یک خوابی دیدم که خواب خاصی نبود ولی این سبک خوابها برام خیلی عجیبن

اینکه بعد بیداری هم حس می کنم از نظر فیزیکی دستو پام همچنان درگیره

واقعیت نبود که یعنی قدرت تجسم مغز تو خواب انقدر قویه

یا به عالم غیب رفتم

هر چی هست از اولش دچار این اختلال نبودم

فشار زندگی خوابهامو همچین عجیب کرده البته نه که همش پیش بیاد هر از گاه پیش میاد

مفادشم اینجوری بود یه کوه و دره ای بود

یه بخش‌پله کانی داشت به سمت صعود و یه بخش‌ دالانی

در مناطقی حوالی خونه ی سه تا هفت سالگیمون

نباید از اون مسیرها می رفتم که رفتم

بعدش در یک جای متروکه ای گم بودم و تعداد کمی از افراد باهم سوار اتوبوسی شدیم که برگردیم

در جاهایی که گم بودیم

اتوبوس هم مسافر زیادی نداشت

مسیر طولانی هم مگه تموم می شد و مگه این گم گشتگی به پیدا شدگی بدل می شد اونجا یه پسر بود که ظاهرشو خیلی می پسندیدم یه مقداری هم خارجی طور بود بعد عاشق شده بودیم

بعدم هیچی دیگه بهتره ادامه ندم

ولی بسی از خوابه خوشم اومده بود بیدار که شدم همش دوست داشتم دوباره بخوابم دوباره اون پسررو ببینم

حدس این که چه خاطرات و چه تفکراتی این خواب و ساخته بود خیلی برام سخت نیست

اما مغز هم بیکاره ها چه چیزهای بی خودی و جدی می گیره در عالم رویا.

بالاخره بیدار شدم ولی همچنان منگ بودم و به فکر خوابه.

بعدش هم مادرم با تلفن حرف زد و فهمیدم یکی بیمارستان رفتیم ملاقات

بعدشم اومدم خونه تا برق و بالطبع آب قطع نشده گفتم یه دوشی بگیرم ولی برقا قطع نشد

انگاری جمعه ها نمیشه

در کل امروز هیچ کار خاصی نکردم ولی عجیب غریب خسته بودم.



شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۷ | ۱۲:۳۸ ق.ظ | N |