یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
قبل اینکه درمورد ادامه ی داستان و صحبت با هیچ پسری که قسمتم نتونه با افکار شومی که راجع بهم داره ازدواج و سرو سامونی و بچه دار شدن می خوام و اون ببینه من اونی که اون می خواد نیستم تموم شه دیگه تجربه اش کنم و دعا کردم که همچین چیزی دیگه نشه محتواش و مضمونش این بود برا تعمیر بودن میشه زنگ می زننا به اون،چی می گفتن بهش نوک زبونم بود ولی ذهنم یاری نمی کرد پیاده میشدی عمیقی وقتی ترجمه اش کردم متوجه شدم 🤣و ادامه داد عجیبی می اومد اصطلاحات معتادی گفتن جاده بودش چیزی که بهش زنگ می زنن چیه کنیم شده بود ماشین دومیه هم خراب شد داد می زد در پشتی و ببندن نذارن اون سوار شه حرفمی زد معتادن ،این قشنگ تابلو بود معتاده :شبیه فیلم کمدی شد می خواستن برا تعمیر و هی می گفتن یه چاقوی قوی تر چه کنن بی خودی زدن که تو جوونی پیر شده بشینی اینجا سنگین شد هام و دیگه حس نمی کردم باشه چاکراهام یه طوریش شده بود آرنجمو تکیه دادم بودم ولی دقیقا چی بود همه ارو قاطی کرده بودم پرسیده بود آیا نمازش تو آمل شکسته اس ؟ پسرهای خندان هه ،ای وای زشته یعنی منظورشون جوری بود که پیش خانمها زشته نشنیده بوده باشم ولی اونقدر زیاد تو خوابگاه اون فحش و شنیدم که اصلا به نظرم شده برامن . اتوبوس نمیان مسدوده مسدود نیست گفتم که چی شده
بهشت پلور بگم
یه چیزی ذهنمو مشغول کرده از اون بگم
به نظرم یه چند وقت پیش اواسط مهر ماه
یه دعایی کردم مستجاب شد
دعام فکر کنم این بود که خدایا دیگه درگیر
نیست نشم و مسخره اش نشم و دیگه کسی
سربه سرم بذاره من فکر کنم دارم می رم سمت
اون فقط منو به چشم چیزی که نیستم و هرگز
نمی تواند با من به آن برسد ببینه
و یه راهیو شروع کنه وقتمو بگیره
و تهش که ببینم اون اونی نیست که من
واقعا از این چرخه خسته شدم
حالت تهوع گرفتم و دیگه هرگز نمی خوام یه بار
حالا دقیقا نگارش دعام چی بود نمی دونم
و خب به نظرم شدیدا مستجاب شده ،
چه جوری فهمیدم مستجاب شده
فهمیدم دیگه ....
خب بریم به ادامه ی داستان
اتوبوس خراب شد
در جایی که تابلویی در آنجا نصب بود
روش نوشته بود به بهشت پلور خوش آمدید
راننده و کمک راننده و ...در حال سعی و زحمت
و من فکر می کردم چرا به چیز زنگ نمی زنن
به چیز
به اون چیز که وقتی ماشین وسط جاده خراب
معتاده پارچه اشو کشیده بود سرش
اصرار پشت اصرار که پیاده شه
راننده که ازش بیزار بود نمی ذاشت
می گفت یه خورده قبل که نگه داشته بودم
گفت خواب بودم
و نهایتا که گذاشت پیاده شه
پشت سرش دادو بیداد راه انداخت و گفت کُپَه اوغلین گودوغه
(پسر سگی که کره خر است )خدایی چه فحش
دیگه نمی ذارم سوار شی
نمی دونم کی در پشتیو باز کرده بود بوهای
من گفتم بوی چیه
پسر خندان و شاد زمین نشین گفت داره گل می کشه
گفتم حالا مارم نگیره
پسرا قهقهه زدن که همینمون مونده اینجا معتادم بشیم و ...
معتاد نگفتنا یه چیزی گفتن که یادم نیست از
واژه ای که که خ داره اما به نظرم خمار نبود
حالا هرچی مفهومش همون بود که معتاد نشیم ،
من فکرم پیش اون واژه ی تعمیر خودرو وسط
فکر کردم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسم اون
سرچ کردم وقتی ماشین تو جاده خراب شد چه
بعد کلی توصیه های مختلف
بالاخره
هاااان جوابمو گرفتم
اون چیز،، امداد خودرو،، بود😮💨
گفتم زنگ بزنیم امداد خودرو
پسرها گفتن نمیاد ما اون یکی ماشین که خراب
زنگ زدیم نیومد
بعدشم خندان به مادرش زنگ زد گفت :مامان
ماشین داشت سرد می شد پتومو پچیدیم دور پاهام
دختر درس خوان بهم گفت چه مجهزی تو
باز جو شادی در ماشین حاکم بود
معتاده از در پشتی سوار شد و راننده هم همش
که دیگه سوار شد
معتاده کبکش خروس می خوند و همش
باهمون لحن معتادهای تلویزیونی
نه اون معتاد های پنهان که اصلا نمی فهمی
و مردم به مدل حرف زدنش می خندیدن
دختر درس خون به معتاده خوراکی تعارف کرد
معتاده گفت اگه بخورم کجا معدم و خالی کنم
پسرهای خندان زدن زیر خنده و بزرگه گفت
کاش یه لایو استوری می گرفتم از امروز
راننده و کمک راننده مدام از مردم چاقو
معتاده فکر کنم الکی گفت قمه داره
وباز خنده، چند نفری چاقو دادن که نمی دونم
بعدش هم معتاده رفت نشست جلو حرفهای
و نمی دونم قویه و از این حرفها
که یهو راننده سوار شد کاپیشنشو درآورد
پسر خندانا گفتن :هان کاپیشنشو درآورد
گفتم خب معنیش چیه
گفتن یا ماشین درست شده یا می ره دعوا
که راننده تا برگشت دید معتاده نشسته جلو
خیلی عصبانی از پشت یقه ی معتاده گرفت پرتش کرد
وسط اتوبوس که برو بشین عقب کی گفته بیای
خیلی بد رفتار کرد مود همه افتاد جو غمگین و
معتاده پیش همه خورد شد
و گفت از بلوچیا بدت میاد چرا سر من خالی می کنی
از بلوچیها بدش نمی اومد از معتادیش بدش می اومد
اما خب به هر حال اونم آدم بود
یاد اون حرف پیر زنه در مورد اخلاق خوبه
راننده افتادم
فکر کردم هیچم اخلاقش خوب نیست
بعدش
اون توده ی یه خورده پایینتر از بین دو ترقوه
اینبار کمی پایین تر از بخش قبلی
و کمی بالاتر از معدم
حوالی قلبم وسط قفسه ی سینم
انگار یه ابری بود که روش ضربدر کشیده شده
دقیقا همچین حسی رو قفسه ی سینم حس می کردم
انگار روحم بخواد از همونجا پرتاب شه بیرون
فکر کنم کلا اون روز در سایه ی ماجراهای متعدد
تمرکز کردم دست گذاشتم رو گیج گاهم و
به کنار صندلی
زیر لب زمزمه کردم نذرهامو،آخه کلی نذر کرده
تمرکز کردم مرورشون کردم
که سالم برسم تبریز چه کارها کنم،
سر که بلند کردم دیدم پیرمردی که از راننده
و راننده یه جورایی مسخره اش کرده بود
هم داره زیر لب زمزمه می کنه
معتاده عصبانی بود یه فحشی به راننده داد که
هم خنده رو لبشون خشک شد و گفتن
و من به عنوان یه خانم مثلا باید از اون کلمات
هه زشته نیومده بود
وقتی پسرها اونجوری گفتن
فهمیدم واقعا زشته ها و این زشت چه عادی
زنگ زدم به شماره هایی که تو اینترنت بود
به امداد خودرو
گیج زدم درست حرف نزدم اونام گفتن برا
گفتم پس کجا زنگ بزنم گفتن نمی دونن
باز تو اینترنت گشتم
شماره ای پیدا کردم زنگ زدم گفت خط شما
نمی خواستم به خونه زنگ بزنم
ولی وقتی گفت شمارم مسدوده
شک کردم و یه تک زنگ به خونه زدم دیدم نه
و قطع کردم
یه خورده بعد بابا زنگ زد که چی شده و مجبورا
گفتم ماشین خراب شده و انگاری درست شد
بله بعد زنگ بابا کمی درست شد
دو سه متری رفت ایستاد بعد دوباره راه افتاد
و راه افتادو به سلامتی رسیدیم تبریز .
این بود از اقامت چند ساعته ی ما در بهشت پلور ...
جمعه نه آذر ۱۴۰۳![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

