یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
یادمه یه ویدیویی بود زمان رونق فیس بوک چند نفر دور هم نشسته بودن و تو یه ظرف غذا قاشقهای گنده گنده ی دراز دست هر کدومشون بود یه جوری بود هیچکی نمی تونست با این طولی که قاشقها داشت دهن خودش غذا بذاره و همه افسرده و گشنه دور هم نشسته بودن بعد یهو با همکاری با قاشقهای یکی دیگه موفق شدن دهن هم از اون ظرفه غذا بذارن حالت اول و به جهنم و حالت دوم و به بهشت تشبیه کرده بودن دنیای ما جهنمه چون آدمها حاضر نیستن به هم کمک کنن منظورم از نظر مالی نیست من دنبال قرض و کمک مالی از کسی نبودم که من فقط می خواستم این دانشگاه پیام نور تبریز اجازه بده که پرسش نامه امو بین دانشجوهای کارشناسی عکاسیش توزیع کنم کلی من و از این اتاق به اون اتاق فرستادن و چندین بار اون مسیرو رفتم و اومدم هر سری بیست هزار کرایه تاکسی دادم تهش امروز گفتن چون دانشجوهای ما کارشناسی ان ارشد نیستن نمی ذاریم دلیل خیلی مسخره ای بود چون به هر حال با عکاسی آشنایی دارن و ارشد و کارشناسی فرقی نداره و اصلا دیپلم باشن مهم نیست فقط محصل عکاسی باشن کافیه فرقی نداره مهم اینه در یه حد عادی با دوربین آشنا باشه که همونو دیپلمشم آشنایی داره و اتفاقا چه بسا مقاطع بالاتر ندارن والا بین همکلاسیهای ما بودن کسایی که اصلا پاک پیاده بودن و نا آشنا با عکاسی بگذریم خیلی ناراحت شدم و خیلی هم خوب جوابشونو ندادم گفتم:خیل خب اون نامه و نمونه پرسش ناممو بدین ببرم گفتن نه اون باید بمونه دست ما گفتم یعنی چی وقتی با من همکاری نکردین چرا بمونه دست شما من صدو سی هزار برا پرینت اون پول دادم شاید برا شما مسخره بیاد ولی چرا از علمم استفاده شه و این همانند جو داره کلی ماجرا داره یعنی قاطی کرده بودما اونجا اون خانم هم ای وای تقصیر من نیست که دیگه تصمیم حراست بود دیگه و ... گفتم:نه تقصیر شما نیست تقصیر شانس منه و دیگه داشت گریه ام می گرفت گفت آقای خدمتی الآن میاد بلکه قبول کنه گفتم نمی خوام منتظر شدم کپی و بگیره در حالی که دلم می خواست با زور کاغذامو بگیرم و نذارم کپی کنه واگه نذاشتن کتکشون بزنم و برم واقعا در مقابل این قبیل جماعت دیوونه و وحشتناک بودن لازمه کاش واقعا آدم بتونه اینجوری باشه هه آقای خدمتی ! بهتر بود اسمش آقای فاقد خدمت به خلق باشه تا خدمتی، کاغذامو گرفتم و رفتم حیاط از چند نفر از دانشجوها پرسیدم رشته اتون چیه هیچ کدوم عکاسی نبود منم دیگه بی خیال شدم زدم بیرون از دانشگاه تا آخر شهناز اشک ریختم بعدم رفتم رو یه نیمکتی تو آخر شهناز نشستم به نظرم جای قشنگی بود برای عاشقی هه عاشقی این دنیا و عاشقی دقیقا با کدام آدم؟ کلی گریه کردم بعدش پا شدم رفتم به سمت مغازه ی لوازم آرایشی که گربه ای همیشه اونجا خواب بود امروز تو ویترین گربه نبود جاشم نبود مغازه همونجا بود؟ نبود؟ آره پس گربه کو رفتم داخل و صحبت ماحصل صحبت اینکه وی یه گربه ی خیابونی و نگه داشته بود براش جا هم درست کرده بود اونجا بهش غذا هم می داد ولی امروز فهمیده گربه ارو ماشین زده دیروز هم بود دیروز هم اونجا خواب بود کم گریه کرده بودم برا اونم گریم گرفت گفت اطلاعاتی نداره و جواباش خوب نمیشه و خب سوال هم کرد که چرا ناراحتمو گفتم چرا از مغازه زدم بیرون دیدم عینکم نیست برگشتم برش داشتم تا سه راه امین پیاده رفتم بحمدالله اتوبوس محله امون بود کنار یه دختری نشستم و به خودم جرات دادم ازش پرسیدم به حیوانات علاقه داره و ... خلاصه که داشت و می گفت دو تا گربه داره و به دوربین هم آشنایی داشت دانشجوی روانشناسی بودش خوب بود جوابهاشو پسندیدم برا اینکه پر کنه چند ایستگاه دیر پیاده شدم ولی خوب شد یه دونه پر کردم فردا می رم دانشگاه آزاد ببینم اونجا چه می کنم دلم می خواست امروز برم سینما معمولا وقتی خیلی داغونم سینما رفتن حالمو خوب می کنه اما نمی خواستم کل دارو ندارم و خرج سینما کنم فردا هیچی نداشته باشم یکی از بزرگترین دستنیاوردهای خوب زندگیم اینه بچه ای به این دنیای جهنمی نیاوردم امروز به قدری عصبانی بودم که از همه ی گروههای دانشگاهی لفت دادم حتی گروه دوستای صمیمی سه نفره چون اونا هم درخواستمو دیدن هیچ ری اکشنی نشون ندادن احتمالا آزاد هم ادا دربیاره نهایتا برم بابل و اونجا پر کنم به هر حال دانشگاه خودمه اجازه هم نمی گیرم تو دانشگاه پیام نورم گفتم تو این شرایط جنگی و زلزله ای احتمالی اگه من برم بابل و تو راه عبور از تهران یه بمب بیافته رو اتوبوس یا زلزله شه تو دماوند و بیافتم بمیرم ...مقصر اون همشهری ایه که موافقت نکرد با من تا یه پرسش نامه ی ساده ارو توزیع کنم یعنی به سیم آخر زده بودم و هر چی از دهنم درومد گفتم.![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

