بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

بالاخره بلاگفا آزاد شد

موند تلگرام

حالا من فیلتر شکنم کار نمی کنه اگه کار کنه شاید تلگرامم باز شه

اینستامم به طرز عجیبی بی فیلتر شکن کار می کنه

منم اصلا مراعات نمی کنم از نظر کامنت و اینا می گن بی فیلتر شکن بیای خطرناکه

ولی خب نمی دونم دیگه رعایت نمی کنم

چی واسه از دست دادن دارم که

هر چند بشری ناز نازی ام که طاقت شرایط سخت و ندارم

و یه پخ کنن بهم غش می کنم می میرما

اما تو اینستا جراتمند شدم

چه روزایی و پشت سر گذاشتم

از کجا بگم

آهان از شب هجدهم

که اینترنت قطع شد

اون روز بعد دفاع غمگین بودم که نوزده شدم حقیقتا حقم نبود

ولی خب بایست شکر می کردم

چرا که با یه کوله بار سنگین رفتم شمال

اونجا هم کلی وسایل پذیرایی خریدم

باکس و رو پاپیون زدم

و خودم تنهایی صبح زود پاشدم موزهارو قیچی کردم

پرتقالها رو پاک کردم

داخل هر باکس سه تا دونه توقا گذاشتم

و یه جعبه شیرینی هم شب قبلش از بابلسر خریدم

ولی دیگه داخل باکس ها نذاشتم کثیف کاری نشه

باکسهارو گذاشتم داخل چمدون با جعبه شیرینی و یه جعبه نوقای اضافه برای بقیه ی حضار

اسنپ گرفتم رفتم دانشگاه در جلویی دانشگاه بسته بود

مینا و خانوادش هم جلو در دانشگاه بودن که فهمیدم باید از در عقب بریم

من در عقب و نمیشناختم و اسنپم رد کردم بره و اونا تعارف کردن اون مسافت کوتاه و با ماشین اونا از در عقب رفتیم

خیلی هول هولی و دست تنها و کلافه بودم عکسی که آرزوشو داشتم از روز دفاعم داشته باشم هم حتی نتونستم بگیرم.

تا نوبت دفاعم بشه

رفتم یازده تا هم آبمیوه از بغل دانشگاه برا باکسها خریدم

و سه شاخه گل برا استاد و داورا هم خریدم.

یکی از دوستان دوربین آورده بود یه سری عکسا گرفت ولی

خب اینترنت قطع شدو نفرستاد نمی دونم از باکسام عکس گرفت از خودم گرفت؟

چطور شد

همه چی برخلاف آرزوهام خیلی هول هولی و گرو قاطی پیش رفت

بد شانسی هم اینکه لپ تاپ من به اون کابله نخورد محض احتیاط پاورپوینتو به فلش زده بودم لپ تاپ یکی دیگه ارو استفاده کردم

اونم وسط ارائه ام قطع شد

داورا گفتن مهم نیست بیا عکساتو توضیح بده

یعنی کلا خیلی داغون برگزار شد

اما خب دیگه بعد اون روز دانشگاهها بست

و با اون همه خرجی که کرده بودم و زحمتی که کشیده بودم

شانس آوردم که دفاعم انجام شد هر چند با نمره ی نوزده،

بعد از ظهر که به سوئیت برگشتم یه پفک و ماست خوردم و خوابم گرفت از خستگی،

وقتی بیدار شدم تازه قرمه سبزی و ناهار خوردم و وضعیت روده ی مبارکم کمی به هم ریخت

کلا از بچگی خیلی با پفک میانه ی خوبی نداشتم

یه بار بچگی از پفک خوری زیاد تب روده گرفتم

بعدا خوب شدم مشکلی پیش نیومد تا که پارسال برگشتنی از بابل یه تمر هندی آشغال

روده امو داغون کرد حالا خوبم ها ولی خب دیگه حساس شدم

اون شب همش صدای تیر اندازی در بابلسر می آمد

و همسایه امم عربی حرف می زدن

جو خطرناکی بود

و من تک و تنها تنها خدا را داشتم که پشتو پنهاهم باشد

فکر می کردم خدایا فردا چطور خودمو برسونم بابل با این قطعی اینترنت

آخه اون روز اولش حتی کارت به کارتها هم قطع شده بود

منم نقد چندانی نداشتم

دیگه با توکل به خدا فرداش بیدار شدم

یعنی نوزده دی

تا ده و نیم اتاق و تحویل دادم

چمدون روندم رفتم نشستم کنار خیابون تا یه تاکسی بیافته برم تا میدان شهربانی از اونجا تاکسی بگیرم تا بابل

بالاخره یه زن و شوهری در راه خدا سوارم کردن تا اونجا

خدا خیرشون بده

آخه دریغ از یه تاکسی زرد

تو میدان شهربانی یه تاکسی غر غر زنان سوارم کرد

به شمالی یه چیزایی گفت دقیق نفهمیدم چی گفتا فقط

فهمیدم می گفت که باید وانت بگیرم این چیه به این سنگینی

بهم گفت چی پر کردی تو این چمدون مواد منفجره نباشه 🤣

خب ده تا قاب عکس با شیشه و قاب به اندازه ی سی در چهل

و یه لپ تاپ باقیشم قابلمه بود لباس بود صابون بود پتو بود ملافه بود خلاصه که وحشتناک سنگین بود چرخ چمدونمم نهایتا طاقت نیاورد و اون روز یکیش شکست

تو کشوری بابل پیاده شدم و رفتم از عابر بانک تا می شد نقد گرفتم

بعدشم یه تاکسی مستقیم تا ترمینال

چمدون و بار بندیلمو گذاشتم تو شرکتی که بلیط گرفتم رفتم

شیر خورشید و یه ساندویچ برا ناهارم خریدم رفتم ترمینال

زمان مگه می گذشت دیدم زمان نمی گذره گفتم برم نمازمم بخونم دیگه

تو نماز خونه که بودم

یهو دیدم کلی دانشجو ریختن ترمینال

تو نماز خونه از بخش مردانه صدای کلی پسر دانشجو که نمی دونم چی چی بازی می کردن

می اومد

احساس می کردم بازیشون پولیه

نمی دونم دیگه

احساسم چنین بود

یکیشون اصفهانی بود انقد از لهجه اش خوشم می اومد

کمی هم تو نماز خونه چرت زدم

و بوی جوراب پسرها خفه کننده بودش رفتم بیرون نشستم

بعدش نزدیکهای زمان حرکتم که شد یه دختری نظرمو جلب کرد تازه بلیط خریده بود

سیگار می کشید.

بالاخره اتوبوسم اومد

رفتم سوار شم

یه دختری بهم سلام کرد

کی بود

هااان یکی بود

فکر کنم ترم دو اسفند ماه باهاش همسفر شده بودم

اونم ارشد می خوند اونم ترم دو بود

بعدا که سوار ماشین شدیم اون ردیف جلو نشست دختر سیگارکش هم سوار ماشین ما شد و تو جفت صندلی ردیف دوم بغل دست من تک صندلی نشسته نشست

به دختری که بهم سلام کرده بود گفتم قبلا با شما همسفر شده بودم ارشد می خوندین نه؟ تموم شدین؟

گفت آخراشم گفتم منم

دیروز دفاع کردم

بعدا که با تلفن حرف می زد شنیدم می گفت پس فردا دفاعش بود که دانشگاه تعطیل کرد

دختر سیگار کشه

با این که قبلش کلی در مورد قضاوتهای بد کرده بودم

دختر خون گرمی بود

گفت خوابگاهها رو تخلیه کردن که یعنی گفتن تا دوازده شب گم شین برین

گفت من خوابگاهم خصوصی بودا ولی مامانم اصرار کرد که برگردم نگرانم بود

اتوبوس پر دانشجو بود

از رودهن که می گذشتیم وسط ....بودیم و صحنه هایی دیدیم که نگفتنیست گرچه محرمید

برعکس همیشه از شمال تهران نه از جنوب تهران و بعدش اراک و شمال همدان بعدش زنجان و آذربایجان شرقی اومدیم نه از کرج و قزوین به دلایل مشخص

دخترهایی در اتوبوس بودن که قرار بود تهران پیاده شن

ولی تلفن قطع بود نمی تونستن به پدر مادراشون زنگ بزنن بگن اون وقت شب کجا بیان دنبالشون

راننده آدم خوبی بود کلی توقف کرد که اونارو جای بد پیاده نکنه

اون دختر بغل دستیمم می گفت اینجا جای غلط انداز تهرانه

و ماجرای الهه و ...ممکنه بشه

و این حرفها...

بالاخره کارشون راه افتادو رفتن

و صبح به رغم توقف طولانی ای که تو تهران داشتیم

صبح خیلی زود رسیدیم تبریز

بعدش هم من اصلاحیه انجام ندادم تا دیروز که یه اصلاحاتی انجام دادم هنوز تموم نشده

مشکل اینه فهرست به هم می خوره و بخش سختش درست کردن مجدد فهرسته

نمی دونم دانشگاه باز شده یا نه تا زودتر کارارو راستو ریس کنم یا نه

روزهایی را سپری کردم مثل خیلیها

پر از صبر پر از کلافگی ناراحتی سردرگمی گاهی گریه

گاهی دعوا و ذهنی خسته

سریال سووشون و می بینم چه قدر خوبه

سریال هم گناه هم دو قسمتشو دیدم

کلیات و نوشتم بعدا شرح باقی روزارم ان شاء الله می نویسم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۰۶ساعت ۴:۱۰ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك