بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خیلی وقت میشه که تو مسیر ترکیه سریالهای جدیدشو

نگاه نکردم

مثلا فکر کنم آخرین سریالی که نگاه کردم سال ۹۴ بود

سریال güneşin kizlari یا همون دختران آفتاب بودش

اون وقتها هم به اون سریال می گفتم آلیس در سرزمین عجایب

و از همینش خوشم می اومد که چیزای غیر ممکن زندگی من برا اونا خیلی راحت مقدور بود

حالا اونم همچین داستان فوق العاده ای نداشت ولی برا من خوشایند بودش

بعد اون اگه سریالی دیدم یا نصفه نیمه بوده

یا هم تکرار سریالهایی که از قبل دیده بودم

چون کنترل دست من نبود ...

حالا ولی چون شهرزاد و ترکیه ساخته به توصیه ی من

داریم نگاه می کنیم

که امروز قسمت سومش بود

دو قسمت اول همون روند و داشت حالا انتخاب بازیگراش و ...به کنار که بعضیهاش واقعا انتخاب بدیه بعضیهاش عالی مثلا هنرپیشه ای مناسبتر از اونی که برا نقش حمیرا انتخاب کردن تو ترکیه نبود حالا بگذریم

قسمت سومش دیگه

کلا داستانو تغییر داده بودن و به نظر من این تغییرا خیلی مسخره می اومد و همش خندیدم

بعد دیدم مامان گریه می کنه

خیلی برام تعجب داشت که به چیش گریه می کنه آخه

گفت :گلوش درد می کرده آنتی بیوتیک خورده اعصابش ضعیف شده واسه هر چیزی گریه اش میاد

اما خداییش خنده دار بود گریه نداشت

اینجا اومدن خواستگاری حلقه دست هم کردن به رسم اونجا روبان قرمز بریدن

بعد فرداش قباد خواست که برن تو مثلا همون کافه که همیشه با فرهاد می رفتن صحبت کنن

حالا قبل عقد فرهاد اومده تو اتاقی که شهرزاد لباس عروس پوشیده که بیا فرار کنیم

قباد میاد که عجبه ها هنوز من عروسو ندیدم تو اینجا چه غلطی می کنی چه طوری اومدی و ....

تا از فرهاد خلاص میشن از اتاق میان بیرون شیرین هم لباس روز عروسیشو پوشیده حمله می کنه سمتشون که قباد بیا باهم بریم تو جمع

یه داستانهایی اون وسط ساخته بودن که خیلی خنده دار بودش اصلا ،

دیگه تو روزای قبل عروسی شیرین اکرمو می ندازه جلو قباد که زن میخوای بیا این بیا بچه ارو با این بزا چرا حتما باید اون دختر باشه اینم زنه با این بچه دار شه

حتما عاشق اون دختر شدی حتما اونو می خوای

اکرمم اسمشو تغییر دادن فحریه اس یعنی فخریه

آخه اونجا اکرم اسم مرده ،این تیکه اشم من خیلی خندیدم ...

بعدشم تو شهرزاد ما قباد تازه سر عقد شهرزادو می بینه دیگه

و بزرگ آقا نمی ذاره همون شب اول بره پیش شهرزاد

ولی اینجا نه دوتایی رفتن

هتل

حالا قباد تور شهرزادو بالا زد چونه اشو گرفت بالا داد یه خورده نگاه نگاه بعد یهو شروع کرده کتش درآوردن و شهرزاد شوکه میشه وچشاش گرد دو بار تو اون صحنه رفت تبلیغات

که تبلیغاتای ترکیه هر کدوم یه نیم ساعت چهل دیقه ای طول می کشه

دیگه بار دوم که همون صحنه ارو نشون داد رفت تبلیغات بقیه اشو نگاه نکردیم چون حتما همونجا باید تموم می شد .

ولی واقعا خنده دار بود ....

شایدم واقعا با فرهنگ اونا اصلا جور نبود داماد دقیقا سر سفره ی عقد عروسو ببینه

و حتما عروس داماد باید دو تایی وارد مجلس شن

از طرفی هم رسم ما که سفره ی عقد داریم و قند میسابیم رو سر عروس داماد و این چیزا قشنگه

واقعا ایرانی بودن و رسمو رسوماتشو دوست دارم

ولی یه جوری شده که همه به فکر فرارن ...

چقدر من این روزا سرگرم این کارای چرت و پرتم

سریال بینی داستان واقعی خونی تو اینستا 😑

هیچ کاری واسه درسو ...نمی کنم

آخه دیگه درسی نیست

حتی فکر کنم پایان نامم هم دیگه کار زیادی ازش نمونده

اما فکر کنم فکر می کنم و حتما کار زیاد داره

می گن دانشگاهها غیر حضوری شده

به ما که چیزی نگفتن

ما کلاسامون تموم شده

و شانزدهم امتحان ترم سه

سایت هم خرابه نمیشه برم باقیه شهریه امو واریز کنم 😑

اون داستانی هم که می خوندم دیگه دیروز هم خوندم امروزم خوندم ولی دیگه انگار تمومی نداره

انگار شده شبیه یه وظیفه که باید تمومش کنم بعد برم سراغ درس و مشقم ولی تموم نمیشه خیلیه

خسته شدم

حوصله ندارم ادامه بدم. اگرم بخوام ادامه بدم باید با برنامه باشه روزی دو پست مثلا بخونم

کلا برنامه و من انگار دو چیز بیگانه ایم

دلم واسه اتوبوس و جاده ها و گوش دادن به کتاب صوتی مردی به نام اوه تنگ شده ...

راستی من بعد تموم شدن ارشد چه می کنم

واقعا اگه بعدش نه بتونم کار کنم و نه شوهر پیدا کنم

خیلی سخت میشه ،دیوانه کننده اس ولی از الآن بهش فکر نمی کنم

در واقع تقریبا اصلا بهش فکر نمی کنم

و فقط به فکر حالامم بعدش خدا کریمه ....

حتما بعدش هم کار هست هم شوهر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۵ساعت ۲:۴۳ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك