بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

دیروز با دعوا و دلخوری و گریه رهسپارم کردن شمال

در حدی که گفتم ان شا ء الله بمیرم از دستم راحت شین

خدا هیچ بنده ای و محتاج پول با منت بقیه نکنه حتی پدر مادرش اونم تو این سن که من هستم و واقعا دلم شکسته

از طرفی آدم کینه ای هستم و نمی تونم مادرمو بابت رفتار بدی که باهام داشته ببخشم

در حدی اعصابم خورده که دلم می خواد

همینجا از تو شمال شوهر پیدا کنم و دیگه برنگردم تبریز.

خب من این ماه در سایه ی پالتویی که خریدم و انگیزه ام از خرید پالتو این بود که اگه با اون پسره رفتم دیت لباس نو بپوشم

بله در سایه ی خرید اون پالتو دیگه هیچ پولی برام نموند

کلا دو میلیون و هشتصدو نود پول پالتو شد

و اصلا هم مورد پسندم نبود اما ارزونترین پالتویی بود که پیدا کردم

ولی بعدشم هر چی اون پسره گفت بیا ببینمت من حتی پول تاکسی نداشتم

که برم بیرون

و خب وجهه ی خوبی نداره همون اول کار فلک زده به نظر بیای

همین شد که فقط نشستم خونه و پسره هم کلا بی خیالم شد

البته از اولشم همچین گرم نگرفته بودیم.

بالاخره بیستو پنجم یارانم واریز شد

و بیستو ششم هم که دیروز باشه چون قرار بود برم سفر مامان سه میلیون پول ریخت تو کارتم

منم همیشه قبل سفر دو سه تا چیپس و شکلات و پاستیل می خرم

و اگه پول داشته باشم روز قبل می خرم اگه نه هم مجبورا همون روز سفر.

کرم آبرسانم پریشب تموم شد

این کرم معمولا فقط تو یه داروخانه ای پیدا میشه که اونم بعد از ظهرها بسته اس

دیروز ساعت یک و نیم ظهر رفتم هایپر مارکت محله چیپس و ...بخرم که بسته بود

فکر کردم اگه برم داروخانه ی مد نظرم اونم تو این تایم بسته اس و...

خب تا اینجای خاطره ارو وقتی نوشتم که رسیده بودم شمال و تو کتابخونه ی دانشگاه منتظر بودم مسئول کتابخونه پایان نامه امو ببینه و بهم بگه

که نگارشش برای ارسال به سامانه ی ایرانداک تا چه حد صحیحه

گفته بود تا چند دیقه دیگه برمی گرده و تا برگرده من نصفه این خاطره ارو نوشتم

وقتی برگشت هم ثبت موقت زدم که ادامه اش بمونه برای بعدا

حالا دیگه حس و حالم بهتر شده حالا کیه

فکر کنم سی بهمن پنج شنبه اول ماه رمضان

من همچنان بابلم

در واقع بابل که نه در بابلسرم

در پارکینگ یک

در یک سوئیت خوب

این سری سوئیت همیشگی نرفتم

چون اون قیمتشو از سیصد هزار به پونصد هزار افزایش داده بود

و گشتم یکی پیدا کردم که شبی چهارصد هزار بود

این یکی خیلی به نظرم بهتر از اون سوئیت همیشگیه

هم گرمتره هم یه حالت امنتری بهم می ده

و یه جوری کلا آرامشش بیشتر

ولی خب در هر حال من این سوئیت نشینز و دوست دارم،

خیلی خب داشتم می گفتم که مسئول کتاب خونه اومد

یه ایرادایی گرفت مبنی بر صفحه ی اولش که مثلا بعد نگارش دو تا نکته بذارم

به جای خانم دکتر ...‌یه چی دیگه بنویسم

در فهرست، فهرست نمودار و شکل ها رو جدا کنم

همه ی فصل ها بالا سرش بنویسم کدوم فصل و سمت چپ هم عنوان فصل

و این یعنی شماره صفحه هام در فهرست هم به هم می خورد

و گفت شماره صفحه هارم فارسی کنم، که یه کار نشدنی بود

یعنی وقتی تنظیمات ورد و تغییر می دادم

کلا اعداد انگلیسیمم فارسی می شد

خیلی سعی کردم نشده

قبلا با چت جی پی تی هم کلی سعی کردم انواع و اقسام روش ها گفت ولی نشد که نشد،

نشستم تو کتاب خونه با این خیال که همین کارارو جلدی انجام می دم بعد تو سامانه ی ایران داک ثب می کنم ولی زهی خیال باطل

برای هر صفحه عنوان فصلشو دستی وارد کردم و تغییراتی که گفته بود و انجام دادم

‌ساعتها همش تند تند می گذشت

دیگه دیدم زمان تنگه و من امروزرو نمی رسم

تا اونجا که انجام داده بودم نشون نسئول کتابخونه دادم اوکی داد

و رفتم انتشارات گفتم تو لپ تاپم یه کاری کنه که شماره صفحه ها درست شه

که بله شماره صفحه هارو فارسی کرد

ولی شماره سالهایی که نقل قول از مقالات انگلیسی بود و باید انگلیسی می موند هم فارسی شدش

دیگه رهسپار بابلسر شدم

تو مسیر بابل تا بابلسر یه فکری به ذهنم اومد

که یا از دونه دونه شماره صفحه ها که فارسی هست اسکرین بگیرم

و اطراف عکس و ببرم بذارم بخش شماره صفحه

یا با شیپ داخل شیپ شماره ارو فارسی کنم

ببینم میشه

یعنی کل دویست و چند صفحه ارو فارسی وارد کنم

فکرش و کردم نمی دونستم عملی میشه یا نه

ولی از طرفی خیلی خسته بودم

کل شب قبل در اتوبوس نخوابیده بودم و حالا بعد از ظهر تازه داشتم می رفتم بابلسر و سوئیت

بالاخره رسیدم و ناهار خوردم و حوالی شش و هفت عصر خوابیدم و حوالی ساعت ده شب بیدار شدم

و بعدش نشستم پای لپ تاپ

دونه دونه شماره صفحه هارو نه با اسکرین شات بلکه

با همون کشیدن شیپ و اد تکست و مچ کردن شماره صفحه هایی که حالا فارسی

شده بود دستی تایپ کردم

و بعدش تنظیمات ورد به حالت تایپ همزمان فارسی و انگلیسی اعداد در آوردم

و بعدش اعداد انگلیسی شده ی صفحات و کلا پاک کردم یعنی بعد

فهرست پایان نامه ام شماره صفحه ی اتومات نداشت و اگرم بود همه دستی و با شیپ وارد شده بود

بعدشم فهرست و اصلاح کردم

همه ی اینها از دوازده شب تا سه بعد از ظهر سه شنبه طول کشید

یعنی سه شنبه هم نشد برم دانشگاه بارگزاری کنم

پی دی افش و زدم تو گوشی که فرداش یعنی چهارشنبه برم دانشگاه

و بالاخره تو ایرانداک ثبت کنم

اما باز زهی خیال باطل

گفت باید ورد باشه

خوب شد لپ تاپمو برده بودم و وردش و دادم بهش

تا یه مرحله رفت بعد گفت سامانه قطعه از صبح قطعه

کمی منتظر نشستم بلکه وصل شه

که دیدم نمیشه

نشستم و اندیشیدم که نمیشه دیگه بهتره برگردم تبریز

از تبریز بفرستم

حالا چه معلوم اگه تا شنبه موندم

شنبه اینترنت این سامانه وصل باشه

پرسیدم اگه از تبریز تماس بگیرم کاراش و انجام می دین

و گفت بله

پرسیدم اگه تایید شد تا کی فرصت دارم که بیام برای کارای تسویه

گفت تا هر وقت دلت بخواد

خب

من قصد داشتم

بفرستم تایید بشه

بعد تایید برم تسویه حساب و امضاها بعدشم دیگه کارهامو تموم کنم برگردم تبریز

ولی نشد

از طرفی هم ماه رمضون اومده و از یکشنبه روزه می گیرم و واقعا از پس هزینه ها ی روزه داری در اینجا برنمیام که

رفتم ترمینال بلیت گرفتم برای جمعه

برای پنج شنبه نگرفتم که خوب استراحت کنم و حداقل یک روز بدو بدو نداشته باشم

و خب اصلا دلم به رفتن زود به خونه نیست

دلم از خانوادم گرفته و دیگه دوستشون ندارم

حالا به صاحب سوئیتیه گفتم پول یه شبمو پس بده

شماره کارتمو گرفتا ولی فعلا پولی واریز نشده

😑

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۷ساعت ۹:۴۷ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك