شب رو به شدت مشغول مونتاژ شدم و حالا تازه می خوام در فردای دیشب
بخوابم
رویه ی بدیست بینظمی. ولیکن بحث اون نیست، بگذریم.
صحبت اینه دیروز دو نفر ناراحتم کردند
یکی بی شناخت من و زندگی من با تکیه به یک جمله ی شوخی مانندم به دو نفر که در فیلمی در زیر باران همدیگرو می بوسند، و من بهشان گفته بودم یه جوری راحت زیر بارون وایسادن انگار زیر آب ولرم حمومن
گفته بود: این خانم هیچ درکی از عشق نداره حتما خیلی زندگی سختی داشته.
از این قضاوت خیلی بدم اومد.
و اما دومین حرف حرص دار بدین شرح که یکی
وقتی مطلع شد که موجودی کارتم فقط هشتصد هزار تومانه گفت:
پس زندگیتو صرف چی کردی.
وی تقریبا هیچ شناختی از من نداره....
با هر دوی این آدمها با عصبانیت برخورد کردم
اما
آیا بایست این حرفها رو جدی بگیرم؟
باید جدی بگیرم:
که من نمی دونم عشق چیست؟
و آیا زندگیمو صرف تباهی کردم؟
خب جواب سوال دوم اینکه زندگیمو صرف قمار و اعتیاد و الکل نکردم
صرف کار هم نکردم
اگرم کار کردم درآمدی به اون صورت نداشتم ولی برای کار داشتن خیلییییییییییییییییییییی کار کردم. سالها برای کار داشتن دوییدم 😑
و اما بارون
اتفاقا خیلی آدم باران دوستیم و بسی هم تحت تاثیر این فیلمهای عاشقانه
دلم خواسته که رمانتیک بازی کنم
ولی واقعیت اینه که این جور صحنه های فیلما بیشتر حالت وجد آورنده دارند تو واقعیت نمیشه
مثلا بسی دلم می خواست تو ساحل پا برهنه راه برم
راه رفتم و ایییییی همش جکو جونور بود که حس کردم، اصلا مثل فیلما نبود، بله من انقدر عشق دوست بودم که فقط ناظر فیلمها نبودم حتی در صدد اجرا برآمدم.
بارون هم در خاطرات رمانتیک من اصلا با من همراه نبود
هر چند تو بچگی بی چتر کلی زیر بارون خوش گذرونده باشم ولی در بزرگسالی بیشتر تنها زیر بارون بودم در بزرگسالی با چتر بودم نه بی چتر، چون دلم نخواسته خیس شم
در زمان متاهلی هم
اگرم بارون با ما جور بود اون با بارون جور نبود
تو بهار نودو سه همش بارون می بارید می اومد دنبالم، تندی تاکسی می گرفت می رفتیم خونه دلم می خواست زیر بارون گشت و گذاری کنیم
ولی
تندی می رفتیم خونه
کلا یه حالت کوفت شدگی زیاد با بارون های دوتایی و تجربه کردم.
یه بارش هم رفتیم عکس عروسی انتخاب کنیم بارون می بارید
اولش یه ماشین شپلق همه گلو لای و پخش کرد رو لباسهای سفیدم
بعدم برگشتنی به فکرش رسید الآن مادرش اینا رفتن این حوالی دنبال خواهرش پس از اینجا عبور می کنن زنگ زد بیان ما رو هم بردارن،
آخه حالی به آدم می مونه از بارون و خاطره ی رمانتیکش؟
یه زمانی دلتنگ همون خاطره ی تلخ می شدم
و شعر در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست و با یاد خاطره ی او دکلمه می کردم و آن غم را دوست داشتم.
بعد رواست یکی بگه من عشقو نشناختم؟
چقدر حرص می دن این جماعت به آدم
چقدر حرص می دن اونها که هنوز نفهمیدند زندگی واقعی با فیلم خیلی فرق دارد
و حق دارم اگر به همچین صحنه های رویایی فیلم ها می خندم.
خب اینا حرصم داد
و اما یه چی دیگه هم هست که شدیدا حرصم می ده اینکه بهم بگن
تو که مادر نیستی بفهمی....
انقدر بدم میاد .....
شاید حق با من نیست بایست بیشتر بیاندیشم
ولی مهم نیست نمی اندیشم
چرا که حقیقتا عشق و رابطه ی عاشقانه را همچین هم بفهمی نفهمی نمی طلبم دیگر.
چرایش را هم خیلی نمی دانم فقط می دانم که پتانسیل های ذهنی بدی دارم که ممکن است سر همونها به جای عشق
یه رابطه ی مفنگی برام غالب شه و من نمی تونم تحت فرمان کسی باشم
دوست ندارم ظاهرمو با میل کسی تغییر بدم
دوست ندارم با دستور کسی لباس بپوشم
دوست ندارم با اجازه ی کسی کاری انجام بدم یا انجام ندم،
دوست ندارم کسی بگه کارتو تغییر بده برو سر فلان کار که پول درآری
و.....
پ ن :
من به فیلمهای عاشقانه نمیخندم چون عاشقانه را نمیفهمم، میخندم چون فاصلهی بین رؤیا و واقعیت را با پوست و استخوان تجربه کردهام. این دو، فرق زیادی با هم دارند.
.: Weblog Themes By Pichak :.