بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

نه که نشه، میشه من تنهایی دارم بار زندگیمو به دوش می کشم

ولی داشتم به یه عکسی که حتی رکوئستم و قبول نکرد نگاه می کردم

و دیگه رکوئست رو پاک کردم

فکر کردم یا عمدی یا سهوی نخواسته قبولم کنه

شایدم گرفتاره

نمی دونم

فقط می دونم مگه آدما کیو دارن کی براشون از اعضای خانوادشون می تونه عزیزتر باشه که یه سال بیشتر حتی نخوان به خانوادشون سر بزنن

من دوست ندارم از کسی توقع داشته باشم

اما همه که مثل من بی توقع نیستن درست نیست همه ناکامیهاتو سر بقیه بندازی پنجاه سالو رد کرده باشی و هنوز مسئولیت زندگی خودتو به عهده نگیری

خیلی دلم می خواست منم یه داداش داشتم که به عنوان یه فرد نزدیک خانوادم کمک حال کارایی از زندگیم می شد که زنونه نیست

ولی نیست دیگه

کلا فکر کنم هر کی حسرت داداش داره همچین تصوراتی داره

یه فرد امن بی توقع که مثل کوه پشتشه و می تونه حرفاشو بهش بگه

و چون از بابات جوانتره می تونه پا به پات باهات بیاد،

مهم نیست گفتم که توقعی از کسی ندارم

اما یک حضور یک قبول رکوئست دیگه واقعا چیز زیادی نبود

حداقل توقع اینشو داشتم

من گرد مرگ و تو چهره ی بعضیها می بینم

همین باعث میشه مهربونتر باشم حس ترحم کنم

ماها مدت زیادی تو این دنیا نیستیم

چرا اینقدر راحت ول کنیم بریم و هیچ خبری از هم نگیریم

هه

از اون ور ازدواج هم کردم

شوهرم دقیقا ورژن برادری برا خواهرش بود که من برا خودم می خواستم

و نداشتم

و دقیقا جایی من و به عنوان همسر تنها گذاشت رفت کنار خواهرش


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۲ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط N|

وی افسرده بود ناراحت بود که چهلو شش سالش شده و مدتهاست لوازم

آرایشش را آپدیت نکرده و اصلا با لوازم آرایش جدید مثل کانسیلر و کانتور

و متد آرایشی جدید آشنا نیست

و گریه می کرد که دیگر پیر شده و عمرش را به فنا داده و چیزی به مردنش نمانده

گریه می کردو من در عجب این رفتارهایش بودم !

حالا انگار مثلا من خیلی پرفوسور آرایشم یک قلم کاغذ برداشته بود

تا ترتیب آرایش را از من یادبگیرد

منم برای اینکه حال و هوایش بهتر شود و گریه و ماتم را تمام کند گفتم اوکی حالا آرایش می کنم تا یاد بگیری

یک جایی یک حرفی زدم که یادم نبود چنین حرفی زدم

بعد ده دوازده روز که این حرفمو به خودم برگردوند

خیلی به نظرم جوک آمد

دیروز پرسید اونجا آدمها جوان بودند؟ یا پیر بودند؟ چه طوری بودند ؟

گفتم: جوان بودند، پیرشون من بودم

و حالا که افسردگیش برطرف شده بود زد زیر خنده و گفت: یاد اون حرفت

موقع آموزش آرایشت به من افتادم که گفتی براش را که به پنکک زدیم فوت می کنیم

تا سبک شه چون ما که پیر شدیم و به مردنمون چیزی نمونده پنکک نره لای چین و چروکهامون مشخص شه!

🤣🤣🤣🤣

من این حرف و زدم ؟!

خدایی خیلی جوکم.

و اما از دیگر مکالمات من و وی

چند روز پیش رفتم حموم که حموم ما تو زیرزمینه

دیدم یه گربه اومده نشسته تو حموم

در واقع از پنجره ی پذیرایی اومده و بعد رفته زیر زمین

و چون ما در پذیرایی و بستیم تو خونمون گیر افتاده بود

وقتی دیدمش به نحوی یاریش کردیم بره از خونه بیرون

بعد رفتنش آثار پی پی گربه روی قبر سمور را ملاحظه کردم

قبر سمور جاییست که سی سال پیش بابا یک سمور آنجا دفن کرد

صاحب خونه های قبلی خونه امون یه سمور تاکسی درمی شده تو دکور

جاگذاشته بودند

ته زیرزمینمونم یه سوراخ بود که بابا اونجارو پر کرد، سمور تاکسی درمی شده ارو هم اونجا دفن کرد

و حالا گربه رو قبر سمور پی پی کرده بود

راجع به سمور و تاکسی درمی بودنش با وی صحبت کردیم.

بعدش هم از صحبتهای دختر عمه هایم در غیبت از جاریهای عروس گفتم

گفتم که آنها گفتند آ...... ژاکارد پوشیده بود ولی خیلی زشت بود، ژاکارد ارزون قیمت بود!

از رو این دو مکالمه امون کمی گذشت وقتی مجدد عقب گرد کردیم

رو غیبت راجع به لباسهای جاری عروس

وی که اصلا نمی کوشد در مکالمه کلاس بگذارد

گفت:لباس آ...... گفتی چی بود؟ تاکسی درمی بود؟!

-تاکسی درمی چیه ژاکارد بود

-آههههههان

🤣

یکی دیگر از مکالمات خنده دار من و وی هم این بود که باز وی یه نقل قول از خودمو به خودم بازگرداند و من یادم نبود ولی باز نقل قول او از خودم خیلی به نظرم خنده دار اومد

چندی پیش گیمبال خریدم

و پس فردای خرید رفتم پارک که از دختر بهاره فیلم بگیرم

آقا مگه من بلدم با این وسیله کار کنم

یعنی نمی دونستم نباید وسط کار لنزو تغییر بدم چرا که تعادل به هم می خوره،

بچه زحمت می کشید کلی ادا در میاورد من از آسمون و هوا فیلم می گیرفتم

البته بعدا مجدد قرار فیلمبرداری گذاشتم و گفتم اون روز هوا آفتابی بود خوب نشد

و البته اون روزم درسته فیلم بد شد ولی جاهایی در کلیپ قابل استفاده بود

وقتی راش های افتضاح و با وی مرور می کردیم

با وی در زمینه ی اینکه آخه آدم این لباس و تو پارک می پوشه و رو دشت و دمن غلت می زنه هم صحبت کردیم

و گفتیم که ما باشیم کلی از لباس مراقبت می کنیم که خراب نشه البته من که مثل وی خیلی مراقب لباسهایم نیستم وی چنین است...

شد هفته ی بعدش

وی که تیکه ای از کلیپ ساختمو دید گفت تو هفته ی پیش خوب گفتی که

این دختر داره جای خالی(💩) اعمال می کند بر لباسش و من هم همان جای خالی را (💩)اعمال می کنم بر فیلمش.

وااووووو چه سخن نفیسی گفته بودم 😁

ای بابا من باز یادم نبود اینو گفته باشم ولی چه صنعت ادبی ظریفی به کار برده بودم.

خب این ها مکالمات خنده دار من و وی بود نوشتم که بماند به یادگار از شش ماه اول چهارصدو پنج

و اما امروز

هیچ کاری نکردم

دیشب لاکهامو پاک کردم چرا که دوره ی ... تمام شد

و من از روز عروسی لاک داشتم و این هفت روزه بسی از ناخن هایم خوشم می آمد

از وقتی که شنیده بودم عروسی ای در پیش است تنها اقدامی که انجام داده بودم این بود ناخنهامو کوتاه نکردم و یک روز قبل عروسی لاک زدم کلا زیاد اهل لاک نیستم چون لاک می زنی بعد پاک می کنی بعد نماز می خوانی بعد یه هفته می بینی یه نقطه یه جایی لاک مونده اعصابت به هم می ریزه که یعنی همه نمازهام هیچ شد ولی خب دیگه برا عروسی می زنم یا اگه مثلا عشقی تو زندگیم بود و ذوقی داشتم می زدم حالا که در این عروسی لاک زدم واقعا از دستام خوشم اومده بود خیلی رو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشته بود ولی دیگه دیشب پاکشون کردم ناخنامم بهتره کم کم به فکر کوتاه کردنشون باشم مزاحمم می شن هر چند قشنگند.

باز امروز خیلی دیر بیدار شدم

می خواستم برم حموم که مشتری زنگ زد بیاد عکسو تحویل بگیره

منتظر موندم که اومدو عکسو گرفت و رفت

و بعدشم رفتم حموم

بعدشم باید دعای توسلو معراج می خوندم چون برای خروجی کار دختر بهاره که با مشکل مواجه بود نذر کرده بودم که خروجیش درآد

و بعد پایان دوره بخونم ولی حالا اصلا نا نداشتم تکون بخورم ساعتها با حوله نشستم با گوشیم بازی کردم

این همه خستگی برای چیه واقعا

بعدشم که باز نه حال نماز بود نه حال ادای نذر و نیاز

و بعدش دیگه گفتم یه تمرینی با گیمبال برم شاید سوم شهریور بعضی جاها دو دوربینه فیلم گرفتم با گیمبال فیلم گرفتم ،

یا نه ریسک نکنم؟

آخه در اون صورت باید دوربین بزرگه ارو رو سه پایه رها کنم و همکار ندارم که اون مراقبش باشه

یهو دیدی یکی خورد به سه پایه و تجهیزات تلپی خورد زمین

امروز در تمرین نصب دوربین رو گیمبال بس که انجام ندادم یادم رفته بود ولی بالاخره تونستم و خب دیگه می دونم وسط کار نباید لنزو جابه جا کرد

تا فاجعه ی فیلمبرداری از دختر بهاره تکرار نشه اما خب خطرات دیگه ای هست

به هر حال این سه شهریور اگه به خیر بگذره خیلی خوب میشه

و اما از اون طبقه ی هجده هم خبری نشد🤕

اینم از امروز پر از تنبلی من.

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۲ساعت ۲:۴۱ ق.ظ توسط N|

خدا رو شکر که امروزم را هم به سلامتی پشت سر گذاشتم
و الآنه ی امروزم را هم که دیروز می گفتم اگه فردا این ساعت ببینم، را هم دیدم.


ماجرای امروز از پنج شنبه صبح شروع شد


وقتی در پس عروسیه سخت چهارشنبه تا ظهر خوابیده بودم و تلفنم زنگ زد


گفت: شما فلانی هستی تو سایت ای استخدام برای تدوینگری فرم پر کردی؟


همچین چیزی را اخیرا پر نکردم اما زمانهای مختلف یه چیزایی پر کردم


چون گفت: تدوینگر پس اشتباه نمی گفت،


منم گفتم: بله


و گفت: می تونین بیاین برای مصاحبه
و ....
دیگه قرار برای امروز ساعت سه گذاشته شد،

در ولیعصر برج تجارت جهان، طبقه ی هجده واحد هفت
راستش طبقه ی هجده یه مقدار به نظرم وحشتناک اومد
اما خب اسمش تجارت جهان بود لابد جای معتبریست


سعی می کردم استرس نداشته باشم


استرس اینکه قبولم کنند یا نه که نداشتم


استرس این و داشتم یه وقت خفتمان کنند قاچاق

اعضای بدن باشند


یا دزد باشند


و اینجور تخیلات.


به هر حال از اونجا که استرس قبولی یا ردی نداشتم


حوصله نکردم شب فیلمها و نمونه کارارو یه جا مرتب

کپی کنم


شب و عکس بهاره ارو کار کردم و بعدشم باز مثل

همیشه لباسهامو شستم تا فردا خشک شه


و حوالی سه یا چهار شب خوابیدم


صبح دوازده و نیم به سختی پاشدم


بعدشم یه صبحونه ی مختصر خوردم رفتم حموم

موهامو خشک کردم شلوارمو اتو کردم و دیگه فرصت

آرایش درست درمون نبود


ساعت دو نیم اسنپ گرفتم رفتم ولیعصر


ولیعصر، خیلی از ما دوره


یه سه چهار دیقه سه رو می گذشت که رسیدم و رفتم داخل ساختمان


در مصاحبه خیلی از برخوردهای خودم راضی نبودم

البته
زیادم حرف نزدیم

شماره ی جدید دادن گفتن زنگ بزنم و زنگ زدم شماره

ام براشون افتاد


و نمونه کار هم نشد ببینن چون سیستمشون هارد خور نبود یعنی بودا اونی که بود دفتر و بست رفت.

تو گوشی یکی نشون دادم بعدم گفت:نمونه هامو به شماره اش بفرستم
بعدم گفت:چند تا هم راش می فرسته تدوین کنم ببینه
که نفرستاد
حالا شاید نپسندیدتم. نمی دونم اینکه جایی کار کنم خیلی برام مهم نیست همینطوریش حسابی سرم شلوغ هست اما
الآن راستش دوست دارم این کار و بگیرم چون
ساختمونش قشنگ بود 🥺


از اون ارتفاع کوهها ویوی قشنگی داشتش


آدم خوشش می اومد


انگاری خارج بود


اما اگه هم نپسندنم و نخوانمم مهم نیست دیگه واقعا

فکر می کنم بستگی به قسمتم داره که اونجا بودن در قسمتم و سهمم از زندگیم هست یا نه
نه خلاقیتم و خوبی کارم


بهشون گفتم شاید خیلی ماهر نباشم اما تلاشگر هستمو یعنی با تلاش می تونم ایده های مد نظر و درآرم.
بعدش هم خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت غرب مبارک خودمان
اولش رفتم چاپ عکس گفت تا چهل دیقه دیگه حاضر میشه
بعدش رفتم تعویض باطری ساعتم
و بعدش هم رفتم انتشارات خبر بگیرم از روند چاپ کتابم
فکر می کردم حالا اونم می گه یه چهار پنج تومنی باید بدی
که نخواست، گفت:تا آخر شهریور حاضر میشه و باقیش به تعداد چاپی که بخوای و پول کاغذ بستگی داره ...
بعدشم رفتم عکسو تحویل بگیرم یه بهانه آورد که نفهمیدم یعنی چی
خلاصه گفت:بیست دیقه دیگه آماده میشه
منم گفتم:پس من برم قطران و بیام
گفت تا هفت هستش بری قطران می رسی آخه؟


گفتم: آری مگر قطران کجاست که.


یعنی نگاه کردم ساعت دیدم هنوز پنج و نیم نشده قطرانم نزدیکه دیگه
سوار یه اتوبوسی شدم
رفتم قطران تا اون تالار که سوم شهریور می رم را شناسایی کنم ببینم کجاست

اگه می دونستم کجاست سوار اتوبوس محله ی خودمون می شدم 😐
می خواستم هم بشناسمش هم ببینم آیا مجوز می خوان یا نمی خوان و ....
تو قطران که پیاده شدم هی پرسو جو کردم تالار قائم کجاس کجاس
و تهش پرسون پرسون به جایی رسیدم که بسی نزدیک خونه ی خودمون بود که

یعنی اگه یه ایستگاه بعد ایستگاه خونه ی خودمون از اتوبوس پیاده میشدم با تالاره قد صد متر فاصله داشت و بسی نزدیکتر از آن بود که رفتم

سوار اتوبوس قطران شدم
زین رو بسی متعجب شدم که آخه از کی تا حالا اینجا قطران شده؟

خلاصه که رفتم داخل نه مدریتی نه کسی کاری
یه خانم بی حوصله ای هم کنار دوربین و گیمبال و این چیزا بود
ازش پرسیدم شما عکاسی
گفت:آره
پرسیدم: اینجا مجوز می خوان
گفت:تو هم عکاسی
گفتم:آره
گفت:نه اینجور تالارای کوچولو مجوز نمی خوان
تالار فرهنگیان مجوز می خواد
تا حدودی خیالم راحت شد
بعدشم سراغ مدیریت گرفتم که بپرسم می تونم اینجا ست نور پردازی بیارم ؟
که ببینم بین صحبتها می پرسه مجوز دارم یا نه
که یه خانمی درومد یه کارت داد بهم وگفت به مدریت زنگ بزن عزیزم
دیدم نه باو انگاری کلا سخت گیر نیستن
خیالم تا حد زیادی راحت شد اما بازم نگرانم
دوباره رفتم عکاسی تا عکسمو تحویل بگیرم
و بالاخره تحویل دادن و
اومدم خونه.
چند تا فیلم دیگه هم به عنوان نمونه فرستادم
اونام گفتن راش را در تلگرام می فرستند که نفرستادند
یعنی چه می شود
می خواهنم
یا
نمی خواهنم
من خیلی اون ساختمون و دوست داشتم
آدم اونجا کار کنه حس اینکه تو اروپایی جایی کار می کنه بهش دست
می ده
فکر کن اونجا با یکی هم مثل فیلم خارجیها فال این لاو بشی
به به و چه چه
چه قدر زیبا می شود
خواهرم پرسید
حقوقش اینها رو نپرسیدی
گفتم : نه آخه من گیجم
واقعاها در زمینه ی پول گیجتر از من وجود نداره
امروز موقع تعویض باطری گفت کارت به کارت کن به جا ششصد شصت تومان کارت به کارت کردم
بعد اون روز بهاره می پرسید چند تومنم مونده منم
گفتم دو تومن
گفت: کم نمی گی؟
اولش سه و هشتصد حرف زدیم
منم یک و صد زدم الآن می مونه دو وهفتصد.

واقعا جلو بهاره خجالت کشیدم از گیجیم

آنقدر که حتی اینجا هم ننوشتم که چقدر گیجم
چرا انقدر نسبت به پول بی تفاوت و گیجم این خصلت ضایع چیه من دارم
یاد کلاس اول دبستان افتادم
مدام بهم می گفتن دقت کن
با خودم می گفتم دقت چیه یعنی چی کار باید کنم ؟
حالا تنها تفاوتم اینه می دونم دقت چیست
ولی کلا علاقه ی فطری نسبت به دقت کردن ندارم
من ذوق اون ارتفاع ساختمون و اون ویوی کوهها و فال این لاو شدن در آسانسورهای اون ساختمون در سر می پرورانم بیشتر تا اینکه ماهی چقدر پول می دن.
☺️

پ ن :نزدیک یه ساعت زمان برد تا این پست و ثبت کنم

ای .....تو باعث و بانی خرابی نت که زمان ما براشون علف خرسه 😡

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك