مصنوعی عکس روز دفاع ساختم 😑

ولی به قول یه ضرب المثل بی تربیت ترکی بعد عروسی حنارو به .... می زنن

سالها آرزو داشتم با دسته گل و وایت بردو مقنعه که مشخصه های روز دفاع باشه عکس بگیرم، تا عقده ی اون عکس روز دفاع زن مصطفی با مصطفی از دلم بره

حالا بماند که فکر می کردم فقط در اون قاب شوهررو کم دارم نگو حتی خودمم نمیشه برم تو اون قابه 😑

خب دیروز اون عکسرو گذاشتم پیجم طبق معمول تو تریدز هم افتاد اصلا این چیه من نصب کردم آخه هیچ جذابیتی نداره مورد استفادش برا چیه؟

اولش یه پیج آموزش هوش مصنوعی بود اون نمی دونم سر چی گفت نصبش کنم منم نصب کردم ولی هیچ استفاده ای نبردم

فقط یک عاامه غریبه می بیننت که انگار خوشم میاد فکر کنم به طور غیر عمد دیده میشم

یهویی خودم خبر ندارم که

بلکه عشق از اونجا سر برآورد مثلا 😑

والله دیگه مرضه همینه دیگه با خودم صادق باشم وگرنه دلیلش چیه؟ اگه این نیست پس چرا

پاکش نمی کنم نمی فهمم!

هر چی تو اینستا پست می ذاری می ره اونجا

بعدشم شونصد نفر ناشناس اومدن تبریک گفتن

منم جواب همشونو دادم گفتم مجردیه و مزایاش از شونصد تا غریبه تشکر کن هیشکیم هیچی نگه بهت.

بعد نمی دونم از اونجا بود یا کجا

یک نفر اومده دایرکت اینستام بدون سلام نوشته دکتره تو ونکوره اصالتا

تبریزیه الآن اومده تبریز فامیلو ببینه....

به به و جه جه

خب الآن من چه کار کنم؟

بدون نگاه کردن به عکس پروفایلش چتشو باز کردم که کاش باز نمی کردم

عکس پروفایلشو دیدم

وای وای خوشم نیومد، حالا هر چی تیپ من نیست دیگه

بدم میاد مرد لباس زرشکی متمایل به صورتی با اشکال برگ برگ و شلوارک سفید بپوشه بعد همه موهای دست و پاشم بزنه سنشم نزدیک شصت سالی باشه

سلیقه و تیپ من این نیست قصد توهین ندارم

هیچ جوابی ندادم

به خواهرم می گم می گه ما یه دونه دختر به کانادا دادیم بسمونه

و کلی خندیدم

کلا امروز هی همه چیو مسخره کردم خندیدم

در حین صحبت با خواهرم بودم که دیدم بابا صدام می زنه

فکر کردم چی شده اونجوری از خود بی خود می گه نگاااااااار بعد دیدم طوری نیست فقط گوشیم زنگ می زنه

کلا وقتی گوشیت زنگ بزنه جواب ندی بابا جوری رفتار می کنه فکر می کنی یکی مرده یا چه فاجعه ای رخ داده

یه بار یادمه دوران نامزدیم بود حموم بودم بابام با یه لحن هراسان اومد پشت در گفت پدر شوهرت چندین بار زنگ زده کارت داره!

منم فکر کردم مصطفی مرده پدر شوهرم زنگ می زنه چون اصلا اون به من زنگ نمی زد

نفهمیدم چطوری از حموم درومدم

دیدم هیچطوری نشده اونیم که زنگ زده خود مصطفی بود نه پدر شوهرم.

بگذریم از کجا یاد چی افتادم

این استرسه مدل صدا زدن بابا یه طرف

اینکه دیدم واییی اونی که زنگ می زنه بهاره اس یه طرف

اصلا انرژی مقابله با صحبت با اونو نداشتم ولی بعدش تو واتساپ پیام دادم، ببخشید زنگ زدید نشنیدم عکسها زیاد بود از امروز فیلمتونو شروع می کنم اونم بحمدالله هیچی نگفت لایک کرد.

بله گفتم فیلمتونو شروع می کنم

ولی شروع نکردم

کل امروز دنبال یه فوتیج پروانه بودم

که رو انگشت دختر بشینه بعد پروانه پرواز کنه و کاری خفن خلق شه

ولی پیدا نکردم اونام که قبلا پیدا کردم همه واتر مارک داره

انواع و اقسام هوش مصنوعی های ویدیو سازو امتحان کردم بلکه با پرامپت نویسی خودم همچین ویدیویی بسازم که نشد

الآن یه عکس متحرک پیدا کردم نمی دونم به کارم بیاد یا نه

می تونم تو گپ جی پی تی پول بدم و بخش ویدیو سازی و فعال کنما

ولی آخه مگه چقدر از بهاره پول می گیرم که این همه هم خرج هوش مصنوعیش کنم

امروز در واقع هیچ کاری نکردم ولی به شدت خسته شدم خوابم میاد

از دست بهاره می خوام فرار کنم ونکوور کانادا 😂

امروز خیلی الکی خندیدم ولی ته روز انرژیم افتاد،



یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۰۷ | ۱۱:۱۴ ب.ظ | N |

دیروز خاله ام شله زرد احسان داده بود و برای ناهار از بیرون گفته بود

هر سال می رفتیم خونه ی خاله ولی امسال دیگه به خاطر اینکه مادربزرگ نمی تونه پله بالا بره تو خونه ی مادربزرگ جمع شدیم

بعدشم عصر رفتیم خونه ی خاله که شله زردهارو بنویسیم

خونه ی خاله و مادربزرگ خیلی نزدیکه

منم فکر می کردم دوباره برمی گردیم خونه ی مادربزرگ

برای همین خداحافظی درست حسابی با مادربزرگ نکردم.

دیروز از زیبایی وصف ناپذیر نوه ی یک نفر که دو سالی از خواهر زادم

کوچیک تره تعریف شد

و متوجه شدم خواهر زادم خیلی ناراحت شده حتی کم مونده گریه اش بگیره

اونی که ازش تعریف می شد چهارده و خواهر زادم شانزده سالشه

منم دیدم اون ناراحت رفتم پیشش نشستم سرشو گرم کردم

با گوشی و نشون دادن عکسهای بهاره بهش که غم غصه ارو فراموش کنه

و بعدش که تنها شدیم موقع برگشت وقتی همه از ماشین پیاده میشدن

و اون تو ماشین تنها بود خم شدم گفتم: تو خیلی هم خوشگلی فقط خجالتی هستی و

از خجالت شونه هاتو جمع می کنی همین باعث میشه به چشم نیای.

یادمه

منم در نوجوانی همچین حالتی داشتم خجالتی فراری

انگار همه خیلی آدم خاصین من معیوبم

اصلا یه وضعی بودم ولی فکر کنم در این حدم نبودم

بیشتر وقت رقصیدن چنین بودم.

بعدها خیلی بعدها شاید بعد ازدواجم، نه ازدواج هم نه بعد طلاقم

کم کم به خودم گفتم بابا چته همه آدمن دیگه

این خجالت مسخره چیه که داری

البته دز خجالتی بودن من نسبت به خواهر زادم خیلی کمتر بود موقع رقصیدن همچین می شدم

یه ذره اولش با ذوق می رقصیدم

بعد یهو خجالت می کشیدم تلپی می نشستم

ولی دیگه تو ارتباط با آدما تا این حد خجالتی و شانه ها رو خم کننده نبودم

نمی دونم دیگه این بچه خیلی حساسه و با این حساس بودنش همش خودش

و حرص می ده و به سلامتیش ضربه می زنه

دیگه منم به عنوان خاله اش ناراحت میشم دیگه

دوست ندارم اینجوری همش تو خودش بره فکر کنه دوست داشتنی نیست

و بقیه من جمله خواهر زاده کوچیکتره محبوبتره.

این از دیروز

امروز بهاره صحبت کرد

و صحبت وی بسی استرس آور است

امروز چند تا عکس دیگه ادیت کرده فرستادم

و جمعا به بیش از صد تا رسیده

می گوید فیلم ها را به کجا رساندم

مگه من بین این همه عکس وقت کردم به فیلم برسم موتور که نیستم

بعدشم گفت گردن بندش کجه

برام عجیب اومد که چطور ندبدم منی که خیلی با دقت چهره ی آدما رو آنالیز می کنم

و بله من چهره ارو آنالیز می کنم

خیلی در قید و بند جواهرات نیستم

جواهرات برا من فقط حکم بفروشم وسایل عکاسی بخرم و دارند

و اصلا درک نمی کنم چرا آدمها طلا دارند

یعنی همه نیازهاشون تامین شده که به داشتن طلا رسیدن

حوصله ی مبارکمان امروز پشت لپ تاپ به سر آمد

واقعا فوتوشاپ که از حد می گذره دیوانه کننده میشه

هیچ مراسمی نبوده تا حالا که براش صد تا عکس ادیت کنم که البته این از صدم بیشتر شده

و هنوزم هست

تازه ایراد گرفته پسرش و بهش نزدیکتر کنم

یا کلا پسرشو حذف کنم

بمونن دختر و پدر و مادر

اصلا پسر برا چی لازمه 🤣

خیلی دلم می خواد عکسا تموم شه فیلمو شروع کنم

واقعا بد جور حوصلم سر رفته



جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۰۵ | ۱:۲۳ ق.ظ | N |