دیروز خاله ام شله زرد احسان داده بود و برای ناهار از بیرون گفته بود
هر سال می رفتیم خونه ی خاله ولی امسال دیگه به خاطر اینکه مادربزرگ نمی تونه پله بالا بره تو خونه ی مادربزرگ جمع شدیم
بعدشم عصر رفتیم خونه ی خاله که شله زردهارو بنویسیم
خونه ی خاله و مادربزرگ خیلی نزدیکه
منم فکر می کردم دوباره برمی گردیم خونه ی مادربزرگ
برای همین خداحافظی درست حسابی با مادربزرگ نکردم.
دیروز از زیبایی وصف ناپذیر نوه ی یک نفر که دو سالی از خواهر زادم
کوچیک تره تعریف شد
و متوجه شدم خواهر زادم خیلی ناراحت شده حتی کم مونده گریه اش بگیره
اونی که ازش تعریف می شد چهارده و خواهر زادم شانزده سالشه
منم دیدم اون ناراحت رفتم پیشش نشستم سرشو گرم کردم
با گوشی و نشون دادن عکسهای بهاره بهش که غم غصه ارو فراموش کنه
و بعدش که تنها شدیم موقع برگشت وقتی همه از ماشین پیاده میشدن
و اون تو ماشین تنها بود خم شدم گفتم: تو خیلی هم خوشگلی فقط خجالتی هستی و
از خجالت شونه هاتو جمع می کنی همین باعث میشه به چشم نیای.
یادمه
منم در نوجوانی همچین حالتی داشتم خجالتی فراری
انگار همه خیلی آدم خاصین من معیوبم
اصلا یه وضعی بودم ولی فکر کنم در این حدم نبودم
بیشتر وقت رقصیدن چنین بودم.
بعدها خیلی بعدها شاید بعد ازدواجم، نه ازدواج هم نه بعد طلاقم
کم کم به خودم گفتم بابا چته همه آدمن دیگه
این خجالت مسخره چیه که داری
البته دز خجالتی بودن من نسبت به خواهر زادم خیلی کمتر بود موقع رقصیدن همچین می شدم
یه ذره اولش با ذوق می رقصیدم
بعد یهو خجالت می کشیدم تلپی می نشستم
ولی دیگه تو ارتباط با آدما تا این حد خجالتی و شانه ها رو خم کننده نبودم
نمی دونم دیگه این بچه خیلی حساسه و با این حساس بودنش همش خودش
و حرص می ده و به سلامتیش ضربه می زنه
دیگه منم به عنوان خاله اش ناراحت میشم دیگه
دوست ندارم اینجوری همش تو خودش بره فکر کنه دوست داشتنی نیست
و بقیه من جمله خواهر زاده کوچیکتره محبوبتره.
این از دیروز
امروز بهاره صحبت کرد
و صحبت وی بسی استرس آور است
امروز چند تا عکس دیگه ادیت کرده فرستادم
و جمعا به بیش از صد تا رسیده
می گوید فیلم ها را به کجا رساندم
مگه من بین این همه عکس وقت کردم به فیلم برسم موتور که نیستم
بعدشم گفت گردن بندش کجه
برام عجیب اومد که چطور ندبدم منی که خیلی با دقت چهره ی آدما رو آنالیز می کنم
و بله من چهره ارو آنالیز می کنم
خیلی در قید و بند جواهرات نیستم
جواهرات برا من فقط حکم بفروشم وسایل عکاسی بخرم و دارند
و اصلا درک نمی کنم چرا آدمها طلا دارند
یعنی همه نیازهاشون تامین شده که به داشتن طلا رسیدن
حوصله ی مبارکمان امروز پشت لپ تاپ به سر آمد
واقعا فوتوشاپ که از حد می گذره دیوانه کننده میشه
هیچ مراسمی نبوده تا حالا که براش صد تا عکس ادیت کنم که البته این از صدم بیشتر شده
و هنوزم هست
تازه ایراد گرفته پسرش و بهش نزدیکتر کنم
یا کلا پسرشو حذف کنم
بمونن دختر و پدر و مادر
اصلا پسر برا چی لازمه 🤣
خیلی دلم می خواد عکسا تموم شه فیلمو شروع کنم
واقعا بد جور حوصلم سر رفته
.: Weblog Themes By Pichak :.