یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
الهی قمشه ای می گه "ما تنهاییم تو این عالم کی با ماست؟ هیشکی با ما نیست حتی وقتایی که تو جمعیم هم درون خودمونیم و این وسط یکی میاد می گه هو معکم" همه ی اینه درست ولی با همه ی سازگاری بی حدو مرضم با تنهایی گاهی بعضی بودنها قشنگ بود مثلا همصحبتی با خواهرم، با دوستم با مصطفی و دیگه... دیگه باقی اطرافیان در درجه ی دوم همصحبتهای خوبم بودن و بعدش درجه ی سه و همینطور پایینتر و پایینتر حالا نه دوستم و دارم نه مصطفی رو با خواهرم هم بعد ازدواجش یعنی از نوزده سال پیش، بیشتر ارتباطمون با تلفن بوده و خب هر روز پیش هم نیستیم که مثل گذشته ه. من این روزها حال خوشی ندارم به خاطر اوضاع سرزمینم و خیلی چیزهای دیگه که در حاشیه اش هست کلافه و سردرگم و ترسوام و نگران بعد این وسط به خودم می گم بسه به زندگیتم برس و این شد که بالاخره بعد گذشت بیستو دو بهمن و خطرات فرضی تصمیم گرفتم بگمکه حالا وقتشه و برم بابل، پست قبلی هم که نوشتم دلی نبود حوصله نیست که کلا کسی نیست که برا کی مهمه نوشته های من و زندگی من فقط یه ثبت رویداد فوری با بی میلی تمام نوشتم که یادم باشه دقیقا چه روزی چه کار کردم بعد یکی این وسط اومد کامنت داد حالم از نوشتت بد شد نه بلدی حستو منتقل کنی نه بلدی و....و..... و خب خیلی ناراحتم کرد کلا آدم زود باوریم و همه ارو جدی می گیرم همه ارو مهم می پندارم گفت که گفت چرا باید این همه ناراحت شم به هر حال باید اینو هم می نوشتم که آروم شم اگه بازم کامنت منفی دریافت کردم آدرس این وبلاگمم عوض می کنم و دیگه با ثبت موقت و بعد ثبت دائم می نویسم که وبلاگ تو بلاگفا بالا نیاد. خب این از یه بخش حال و روزم و اما بخش دیگر مهم از حال و روزم اینکه باز یاد دوستم افتادم هر بار که سفر می رم یادش تو ذهنم پررنگتر میشه اینکه بهش نزدیکتر میشم اینکه از شهرش می گذرم اینکه ..... چقدر دوست داشتم مثل گذشته ها بود انگاری در تنهاییه سفر همون حداقل حضورش مثل گذشته ها آرزوم میشه اینکه مثل گذشته ها با پیام و چت در ارتباط باشیم..... متنفرم از همه ویژگیهای بد خودم که اونو از من بیزار کرد چقدر بغض داشتم خوب شد اینهارو نوشتمو اشکام سرازیر شد، بلکه آروم شم کلا امشب یه شب مزخرفیه یازده سال پیش آخرین شب زندگی مشترکم با مصطفی همین امشب بود شب بیستو پنج بهمنی که با بیستو ششم پیوند می خورد همون شب مثلا ولنتاین که ساعتها جلو در داد کشید و فردا بعد از ظهرش که داشت می رفت وقتی رفتنشو حین پایین رفتن پله ها تماشا می کردم تو دلم گفتم دیگه تموم شد دیگه برگشتنشو نخواهم دید شباهت این قضیه و این پیش بینی برام شبیه همین چند وقت پیش بود بیستم دی که بعد دفاع پایان نامه ام در هجده دی، رسیدم خونه مقنعه امو که می ذاشتم کمد، با خودم فکر کردم دیگه دانشگاه که می رم برای کارای تسویه اینو سر نمی کنم یعنی دیگه مقنعه سر نمی کنم نه اینکه بی حجاب شم ولی خب مقنعه برا من هم که چندان مخالف حجاب داشتن نیستم باز نوعی اجبار و زور است پیش بینیم راجع به مقنعه اشتباه درومد یعنی در مورد مصطفی هم خودم بودم که نخواستم؟ نمی دونم چه اهمیتی داره هر کی داستان منو شنیده معتقده مصطفی منو دوست نداشته کلا هیچ پسری منو دوست نداشت ولی بهترین دوست نداشته ای که بود مصطفی بود حداقل کاری کرده بود که من دوستش بدارم بقیه همونقدر هم خوب نبودن همونقدر که خودش خیلی ناکافی بود برای دوست داشته شدن. بله و تنهایی و تنهایی سفر کردنها کی فکرشو می کرد یازده سال بعد زندگیم اینطوری شه این همه منزوی و تارک دنیا شده نه که درونگرا باشم اما از خیلی از آدمها بیزارم می گم دیگه سفر که می رم دوست دارم با یکی مثل همان دوستم ایاممو سر کنم اما خب کسانی که بودند هم خوابگاهیهایی بودند که مدام سنم و به رخم می کشیدن و گذشتم و و نفرتشون ازم از هر حالشون مشخص بود همینه دیگه خوابگاه نمی رم و تنهایی تو سوئیت می مونم ولی خب رفیق و همسفر خوب اگر بود اونقدر ها هم درونگرا نبودم اگر بود.....![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

