یه زمانی زیاد پیش می اومد آخر یه خوابی یه حرفی می خواستم بگم نمی شد
یه حرف دندان شکن
هر چی خودم و می کشتم نمیشد
در راه تلاش و ممارست زیاد دیگه میشه
یعنی معمولا می تونم ته خوابام حرفمو بگم تا تو دلم نمونه
اما قبلا تو خواب چت نمی کردم
دیشب تو چتی که تو خوابم با مصطفی داشتم
مصطفی مهربان شده بود
ولی من ته حرفمو نتونستم بگم
هر کاری کردم نمی تونستم تایپ کنم بگم
اون دنیا می بینمت یا دیگه چی حرفها زیاد بود هیچ کدومش و نمی تونستم تایپ کنم و بگم
....
چی بگم
اونقدره حرف تو دلم هست که .....
مثلا فکر کرده بود چی
فکر کرده بود اون روز که زنگ زدم بهش
می خوام بگم زنشو طلاق بده بیاد با من؟
که اونجوری دادو بیداد راه انداخته بود !
زن مثل دسته گل دارم بچه ی مثل .....
اه اه اه
منگوله مشنگ چی تو خودت دیده بودی آخه ؟
نه خیر همه حرف من این بود اینجوری
از من یاد نکنه
زندگی من و نابود کرده بسمه من دوستش داشتم که
موندم
اون همه موندم
موندم ولی قبول کنه کم کاری کرد که کارد به استخونم رسید چیه
حتی استخونمم برید که رفتم
من به تقاص زندگی و جوانی از دست دادم این حقو داشتم که به خوشی ازم یاد شه
که برگشت گفت بدترین سالهام با تو گذشت
و این درد هیچ وقت از دلم نمیره
نمی دونم آیا خدا هم حقی برای من قائل نیست ؟
همه چی که تو سیستم گناه و ثواب تعریف نشده
بعضی چیزا شرایط خاصه
به انسانیت مربوطه
من مصطفی رو بابت این حرف نمی بخشم
بخشیدنی نیست
اما کجا تعریف شده که اون می فهمه حس تلخی که به من داده
تاوان داره
تهش طلاق و مگه من نخواستم مگه اون نگفت دوستت دارم طلاقت نمی دم و گفتم نه نمیتونم با تو زندگی کنم
پس حرف حسابم چیه...
ولی به این سادگیها نیست
خیلی سخته فهمیدنش
خیلی سخت
هععععی
لعنتی همونطور که از زندگیم رفتی از خوابهامم برو .....
فقط این نیست که بیشتر شبهاتو خوابمه کرده
چند روز پیش تو خوابم بغض کرده بودم به خاطر اون روزها
پریشب دیدم رفتم خونشون مادرش بود و من
رفته بودم مهمون
به چه عنوانی؟
یه فیلم خانوادگی ازشون تو تلویزیونشون دیدم
نشستند با زنش پای سفره ی مادرش
خودش نشسته بود جایی که معمولا من می نشستم
و زنش جایی که اون می نشست
خودش پسرش و نشونده بود روی زانوش.
من تلویزیون می دیدم در حالی که
مادرش کلی رختو لباس شسته بود و داخل خونه پهن کرده بود از لابلای لباسهای خیس تلویزیون می دیدم
و مادرش رفتار بدی با من نداشت
من هم دعوایی نداشتم
مثل یک آشنای قدیمی
بودیم غریبه ولی نه آنقدر دشمن حتی کمی دلتنگ غرق در سکوت
انگار در دنیای دیگری بی کینه به یاد روزهای خوش حضور همدیگر کافی بود
دیر شد کم کم باید می رفتم
....
زندگی گاهی خفه ام می کند از بغض زیاد
هنوز ذوق دیروزها در سرم هست
پس چنین بود پیری آن شوق در دلت هست و آرزوها هم پابرجا ولی
دیگر رمقی در چهار ستون بدنت نیست
.: Weblog Themes By Pichak :.