بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

راستش بعد ماجرای جواد سعی کردم از اجرای ترفندهای خاص جهت ازدواج دوری کنم،

حالا اینکه چی می گم بماند

بخشی که میشه گفت اینه که معتقدم همراستا با اراده ی خدا نیست این قبیل تلاشها

و نتیجه اش اگه بدتر از اونچه سرم اومد نشه بهتر هم نمیشه

درسته بعدش یه مدت مثلا پاکسازی چاکرا کردم و فنگشوی انجام دادم و قرآن خوندن جهت بخت گشایی

و ....

ولی الآن دیگه ترجیح می دم هیچ کاری نکنم

و بگم اگه خدا بخواد میشه اگه نه هم تحمل دوست نداشته شدن و ترک شدن و دادگاه و طلاق و این چیزارو ندارم

اینارو برا چی می گم

برا اینکه می گن اگه سیزده صفر یه چی مرتبط با آرزوت بخری تا سال بعد به خواستت می رسی

مثلا خونه می خوای جا کلیدی بخر

ازدواج می خوای حلقه بخر

بچه می خوای یه جفت جوراب بچه بخر بعد بزن دیواری جایی جلو چشت باشه،

خیلیم معتقدن که جوابِ

و دو تا فامیل داریم که می گن حالا باردار شده حالا ماشین خریده

و ....

ولی من انجام همچین حرکتی از دلم نمی جوشد

فکرشو که می کنم درسته ظاهرا بی آسیب خاص و ماندگار از اون ضربه ی روحیِ سخت

جان سالم به در بردم

ولی هم اکنون در پس هفت سال

می بینم نه خیر ترومای دوست نداشته شدن دارم

ترومای طلاق وخیانت و طرد شدگی

هر چند آدمی نیستم که اگه برم تو رابطه حوصله ی کارگاه بازی و شک کردن و این چیزا رو ندارم چون معتقدم یا یه رابطه هست یا نیست دیگه

شک برا چی اگه یه آدم آدم باشه منم ظاهرا چیزی کم و کسر ندارم

که یه آدم سالم از نظر عقلی و راضی نکنم اگرم که مریضو خیانت کار باشه هزار برابر زیباتر و بهترم باشم زیبایی هیچ زنی ذات بد و نیکو نمی گرداند

و می دونی من دقیقا تحمل دوباره ی درد اون لحظه ای که به هر حال خیانت رو میشه و ماه پشت ابر نمیمونه ارو ندارم

درسته مصطفی خیانت نکرد ولی حس وقتی که با یکی دیگه بودش با حس وقتی که جوادو با یکی دیگه دیدم هیچ فرقی نداشت

خیلی ها گفتند تو جوری رفتار می کنی که انگار مصطفی وقتی تو بودی با یکی دیگه بود، خودت خواستی جدا شی اونم حق داشته ازدواج کنه و...

درک اینکه چرا همچین حسی داشتم سخته حوصله ی توضیحشم ندارم کسیم درک نمی کنه نکنه ولی حسی که تجربه کردم کاملا منطبق با حس خیانت دیدن بود کوتاه بگم چون

به هر حال بعد طلاق مصطفی همچنان با من در ارتباط بود و بود بود و مدام رو مخم راه رفته بود تا برگردم تازه به برگشت قانع شده بودم و حتی بهش این سیگنال رضایت و داده بودم ولی اون دیگه توجه نکرد و بعد یک هفته از اون سیگنال من بود که اون اتفاق افتاد پس این حس مزخرف و دو بار تجربه کردم

و حالا حس می کنم رفتن تو رابطه مساویه با زندگی مجدد اون احساس

یه جورایی با این که جسمم دوست داره ازدواج کنه

روحم می ترسه

در واقع خیلی هم جان سالم به در نبردم

حالا که تنهاهستم عادیم سالمم بله

ولی در صورت رفتن در رابطه انگار ترومای

خیانت و طرد شدگی در من فعال میشه.

چاره ارو در این می بینم اگه اونی که خدا بی دخل و تصرفم وقتی خودش بخواد بیاره تو زندگیم دیگه دلم قرصتر میشه که همچین پیامدی نداشته باشه.

می دونی چی می گم ؟

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۰۲ساعت ۵:۱۱ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك