بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

قبل اینکه درمورد ادامه ی داستان و


بهشت پلور بگم


یه چیزی ذهنمو مشغول کرده از اون بگم


به نظرم یه چند وقت پیش اواسط مهر ماه


یه دعایی کردم مستجاب شد


دعام فکر کنم این بود که خدایا دیگه درگیر

صحبت با هیچ پسری که قسمتم


نیست نشم و مسخره اش نشم و دیگه کسی

نتونه با افکار شومی که راجع بهم داره


سربه سرم بذاره من فکر کنم دارم می رم سمت

ازدواج و سرو سامونی و بچه دار شدن


اون فقط منو به چشم چیزی که نیستم و هرگز


نمی تواند با من به آن برسد ببینه


و یه راهیو شروع کنه وقتمو بگیره


و تهش که ببینم اون اونی نیست که من

می خوام و اون ببینه من اونی که اون می خواد

نیستم تموم شه


واقعا از این چرخه خسته شدم


حالت تهوع گرفتم و دیگه هرگز نمی خوام یه بار

دیگه تجربه اش کنم و دعا کردم که همچین

چیزی دیگه نشه
حالا دقیقا نگارش دعام چی بود نمی دونم

محتواش و مضمونش این بود


و خب به نظرم شدیدا مستجاب شده ،


چه جوری فهمیدم مستجاب شده


فهمیدم دیگه ....


خب بریم به ادامه ی داستان


اتوبوس خراب شد


در جایی که تابلویی در آنجا نصب بود


روش نوشته بود به بهشت پلور خوش آمدید


راننده و کمک راننده و ...در حال سعی و زحمت

برا تعمیر بودن
و من فکر می کردم چرا به چیز زنگ نمی زنن
به چیز


به اون چیز که وقتی ماشین وسط جاده خراب

میشه زنگ می زننا به اون،چی می گفتن بهش

نوک زبونم بود ولی ذهنم یاری نمی کرد


معتاده پارچه اشو کشیده بود سرش


اصرار پشت اصرار که پیاده شه


راننده که ازش بیزار بود نمی ذاشت


می گفت یه خورده قبل که نگه داشته بودم

پیاده میشدی


گفت خواب بودم


و نهایتا که گذاشت پیاده شه


پشت سرش دادو بیداد راه انداخت و گفت کُپَه اوغلین گودوغه


(پسر سگی که کره خر است )خدایی چه فحش

عمیقی وقتی ترجمه اش کردم متوجه شدم 🤣و

ادامه داد
دیگه نمی ذارم سوار شی


نمی دونم کی در پشتیو باز کرده بود بوهای

عجیبی می اومد


من گفتم بوی چیه


پسر خندان و شاد زمین نشین گفت داره گل می کشه


گفتم حالا مارم نگیره


پسرا قهقهه زدن که همینمون مونده اینجا معتادم بشیم و ...


معتاد نگفتنا یه چیزی گفتن که یادم نیست از

اصطلاحات معتادی گفتن
واژه ای که که خ داره اما به نظرم خمار نبود


حالا هرچی مفهومش همون بود که معتاد نشیم ،


من فکرم پیش اون واژه ی تعمیر خودرو وسط

جاده بودش
فکر کردم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسم اون

چیزی که بهش زنگ می زنن چیه


سرچ کردم وقتی ماشین تو جاده خراب شد چه

کنیم


بعد کلی توصیه های مختلف


بالاخره


هاااان جوابمو گرفتم


اون چیز،، امداد خودرو،، بود😮‍💨


گفتم زنگ بزنیم امداد خودرو


پسرها گفتن نمیاد ما اون یکی ماشین که خراب

شده بود
زنگ زدیم نیومد


بعدشم خندان به مادرش زنگ زد گفت :مامان

ماشین دومیه هم خراب شد


ماشین داشت سرد می شد پتومو پچیدیم دور پاهام


دختر درس خوان بهم گفت چه مجهزی تو


باز جو شادی در ماشین حاکم بود


معتاده از در پشتی سوار شد و راننده هم همش

داد می زد در پشتی و ببندن نذارن اون سوار شه


که دیگه سوار شد


معتاده کبکش خروس می خوند و همش

حرف‌می زد
باهمون لحن معتادهای تلویزیونی


نه اون معتاد های پنهان که اصلا نمی فهمی

معتادن ،این قشنگ تابلو بود معتاده


و مردم به مدل حرف زدنش می خندیدن


دختر درس خون به معتاده خوراکی تعارف کرد


معتاده گفت اگه بخورم کجا معدم و خالی کنم


پسرهای خندان زدن زیر خنده و بزرگه گفت

:شبیه فیلم کمدی شد


کاش یه لایو استوری می گرفتم از امروز

راننده و کمک راننده مدام از مردم چاقو

می خواستن برا تعمیر و هی می گفتن یه چاقوی

قوی تر


معتاده فکر کنم الکی گفت قمه داره


وباز خنده، چند نفری چاقو دادن که نمی دونم

چه کنن


بعدش هم معتاده رفت نشست جلو حرفهای

بی خودی زدن که تو جوونی پیر شده


و نمی دونم قویه و از این حرفها


که یهو راننده سوار شد کاپیشنشو درآورد


پسر خندانا گفتن :هان کاپیشنشو درآورد


گفتم خب معنیش چیه


گفتن یا ماشین درست شده یا می ره دعوا


که راننده تا برگشت دید معتاده نشسته جلو


خیلی عصبانی از پشت یقه ی معتاده گرفت پرتش کرد


وسط اتوبوس که برو بشین عقب کی گفته بیای

بشینی اینجا
خیلی بد رفتار کرد مود همه افتاد جو غمگین و

سنگین شد
معتاده پیش همه خورد شد
و گفت از بلوچیا بدت میاد چرا سر من خالی می کنی
از بلوچیها بدش نمی اومد از معتادیش بدش می اومد
اما خب به هر حال اونم آدم بود
یاد اون حرف پیر زنه در مورد اخلاق خوبه
راننده افتادم
فکر کردم هیچم اخلاقش خوب نیست


بعدش


اون توده ی یه خورده پایینتر از بین دو ترقوه

هام و دیگه حس نمی کردم


اینبار کمی پایین تر از بخش قبلی


و کمی بالاتر از معدم


حوالی قلبم وسط قفسه ی سینم


انگار یه ابری بود که روش ضربدر کشیده شده

باشه

دقیقا همچین حسی رو قفسه ی سینم حس می کردم


انگار روحم بخواد از همونجا پرتاب شه بیرون


فکر کنم کلا اون روز در سایه ی ماجراهای متعدد

چاکراهام یه طوریش شده بود


تمرکز کردم دست گذاشتم رو گیج گاهم و

آرنجمو تکیه دادم


به کنار صندلی


زیر لب زمزمه کردم نذرهامو،آخه کلی نذر کرده

بودم ولی دقیقا چی بود همه ارو قاطی کرده بودم


تمرکز کردم مرورشون کردم


که سالم برسم تبریز چه کارها کنم،


سر که بلند کردم دیدم پیرمردی که از راننده

پرسیده بود آیا نمازش تو آمل شکسته اس ؟


و راننده یه جورایی مسخره اش کرده بود


هم داره زیر لب زمزمه می کنه


معتاده عصبانی بود یه فحشی به راننده داد که

پسرهای خندان


هم خنده رو لبشون خشک شد و گفتن

هه ،ای

وای زشته یعنی منظورشون جوری بود که پیش

خانمها زشته


و من به عنوان یه خانم مثلا باید از اون کلمات

نشنیده بوده باشم ولی اونقدر زیاد تو خوابگاه

اون فحش و شنیدم که اصلا به نظرم


هه زشته نیومده بود


وقتی پسرها اونجوری گفتن


فهمیدم واقعا زشته ها و این زشت چه عادی

شده برامن .


زنگ زدم به شماره هایی که تو اینترنت بود


به امداد خودرو


گیج زدم درست حرف نزدم اونام گفتن برا

اتوبوس نمیان


گفتم پس کجا زنگ بزنم گفتن نمی دونن


باز تو اینترنت گشتم


شماره ای پیدا کردم زنگ زدم گفت خط شما

مسدوده


نمی خواستم به خونه زنگ بزنم


ولی وقتی گفت شمارم مسدوده


شک کردم و یه تک زنگ به خونه زدم دیدم نه

مسدود نیست


و قطع کردم


یه خورده بعد بابا زنگ زد که چی شده و مجبورا

گفتم که چی شده


گفتم ماشین خراب شده و انگاری درست شد


بله بعد زنگ بابا کمی درست شد


دو سه متری رفت ایستاد بعد دوباره راه افتاد


و راه افتادو به سلامتی رسیدیم تبریز .


این بود از اقامت چند ساعته ی ما در بهشت پلور ...
جمعه نه آذر ۱۴۰۳

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۴ساعت ۳:۲۳ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك