یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از چهارشنبه که سایت قطع بود و نشد پایان نامه ام در ایرانداک ثبت بشه همش این مقوله ی احتمالا مصلحت بوده در گوشه ی ذهنم بالا پایین می پرید، راستش مدتیست که خوشبینی به بدبختیها و بد بیاریها و ناکامیهایم با عنوان لابد مصلحت بوده به نظرم احمقانه می آید، اما هر چه بود نتیجه ای که حاصل شد این شد که برگردم تبریز و بعد اومدن به تبریز پایان نامه را در ایران داک ثبت کنم، و اما طی دعوایی که حین رفتنم با والدین داشتم اصلا عجله ای برای آمدن نداشتم و این شد که به جای پنج شنبه جمعه بلیت گرفتم و یک روز بیشتر در بابلسر ماندم پنج شنبه را بی برنامه تا ساعتی که عشقم می کشید خوابیدم صبحانه خوردم و بعدش در عین حال که ناهار می پختم ادامه ی کتاب صوتی بلندیهای بادگیر را گوش دادم عجب داستان رو مخیستها همه اش آدمها در جوانی با بهانه های کوچک کوچک می میرند یک نفر اینجور می میرد دو نفر اینجور می میرد، نه که کل شخصیتها فرتو فرت بیافتندو بمیرند گویی که نویسنده حوصله ی پرداختن بیشتر به آنها نداشته و نقششان که تمام شد چه کنیمشی گفته یک جرقه در مغزش زده شده بشکن زده گفته باشد: آهان همینطوری بمیرانیمش، نمی دانم که لابد در قرن نوزده همچین بوده و اما رسیدیم به بخش پسر هیتکلیف و ایزابلا یعنی لینتون پسری که همش خسته است و همه اش لم داده بغل بخاری و اونجور که از اول داستان بر می آید این یکی هم به زودی میمیرد، و راستش دیگر حوصله ام را سر برد این داستان لوس و به جا اینکه بدان گوش فرا دهم موسیقی گوش دادم و اون روز یعنی پنج شنبه حسابی ورزش هوازی پلاتس به جا آوردم بعد مدتها بسی چسبید بعد ناهار هم کمی دراز کشیدم و بعدش دوش گرفتم ... و شب حین شام خوردن خون دماغ شدم و فکر کردم خوب شد که با این وضعیت خون دماغی پنج شنبه یعنی همون حالایش در راه برگشت نبودم حقیقتا به یک استراحت و خوش گذرانی این چنینی نیاز داشتم اما تنهایی قشنگ نبود دیروز حین بازگشت فکر می کردم من نه اینکه تنهایی را دوست بدارم بلکه تنهایی را به وقت گذرانی با آدمهایی که جهان بینیشان را دوست ندارم ترجیح می دهم درست است شاید جهان بینی من اشتباه باشد اما من ساده این را کسب نکردم و ابدا هم فکر نمی کنم دیدگاهم راجع به خدا زندگی روح و امامان و پیامبران اشتباه باشد و کمتر کسی حتی حاضر است حرفهای مرا گوش بدهد نه مادرم که اهل نماز و روزه است نه پدرم که خلافش است هر دو مرا احمق می دانند یکی با تعصب شدید یکی با تعصب شدید جور دیگرش از جهت انکار دنیا هم پر است از آدمهایی که یا در دسته ی مادرمند یا پدرم تنها خواهرم هست که به من گوش می دهد فکر می کند و تایید می کند و دوستم هم بود، او خود راهنمایم بود ولی خب بسی مرا تنها گذاشت در واقع من به حضورها خیلی اهمیت نمی دهم بیشتر حرفهای ردو بدل شده است که مهمند و کسی که دیگر نخواهد بشنوتت تمام می شود چه با حضور فیزیکیش چه بی آن، به همین سادگی.... در مسیر برگشت همسفری خوب نبود چه دختر چه پسر از آن سفرهایی بود که جز خواب و جاده و تاریکی هیچ خاطره ی خاصی به جا نگذاشت. در مورد پایان نامه ام امروز صبح بعد رسیدن فکر کردم آیا حالا بفرستم برای انتشارات دانشگاه یا صبوری کنم و به حرف آن که در گوشه ی ذهنم می گفت عجله نکن شاید مصلحتی بوده گوش دادم و صبر کردم. رخت چرکهای در لباسشویی انداختنی را لباس شویی انداختم و رخت چرک های در دست شستنی را گوشه ای تلنبار کردم که حمام که می روم بشورمشان وبعدش گرفتم خوابیدم بعدش ناهار خوردم و رفتم سروقت پایان نامه یعنی چک کردن مجدد لیست فهرست با درستی صفحات که خوب شد و مشخص شد بله مصلحت بوده صفحات درست بود ولی بعضی اشکالات داشت مثلا جابه جا شدن عدد فصل پنج در بخش فهرست به جا ۵_۱ ۱_۵ بود مثلا و یکی دو تا از این قبیل ریزه اشکال ها، کم بودند ولی خب می شد که با همین اشکالات رد شود سر تیتر فصلها را هم به حالت اولی در آوردم چرا که مسئول کتابخانه یک نمونه پایان نامه نشانم داده بود که برای عنوان فصلها در فهرست شماره نذاشته بود و وسط چینشون کرده بود منم اونجوری کردمش بعد که مال من و چک کرد گفت نه اینطوری که نه گفتم آخه تو این پایان نامه اینجوری بود گفت باشه بمونه اشکال نداره ولی من محض احتیاط الآن اونم درست کردم و از چت جی پی تی هم پرسیدم که چه کنم در سیستم دیگری ترتیب به هم نریزه و اونجوری که چت جی پی تی گفت سیو کردم چون گویا نمیشه به شکل پی دی اف فرستاد فردا ان شا ء الله که بروم آپلودش کنم. فکر کردم که نمی خوام بفرستم انتشارات دانشگاهمون چون رفتار خانمه بد بود و تلگرامم هم کار نمی کنه تا ببینم میشه اونجا آپلود کرد، یا نه حجم وردم زیاده و تو ایتا آپلود نمیشه پس می رم یه کافینتی در تبریز خودمان فقط فردا را روزه خواهم گرفت و ماه رمضان از فردا برای من شروع می شود و اینکه با حالت روزه در تلاش و تکاپو باشم سخت است برایم. دیگر همه کارها را کردم بروم حمام بعد سفر و لباسهایم را هم بشورم و این بود خاطره ی بعد سفر من. سفری که در طی آن چیزهایی در من مرد و دنیایی دیگر به رویم باز شد .... که شرحش زیاد است، زیاد سر فرصت می گویم...![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

