بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

یه دیالوگی تو فیلم لئو هست که ماتیلدا می گه ،من دیگه به حد کافی بزرگ شدم بعد این فقط سنم زیاد میشه ،،

واقعا هم

از یه جا به بعد دیگه بزرگ نمی شی فقط سنت

زیاد میشه

گاهی ممکن تو سن پایین بزرگ شی

گاهی مثل من خیلی زیاد خوشبینی

خیلی زیاد مقاومت می کنی در برابر بزرگ شدن ....

چند روز پیش یه نفر که مادرش فوت کرده ،

تو روز مادر استوری غمگین از دوری مادرش و این حرفها گذاشته بود

من از وقتی این آدم و میشناختم

مادرش فوت کرده بود

با خودم فکر کردم یه روزی مادرش زنده بوده ها

ولی من از وقتی شناختمش تصورم این بود ازش که مادر نداره.

در کل وقتی برا اولین بار با یکی آشنا میشی

و اون آدم از شرایط فعلیش می گه

تصورمون ازش این میشه که انگار از اول اول همین بوده از بدو تولدش ،

فکر می کنیم همون تعریفای اولیه ای که حالا در هر چند سالگیش از خودش می گه،از اولش همون بوده

تحصیلاتش شرایط تاهلش سنش بچه داشتن یا نداشتنش زنده بودن یا نبودن پدر مادرش و ....

گاهی وقتا هم به نا به همین تعریفاتی که داشته نحوه ی رفتارمون باهاش سمت و سو می گیره .

یه سری از رفتارهای بدی که به اقتضای این تعریفات باهام شده

در سایه ی شرایط تاهلم و سنم بوده

تو خوابگاه اولش نمی دونستن چند سالمه

ولی وقتی پرسیدن و منم چون دروغگو نیستم و راستش و گفتم

اولین برخوردی که باهام شد و ناراحتم کرد این بود

،،بابا این سی و پنج سالشه ما انقدر راحت باهاش همه چی می گیم،

باید مراعات کرد

آخه اصلا بهت نمیاد پر پرش بیست وپنج بهت میاد ،

بعد اون هم که بهار امسال تو خوابگاه که اون دو تا دختر اذیتم کردن

گفتن : تو از ما بزرگتری باید با ما راه بیای و هی چپ و راست این سن من بود که می زدن سرم

منم یک برو بابایی گفتمو

دیگه سریه بعد فقط برا جمع کردن وسایلم به اون خوابگاه رفتم .

بعد طلاق هم اولش واقعا سنگین بود

وقتی درخواست ازدواج یه نفرو رد کردم

و برگشت بهم گفت تو،تو خوابم نمی دیدی پسر مجرد بخوادت ،

جوری که انگار مثلا من از بدو تولد مطلقه به دنیا اومده بودم

و دلم بدجوری شکست ،،،...

چند روزیه فکرم درگیر این حرفاس

همش تو همین فرکانس می چرخم

امروز خواهرم اینا اومده بودن

صحبت از شهرزاد ترکیه شد

و اینکه بازیگر قبادش و قدیما تو چه سریالی دیده بودیم

یه سریالی بود به اسم bir istanbul masali یعنی یک قصه از استانبول

اونجا همین هنرپیشه ی نقش قباد تو نقش یه پسر دبیرستانی بود

داشتم با خواهرم راجع بهش حرف می زدم که

یه سرچی زدم

دیدم وااااای چه قدر قیافش از بعد اون سریال عوض شده چقدر اون وقتا کوچولو و بچه بود

از اونجا که اختلاف سنیم با اون قباد سه ساله و منم اونوقتا دبیرستانی بودم‌

فکر کردم یعنی منم این همه تغییر کردم ؟

چه قدر زمان زود گذشت چه قدر هیچی نشدم

نه همسر نه مادر نه صاحب شغل

هیچی و هیچی

یاد قدیما افتادیم و از قضا یوتویوپ هم انگاری بدون فیلتر کار می کرد

کلیپهای ترکیه ی قدیمی دیدیم درسته چسبید ولی بهشون نمی اومد قدیمی باشن

جالب بود خواهر زادمم که دهه هشتادیه خوشش می اومد

چقدر جالبه که قدیمی های ما این همه به روز و خوشایندن حتی برا نسل نو

خوشایند تر از کلیپها و موسیقیهای تازه

یه کلیپ بود از یه خواننده ی گمنام ترکیه که حوالیه سال هشتادو چهار یا هشتاد و پنج وقتی هفده یا هجده سالم بود

یه کلیپ داده بود بیرون به اسم utanir insan boyle güzel olunurmu

یعنی،، آدم خجالت می کشه این همه هم مگه می شه زیبا بود ،،

اسم خواننده اش دنیز چتین بود پسر بودا آخه ترکیه دنیز هم اسم پسره هم دختر اینی که می گم پسر بود

آقا این خواننده اش خیلی خوشگل بود

بعد من روش کراش داشتم شدید

چند سال بعدش

تو بیست سالگی یه گوشیه نوکیا هزار و پونصد کشویی خریدم

که فقط در حد سرچ گوگل می شد به اینترنت وصل شد

اونجا راجع به این خواننده تحقیق کردم دیدم پنج سال ازم بزرگه حقوق خونده

و ...کلا دیگه فکر کنم به خوانندگی هم ادامه ندادش

کلیپ دومی که ازش دیدم واقعا بد بود هم کلیپ هم ترانه ولی خب

تحصیلاتش اختلاف سنش خیلی قشنگ بود در نظرم

گفتم :به به و جه جه

تو گوشیم یه برنامه ای داشتم نمی دونم به چه درد می خورد

اسمش سنسور بود یا چی نمی دونم یادم نیست

به هیچ دردی نمی خورد

منم اونجا الکی واسه خودم پروفایل درست کرده بودم

عکسای خودمو با این خواننده با ویرایش همون گوشی

که دیگه فکرشو کنین چی از آب در میاد، تبدیل به یه دونه عکس کرده بودم

به انگلیسیم نوشته بودم که عشق منه پنج سال ازم بزرگه متولده این ماه و این روزه

حقوق خونده

قراره یه سال و نیم دیگه باهم ازدواج کنیم

و این مسخره بازیا واسه دل خودم الکی مثلا کی می خواست ببینه که

از قضا دختر عمه کوچیکمم عین این گوشی من و داشت

یه بار که باهم حرف می زدیم

صحبت این سنسوره شد که تو گوشیه اونم بود

گفتیم چیه به چه درد می خوره

بازش کردیم تستش کردیم

و نفهمیدیم چی چیه ولش کردیم

آقا نگو همه ی این چرتو پرتایی که من واسه خودم نوشتم

رفته تو گوشیه دختر عمه ام

سریه بعد که دیدمشون

گفتن نگار اون حرفا و اون عکسا که گذاشته بودی اونجا همه اش اومده تو گوشیه سمیرا دیدیم و زدن زیر خنده 🙀

حالا من سرچ کردم این خواننده هه و کلیپش و پیدا کردم که آقا باور نکنین این و مسخره بازی بود واسه خودم درست کرده بودم اصلا

همچین شخصی نیست من دختر خوبیم و .....

دختر خوبی بودم ولی ببین چه اعتماددبه نفس و امیدی داشتم

یکی این شکلی و فکر می کردم بهم میاد و منو می پسنده ...

تا که کم کم وقتی پا تو بیستو دو سالگی گذاشتم وقتی

کم کم دیدم نه واقعا هیشکی عاشق من نشد وقتی اون پسر دانشگاه

که روش کراش داشتم به یکی دیگه پیشنهاد داد

وقتی خواستگار سنتی ها هی اومدن و رفتن و اون خانمی که

هی همش خواستگار معرفی می کرد به مامانم گفت تو برا این دخترت پیش

یه فالگیری چیزی برو

همه میان می گن دختر خوبی بود خوشگل بود ولی به دلمون ننشست

خلاصه کم کم خیلی نسبت به خودم نا امید شدم

تا که مصطفی اومد و اون داستانا

و طلاق تو بیست و شش سالگی

ولی من هنوز اونقد که باید بزرگ نشدم

هنوز نسبت به زندگی عاطفیم نا امید نشدم نسبت به همه بی اعتماد و تلخو بدبین نبودم تا که

تو سی و یک سالگی بود که با ضربه ای که جواد بهم زد

بزرگ شدم بعد اونم دیگه فقط سنم زیاد شد .

دلم نمی خواد تعریف من یه نفر با دو تا طلاق و سی و شش ساله باشه

حالا فقط اینا نه حتی ویژگیهای اکتسابیه مثبتمم تعریف من نیست ....

می دونی دارم چی تصور می کنم تو

بابلسرم و

اینکه نشستم کنار ساحل

دریارو تماشا می کنم

یکی میاد باهام حرف بزنه

ازم می خواد بپرسه کیم چیم چند سالمه

باهاش همین حرفارو بگم

از همون جا شروع کنم که یه نفر روز مادر از دوری مادرش گله کرد

و در ادامه حرفای این پست

بگم چی کار داری من کیم چیم

وقتی تهش می خوای قضاوتم کنی‌

و تو دلم می گم مثل یه جهان سومی احمق حتی دستاورد خوبه ی منم

تحقیر کنی بگی که عکاسی می خونی !

اینم شد رشته !یه دکتر مهندسی ای چیزی بخون آبروی ترکا رو بخری.....

نه من نمی خوام هیچی از خودم بگم

حتی نمی خوام هیچی از تو بدونم

دلم می خواد اگه لذت تنهاییمو به هم می زنی

با من لذت تماشای دریارو سهیم شی

با من در لذت استشمام بوی شنها سهیم شی و اگر خواستی بیشتر از من بدانی چیزی متقابلا

جز تحسینم نگویی ،به قول بنده خدایی از ماضی ها و مضارع ها خسته ام دلم حال ساده ی با تو بودن را می خواهد ....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۶ساعت ۴:۶ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك