بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

بچه نه و بچه ها

امروز بسی زیاد خوابیدم و با زنگ ویدا حوالی دوازده ظهر بیدار شدم

از هفته ی قبل برا امروز قرار گذاشته بودیم

ولی دیروز خبری ازش نشدو منم بی خیال خوابیده بودم

که دیگه زنگ زد و عصر قرار شد بریم بیرون

بعد یکی دایرکت داده بود که اهل تهران ساکن کیشه و نفهمیدم چه کارس

رمز ارزو طلا و نقره و شرکت موفق و این چیزا بود نفهمیدم دیگه یعنی چی

چه کار می کنه یعنی

اینم تازه مد شده میان دایرکت اینجوری خودشون و معرفی می کنن که دکترن یا بسی پولدارو بیزینس من و آدم مهم

بعدم

این که انگار دیگه قابل رد شدن نیستن خیلی عادی می گن خودتو معرفی کن

نه لطفا ی نه خواهشی انگار موظفی بی برو برگرد معرفی کنی

حالا این باز ظاهرش خوبه سنشم دیگه برا من خوبه ، یکیش بود گفته بود دکتره ولی سنشو نگفته بود ولی خیلی پیر بود یه شصت ساله ای میشد ..

ایشون گفت ۴۶ سالشه

ولی عکسش بد نبود پیر نبود به اون صورت

یه مقدار برام عجیب اومد

خیلی قدیم به نظرم نمیاد یه خاطره در بیستو هشت سالگیم، هر چند ده سال گذشته ولی خب همین چند روز پیش بود انگار

که یه دوستم یه نفر برام معرفی کرده بود چهلو سه سالش بود و یه پسر بیستو سه ساله داشت

منم خیلی عصبانی شده بودم از دست این دوستم که با خودش چی فکر کرده مگه من چه گناهی کردم چه خوشی در زندگیم دیدم که به تاوانش من و لایق چنین موردی می بینه سن پسرشو بیشتر مناسبه خودم می دیدم تا خودش

عکس مرده ارم فرستاده بود و به نظرم خیلی پیر اومده بود.

خب پانزده سال اختلاف سن زیاد بود دیگه

اینطوری نبود که حالا با چهلو چند ساله ها اختلاف زیادی ندارم

حالا با این ۴۶ ساله فقط هشت سال اختلاف سن دارم که معقوله

تازه اونقدر از نظر ظاهری پیر هم نبود اینو بی تعارف می گم واقعا ظاهر جوانتری نسبت به آن چهل و سه ساله ی ده سال پیش داشت

حالا منم معمولا با آدمایی که اینطوری میان دایرکت خیلی بد برخورد می کنم

انگار یه آدم شیاد کلاهبرداره دروغگوعه با قصد و نیت شر اومده

ولی این سری گفتم بذار با یه رویه ی انسانیتر برخورد کنم دیگه

حالا حرف بدی نزده که منم یه معرفی کلی از خودم کردم

و سنو تحصیلاتمو گفتم

بعد شغلم وگفتم

با این توصیفات از خودم یه جوری حس کردم انگار دارم کلاس می ذارم

در حالی که همیشه سعی می کنم آدم خاکی ای باشم تا آدما پیشم حس خوب داشته باشن

ولی خب دیگه کلا ویژگیهام انگاری باکلاس شده نسبت به قبل هر چند خیلی اونجوری هم نباشه

حالا این که شغلم چقدر بی درآمده رو .... کی می دونه که 🤣.

این جواب و نوشتم بعدم پاشدم حاضر شدم

با ویدا رفتیم بیرون که از دخترش عکس بگیرم

بعدشم خاطراتی که در موردش حرف زدم هم حس کردم با قدیما متفاوت شده

قصد پز نداشتما ولی خب خاطراتم اینا بودن دیگه

بسی پز دار به نظرم اومدن.

بعدم اومدم خونه دایرکتم و چک کردم دیدم مردی نوشته به به چه خوب بچه هارو میارم پیشتون عکس بگیرین

بچه نه ها بچه ها😑

اونم کجا جزیره ی کیش وسط جنگ بمب 🤣بی خیال عامو مجردی رِ عشقه

می دونی مشکل بچه نیستا یعنی می گم این همه شخص بی بچه شناختم

حتی بی سابقه ی ازدواج هم شناختم حتی بعضیها اصرار داشتندو می خواستنم

ولی خب هیش کدوم اونی که باید نبودند که منظورم از نظر تطابق اخلاقیو ...

بعد می گم اگه همچین آدمی بود که تطابق داشتیم و مناسب بود و حس عشقی بود و همه چی اوکی بود بچه هم داشت اشکالی نداره

قبلا مورد بچه برام بیشتر از اینکه نمی تونم با بچش کنار بیام یه مقدار حس ناراحتی و کسر شان میومد برام، شکست دربرابر بدخواهان و مردم که بگن

هه با بچه دار ازدواج کرد، دیگه انگار با یک هیچ ازدواج کرده باشی

ولی حالا که عاقلانه به قضیه نگاه می کنم می گم اگه اخلاقش اونی بود که می خوام بچه مهم نیست منتها بچه دیگه نه که بچه ها

وگرنه من آدمیم که همیشه خدارو ناظر بر اعمالم می بینم نه نامادری بدی میشم

نه کلا جوریم که بچه ها ازم بدشون بیاد

اصلا از خیلی قدیما از اینکه در نقشی قرار بگیرم که در واقع نقش من نبود و از بیرون چنین دیده شم یه ذوق مسخره هم بهم دست می داد

نمی دونم دیگه حالا قسمت هر چی که بشه فعلا که

خیلی خستم نمی تونم فیلم مونتاژ کنم

بسی هم امروز مواد قندی مصرف کردم حس می کنم قند خونم بالا رفته

به قول ترکیه ایها کم مونده برم تو کمای شکر.

یاوه گویی بس است

خوابمان می آید 🥱

پ ن :

بچه به کنار یارو متاهلم بود

واه واه ملت خجالت نمی کشن ولش وارد جزئیات نمیشم

بلاکش کردم رفت

اینم شانس مایه .....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۱۸ساعت ۹:۳ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك