یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
وقتی می بینم یه دختری پسریو دوست داره و بابت از دست دادنش خیلی ناراحته و گریه می کنه در حالی که پسره هیچ تلاش ویژه ای برای حفظ این دختر در زندگیش نمی کنه خیلی به نظرم عجیب میاد این حجم از ناراحتیه دختر اینکه این دختر همه دوستش داره احتمالا از اونجاست که باور داره اون پسر هم دوستش داره و نمی تونه درک کنه اگه دوستش داشت تلاش می کرد برام عجیبه اما خب خودمم به این احوال دچار بودم، یعنی واقعا از دید سوم شخص درد عشقی که من می کشیدم هم همینقدر احمقانه بود؟! به شدت عاشق بودم عاشق کسی که برام نمی جنگید ولی من عمیقا باورم شده بود که دوستم داشت اگه نجنگیدم عاجز بود درسته خودم تصمیم بر جدایی گرفتم ولی حقیقتا برام سخت بود خودم و گناهکار می دیدم ولی چاره ای هم نداشتم و تلاشی که باید نمی دیدم نه اون ته ماجرا از اولش خشت و کج گذاشته بود هیچ وقت با دلو جون برا حفظ اون رابطه تلاش نکرده بود، اونقدر زخمیم کرده بود که خیلی دیر بود گفتن اینکه دوستم داره می گفت ولی بازم هیچ کاری نکرد بازم وقتی روز آخر بابام گفت بیا خونمون نیومد چون نتونست جلو خانوادش وایسه شاید آخرین شانسمون بود و نخواست بعدش من همه اش آدمهای عوضی دیدم همه اش عوضی اندر عوضی و بیشتر پشیمان شدم که واااای اون چقدر درست بود نبودا من در اشتباه بودم تهش با یه عوضی ازدواج کردم فکر نمی کردم عوضی باشه و خیانت دیدم این بار تعجبم این بود که عوضی بودن اون عوضی در ذهن خیلی از خانمها عجیب و غیر عادی می اومد مثلا دردو دل می کردم می گفتم اینطوری بود می گفتن پس آدم متعهدی هم نبوده بله نبود ولی مگه مرد متعهدی در دنیا سراغم و گرفت که ردش کنم؟ اصلا مگه این زنها مرد خوب و متعهد دیده بودند که اینو می گفتن! خلاصه که بعدش هم خیلی سعی کردم خلافش برام ثابت شه که نشد دیگه خسته شدم عمیقا به این باور رسیدم گشتم نبود نگرد نیست ولی هنوز دخترها عاشق می شوند باور دارند به عشق به دوست داشته شدنشان و می بازند و می گریند و می اندازند سر تقدیر سالها طول می کشه تا بفهمند طرفشون یه عوضی بود که نخواست نجنگید و تقدیر هیچ تقصیری نداشت.![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

