یه دوره ای تصمیم داشتم از کشور آذربایجان متنفر باشم
الآن نه ها الآن حسی مبنی بر تنفر و عشق و این چیزا ندارم بهش
خنثی هستم
یه وقتی اینطوری بودم
احتمالا تصمیم هم داشتم هیچ وقت آذربایجان نرم هه انگار الآن مثلا
تصمیم بگیرم برم می تونم 🤣
علت تنفرم این بود که من برای مصطفی دقیقا در سفرش به آذربایجان تموم شدم
درسته یه سالو چند ماه قبلش طلاق گرفته بودیم
ولی طلاق عاطفی نگرفته بودیم خدایی
وهمچنان جویای احوال هم بودیم و من ندونستم تو اون سفر چی شد چی بهش گذشت که کلا بی خیال من شد
برا همین مدتها از آذربایجان بیزار بودم
بعد گذشتو با جواد ازدواج کردم
رفته بودیم بیرون ناهار که آخرین بیرون رفتنمونم شد
کلا فکر کنم سه چهار بار بیرون رفتیم یا نه یه بار دیگه بعدشم رفتیم
همون باری که می خواست بگه جدا شیم جرات نکرد
فرداش خواهرش زنگ زد
اون بار یه سری حرفها می زد با خودش حرف می زد از زن سابقش
یه چیزا می گفت
مثلا می گفت عصبانیم کرد دست روش بلند کردم
من پرسیدم دست رو کی
گفت شوهر خواهرش
از من پول گرفت و ... پرسیدم کی پول گرفت ؟
شوهر خواهرم،
کلا آدم دری وری بود ولی مطمئنم کسی که دست روش بلند کرده بود و ازش پول گرفته بود زن سابقش بود
کلا یه روده ی راست تو شکم این بشر نبود
یه کاریو جلو چشت انجام می داد بعد می گفت من هیچ وقت این کارو نمی کنم!
خب بگذریم سر ناهار آخرمون
ا یادم نیست که چی شد صحبت آذربایجان شد
گفت ایشالا باهم می ریم
یه لحظه فکر نفرتی که به آذربایجان داشتم و چراش از سرم گذشت
ولی مقابل افکارم مقاومت کردم و خلاف خواستم گفتم ایشالا
ولی من دوبار برام همین حالت پیش اومده و فکر کردم هیچی نگفتم ولی بعدش که بالاخره گفتم طرف مقابلم گفته تا حالا صد بار اینو گفتی
در حالی که من فکر کردم اولین بارمه
یه بارش و بچگی در مورد اظهار نظرم راجع به یه کلیپ بود که خواهرم گفت
اههه تو تا حالا صد بار اینو گفتی در حالی که فکر کرده بودم اولین بارمه که بالاخره بعد مدتها سکوت گفتمش
یه بارش هم در مورد مصطفی بود
یه همکلاسی داشتم که لوستر فروشی داشت نزدیک خونه ی مصطفی اینا بود
قبلا شنیده بودم لوستر فروشند و محلشم گفته بودند و احتمالا اون محله ارو چند بار گشته بودم ولی لوستر فروشی با اون نام ندیده بودم
که بعد ازدواج با مصطفی دیدم عه اون اسم لوستر فروشه تو محله ی اوناست دقت کرده بودم ببینم همون همکلاسیمه دیده بودم آره خودشه
و خب منم قبل ازدواج از اون پسر بدم نمی اومد
هیچی بینمون نبودا همینطوری دیگه
بعد یه بار به مصطفی گفتم این مغازه هه مال همکلاسه منه
گفت تا حالا صد بار اینو گفتی هر بار از اینجا می گذریم می گی 😑
واقعا نگفته بودم فقط از ذهنم گذشته بود
یه بارم تو تلویزیون تو افتتاحیه ی جام جهانی بود یا المپیک بود چی بود یادم نیست یکی از کشورهای نژاد زرد که می گذشت یه نفرش کپی اون همکلاسیم بود
مصطفی نمی دونم رفته بود اون همکلاسیمو دیده بود یا چی
با دیدن اون شخص گفت واه واه چقدرم زشته خدایی من خودم خوشگلم ها
حالا نه که زشت ولی بعدا تو اینستا اون همکلاسیو دیدم خودمم مونده بودم چرا ازش خوشم می اومد
ضمنا هیچ شناختی هم ازش نداشتم و اون موقع با دیدن پستهای اینستاش دیدم واه واه اصلا از نظر سیاسی ضد منه که
حالا این خصلت من که یه چی رو فکر می کنم و نمی گم ولی در واقع می گم
بعد می گم یعنی در مورد جوادم همونطور شد
بهش گفتم: از آذربایجان متنفرم چون اونجا بود که از چش شوهر سابقم افتادم
یعنی ممکنه اینو به زبون آورده باشم
آخه یادمه پرناز هم گفت: جواد گفته بیرون یه حرفی زد بدم اومد
منم مونده بودم که چه حرفی زدم
از پرناز هم پرسیدم چه حرفی گفت نمی دونم
در کل آدمی نیستم که با ازدواج دلمو جای دیگه جا بذارمو فکرم جای دیگه باشه
و طرف مقابلمو نبینم
ولی بالاخره یه سری خاطرات و احساسهای قدیمی در همه هست
الآن یه حرفایی منو دوباره یاد این داستان انداخت
مهم نیستا به جهنم که جواد منو دوست نداشتو نخواست ولی خب دلم نمی خواد این حرفو بهش زده باشم.
.: Weblog Themes By Pichak :.