بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خدا رو شکر که امروزم را هم به سلامتی پشت سر گذاشتم
و الآنه ی امروزم را هم که دیروز می گفتم اگه فردا این ساعت ببینم، را هم دیدم.


ماجرای امروز از پنج شنبه صبح شروع شد


وقتی در پس عروسیه سخت چهارشنبه تا ظهر خوابیده بودم و تلفنم زنگ زد


گفت: شما فلانی هستی تو سایت ای استخدام برای تدوینگری فرم پر کردی؟


همچین چیزی را اخیرا پر نکردم اما زمانهای مختلف یه چیزایی پر کردم


چون گفت: تدوینگر پس اشتباه نمی گفت،


منم گفتم: بله


و گفت: می تونین بیاین برای مصاحبه
و ....
دیگه قرار برای امروز ساعت سه گذاشته شد،

در ولیعصر برج تجارت جهان، طبقه ی هجده واحد هفت
راستش طبقه ی هجده یه مقدار به نظرم وحشتناک اومد
اما خب اسمش تجارت جهان بود لابد جای معتبریست


سعی می کردم استرس نداشته باشم


استرس اینکه قبولم کنند یا نه که نداشتم


استرس این و داشتم یه وقت خفتمان کنند قاچاق

اعضای بدن باشند


یا دزد باشند


و اینجور تخیلات.


به هر حال از اونجا که استرس قبولی یا ردی نداشتم


حوصله نکردم شب فیلمها و نمونه کارارو یه جا مرتب

کپی کنم


شب و عکس بهاره ارو کار کردم و بعدشم باز مثل

همیشه لباسهامو شستم تا فردا خشک شه


و حوالی سه یا چهار شب خوابیدم


صبح دوازده و نیم به سختی پاشدم


بعدشم یه صبحونه ی مختصر خوردم رفتم حموم

موهامو خشک کردم شلوارمو اتو کردم و دیگه فرصت

آرایش درست درمون نبود


ساعت دو نیم اسنپ گرفتم رفتم ولیعصر


ولیعصر، خیلی از ما دوره


یه سه چهار دیقه سه رو می گذشت که رسیدم و رفتم داخل ساختمان


در مصاحبه خیلی از برخوردهای خودم راضی نبودم

البته
زیادم حرف نزدیم

شماره ی جدید دادن گفتن زنگ بزنم و زنگ زدم شماره

ام براشون افتاد


و نمونه کار هم نشد ببینن چون سیستمشون هارد خور نبود یعنی بودا اونی که بود دفتر و بست رفت.

تو گوشی یکی نشون دادم بعدم گفت:نمونه هامو به شماره اش بفرستم
بعدم گفت:چند تا هم راش می فرسته تدوین کنم ببینه
که نفرستاد
حالا شاید نپسندیدتم. نمی دونم اینکه جایی کار کنم خیلی برام مهم نیست همینطوریش حسابی سرم شلوغ هست اما
الآن راستش دوست دارم این کار و بگیرم چون
ساختمونش قشنگ بود 🥺


از اون ارتفاع کوهها ویوی قشنگی داشتش


آدم خوشش می اومد


انگاری خارج بود


اما اگه هم نپسندنم و نخوانمم مهم نیست دیگه واقعا

فکر می کنم بستگی به قسمتم داره که اونجا بودن در قسمتم و سهمم از زندگیم هست یا نه
نه خلاقیتم و خوبی کارم


بهشون گفتم شاید خیلی ماهر نباشم اما تلاشگر هستمو یعنی با تلاش می تونم ایده های مد نظر و درآرم.
بعدش هم خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت غرب مبارک خودمان
اولش رفتم چاپ عکس گفت تا چهل دیقه دیگه حاضر میشه
بعدش رفتم تعویض باطری ساعتم
و بعدش هم رفتم انتشارات خبر بگیرم از روند چاپ کتابم
فکر می کردم حالا اونم می گه یه چهار پنج تومنی باید بدی
که نخواست، گفت:تا آخر شهریور حاضر میشه و باقیش به تعداد چاپی که بخوای و پول کاغذ بستگی داره ...
بعدشم رفتم عکسو تحویل بگیرم یه بهانه آورد که نفهمیدم یعنی چی
خلاصه گفت:بیست دیقه دیگه آماده میشه
منم گفتم:پس من برم قطران و بیام
گفت تا هفت هستش بری قطران می رسی آخه؟


گفتم: آری مگر قطران کجاست که.


یعنی نگاه کردم ساعت دیدم هنوز پنج و نیم نشده قطرانم نزدیکه دیگه
سوار یه اتوبوسی شدم
رفتم قطران تا اون تالار که سوم شهریور می رم را شناسایی کنم ببینم کجاست

اگه می دونستم کجاست سوار اتوبوس محله ی خودمون می شدم 😐
می خواستم هم بشناسمش هم ببینم آیا مجوز می خوان یا نمی خوان و ....
تو قطران که پیاده شدم هی پرسو جو کردم تالار قائم کجاس کجاس
و تهش پرسون پرسون به جایی رسیدم که بسی نزدیک خونه ی خودمون بود که

یعنی اگه یه ایستگاه بعد ایستگاه خونه ی خودمون از اتوبوس پیاده میشدم با تالاره قد صد متر فاصله داشت و بسی نزدیکتر از آن بود که رفتم

سوار اتوبوس قطران شدم
زین رو بسی متعجب شدم که آخه از کی تا حالا اینجا قطران شده؟

خلاصه که رفتم داخل نه مدریتی نه کسی کاری
یه خانم بی حوصله ای هم کنار دوربین و گیمبال و این چیزا بود
ازش پرسیدم شما عکاسی
گفت:آره
پرسیدم: اینجا مجوز می خوان
گفت:تو هم عکاسی
گفتم:آره
گفت:نه اینجور تالارای کوچولو مجوز نمی خوان
تالار فرهنگیان مجوز می خواد
تا حدودی خیالم راحت شد
بعدشم سراغ مدیریت گرفتم که بپرسم می تونم اینجا ست نور پردازی بیارم ؟
که ببینم بین صحبتها می پرسه مجوز دارم یا نه
که یه خانمی درومد یه کارت داد بهم وگفت به مدریت زنگ بزن عزیزم
دیدم نه باو انگاری کلا سخت گیر نیستن
خیالم تا حد زیادی راحت شد اما بازم نگرانم
دوباره رفتم عکاسی تا عکسمو تحویل بگیرم
و بالاخره تحویل دادن و
اومدم خونه.
چند تا فیلم دیگه هم به عنوان نمونه فرستادم
اونام گفتن راش را در تلگرام می فرستند که نفرستادند
یعنی چه می شود
می خواهنم
یا
نمی خواهنم
من خیلی اون ساختمون و دوست داشتم
آدم اونجا کار کنه حس اینکه تو اروپایی جایی کار می کنه بهش دست
می ده
فکر کن اونجا با یکی هم مثل فیلم خارجیها فال این لاو بشی
به به و چه چه
چه قدر زیبا می شود
خواهرم پرسید
حقوقش اینها رو نپرسیدی
گفتم : نه آخه من گیجم
واقعاها در زمینه ی پول گیجتر از من وجود نداره
امروز موقع تعویض باطری گفت کارت به کارت کن به جا ششصد شصت تومان کارت به کارت کردم
بعد اون روز بهاره می پرسید چند تومنم مونده منم
گفتم دو تومن
گفت: کم نمی گی؟
اولش سه و هشتصد حرف زدیم
منم یک و صد زدم الآن می مونه دو وهفتصد.

واقعا جلو بهاره خجالت کشیدم از گیجیم

آنقدر که حتی اینجا هم ننوشتم که چقدر گیجم
چرا انقدر نسبت به پول بی تفاوت و گیجم این خصلت ضایع چیه من دارم
یاد کلاس اول دبستان افتادم
مدام بهم می گفتن دقت کن
با خودم می گفتم دقت چیه یعنی چی کار باید کنم ؟
حالا تنها تفاوتم اینه می دونم دقت چیست
ولی کلا علاقه ی فطری نسبت به دقت کردن ندارم
من ذوق اون ارتفاع ساختمون و اون ویوی کوهها و فال این لاو شدن در آسانسورهای اون ساختمون در سر می پرورانم بیشتر تا اینکه ماهی چقدر پول می دن.
☺️

پ ن :نزدیک یه ساعت زمان برد تا این پست و ثبت کنم

ای .....تو باعث و بانی خرابی نت که زمان ما براشون علف خرسه 😡

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۰۱ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك