یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
زندگی تو خوابگاه خوبه دوست دارم میشینی با بچه ها حرف می زنی خوش می گذره و یه چیزای جدید یاد گرفتم اینکه با وجود آدمهای کنجکاو دورو برم یه کاری انجام بدم چون من دوست دارم کلا تو تنهایی کار کنم و وقتی کسی اطرافمه و کنجکاوی می کنه نمی تونم بهش بی توجه باشم شاید چون بچه ی آخرم مثلا یادمه دختر عمم وقتی دبیرستانی بودو خواهر برادر کوچیکترش با تعجب داشتن به کارهاش نگاه می کردن و با تعجب از کارهای نیمه تمامش می پرسیدن هیچ اهمیتی نمی داد و اصلا جواب نمی داد ولی من عادت ندارم اینجوری رفتار کنم ... و ترجیح می دم اطرافم کسی نباشه و کسی وسط کار نبینه چی کار می کنم وفقط آخر کارمو ببینن مثلا شنیدین بعضی نقاشها دوست ندارن کسی کار نیمه تمامشونو ببینه یک همچین حالتی دارم شدید ... ولیدیروز یه سنت شکنی کردم دیروز فیلم عقد دختر عمم و در جمع کار کردم نه کار خوبا فکر می کردم یه وقت میان می گن فیلم خامشو بده قسمتهای داغون فیلم و کات زدم و همینطور پشت سر هم چیدم البته خروجی نگرفتم نگه داشتم واسه خونه ... اما قسمتهای بد این روزا مربوط به دانشگاه بود واقعیتش از اونجا که یکی به تنبلی من از این دانشگاه پذیرفته شده فکر می کردم یه دانشگاه پر تنبل مثل خودمه دیگه دانشمند نیستن که و راه سختی در پیش نیست ولی کسی مثل من نیست حالا بعضیهاشون مدعین یه ذره این ور اون ور بودن رتبه اشون، روزانه قبول میشدن دروغ نمی گن؟ حالا اینا هیچ استاد صبحیه باز به من گیر داد گفت تو ترسیدی نگرانی یه خورده بعد همراه جمع لبخند زدم گفت بالاخره این خندید چرا این پیله کرده بهم واقعا واسه خاطر اینکه دیگه چیزی بهم نگه سعی می کنم چشامو پایین رو دفترم نگه دارم، امروز یه نفر ساعت دوازده دفاع داشت که استاد راهنماش همین استاد به من گیر ده بود واسه همینم هر دو کلاس امروزمونو زود تموم کرد وسط آنتراکت کلاس اول و دوم برگشتم خوابگاه ناهارمو که رو میز جا گذاشته بودم برداشتم رفتم دانشگاه ، چون کلاس زود تموم شده بود بچه ها گفتن بریم بیرون فست فودی گفتم آخه من ناهار دارم زشت نیست بشینم تو فست فودیه قرمه سبزی بخورم بعدشم تصمیم گرفتم دوغ و ماست موسیر بگیرم و بعد برگردیم دانشگاه که تو جلسه ی دفاع اون دختر شرکت کنیم دیر شد و گفتن اینجا نخوریم برگردیم دانشگاه و چون ماست موسیر نداشت پنجاه هزار تومن سیبزمینی سرخ کرده سفارش دادم تو جلسه ی دفاع شرکت کردیم فقط سه نفر از کلاس ما اومده بودن برام جالب بود بدونم چه طوریه و خوش به حالش راحت شد ولی انگاری این کار خیلی کار سختیه بعد شرکت در اون جلسه ی دفاع رفتیم ناهار خوردیم غذا خیلی چسبید اصلا ولی سیبزمینیهامو تا ته نخوردم ، برا همینم ظرف غذامو تو کیفم نذاشتم و گذاشتم تو نایلون سیبزمینی .... سر کلاس یک تا هفت البته مثلا تا هفت چون نهایت تا چهار برگزار شه ، عکسام و نپسندید باز کوبیسمها رو پسندید ولی اپ آرتها نه ، والله یه نمونه عکس اپ آرت نشونم نداده بود که چه انتظارا داره؟ یعنی اصلا اُپ آرت خطای دید نیست از طرفی هم به بد شانسی خودم به دلایلی بیشتر پی بردم در مورد کوبیسم آقا یکی از اونا که پسندید نه آینه شکونده بودن نه زحمت خاصی کشیده بودن مثلا یه عکس گرفته تو فوتو شاپ قاطی پاطی کرده ... در مورد اپ آرت هم باز بیشتر نقاشی کشیده و نقاشی و تو صورت آدمها هم کشیده بودن شده بود اپ آرت بعد پسرا هم عکس نگرفته بودن کلا و حالا بعد دیدن اینکه جریان چیه گفتن جلسه ی بعد میارن دلم از این میسوزه که به اون دختری که همش به من یام می داد گفت باز خیلی زحمت کشیدی ولی به من که واقعا زحمت کشیدم حتی اونم نگفت بعد اون کنفرانس باز برگزار نشد ناراحت شدم و بعدش هم که کنفرانسمم کلا استاد یادش نشد و برگزار نشد چون یه دختر دیگه هم داوطلب شده وقتی گفت کلا استاد یه چی دیگه متوجه شد و بعد کلاس که گفت :استاد چهار هفته اس لپ تاپ میاره می بره استاد گفت :چرا یادم ننداختین ... خلاصه حس بد تو هر چی زحمت بکشی هم هیچ کوفتی نمیشی غالب بود بر من ... در حین کلاس اول استاد دوم بعد دیدن اون عکسها که حال بد گرفتم یهو اینور اونورم نگاه کردم که نایلون قاشق و ظرف غدام کو که فهمیدم وای تو سلف جا گذاشتم رفتم تو سلف گفتن انداختن دور خیلی ناراحتتر شدم چون بی خودی سیبزمینی خریدم و من دوست ندارم الکی پولم هدر بره و اون ظرف ارم تابستون از اردبیل خریده بودم 😒 بعدش هم که در درس روش تحقیق راجع به مقاله و این چیزا صحبت شد و دیدم که واقعا فوق لیسانس بسی کار مصیبتیه انگار فکر کردم از پس هیچی برنیایم تازه زحمتم می کشم بی مورده یه جوری کم آورده و مستاصل حس کردم این وجودو آدمی که گرفتار جنگیدن های بی ثمره به ته خط رسیده و اگه بمیره هیچ مشکلی نداره و با آغوش باز پذیراشه داشتم مادرم وقتی از کنکور قبول شدم می گفت :یه چند وقت پیش خواب دیده بوده در موردم ولی بهم نگفته بوده حالا که از ارشد قبول شدم فهمیده تعبیرش این بوده و خوشحاله گفتم چی گفت :خواب دیدم به یه نفر گفتم بیچاره بچم روز خوش تو زندگیش ندید و آخرشم مرد و به یکی تعریف کرده و اونم گفته به موفقیت بزرگی می رسه یادمه یه بارمپرناز بهم گفت خواب دیده من مردم ولی من همیشه فکر می کنم عمری طولانی در پیش دارم یه چی حدود نود و چند سال اما واقعیتش چی میشه نمی دونم اما همچینم عشق عمر دراز نیستم مخصوصا که زندگیم قشنگ نیست که هی تنها خودتو به آبو آتیش بزن و هیچی نشو خیلی قشنگه ؟ اون لحظه واقعا واقعا برام مردن بهترین راهکار بود در مقابل نتوانستن ها و نرسیدن ها نشدنها بعد کلاس رفتم پلاستیک فروشی و یه ظرف عین همون که از اردبیل خریدم و گم کردم به قیمت ده هزار پیدا کردم قاشق فلزی تکی نمی فروختن منم یه دونه پلاستیکی که ملاقه ماننده خریدم امشب که باهاش شام خوردم اصلا راحت نبود ،بعدشم اومدم خوابگاه هی حرف زدم و شاد جلوه دادم در حالی که از درون ناراحت بودم و یه خورده از حرفامو گفتم و سپس گفتم دلم می خواد مرثیه گوش کنم گریه کنم و آهنگ نشد برای عشق من برای این دیوانه ات سفر کنی گوش فرا دادم و گریستم و با عکس العمل جمع کن به خاطر قاشق الان گریه می کنی .... بعدشم رفتم حموم و زیر دوش گریستم .... کلا خوابگاه خوبه دوست دارم بیشتر بمونم با اینکه بیست چهاری باید به فکر چی بخورم و ظرف شستن و جمع و جوری وسایلت و ...باشم اما دوستیهاش خوبه ، بیشتر از خونه دوست دارم![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

