بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

من اصلا خاطرات خوبی از معلم کلاس اولم ندارم

و سر یه جریانی

فهمیدم ریشه ی یه سری از مشکلات روحیم به همون سال برمی گرده

یه صحنه ای که از اون سال یادمه این بود که معلم کتابم و پرت

کرد جلو در کلاس

و من خجل و سرافکنده و شرمگین با باری از حس گناهکاری

رفتم سمت در و کتابمو برداشتم رفتم نشستم سر جام

علت این کارش این بود دستام عرق می کرد و کتابم خیس شده بود

موقع پاک کردن کمی پاره شد

بردم نشون معلم دادم که این کارو کرد

یه بارم معلمه مریض شده بود چند روز نیومد و بعد اومدن

اومد گفت: شما ها باعث شدین مریض شم

اون موقع مادرم معلم کلاس پنجم تو همون مدرسه بود و مثلا

من بچه ی همکارش بودم

مادرمم هیچ برخوردی با این معلم بد نداشت

نتیجه اش چی شد

اینکه در کل طول زندیگم حتی الآن که سی و هفت سالمه همیشه

یه حس من آدم بدیم و گناهکارم و سزاوار بدبختی

باهام هست

و اگه قانون جذب صحیح باشه چه بسا خیلی از بدبختیهایی که

کشیدم سر این بوده که خودمو بد دونستم

با همه ی اداعای بد ندونستن

ولی باور حقیقی ناخودآگاهم مبنی بر همینه

الآن دلیل این تداعی معلم کلاس دوم خواهر زادمه که با خواهر زادم بد رفتاری کرده

و خواهرم بدجور عصبانیه و به شدت قصد داره با معلمش برخورد کنه

مادرمم می گه من عجب مظلومی بودم

همکارم کتاب تو رو پرت کرده بود تو اومدی بهم گفتی من هیچی بهش نگفتم

گفتم: کار بدی کردی باعث شدی من فکر کنم آدم بدیم و سزاوار اون رفتار

واقعا لازمه بعضی جاها پدر مادر از حق بچه اشون دفاع کنن

تا بچه خیال نکنه هر ظلمی بهش میشه

حقشه

هیچی دیگه اینو فهمیدم شاید پی بردن به ریشه ی این حس

ناخودآگاه منفی باعث شه خودمو ببخشم

شاید زندگیم درست بشه

شاید عشق منو صدا بزنه ......

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۲۳ساعت ۱:۴۲ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك