روزایی که ناهار آبگوشت داریم کرفس داریم و حتی کنگر که یه زمانی دوست داشتم واقعا غمگین میشم
حالا باز کنگر نسبت به آبگوشت و کرفس
ولی ماکارونی خوبه
و بدبختانه بابا باهاش مشکل داره و حداقل فکر کنم هفته ای یه بار این آبگوشت و داریم ولی سالی سه بارم ماکارونی نداریم
الآنم گشنمه
و تازگیها رعایت می کنم دیابت نگیرم ولی از گشنگی همش مربا و چیزای شیرین خوردم
و اصلا هم رفع گشنگی نکرد
دلم خوش گذرانی می خواد
پیتزا می خواد
ولی نمیشه دیگه
حالا بی پولی یه طرف
نوشتن پایان نامه از هر چیزی منو جا گذاشته
تقریبا بخش تحلیل آمار تموم شده
تقریبا،کاملا نه ولی از گشنگی و ناراحتی و خستگی چشام
حسش نیست این ته موندرم تمومش کنم بخش سختش این
بالا پایین کردن ورده
آی چش و خسته می کنه ....
بعد اونم می خوام که تحلیل بصری کنم
بعدشم که تحلیل مصاحبه
این مصاحبه ارو نگه داشتم برا آخر تا بلکه غیر این عکاس کانادایی یه نفر دیگه باهام مصاحبه کنه
اون روسی و انگلیسی که جواب نداد
حالا به یه آمریکایی دایرکت دادم دو سه روز میشه
که جواب نداده هنوز کاملا ناامید نیستم
اگه جواب بده خیلی عالی میشه
اما یه جوریه این روزا در سایه ی نوشتن این تحلیلا به قدری خسته شدم که حس می کنم پایان نامه هرگز تموم نمیشه
و گشنگی الآن هم انرژی برام نذاشته
در همین احوالات داغون بودم شنیدم یکی زنگ زد
و ...و ....
بابا گفت: .... می گه عطا اومده رفته مغازه ی .... تسلیت گفته و ....
چقدر خوبه که عطا دیگه با ما قطع رابطه کرده
با عطا مشکلی ندارما ولی خیلی خوشحال شدم که هفده ساله پیش
بابام از خونمون اخراجش کرد و گفت یه جا دیگه برو
نمی خوام ببینمش گه چون عطا بده
چون من خیلی بدبخت شدم و دلم نمی خواد یکی از قدیما
پرس و جوی اینکه چه می کنم زندگیم در چه حاله باشه
هفده و هجده سال پیش نوزده و بیست سالم که بود
در این خانه بودم
مجرد دانشجو بیکار ولی جوان و پر از انگیزه و امید
بعد الآن چیم
سی و هفت ساله که زورکی دانشجوی ارشدم بیکار ولی پیر و مطلقه بی انگیزه
و آخرین زجه هامو دارم برای زندگی فاقد هیچ سرمایه ام می زنم
تا بلکه به جایی برسم
در حالی که در سایه ی پایان نامه کمر درد گرفتم از فرط نشستن پای لپ تاپ
البته الآن دیگه نمیشینم
تقریبا دراز می کشم
یه سینی بزرگ میزارم رو پام و فن و لپ تاپم می ذارم روش
و دراز کش می نویسم
و اینجوری چشام تقریبا اذیت میشه
و بله در کل هر روز بیش از پیش پی می برم که این بدن دیگه
اون قدرت پیشین و نداره
از طرفی با آشنایی و مسلط شدن به اس پی اس اس حس غرور
دانشمندی بهم دست داده ولی در حالی که جسمت پیر شده دانشت هم خیلی به کار نمیاد.
از طرفی اصلا نمی دونم تهش استاد چی می گه
اینها همه تعریف حالای منه و عطا،
خوشحالم که نمیاد خونه ی ما و با ما قهره
من با این ریخت اصلا نمی خواستم منو ببینه
وااااای این روزها همش به بی سرمایه بودن کل زندگیم فکر می کردم
اومدن عطا من و به عمق فاجعه بیشتر واقف کرد
به این هفده هجده سالی که مثل حالا همش زجه زدم
تا بلکه سرمایه ای کسب کنم همه اش درجا زدم به هیچ جا نرسیدم
نه عاطفی نه مالی نه کاری به هیچی نرسیدم همشون پوچ شد دود شد
رفت هوا
چقدر تلخ
اه اه.
چه کنم من
فعلابرم سیب زمینی چیپسی سرخ کنم ببینم بعدا
چی میشه مردم از گشنگی 😭
.: Weblog Themes By Pichak :.