یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
الآن اینجوریم که هر کی بیاد سمتم نه نمی گم می گم بذار بشناسم اگه مورد تاییدم نبود نه می گم و البته خیلی زیادم طول نمی کشه که نه بگم قبلا اینطوری نبودم چون فکر می کردم سبکیه اینجوری بودن چون فکر می کردم آدم درست اولش از دور مد نظرت قرارمی ده و بعد شناخت میاد جلو به نظرم تفکر اشتباهی بود خدایی خودم از دور با مد نظر گرفتن رفتار یکی چقدر می تونم به شناخت برسم شده حتی شناخت سطحی همینم نمیشه از طرفیم یه دلیل دیگه که به اینجور پیشنهادا نه می گفتم اینکه فکر می کردم نشانه ی پاکدامنیه و اصلا خیال می کردم اینجوری می بینه چه دختر خوبیم و اگه خیلی دوستم داشته باشه میاد خواستگاریم، خیلی احمقانه انگار فقط من باید دوست داشته بشم نه اون انگار فقط اثبات پاکدامنیه خودم کافیه و اون دیگه خودش حتما خیلی پاکدامنه ، حالا درست یا غلطیه این تفکر یه طرف سنیم نداشتم که ، فکر می کردم حالا عجله ای نیست اگه موقعیت خوبیم بود و باختم بازم خوبترش هست همش این بودم تا اواخر بیست و دو سالگی که کم کم دیدم وای انگاری داره شوهر خوبا همه گلچین میشه ها دیگه به ما چیزی نمی رسه ها که دیگه تو بیست و سه سالگیم ازدواج کردم و شوهر خوبییییییی؟ نه نبود.... دیگه تا من طلاق بگیرم و دوباره مجرد شم شد بیست و شش هفت سالم و دیگه کاملا شوهر خوبای مناسب سنم گلچین شده تموم شد اون ته مه ها بداش مونده بودن که از بس بد بودن گفتن ما مطلقه نمی خوایم منم باز اصلاح نشده بودم آخه فقط کافی بود یکی بخوادم و اصلا در پی این نبودم که آخه این بنی بشر ببین برات خواستنین بعد موضوع طلاق خودتو پیش بکش واقعا یادگرفتم هر جور به خودت نگاه کنی بقیه هم همون می شن وقتی طلاقو مثل مایه ی ننگ ببینی واس خودت که بابتش نخواستنی هستی بالطبع همین میشه اون دورانم گذشت حالا دیگه طبیعیه که در قدم اول نه نگم و طبیعیه که در قدم دوم با یه ذره حرف زدن نه بگم ...حالا من تو سن سی و پنج این شدم ولی یادم میاد زمان دبیرستان یه دوستی داشتم که می گفت :آخه من اول جواب پسرارو می دم چون می گم شاید خوب باشن ! منم تعجب می کردم که گیرم خوب باشن تو چهارده پانزده سالگی می خوای بری تو رابطه که چی ؟ چند روز پیش یکی پیام داد و امروز بلاکش کردم البته دیروز یا پریروز بهش گفته بودم نمی خوام باهاش حرف بزنم و چون بازم امروز سلام نوشت بلاک کردم اصلا یادم نیست شغلشو تحصیلاتشو پرسیدم یا نه ولی چیزایی که ازش یادمه اینه که اهل کرمان بود پرسیدم چند سالته گفت ۳۴ پرسیدم شصت و هشتی یا شصت و نه گفت شصت و هفت گفتم متولدای شصتو هفت تا ده خرداد شدن ۳۶ و حداقلش سی و پنجن اونوقت تو چه طور سی و چهاری ؟ که معلوم شد اردیبهشت ۶۷ و سی و شش شده بعدشم هیچی حرف نزده گفت زنگ بزنم شمارتو بده گفتم من هیچ شناختی از شما ندارم عکستونم ندیدم یه عکس فرستاد که خیلی بد بود یه عکس بی کیفیت تو تاریکی کنار یه جای خاکی که یه پسری با لباس محلی سراپا سفید ایستاده بود نمی دونم لباس کجا بود از اونا که یه پیرهن تا پایین زانو میشه و شلوار سفید اگه اشتباه نکنم یه پارچه سفیدم سرش بسته بود خیلی قد بلند بعد یه نفرم ریز نقشتر از اون با فاصله و نیمرخ و جلوتر ازش وایساده بود با یه هیکل غیر ورزشکاری و کمی دارای شکم با یه لباس دربو داغون خونگی شلوارشو تا زانو زده بالا و یه بلوز آستین کوتاه چهره اش هم همچین واضح نبود گفت خودش اونه یعنی یه سلفیه همینطوری و نامرتب می فرستاد بهتر از این عکسه بود گفتم عکس بهتر از این نداشتی من نمی خوام با شما حرف بزنم گفت چرا گفتم حس خوبی به کسی که عکسش با یه پسر دیگه پهلوش می فرسته ندارم و دیگه جوابشو ندادم و امروز دیدم باز پیام داد بلاک کردم آیا این بشر می تونست آدم درستی باشه ؟ واقعیتش کرمان دوره و اصلا فرهنگش با ما نمیسازه دیگه عکسشم دلیل کافی بود که نخوام هر چند کاملا قانعم نکرد که آدم خوب و مناسبی نیست اما بدم اومد ... این روزا یاد حرفی که یه بار یه نفر زد می افتم کسی که با اکراه گفت شوهر خوب شوهریه که مرده باشه، خیلی دوست دارم حق با اون نباشه ولی متاسفانه پسری و ندیدم که خلافشو برام ثابت کنه کاش یکی پیدا شه خلافشو ثابت کنه . اما یکی پیش بینی های بدی برام کرد ناراحتم کرد اینجور وقتا حس می کنم میشد که بشه ولی این نفرینها نذاشت خیلی وقت پیش یه پستی دیده بودم که یه نفر می گه طبق شرع جهیزیه با پسره منم کامنت داده بودم خوبه که طبق عرف با خانواده ی دختره وگرنه با پسرا باشه چند تا چیز بنجول و آشغال می خرن حالا یکی اومده کلی پیشبینیهای بد برام کرده که چهل سالت بشه نه مهریه می خوای نه چیزی فقط یه نر می خوای بدون هیچ مراسم و... جهیزیه ارو با وام ازدواج می خرین مهریه ارو می ذارین اجرا پول حرام و....و.... اینکه چیا گفت بیشتر تکرار نکنم چون واقعا ناراحتم کرد عوضی مگه من حرفی از مهریه زدم ؟ تازه کی و چه زمانی با وام ازدواج میشه کل جهیزیه ارو خرید؟ سال نودو یک با وام ازدواج فقط یه فرش خریدیم دیگه برا بقیه اقلام از وام ازدواج کمک نگرفتیم ضمنا مگه همین وامه بلا عوضه ! خلاصه که این بشر امروزمو خراب کرد دیروزم که اتاقمو تمیز می کردم چون دوبار لباس شستم بابا از اون تکیه کلام نفرینیش استفاده کرد که خونه ات دوخته نشود چه قدر میشوری می سابی البته به قصد بد نمی گه ولی چه با قصد چه بی قصد تکیه کلامشه در حالی که من یه ماه بیشتره این اتاقو تمیز نکردم .... اینجور نفرینها و اینجور پیشبینیهای فلاکت بار شاید یه حرف ساده باشن ولی واقعا ناراحتم می کنن و اون بشری که بی خودو بی جهت اومده برام پیشبینی بدبختی می کنه حلال نمی کنم از دست بابا هم که بی خودی می خواد یه حرفی گفته باشه ناراحتم تو سی و سه سالگیم که همش درحال خونه تکونی بودم به عشق ازدواج کم از این اصطلاح استفاده نشده و خب بی تاثیرم نبوده خونه ام دوخته نشد که نشد 😔 این چیزا واقعا بی تاثیر نیست سه تا بچه ایم هیچ کدوممون خونه نداریم منم که گل سر سبد همشون ... اما در مورد جهیزیه و اینکه بحمدالله به عهده ی مرد نیست ... تو ترکیه رسم بر اینه لباس عروس به عهده ی خانواده ی عروسه ولی وسایل سنگین جهیزیه به عهده ی داماد یه برنامه ای نگاه می کردم از اونا که معمارا میان خونه اشونو درست می کنن و ... اونجا اکثرشون ناراحت از اینن که موقع ازدواجشون شوهرشون مثلا اون مبلی که می خواستو نخرید چون مثلا مادرشوهرش یه مبل دیگه گفت بخرن در عوض اغلب از لباس عروسشون راضین چون به انتخاب خودشون بوده و لازم نبوده منت شوهرو بکشن منظور منم همینه اگه قرار باشه طبق شرع برا جهیزیه منت این مردا رو کشید خب برات کم می ذارن دیگه همون طور که در مورد هر چیزی که طبق عرف به عهده ی اوناس و کوتاهی می کنن خودشونم بخوان خوبشو بخرن مادر پدرش اونقده تو گوشش می خونن که اونم قانع میشه یادمه وقتی جهیزیه امو چیدیم بابام گفت روز اون روزی بشه که این مبلا پاره بشه جدیدشو بخرین در اون جا بابام دعای خیر کرد که البته نگرفت ولی فرداش مادر شوهرم و زن داداشش جهت خودشیرینی نگران از آینده که ای وای پسرشون چه طور بخره دور برداشتن که نه آدم باید وسایلشو خوب نگه داری کنه و مادرشوهرم گفت من هنوز وسایل جهیزیه امو دارم و زن داداششم بهش ملحق شد که اونم زن داداشش که بهتره هیچی نگم ولی مادر شوهرم معتعقد بود که جوان چه طور بخره ..... د ِد د د د د د ..... مادر شوهرم کجا جهیزیه اشو داشت یه ملاغه و کفگیر منظورش بود آخه یخچال فریزر لباسشویی فرش و مبلو پرده و تلویزیونشون همه خرید مصطفی بود که خود مصطفی می گفت .... اینجاهارو حذف کردم زشته از جزئیات زندگیشون بگم و به من چه کاری ندارم هر چی برا خانوادش خریده اصلا چشم داشتیم ندارم ولی دیگه اینکه مادرش هنوز هیچی نشده ناراحتو نگران این بود که بیست سال دیگه مصطفی بخواد برا خونه ی خودش مبل بخره اینش زور داشت خدایی ! خدا نگذره از اون بشری که این اراجیفو تحویلم داد و منو یاد این چیزا انداخت خدا نگذره منم نمی گذرم ازش رفتم دایرکتش نوشتم بیمار روانی و البته تو کامنتم جوابشو دادم بعدشم بلاکش کردم اصلا و ابدا حلالش نمی کنم![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

