یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
براساس تجربه های زیسته ی خودم معمولا نقطه های عطف در زندگی وقتیست که یا از شدت غم خودتو ته خط می بینی یا اینکه حس خوب داری و امیدواری و من در هیچ کدام از این حالات نیستم خنثی هستم این یعنی اینکه باز گیر کرده ام در همان بخشی که یکی بهش لقب داده بود هپروت زندگی متنه این بود : این هپروت کجاست که نصف عاشقی، غم، اضطراب، دوست داشتن، جشنها در آن خرج میشود، نگاههای طولانی به جاهای تکراری! جایی وسط خیال و واقعیت! مرزی از زمان که معلوم نیست برای گذشته بود یا حال! یک جای عجیب که نمیشود باور کرد، زمان زیادی از عمر در آن سپری میشود. گاهی فکر میکنم، سر خدا که زیاد شلوغ میشود، بعضیها میروند در هپروت، تا نوبتشان شود که ادامه دهند... یک چیز در هپروت مشترک است، ما بعد از جریانی به هپروت میرویم، مثلاً بعد از حرفهایی، غمهایی، جداییهایی. دیدن کمد رختخوابها از روبرو بیشتر از ده دقیقه یا پایان فراموشیست یا آغازی دیگر، یا غرق شدن در ناامیدیست یا شروعش! آن یک نفری که دستش روی شانه شما میلغزد و از آنجایی نامعلوم با این کلمه بیادتان میآورد که: کجایی؟!؟! آن یک نفر را در آغوش بگیرید، او ناخواسته ناجی شماست. نجات از شروع ناامیدی. از اولین کسی که در نزدیکی شما در هپروت بود، این سؤال را بپرسید: کجایی؟! تو این شرایط ها حس می کنم نوبت من نیست و هر کار کنم فقط زحمت الکیست مثلا زحمت الکی و بی جای پیام دادنم به اون پسره هیچی نشد چون نوبتم نبود اما مدت زمانهای نبودن نوبتم در زندگیم حقیقتا زیاد بودش خیلی زیاد. بله در این روزهای بی نوبتی فقط باید بشینم تدوین کنم و پرستو گفته هفته ی بعد همدیگرو ببینیم اواسط ماه قبل مادرشفوت کرد سنی نداشت فقط یه دونه بچه اش همین پرستو بودش که متولد ۷۶ یعنی حوالی پنجاه اینا باید می بود می خواستم تو مراسمش شرکت کنم ولی رفته بودم فیلمبرداری چهلمش و حتما باید برم من در این کار اخیرم بسی خسته شدم زیاد کار کردم و پولی که می گیرم تقریبا مساوی پولیست که خرج کردم از کرایه ی تاکسی که دادم بگیر تا خرجهایی که برای هوش مصنوعی کردم برا همینه دیگه نمی خوام کار کنم یا بهتر بگم تنها کار کردن به نظرم نمی صرفه پرستو یه چی نزدیکه هفت هشت سال پیش گفته بود یه مغازه دارند که می خواد آتلیه کنه پیشنهاد داده بود همکار شیم حالا که نه دو سه سال طول می کشه تا راه بیافته درسته این مدت زمان در نظرم همون قدر دو سه سال میاد ولی واقعیت اینه که اون وقت من سیو یه سالم اینا بود هنوز با جواد ازدواج نکرده بودم چقدر زمان بعد سی سالگی تند تندتر از قبل تاخت. و چقدر بیشترش همون در هپروت تاخت.![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

