بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

فکر می کردم تو باغ وحش بابلسر عکسهای بهتری بگیرم تا باغ وحش

تبریز

که کاملا برعکس شد ،

اصلا یادم می افته حرصم میاد ....اه 😒

دقیق نمی دونم چه ساعتی رسیدم بابلسر

صبح خیلی زود ,

رسیدم بابل ,هنوز آفتاب کامل طلوع نکرده بود

درسته با ماشین شش عصر از تبریز حرکت کرده بودم

ولی اتوبوس هم سریع می روند هم توقف چندانی نداشت

واسه اون زود رسیدیم

بعدش تا من مسیر فرمانداری تا کشوریو چمدون برونم و نون سنگک بخرم

آفتاب زده بود

ضد آفتاب نزده بودم و حوصله ی کنکاش تو کیفمم نبود تا ضد آفتاب پیدا کنم بزنمش

اونجا یه تاکسی گرفتم و منتظر شدم تا حرکت کنه سمت بابلسر

تو بابلسر هم تا متل باز یه تاکسی دیگه گرفتم این بار دربستی

وقتی رسیدم متل

گفت اتاق خالی فقط یکی دارن که اونم نظافت نشده مشکلی که ندارین ؟

گفتم نه مهم نیست

پرسید :ملافه ی تمیز هم میارم که گفتم نمی خواد خودم آوردم

مشکل قفل در بود که من نمی تونستم باهاش کار کنم

بعد اینکه یر به یر شدم قبل خواب مبلو تکیه دادم به در

چون نمی تونستم درو قفل کنم

یه اتاق هم داشت که درشو می بستی حسابی گرم می شد

حوالی ده یازد خوابیدم تا دو نیم بعد از ظهر بیدار شدم

بعد اینکه پاشدم ناهار بخورم و برم بابلسر گردی

خواستم باطری دوربین و بذارم شارژ که چراغ شارژ روشن نشد

اولش فکر کردم مشکل از پریزهاس بعد دیدم نه کلا برق رفته

به موازات برق آبم قطع بود

سر این جریان یه شیشه آب معدنیم بابت کارای شستشو هدر رفت ،

آب متل آشامیدنی نبودش سر همین از تبریز با خودم دو تا آب معدنی بزرگ برده بودم

اینجا یه مغازه ی جدید الافتتاح هست همه چیش نصف قیمته واسه همین از اینجا تا اونجا آب معدنی بردم

کلا همه فکرم بر اینه که با کمترین هزینه بیشترین و بهترین تفریح و داشته باشم

که خدارو شکر در مورد متل همون شد

واقعا جای عالی ای بود

یعنی نسبت به دویست و پنجاه هزار تومان عالی بود

خیلی بهتر از هتل مرجان بابل که برا یه شب اقامتم نهصد هزار گرفتن

واقعا خجالت نکشیدن ؟

مثلا اون هتل چیش بهتر از این متل بود

موقعیت مکانیش که افتضاح ساختمونشم دست کم برا چهل سال پیش

ولی اینجا یه سوئیت کامل بود حمام دستشویی و سینک و اجاق گاز و یخچال داشت

ولی هتله بابل اجاق گازو سینک نداشت

باید می رفتی آشپزخونه به اینو اون می گفتی غذاتو برات گرم کنن

مزیتش یه صبحونه ی مثلا مجانی بود

که مجبور بودی لباس بپوشی بری تو رستورانش صبحونه بخوری نمی ذاشتن ببری داخل اتاقت

مجانی هم که می گم در واقع مجانی نبود که در برابر نهصد هزار چه مجانی ای

ولی خب از انصاف نگذرم واقعا عدسی و آبمیوه اش چسبیده بود ،

اونجا واسه یه دونه چای نپتون هم که عصری اضافه گرفته بودم ،پانزده هزار ازم پول گرفتن ....

خلاصه که هیچی دیگه متله خیلی خوبتر بود

از هتل که بهتر بود از خوابگاه هم که خیلی خیلی بهتر بود

همون نظافت نشده اش هزار برابر تمیز تر از خوابگاه بود

خوابگاهی که واه واه یکی بوی جورابش آدمو خفه می کنه

یکی بوی سیگارش

یکی وسط سالن داد می زنه

یکی چهارصد ساعت می ره دستشویی درنمیاد ،

کلیدم نداری بری بیرون نفسی تازه کنی خیلی بده اصلا بالاخره برق اومد و من ساعت چهار یا نه، یه ربع به چهار از اتاقم درومدم

رفتم سمت خونه ی مسئول متله بگم درم قفل نمیشه چی کار کنم

مرده نبود

به شیشه که زدم بچه هاش اومدن پشت پنجره

همچین جواب درست درمونی ندادن مادرشون اومد و

اومد درو برام قفل کرد کمی قلقشو یاد داد ولی گفتم برگشتنی اگه نتونستم بازش کنم باز مزاحمتون میشم و....

دیگه ناچار تا پارکینگ یک که باغ وحشه اونجا بود

تاکسی گرفتم تا تاریک نشده برسم باغ وحش و شد ده هزار ...

یه مرده میانسال مثلا شصت هفتاد ساله نشسته بود تو باغ وحش که مشکل شنوایی داشت انگار

یه جوری هم انگاری باد کرده بود،انگار بدنش التهابی چیزی داشت ، چشاشم قرمزبود یا قرمز شده بود یه حالت تو هپروت بودن هم داشت

پرسیدم میشه از حیوانات عکس بگیرم به سختی شنید و گفت آره چرا نشه

گفتم با دوربین؟ باز بعد کلی سخت شنیدن گفت مسئولش بیاد از اون بپرس

گفتم مسئولش کی میاد

گفت نمی دونم یه ربعی شاید طول بکشه گفتم آخه چه فایده آفتاب داره غروب می کنه

کلافه و عصبانی شدم

ولی خب تقصیر خودم بود،

یکی نبود بگه تو اجازه اتو گرفتی می رفتی داخل عکاسیتو می کردی

دیگه،

تاکید براینکه با دوربین می خوام بگیرم چی چیه آخه

اون اصلا تو هپروت بود، تازه داخل اتاقم نشسته بود

داخل هر کار می کردی نمی دید که ...

یه شرایطی داره اونجا که همچین خیلی مراقبت ویژه نداره

پارسال رفتم داخل باغ وحش درومدم هیشکی نبود بیاد بگه پول بده

درومدنی با خودم گفتم آقا اینجا پولی نباشه کار حرام کرده باشم اونقدر اونجا اینور اونور نگاه کردم و سرک کشیدم که یه دختری بالاخره به حالت از خواب بیدار شده اومد بیرون و کارت کشید گفت می تونین برین داخل

گفتم من بازدید کردم داخل بودم 😑

یعنی الآنم میشد که راحت برم بدون مزاحمت، کسی عکاسی کنم

ولی خب دیگه بافرهنگی و با ادبیه بیش از حدم کارو خراب کرد،

تازه بعدش کلاه هم سرم رفت ...

حالا چرا کلاه سرم رفت

بدین ترتیب که دم غروب بود و فرصت محدود

دیدم اسب سوارا اون ورن فکر کردم لاقل از اسبا عکس بگیرم

اجازه گرفتم

که اونام گفتن بله

منتها گفتن سوار اسب میشی

منم دیدم اجازه ی عکاسی دادن

گفتم منم سوار اسب شم دوربینمو دادم به یکیشون که ازم عکس رگیره

پرسیدم چند گفتن صدو هشتاد هزار یه دورش

گفتم باشه

قصد من همین بود که یه عکس با اسبه بگیرم

مرده بیشعور به بهانه ی اینکه بعدا پول زیاد ازم بگیره

نمی ذاشت من وایسمو اون یکی ازم عکس بگیره هی راش می برد

می گفت راه بره عکس خوب می افته

حالا بماند که اونیم که عکس گرفت چقدر عکسای بدی ازم گرفت

وقت پیاده شدن گفت هفت دور زدی هفتصد تومن میشه آموزشش هم اینقدر

من کی می خواستم هفت دور بزنم

هفت دور آخه چه دوری یه مسیر کوتاه و هفت دور اسبه راه رفت

کلی چونه زدم تهش پونصد تومن ازم گرفت

بعدشم که خواستم از اسبا عکس بگیرم همش

روشون موکت کشیدن

عکس خوبی از آب درنیومد‌

الان عکس خودمم نگاه می کنم

رو چش اسبی که سوارشمم موکته

موندم چه طوری سوارش شدم

آخه بیشترشم مرده پیشم نبود خودم روندم.

بعدش رفتم باغ وحش یه پیر مرده لاغر اومده بود

پیش اون مرد بهت زده ی باد کرده

گفتم مسئولش اومد

گفتن نه

گفتم بابا بذارین عکس بگیرم دیگه من این همه راه اومدم اینجا که عکس بگیرم

پرسیدن از کجا اومدی

گفتم تبریز

پیرمرده گفت :ترکی ؟

و چون ترک بودم گذاشتن برم عکس بگیرم ولی متاسفانه پیره مرده

پهلوم اومد

و انگاری عکس گرفتن به همین سادگیاس

آدم با گوشیش به اون سرعت نمی تونه عکس خوب بگیره چه برسه با دوربین

این سبکی کنارم می اومد که همش دلش می خواست تند تند از کنار قفسا رد شیم

و حرف بزنه

و صبر هم نداشت که من هی چندین عکس بگیرم که تهش یکیش خوب درآد

منم رو ندارم که بگم آقا برو بذار راحت خودم هر غلطی می خوام بکنم دیگه

حالا باغ وحش بابلسر هم یه مشکلی که داره اینه اونقدر بعضی حیوانات و تو قفسهای تو در تو انداختن که با چشم نمیشه حیوانات و

دید چه برسه عکسشون

پارسال یه عکس با پلنگ استوری گذاشته بودم دیگه نگارو پلنگ مازندران

اون حالا یه نمونه ی خیلی کم بسته بندی شده اش بود

خلاصه که خیلی بد عکاسی کردم

مرده گفت چون ترک بودی باهات اومدما

تو دلم گفتم کاش این منت و سرم نمی ذاشتی

بعدش رسیدیم به قفس یه سری بعبعی ها

که خواستم ازشون عکس بگیرم یکی گرفتم باز خواستم بگیرم

یه ژست خوب ازشون داشتم گیر می نداختم که مرده گفت :

بسه از این یکی

باز من کم رو برگشتم سمت حیوونی که اون می گفت

در حالی که به زور به خشمم غلبه کردمو لبهامو از حرص‌ حضور

زیادیش به هم فشردم

که یهو نفهمیدم چی شد گذاشت رفت

نمی دونم خشمم و فهمید یا چی شد

اما رفتنش دیگه دیر بود فایده نداشت چون دیگه هوا اونقدی تاریک شده بود که نشه عکس خوب گرفت

دیگه نا امید بعد یکی دو تا عکس نه چندان خوب زدم از باغ وحش بیرون

پنجاه هزار هم پول باغ وحش شد

رفتم سمت دریا

از یه سگ که تو یه جای بد منظره نشسته بود عکس گرفتم

یه پسره گفت :برو نزدیکتر بگیر کاریت نداره

ولی نه خیر

مگه ممکنه سگا رفتار خوب نشون بدن

همش شکاکن و عصبانی

وقتی از اون جای بد بلند شد اومد پایین و پشتش دریا شد خواستم

عکس بگیرم

دیدم عصبانی سمتم پارس می کنه

حالا از اون سگهای گنده بک نبود

کوچولو بودش

گفتم بی خیال

دوربینو تو یه آلاچیق گذاشتم و تایمرشو زدم

و با ایزوی زیاد و سرعت شاتر نسبتا پایین از خودم عکس نویزدار

با کیفیت نه چندان خوب گرفتم

چون دیگه هوا خیلی تاریک شد مجبور بودم با این تنظیمات بگیرم

بعدا تو فوتوشاپ کمی روشنش کردم و کمی کیفیتشو بیشتر کردم ،

دیگه هوا که کاملا تاریک و نامناسب برا عکاسی شد

تصمیم گرفتم از سمت همین ساحل راه برم تا بین پارکینگ پنج و شش

همش داشت خلوتتر میشد

هر از گاه اسب سوار ها می اومدن که بیا سوار شو

به یکی گفتم :اونور سوار شدم بسمه

پرسید چند گرفت ؟

گفتم: پونصد

گفت :چرا گریه می کنی دیگه برا خودت خرج کردی

پونصد تومن خرج چند قدم راه رفتن با اسب !

من از تبریز تا بابل میام ششصدو چهل هزار پول بلیط میدم

اونوقت با اسب یه خورده راه رفتم

این همه پول اند نامردی بود چه طور از گلوش پایین می ره اون پول

حالا دوسه تا عکس خوب برام میموند

ارزش داشت

هر چی عکس گرفت همه اش بد

دیگه بهترینش همون

که گذاشتم اینستا

که باز تعریفی نداره ....

اما اینکه این شخص گفت :برا خودت خرج کردی

تا حدودی تسکینم داد

خب برا خودم خرج کرده بودم دیگه راست می گفت

با این فکرا پیش رفتم و

هر از چند گاه از مردم می پرسیدم کدوم پارکینگیم

حوالی پارکینگ شش از یکی پرسیدم که کدوم پارکینگیم

که سوار از اون وسیله نقلیه های بین موتور و ماشین میشه ها از اونا بود

گفت می خوای برسونمت گفتم نه

پرسید از کجا پیاده میای گفتم از پارکینگ یک

گفت اوووووه این همه راه و پیاده اومدی

یه خورده که از اون پسره دور شدم

یه سگی بهم پارس کرد و یهو سمتم حمله کرد و منم دوییدم

سمت پسره

و پسره فراریش داد

چقدر از این سبک سگها بدم میاد معلوم نیست چشونه

واقعا ترسیدما

دیگه پسره باهام همراه شد

منم گوگل مپم و روشن کردم رامو پیدا کنم

داشتم رامو نشونش می دادم که

یه نفر نمی دونم از کجا پیداش شد

یه نفر که درسته حالا باهام همراه شدو یه مقدار کمی از راه رفتمو باهاش برگشتم

یعنی دوباره از اونجا که اون سگه وحشیه بهم حمله کرده بودش دوباره گذشتم

ولی‌ باز من ازش بدم اومد

وقتی به حرفاش فکر می کنم

هی بیشتر ازش بدم میاد ...

اون یه جورایی انگاری مانع اومدن اون موتوریه باهام شد

و خودش باهام پیاده همراهیم کرد

اولین حرفش این بود که چرا اومدی؟ دانشجویی

و گفتم بله

گفت اینجاها جای بدیه و اله اس بله اس

گفنم هیچی نمیشه

گفت :همه اولش همینو می گن یه دختری اومده بود اینجا دختر فراری بود گرفتنش بردنش معلوم نشد چی شدش

فکر کردم اولا !من اولش نه و آخرشم ثانیا ایش و فیش که

همه فکرتون پیش اینه یه دختر به سمت خراب شدن بره

یا نره

گم شین بابا

برگشت گفت :اهل کجایین

گفتم تبریز

گفت منم ترکم ترک مشهدم

و تو هم از لهجه ات معلومه ترکی

و باز ایش فیش

اگه ترک بود چرا یه کلمه ترکی حرف نزد ...

لهجه ی من اونقدر تابلو نیست که تابلو باشه ترکم

بعدشم شروع کرد به تعریف از ترک بودن که ترکها اله ان بله ان

و تهش صداش و نازک کرد و انگار به نقطه ی خیلی خاص و ریز و حیاتی

اشاره می کنه گفت :ترکا حساسن به خصوص رو ناموسشون

راستیتش جواد و مصطفی مخصوصا جواد

فقط فیلم غیرتو حساسیت رو ناموسو داشت به عنوان دو تا مرد ترکی که شناختم

همچین تحفه ای در این مسائل نبودن

و انقدر بدم میاد اینجوری یکی ناموس ناموس کنه و حس خود خیلی خاصی به خودش بگیره

حس می کنم از بیخ تبل تو خالین ...

پرسید اون پسر مزاحمت شده بود دنبالت کرده بود

گفتم :نه یه سگ بهم حمله کرد اونو روند

کی می خواد مزاحم منه سی و شش ساله شه آخه

و اما نقطه ی اوج دلیل نفرتم از این شخص کجا بود

اینجا که پرسید :چه رشته ای می خونی

گفتم :عکاسی

گفت :این دیگه چیه یه دکتری مهندسی چیزی می خوندی آبروی ترکها رو بخری

چقدر کوته نظر عقب مونده و نفرت انگیز

پرسیدم خودت چی خوندی

و اصلا یادم نیست چی گفت

گفتم آدم باید بره دنبال علاقش‌

گفت منم رفتم دنبال علاقم و دیدم از شکست عشقی می خواد بگه

گفتم :شکست عاطفیو که همه خوردن

گفت :نه همسرم فوت کرده خیلی وقته ولی هنوزم سیاهشو درنیاوردم

یه بلوز زرشکی تنش بود

گفتم :کو زرشکیه که

یقه ی پیرهنی که از زیر پوشیده بود نشون داد که نه ایناها.

فکر کردم همچین مساله ی مهمی نیست مرگ همسر

من خودم دردشبیه مرگ همسر و چشیدم

جدایی از مصطفی کم از مرگ همسر نبود

حتی بدتر از اون بود

تو مرگ مراسمی هست ابراز همدردی ای هست سنگ قبری هست و بعدش دیگه

سوال اینکه چرا مرده نیست

اگه هستم جوابش کوتاس

ولی من واقعا عاشق مصطفی بودم

جداییه تحمیلیم ازش خیلی خیلی

دردناکتر از مرگ عشق بود

اما خب مصطفی بعدا بهم ثابت کرد که

ارزش اون همه ناراحتی و نداشت

کلا هیشکی نداره

به قول سارا وقتی خدا یکیو ازت می گیره

حرفهایی و شنیده که تو نشنیدی

یا مثل فیلم fall زنی به شدت سوگوار مرگ شوهرش بود

ولی طی کل روند داستان می فهمه شوهرش بهش خیانت کرده و ارزش اون همه

سوگ و نداشته ....

منتها برا این فرد سطحی که به عکاسی خوندن من خورده گرفت این حرفا گفتن نداشت ،

پرسید تو متل قو جا گرفتی یا می ری بگیری

گفتم نه گرفتم

گفت بیا متل ما مجانی و ...

گفتم نه من اونجا رو گرفتم

گفت :خب خالیش کن.

چرا بایست خالیش می کردم جای به اون خوبی رو

می رفتم جایی که می گفت بیا مجانی جایی که معلوم نبود چه نیتی پشتشه ،

بالاخره از رو نقشه رسیدیم دم در متل و

اون گفت هر موقع اومدی بیا متل من و منم گفتم ممنون از همراهیتون و رفتم داخل متل قشنگ خودمون ،با آرزوی مبنی بر اینکه دیگر هرگز نبینمش 😒

خوشبختانه خودم تونستم قفل درو باز کنم ولی باز نتونستم از داخل قفلش کنم و دیگه بی خیال هم شدم گفتم همین مبل و می کشم جلوش چون فردا صبح یهو دیدی نتونستم باز کنم، کلاس هم دارم اسیر میشم اینجا تا داد بزنم یکی بیاد کمکم ...

رفتم حموم ودوش گرفتم بعدش هم بندو بساط میوه و شام واسه خودم چیدم

و تنهایی کیف کردم

احساس می کردم درو پنجره ام داره از بیرون انگولک میشه

پرده ارو کشیدم کنار ببینم چه خبره دیدم یه بچه ی حدودا یه سالو نیمه اس

داره بیرون سنگ ریزه جمع می کنه می پاشه این ور اونور

تا منو دید بهم دست تکون داد

منم بهش دست تکون دادم و به بانمکیش خندم گرفت

باباش پشتش بهم بود و همش داشت صداش می زد که بیاد داخل

با ،بای بای اون مطمئنا برمی گشت منو نگاه کنه که من

تا اون برگرده پرده ارو انداختم

تا دیر وقت سر تکلیف سمینار و فوتوشاپ بیدار موندم

و همش نگارش چکیده امو تغییر دادم

و یکی دو تا کار فوتوشاپ بیشتر انجام دادم

دیگه حوالیه یک خوابیدم

و نتیجتا نمی شد کله ی سحر پاشم طلوع خورشید و نگاه کنم،

البته حیف شد این همه درس خوندن لازم نبود

چون استاد فوتوشاپ نیومد

و تو سمینار هم چون من هر جلسه رفتم جلو یه چی ارائه دادم

بنابرای استاد اصلا نمی خواست من ارائه ای بدم

و تمرکزش رو بقیه بود که طول ترم کاری نکرده بودن ،

همه هم می گفتن بسه دیگه تمومش کن

واقعا نمی فهمم این همه آدم می رن جلو ارائه می دن

هیشکی بهشون نمی گه بسه

تا نوبت من میشه همه طاقتها طاق میشه ...

خلاصه که مزه ی بابلسر زیر زبونم موند دوست نوشهریم می گه سریه بعد که امتحانمونه بیا خونمون نوشهر

سریه قبل و پیچوندم و نرفتم

این سریم باز دلم می خواد نرم و برم همون بابلسر،

چون خب سخته دیگه تو خونه ی مردم موندن شوهرش هست پسرش هست

دیگه چی دیگه

مسیر نوشهر تا بابل زیاده منم سرعت حاضر شدنم پایین

معذبم خونه مردم ،دوست دارم برم بابلسر

و

البته چون امتحان دارم نمی خوام بلیط برگشتو برا همون روز بگیرم که

روز امتحان مجبور باشم چمدون ببندم

بلکه می خوام برا روز بعدش بلیط بگیرم

و دوشب بابلسر بخوابم

ضمنا برگشتنی می خوام برم تهران خونه ی دختر عمه ام

که دی ماه تولدشه

و مامانم اینا هم دوست دارن براش کادو بفرستن

بعد با اون یا تنها برم باغ وحش تهران

از حیوانات اونجا هم عکاسی کنم (ان شا ء الله )

بالاخره پایتخته دیگه مطمئنا باید باغ وحش اونجا بهتر از تبریزو بابلسر باشه

دست کم از مال بابلسر که قطعا بهتره

یادمه سیزده سالم که بود اگه اشتباه نکنم رفته بودیم پارک ملت که باغ وحش داشت

یه قو از اون باغ وحش یادمه که اصلا شاد نبود ،.

تنهایی که سفر می رم اصلا دیگه دلم شوهر نمی خواد

مخصوصا این سبک شوهرای آشغال منت گذار ....

من دلم مردی می خواد که از اون نظر شبیه اُوه باشه

که سونیا می گفت اون جوری به من نگاه می کنه که انگار من تنها

زن روی زمینم .

یعنی می خوام

من و دوست داشته باشه نازمو بکشه

منو مثل جواهر ببینه

این مهم ترین آپشن یه مرده که باید نسبت بهت داشته باشه

وقتی این نیست وقتی تفکرش اینه زنه مطلقه ارو نمیشه دوست داشت

وقتی شوهرت شدنشو منتی سرت می بینه

و از این دست تفکرات جهان سومی که رشته ی عکاسی و مایه ی

ننگ و مهندسی دکتری و مایه ی افتخار می بینه

همه وجودم نسبت به مردها و آدمها نفرت می شه

و ترجیح می دم بلولم در تنهایی خویش

عشق شیرین است خوشمزه اس ولی اگر عشق باشد .

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۶ساعت ۱:۳۵ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك