به علت برودت هوا اون بخش از مغزم که به درسو مشق اختصاص داشت کلا تعطیل شد
ولی دیروز رفتیم پکهای پذیرایی و خریدیم بعدشم براشون روبان خریدیم و پاپیون زدم
منتها با چسب می خوام بچسبونم
چون بلد نبودم هم نوار بزنم دورش هم پاپیون بزنم
کاش روبان و یه رنگ دیگه می زدم
هم قوطیها شیریه هم روبانها
بابا گفتا قرمز بخر
گوش ندادم
این چیزا یادم انداخت بابام جان آخر هفته دفاع داریا
بس تو اینستا بگرد
و هی با خشم کامنت علیه پانترکها بذار
دیگه دیشب باز چه کردم قبل اینکه خوابم ببره تو ذهنم چیزایی که می خوام ارائه بدم و مرور کردم دیدم نه یادم نرفته برودت هوا
خیلیم مغزمو مختل نکرده
بعد دیروز کمرم درد می کرد
موندم با این وضع جسمانی چطوری این همه وسیله قراره حمل کنم
عین چی به حضور یه مرد در زندگیم نیاز دارم
نه واسه عشق و عاشقی آره اونم باشه اشکال نداره ها
منتها من واسه کمک در جهت حمالی بیشتر به این مهم نیاز دارم
آخه بدبختی اینه پولم به اون صورت ندارم بگم با ماشین می رم
و بدبختی بزرگتر اینکه
اتوبوس بابل دیگه تو میدان ولایت یا شیر خورشید یا هر چی که خودشون می گن نگه نمی داره
و کمی بیشتر باید پیاده برم
با چمدون
این سری با دو چمدون
این سری سنگینتر از قبل
از اونجا تا کشوری چمدون می رونم بعدم می رم بابلسر
فکر کردم همونجا از جلو دانشگامونم که رد می شم عکسامو بذارم
دانشگاه که پنج شنبه باز مجبور نشم عکسار و از بابلسر بکشونم تا بابل
و به ترسم غلبه کنم
آری بر ترسم
ترسم اینه استاد عکسای چاپیو ببینه بگه نه اینا کوچیکه
یا مثلا بگه پایان نامه اتو خوندم قابل دفاع نیست
الآن این ترسها از کجا نشات می گیره
از سال ۸۸
که صبح ساعت ۹ با عجله رفتم آموزشگاه رانندگی
که برم امتحان شهری
بهم گفتن مربیت گفته نذاریم تو بری شهری
حالا بدترش چی بود من با دختر عمم می رفتم رانندگی
ولی اون و فرستاده بودن
البته اونم رد شده بود
خیلی بد ضربه ای بهم خود
اومدم خونه خودم و زدم موهامو کشیدم
کتاب آیین نامه امو پاره کردم
بعدشم دیگه گفتم من نمی رم گواهی نامه بگیرم نخواستم
و نرفتم
گفتم ازدواج می کنم
و یه شوهر خوب و مهربون ماشین دار گیرم میاد با اون تمرین می کنم
و گواهی نامه می گیرم
دو سال بعدش ازدواج کردم یه شوهر بی ماشین بیمار و نه چندا پولدار
و نه چندان مهربون از نظر آموزش رانندگی گیرم اومد
سه سال و نیم گذشت و نشد گواهی نامه بگیرم و طلاق گرفتم
و سال نودو چهار رفتم سراغ گرفتن گواهی نامه و از اردیبهشت رفتم تا شهریور
و بالاخره شهریور نودو چهار گواهی نامه گرفتم
تا حالاشم ماشین نداشتم
گواهی ناممو تمدیدم کردم ولی ماشین ندارم و هرگز هیچ استفاده ای ازش نبردم
خب این یه تراما بود چه بود
به هر حال ترسی در وجودم دوانده که می ترسم استاد بگه بروبرو برو برو
برو
و حق نداری دفاع کنی
برا همین در اندیشه ام یه قوطی ببرم
عکسارو بذارم تو قوطی و فردا صبح قبل اومدنش بذارم تو دفترش
و فکرم نکنم اون قوطیو باز کنه
در بین حمالی مجدد و غلبه بر ترس
غلبه بر ترسو می گزینم هرچند روحا حمالی برام ساده تر آید اما
من با سی و هفت سال سن و این کمر درد و این تنهایی خیلی نمی تونم
با آنچه روحم ساده میگیرد کنار بیام
.: Weblog Themes By Pichak :.