این اواخر همش سعی کردم از فکر کردن به زندگیم فرار کنم

و خودمو به شدت مشغول کار کردم

فکر می کردم حس به درد بخور بودن می تونه از اینکه غم و غصه بخورم کم کنه

درسته کم کرد

ولی خب در کنارش اینکه واقعا این سختی تبدیل به یه منبع درآمد درست درمون بشه هم لازم بود

ولی حالا وقتی دخلم با خرجم نساخته و بدتر هم شده یک جوری شدم که بعد اتمام این پروژه ی سخت تولد

دیگه دلم نمی خواد کار کنم

اینکه به درد نخور باشم هم فکرشو که می کنم مهم نیست

در واقع نسبت به همه ی بخش های زندگیم دچار یک مهم نیست عمیقی هستم و ذره ای اندوه هم بابتش حس نمی کنم

خواهرم نگران بود ناراحت بود از اینکه چه میشه و .....

ولی من همونطور که برای خودم و آینده ی خودم نگران و ناراحت نیستم

برای مسائل اجتماعی هم همینقدر بی حس و بی تفاوت شدم

این ور اون ور همه جا اخبار ظلم و ستم های غیر قابل باور می بینم

و می گم به هر حال خدا می بینه و ظالمان هم خیر نخواهند دید

باور اینکه روح هر آدمی زندگی حاضرو پذیرفته تا رشد کنه باعث میشه

سختیها رو یه جور دیگه ببینم

وقتی انتظار و آرزوی روزهای خوب و در بعضیها می بینم

یاد زمانهایی می افتم که بزرگترین آرزوم این بود که ازدواج کنم و عشقی تو زندگیم باشه

حضور عشق در زندگی زمان را برای من یک جور دیگه معنا می بخشید

زمان کند میشد چرا که حواسم از تنهایی پرت میشد

یا چرا که ....

نمی دونم هر چه بود این کندی نه از سختی بلکه از یک عاملی بود که درست نمی دانم چیست اما من این کندی و این پربار بودن زمان را دوست داشتم

چیزی بود که نه با سحر خیزی نه با درس نه با تلاش و کار هیچ کدام این پرباری و کندی گذر سالها را به زندگیم نبخشید

ولی نبود و نیست کسی که این چنین نگاهی که من دارم به عشق داشته باشد

پس بی جهت قصد ندارم پای آدمی که باز امکانش هست آن باور لطیف من به عشق را خدشه دار کند به زندگیم بکشانم که این خیال عشق را داشتن قشنگتر از حضور یک خودشیفته ی روانیست در زندگی پر ارزشم

من یک سری شرایط ساده برام کافی بود که قبول کنم فکر نمی کردم طوری شه که نشه دوست نداشته شم، ،خیانت ببینم

ولی همش شد

در کمتر از یه ماه

من تو پنج سال بعد طلاقم انتظار اینُ نداشتم که با آسانسور برم نوک قله بعد تو بیستو چند روز با کله بخورم زمین

در اون کمتر از یک ماه یک سوگ بزرگ رُ تجربه کردم نه فقط یه ازدواج کوتاه، انگار سوگ یک تصویر را تجربه کردم تصویری که سال‌ها با خودم ساخته بودم از اینکه یک روز کسی می‌اد و این بخش از زندگی منُ گرم می‌کنه. وقتی اون تجربه به جای امنیت و عشق، برام آزاردهنده شد، طبیعیه که ذهنم بخواد کل اون رویا رُ کنار بذاره تا دوباره آسیب نبینه....

اون نگاهش به عشق پیدا کردن همدم و همراه نبود

انگار نگاه کالایی به زن داشت که وقتی از نداریش غر می زد انگاری این حس و بهم منتقل کنه که حیف پولدار نبودم که بهتر از تورا بخرم

یا اینکه سمتت آمدم از خیال این بود که فلان خرجها را نکنم

وگرنه سمت بهترش می رفتم،

اینها که می گویم دست آورد صرفا اون کمتر از یه ماه نبود بلکه حاصل یازده سال آشناییهای کوتاه کوتاه من با مردهای مختلف بود

البته من هیچ رابطه ای جز اون دوتا ازدواج نداشتم باقیش‌همش در حد حرف بود و نهایتا با هفت هشت نفرشان یک عدد دیت اول داشتم و تمام

یعنی بعد مصطفی طولانیترین رابطه ی من با همون جواد بود که از خواستگاری تا کات حتی یک ماهو پر نکرد

ولی آدمهایی که در این مدت شناختم و حرف زدم کم نبود و کافیست که باعث شه از بیخ قید همه رویاها رو بزنم و متنفر شم از هر چی مرده

در مورد مسائل اجتماعی هم اولش ذوق داشتم ولی بعدش

یاد زندگی خودم افتادم همینم باعث شد

بی خیال شدم از انتظار روزهای خوب

که چه معلوم اصلا اگه همونی که دوست داریم بشه خوب شه

روزهای خوب آدم خوب عشق خوشی درآمد اصلا همه ی اینا هم بشه خب که چی؟ مهمه مگه

راستش خیلی سعی کردم عادی باشم ندید بگیرم خودمو به بی خیالی بزنم

حتی بودم به رغم همه ضربه هایی که خوردم عادی بودم امیدوار بودم و ادامه دهنده

اما دقیقا نمی دونم کی چی شد که نشدن و باور به نشدن و نیامدن یک زندگی معمولی در من حتی دیگه نه نا امیدی بلکه تبدیل به یک یقین شد.



پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ | ۵:۳ ق.ظ | N |