امروز داشتم فکر می کردم برخی خواسته ها زمان طلایی دارن یعنی برآورده نشدنشون در اون دوره ی طلایی، حتی اگه بعدها جبرانم بشه دیگه اون تجربه ی شیرین که در زمان طلاییش می شد که بشه، نمیشه. یعنی به نظرم همون طور که سوءتغذیه در کودکی میتونه اثرات موندگاری رو بدن بذاره، محرومیت از عشق و امنیت عاطفی در جوانی هم میتونه اثرات موندگاری رو روان آدم بذاره، من بیشتر ناراحت گذشته های پوچم میشم تا نگران آینده، در مورد آینده ام در مورد خودم نمی دونم چقدر تباه شدن این همه سال در زندگیم آثارمخربی رو روانم گذاشته چون تو موقعیت یه رابطه ی واقعی نبودم که خودمو از این جهت بشناسم،و بسنجم. اما هفت سال پیش که پس از پنج سال محرومیت یه رابطه ی مزخرف دو هفته ایو تجربه کردم آن وقفه ی زمانی پنج ساله ی تنهاییه قبلش رُ اصلا حس نمی کردم بیشتر حس تاوان پس دادن داشتم همون جور که قبلیه حس می کرد که دوستش ندارم، اون موقع تاوان پس می دادم که حس می کردم جدیده منو دوستم نداره، کارمای نا عادلانه ی مسخره ای بود ولی اون موقع که تو چهارچوبه ی در ایستاده ناظر رفتنش بودم و وقتی رسید به پیچ سر کوچه، انتظار داشتم به سمتم برگرده نگاهم کنه و دستی تکون بده بعد از نظر محوشه ولی اون بی خیال در حال و احوال خودش پیش رفتو اون پیچ و پیچید بی آنکه برگرده نگاهم کنه، با این حرکت غمی به من منتقل شد که گویی آینه ای از حسی که در گذشته کسی از من گرفته باشد را به من برگردوند، هرچند حقیقتا قبلیه رُ جز روزهای اول که بیگانه می دیدمش و سخت بود برام دوست داشتنش بعدا دوستش داشتم، من نهایت ده بیست روز اول گیج و منگ بودم خب ازدواج در عرض پنج روز بعد اولین دیدار برا یه دختر آفتاب مهتاب ندیده شوک کننده بود دیگه، نمی تونستم که یهویی ادای عاشقی شدید درآرم آیا روا بود که سر ده بیست روز گیجی چنین مجازات مسخره ی دوم برام رقم بخوره؟
به هر حال مهم نیست امروز یه پستی دیدم مبنی بر اینکه آدمهایی که تا چهل سالگی مدام امیالشون و سرکوب کردن ممکنه بعد چهل سالگی با فکر اینکه یه بار زندگی می کنیم دست از پرهیزکاری بکشن. و وقتی عمری بی پاداش با پاکدامنی طی کردن همچین میشن.
این بود که این فکرا از ذهنم گذشت که ممکنه منم بعد چهل سالگی همچین شم؟ راستش فکر نکنم آدم غیر ماجراجویی از این سبک و از این دستها هستم ، از طرفی خیلی هم نمیشینم مثل بعضیها فکر و خیال کنم که ای وای نکنه بلا بیاد و ... آخه بعضیها زیادی اینجوری مدام میشینن فکر و خیال اینو می کنن که اگه فلان اتفاق بدی که حالا نیافته یه وقت افتاد چی؟ اینجور بنی بشرها بسی برام دوست نداشتنی اند و حوصلمو سر می برند، حالا چرا یاد این قبیل آدمها افتادم چون خودم معتقدم حالا فعلا که چیزی نشده امروز و زندگی کنیم فردا هر طوریم شد مطابق اون کاری می کنیم این افراد و سبک تفکرشون هم چون خودم هم کمی به ایام بعد چهلم اندیشیدم تداعی شد. چرا که حوصله یمان سر رفت که حالا اون وقتم هر طوری شد مطابقش می زییَم آدمی تا به روز مرگش خام است و خیلی هم انتظار ندارم بعد چهل پخته و دانا شم ممکنه خطا کنم ولی دیگه بدتر از حالام فکر نکنم خطایی مرتکب شم یعنی فکر نکنم که به سیم آخر زنم یهومعیارها و ملاکهامو بی خیال شده با هر دروپیت نامناسبی که به تورم خورد خوش بگذرونم با این استدلال که یه بار زندگی می کنم. حالا بی خیال بعد چهل شم، فعلا ترجیح می دم رو همین اهداف فعلی کوتاه مدتم تمرکز کنم و بکوشم فکر فرداهای دورو نکنم.
امروز بالاخره کلیپ تیتراژ اول فیلمو ساختم،شد سه دقیقه و چند ثانیه، شاید به نظر کم باشه اما روزهای زیادی براش زحمت کشیدم. خیلی نسبت به این پروژه نگاه ترسناک بودن و این تموم بشو نیست دارم ولی پیش می ره ها اگه کار کنم امیدوارم در عرض دو هفته تمومش کنم.
این تقریبا بیشتر محتوای امروزم بود.
.: Weblog Themes By Pichak :.